9 697
Подписчики
Нет данных24 часа
+77 дней
-2430 дней
Архив постов
9 698
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه برود.
با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد.
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت.
زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد.
دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند.
شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.
شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم
9 698
نیاز دارم که اتفاقی بیفتد و از من بپرسند:
«خب بگو ببینم چه احساسی داری؟» و من در جواب بگویم:
«سر از پا نمیشناسم.»
9 698
میگویند دیوارهای خانه چیزی از انسانهایی که در آن زندگی کردهاند در خود حفظ میکند،
چیزی از رفتارشان، حرکات و گفت و گوهایشان.
خانههایی که انسانهای خوشبخت در آن زندگی میکنند، نشاط انگیزتر از خانههای افراد نگونبخت است.
- گی دو موپاسان
9 698
شاید اینکه بدانی آدمهای بسیاری در جهان مانند تو از همین ناملایمتیها عبور کردند، همین جراحتها را برداشتند، همین دردها را کشیدند، اما در نهایت به مقصد رسیدند و حالا در جایگاه درستی از زندگی ایستادهاند، به پاهای تو، قدرت و جسارت بیشتری برای ادامه ببخشد و تو را برای دوام آوردن مصممتر کند.
شاید اینکه بدانی تو تنها نیستی و خیلیها در شرایط و اندوهی مشابه با تو دارند دست و پا میزنند، کمک کند که سادهتر بپذیری و کنار بیایی و عبور کنی.
شاید اینکه کسی را داشتهباشی که در نهایت بحران جهان تو، در آغوشت بگیرد، اشکهات را پاک کند و آرام در گوشت بگوید، «غصه نخور، همه چیز درست میشود» یا «تو قوی هستی و از پس همه چیز بر خواهیآمد» بهترین اتفاقیست که میتواند جهان غبار گرفته و به استیصال رسیدهی تو را متحول کند.
و من برای تو کسی را آرزو میکنم که حضورش برای رنج و اندوه مکرر اینروزهای تو، تسکین باشد.
به هرحال که این روزها تمام میشوند و مهم این است که تو چگونه دوام بیاوری و کسانی را کنارت داشتهباشی که کاهندهی دردهای تو باشند، نه اینکه احساس درماندگی تو را بیشتر کنند.
به هرحال كه اين روزها تمام میشوند...
9 698
اشکالی ندارد بگویی حالت خوب نیست، اشکالی ندارد وسط جمع گریه کنی و به تمام آنان که تو را با لبخند شناختهاند بگویی فعلا توانایی سرخوشانه خندیدن و بیخیال بودن را نداری و حامل زخمهای عمیقِ بسیاری هستی. اشکالی ندارد بگویی روان حساسی داری و از این کلام، رفتار یا نگاه دلگیر شدی. اشکالی ندارد خودت باشی، حتی ناشیانه، حتی غلط!
اشکالی ندارد بلند داد بزنی و بگویی دلت نوازش میخواهد، آغوش میخواهد، پناه میخواهد. اشکالی ندارد با کسی از اندوه عمیق و پنهان درونت حرف بزنی و حرف بزنی و دنبال دریچههای روشن و بعید آرامش بگردی. اشکالی ندارد بفهمند آنقدرها هم که فکر میکردند قوی نیستی و تو هم دلت میخواهد به شانههای استوار کسی تکیه کنی. اشکالی ندارد بفهمند همین لحظه دلت خواسته کسی از راه برسد و بار تمام مسئولیتهای سنگینی که روی دوش توست بردارد و بگوید: از اینجا به بعدش را بسپار به من... و نفس آسودهای بکشی.
اشکالی ندارد بفهمند خستهای از دوام آوردن و دلت خواسته فقط یک نفر نگران تو باشد و تو را بفهمد و بگوید: میدانم چقدر رنج میکشی و چقدر برای این حجم از نگرانی و مشغله آسیبپذیر و شکنندهای.
اشکالی ندارد عزیزدلم! باور کن آدمها اندوه تو را درک میکنند و به تو بابت همه چیز حق میدهند.
تو یک انسانی و حق داری وسط مشکلات و نامرادیهای جهانت غمگین باشی...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@narges_sarrafian_toofan
9 698
عشق باید صبر میکرد، جوانیمان باید به تعویق میافتاد، موهامان باید سفید نمیشد و ریشههامان باید سبز میماند تا کارهامان تمام شود و برگردیم. همه چیز باید میماند برای بعد. برای وقتی که جنگها را تمام کردیم و طلسمها را شکستیم و دغدغههای حیاتیِ کمتری داشتیم. همه چیز باید میماند برای بعد، برای وقتی که «عشق» مسئلهی مضحک و دور از ذهنی نبود و آغوش، آلام و رنجهای آدمی را التیام میبخشید.
کدام آدمی وسط میدان جنگ، دلش برای کسی تنگ میشود و کدام مبارزی، روی مین ایستاده و به چشمهای خمار کسی فکر میکند؟
اینجا که ما ایستادهایم، «عشق» اولویت هیچکس نیست. ما کارهای بزرگتری داریم و تمام تمرکز و احساسمان را برای انسانهای بیگناهی گذاشتهایم که قربانی سیاست میشوند و برای کودکانی که پر میکشند و برای بالهای سنگینی که روی زمین جا مانده...
زمان باید به احترام جبر جغرافیایی که ما ناخواسته تحمل کردیم، از حرکت میایستاد و عشق باید صبر میکرد و جوانیمان باید به درازا میکشید تا ما هم به وقتش عاشقی کنیم و بخندیم و نگران هیچ چیز نباشیم.
9 698
وطن جانم!
در آغوشت بگیرم؟ اشکهایت را به دستم پاک گردانم؟
وطن جان، خستهای؟ آغوش میخواهی؟
دلت آرامشی لبریز میخواهد؟
دلت قدری رهایی، عشقبازی، در دل پاییز میخواهد؟
وطن جان، غرق اندوهی، به جانم دردهایت! نازنینم خوب خواهیشد
تو روزی بهترین بستر،
برای رشد و آگاهی
تو روزی مأمنی بیغصه و مطلوب خواهیشد.
وطن جان! ما تو را آباد میخواهیم و دلها در تو شاد و مردمانت را؛
ز هر زنجیر و بند و غصهای
آزاد میخواهیم...
دلت خون است، میدانم
سیاهی میرود اما
تو از لبخند و شوق کودکانت، خرّم و مسرور خواهیشد
تو غرق التیام و نور خواهیشد.
#نرگس_صرافیان_طوفان
