ru
Feedback
Hossein Dabbagh حسین دباغ

Hossein Dabbagh حسین دباغ

Открыть в Telegram

حسین دباغ دکتری فلسفه اخلاق، گرایش روان شناسی و عصب پژوهی اخلاق، را در دانشگاه های ردینگ و آکسفورد انگلستان خوانده است. وی اکنون استادیار فلسفه در دانشگاه نورث‌ایسترن (لندن) و مدرس فلسفه در دانشگاه آکسفورد است. instagram.com/dabbagh_hossein

Больше
3 034
Подписчики
-224 часа
-97 дней
-3730 день
Архив постов
Repost from جرعه
♦️حسین دباغ در خصوصِ درس‌آموزیها از جنگ سخن می‌گوید ♦️وی "مدارا جویی" را یکی از این درسها می‌داند🔺 @joreah_journal www.instagram.com/joreah_journal

هشداری بر حذف امر سیاسی @panora_ma در گفتگویی دیگر از فصل "زندگی در زمانه جنگ" با حسین دباغ-پژوهشگر فلسفه و زبان‌شناس-گفتگو کردیم. این گفتگو توسط سبحان یحیائی-سردبیر- در تاریخ ۴خرداد ۱۴۰۵ انجام شده است. @maxspaces ما را در پلتفرم‌های اینستاگرام، یوتیوب، آپارات و پلتفرم‌های پادکست هم می‌توانید دنبال کنید. بازاروما، رسانه اقتصادی ما @bazaaroma آثاروما، رسانه فرهنگ و هنر ما @asaroma برای حمایت مالی از فعالیت‌های پانوراما می‌توانید از لینک پایین استفاده کنید یا به همین صفحه پیام بدهید. https://donito.me/panorama مسیر حمایت مالی ارزی به مستر کارت: IBAN:BE96964002985205 BIC:FPEBBEB2XXX ویدئوی کامل این گفتگو در آپارات و یوتیوب قابل دیدن است. به زودی در پلتفرم‌های پادکست هم منتشر خواهد شد.

Repost from Radio Zamaneh
کودک‌منشی امپراتورانه‌ی ترامپ و شکست اخلاقی اروپا: آرنت چه چیزی درباره بلوغ سیاسی به ما می‌آموزد؟ حسین دباغ و پاتریک حسن ـ‌ترامپ فقط از آن جهت خطرناک نیست که غیرنظامیان ایرانی را تهدید می‌کند. او از آن جهت خطرناک است که سن اخلاقی سیاست را پایین می‌آورد. او جهان را دعوت می‌کند که خود را حول وضعیت عاطفی مردی سامان دهد که سرخوردگی را تحقیر می‌فهمد و تحقیر را مجوز تهدید. و وقتی دیگر رهبران نمی‌توانند با وضوح اخلاقی در برابر او بایستند، به نسل بعد درسی مسموم می‌آموزند: این‌که قدرت عریان نابالغی را موجه می‌کند؛ این‌که قانون در برابر خودبزرگ‌بینی کوتاه می‌آید؛ و این‌که کسانی که بلندتر از همه تهدید می‌کنند حق دارند لحن جهان را تعیین کنند. https://www.radiozamaneh.com/890179/ @RadioZamaneh | رادیو زمانه

"یکی از مهم ترین کنش گری های امروز می تواند جلوگیری از ایجاد قربانیان جدید و بازتولید ایماژ قربانی باشد."
بخشی از گفتگوی دکتر حسین دباغ، حلقه ادبی و انجمن زن، زندگی، آزادی مونیخ که به کارکرد مفهموم "قربانی" در الهیات سیاسی و بازتولید ایدئولوژی می پردازد. این برنامه یکی از مجموعه نشست های "گفتگو در زمانه فریاد" است و نسخه صوتی کامل آن در تلگرام حلقه ادبی مونیخ و کانال دکتر دباغ موجود است. @Hossein_Dabbagh @womenlifefreedommunich @Munichpersian

فایل صوتی جلسه هشتم از شب های #گفتگو_در_زمانه_فریاد گفتگوی آنلاین حلقه ادبی و انجمن زن، زندگی، آزادی مونیخ و دکتر حسین دبّاغ عنوان جلسه: جنگ و «روایت های مقدس»، تأملی بر الهیات سیاسی در ایران #دکتر_حسین_دباغ @munichpersian

"یکی از مهم ترین کنش گری های امروز می تواند جلوگیری از ایجاد قربانیان جدید و بازتولید ایماژ قربانی باشد."
بخشی از گفتگوی دکتر حسین دباغ، حلقه ادبی و انجمن زن، زندگی، آزادی مونیخ که به کارکرد مفهموم "قربانی" در الهیات سیاسی و بازتولید ایدئولوژی می پردازد. این برنامه یکی از مجموعه نشست های "گفتگو در زمانه فریاد" است و نسخه صوتی کامل آن در تلگرام حلقه ادبی مونیخ و کانال دکتر دباغ موجود است. @Hossein_Dabbagh @womenlifefreedommunich @Munichpersian

فایل صوتی جلسه هشتم از شب های #گفتگو_در_زمانه_فریاد گفتگوی آنلاین حلقه ادبی و انجمن زن، زندگی، آزادی مونیخ و دکتر حسین دبّاغ عنوان جلسه: جنگ و «روایت های مقدس»، تأملی بر الهیات سیاسی در ایران #دکتر_حسین_دباغ @munichpersian

همبستگی: پیوند، در زمانه تحمیل گسست [فایل صوتی کم حجم] حسین دباغ استاد فلسفه، دانشگاه نورث ایسترن، لندن ویدیوی کامل نشست در کانال یوتیوب حلقه ایران در این نشست حلقه ایران، با دکتر حسین دباغ به گفتگویی درباره چرایی و چگونگی حفظ یا از دست رفتن "همبستگی" پرداختیم. دباغ توضیح میدهد که استبداد و سرکوب داخلی و جنگ و تجاوز خارجی اثراتی عمیق‌ و ماندگار بر ما در سطح روانی-اجتماعی میگذارند، شامل بر فرسایش حس «عاملیت»، یعنی تجربه‌ی بنیادین «من می‌توانم» در جهان اجتماعی. در بلندمدت، سرکوب این پیام را درونی می‌کند که افراد بی‌اثرند، و در نتیجه جامعه به مجموعه‌ای از افراد پراکنده، گرفتار ترس، خستگی و بدگمانی تبدیل می‌شود. پیامد این وضعیت نه فقط سکوت سیاسی، بلکه نوعی «یخ‌زدگی اجتماعی» است که در آن روابط سست شده و ظرفیت کنش جمعی از میان می‌رود. استدلال اصلی دکتر دباغ این است که در شرایطی که خودِ روابط هدف حمله‌اند، پیوندها صرفاً عاطفی نیستند، بلکه شرط امکان سیاست، گفت‌وگو و آینده‌اند. از این‌رو، حفظ همبستگی ضرورتی حیاتی دارد. #ایران #همبستگی @Hossein_Dabbagh @TheIranCircle

Repost from The Iran Circle
همبستگی: پیوند، در زمانه تحمیل گسست حسین دباغ استاد فلسفه، دانشگاه نورث ایسترن، لندن ویدیوی کامل نشست در کانال یوتیوب حلقه ایران در این نشست حلقه ایران، با دکتر حسین دباغ به گفتگویی درباره چرایی و چگونگی حفظ یا از دست رفتن "همبستگی" پرداختیم. دباغ توضیح میدهد که استبداد و سرکوب داخلی و جنگ و تجاوز خارجی اثراتی عمیق‌ و ماندگار بر ما در سطح روانی-اجتماعی میگذارند، شامل بر فرسایش حس «عاملیت»، یعنی تجربه‌ی بنیادین «من می‌توانم» در جهان اجتماعی. در بلندمدت، سرکوب این پیام را درونی می‌کند که افراد بی‌اثرند، و در نتیجه جامعه به مجموعه‌ای از افراد پراکنده، گرفتار ترس، خستگی و بدگمانی تبدیل می‌شود. پیامد این وضعیت نه فقط سکوت سیاسی، بلکه نوعی «یخ‌زدگی اجتماعی» است که در آن روابط سست شده و ظرفیت کنش جمعی از میان می‌رود. استدلال اصلی دکتر دباغ این است که در شرایطی که خودِ روابط هدف حمله‌اند، پیوندها صرفاً عاطفی نیستند، بلکه شرط امکان سیاست، گفت‌وگو و آینده‌اند. از این‌رو، حفظ همبستگی ضرورتی حیاتی دارد. #ایران #همبستگی @TheIranCircle

🔹پایگاه خبری نیماد - «اگر جنگ نه، پس چه؟» ششمین و آخرین نشست سمینار آنلاین «دفاع از میهن، ملاحظات میانه‌ی جنگ» است که با میزبانی نیماد برگزار شد، سمیناری که ناظر به جنگ اخیر ایالات متحده و اسرائیل با ایران و شکستن تابوی دعوت به مداخله‌ی خارجی در میان طیف‌هایی از ایرانیان بود. 🔹مهمان این آخرین نشست حسین دباغ، مدرس فلسفه سیاسی در دانشگاه نورث‌ایسترن لندن است که در گفتار خود به نقد فلسفی جنگ برای تغییر رژیم می‌پردازد. 🔹اجرای این برنامه نیز بر عهده احسان عابدی، سردبیر نیماد، بود. https://www.youtube.com/watch?v=984LX90H_38

پارادوکس جنگ با دولت‌های ایدئولوژیک: چرا جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است جمهوری اسلامی را تضعیف نکند؟ حسین دباغ   در این مقاله نشان داده‌ام که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، هم غیرقانونی است، هم از نظر اخلاقی فاجعه‌بار و هم از نظر سیاسی در نهایت نتیجه معکوس میدهد. اگر واشنگتن و تل‌آویو تصور می‌کنند که با نیروی نظامی گسترده می‌توانند صرفاً جمهوری اسلامی را تضعیف کنند، در واقع ماهیت نظامی را که با آن روبه‌رو هستند به‌درستی نفهمیده‌اند. جمهوری اسلامی سال‌هاست که از شهادت، فداکاری و مقاومت مقدس به‌عنوان سرچشمه‌های معنا و ایستادگی بهره می‌گیرد، و به همین دلیل، خشونت خارجی ممکن است در نهایت همان منطقی را تقویت کند که در پی از میان بردن آن است. تحلیل جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران فقط منحصر به تحلیل استراتژیک، قدرت بازدارندگی، تضعیف توان موشکی و خطر هسته‌ای نیست. برای فهم واکنش و بقای جمهوری اسلامی فقط نباید به سلاح و قدرت نظامی نگاه کرد؛ باید به جهان اخلاقی و نمادین آن هم توجه کرد. جمهوری اسلامی خود را از آغاز یک پروژه اخلاقی و تاریخی معرفی کرده است که سیاست را با امر مقدس گره می‌زند. یکی از مهم‌ترین منابع این نظام، حافظه شیعی است به‌ویژه منطق کربلا: رنج، مظلومیت، مقاومت و شهادت. در این منطق، رنج همیشه نشانه شکست نیست. گاهی نشانه حقانیت است و مرگ می‌تواند به شهادت و معنا تبدیل شود. به همین دلیل، شهادت در جمهوری اسلامی فقط یک شعار فرعی نیست، بخشی از منطق بقای آن است. اشتباه بزرگ این است که تصور شود بمباران و خشونت خارجی به‌طور خودکار به فروپاشی سیاسی منجر می‌شود. نظامی که از دل فداکاری، شهادت و مقاومت مقدس برای خود معنا می‌سازد می‌تواند حمله خارجی را هم درون همان روایت هضم کند. یعنی چیزی که از بیرون ویرانی دیده می‌شود از درون می‌تواند به ایستادگی، وفاداری و «حقانیت در رنج» تعبیر شود. در چنین وضعی خشونت و تجاوز خارجی ممکن است دقیقاً همان چیزی را تقویت کند که در پی نابودی آن است. این به معنای محبوبیت جمهوری اسلامی نیست. بسیاری از ایرانیان ممکن است از حکومت ناراضی باشند اما هم‌زمان از حمله خارجی هم بیزار باشند. جنگ خارجی مرزهای اخلاقی را در داخل کشور مخدوش می‌کند، فضای انتقاد را تنگ‌تر می‌کند و به حکومت اجازه می‌دهد دوباره خود را مدافع ملت جا بزند. جمهوری اسلامی بارها از تهدید خارجی سود برده است. در زمان صلح فساد، سرکوب و ناکارآمدی‌اش بیشتر دیده می‌شود اما در زمان جنگ می‌تواند چهره «مقاومت» به خود بگیرد. این همان پارادوکس جنگ با دولت‌های ایدئولوژیک است. حمله خارجی گاهی به جای تضعیف بقای آنها را تضمین می‌کند. مسئله فقط این نیست که این جنگ غیرقانونی و فاجعه‌بار است مسئله این است که از نظر سیاسی هم می‌تواند نتیجه معکوس بدهد. اگر آمریکا و اسرائیل گمان می‌کنند زور عریان به‌تنهایی جمهوری اسلامی را از معنا تهی می‌کند، ماهیت نظامی را که با آن روبه‌رو هستند درست نفهمیده‌اند. خشونت بیرونی ممکن است به جای تضعیف جمهوری اسلامی منطق شهادت فداکاری و مقاومت مقدس را دوباره فعال کند. این یکی از تراژدی‌های جنگ است که ممکن است پایه‌های مادی یک نظام را بلرزاند اما هم‌زمان روایت مقدسی را که به آن جان تازه می‌دهد تقویت کند. برای همین نقد و نفرت جمهوری اسلامی نباید ما را به دفاع از جنگ بکشاند. جنگ هم مردم را قربانی می‌کند و هم ممکن است همان ساختاری را نیرومندتر کند که قرار بود تضعیف شود.   @hossein_dabbagh

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟ ز گنج‌خانه شده خیمه بر خراب زده وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده مرگ خامنه‌ای به عنوان یک فرد البته یک گسست است، اما لزوماً یک گسست نهادی و ساختاری را تضمین نمیکند. «خامنه‌ایسم» را می‌توان ترکیبی از پیوند نهاد امنیتی، اقتصاد سیاسی رانتی، دستگاه تبلیغاتی، و الهیات سیاسی دشمن‌محور دانست. تا وقتی این ترکیب پابرجاست، حذف یک فرد لزوماً افق دموکراتیک را روشن نمی‌کند. برعکس، خطر جدیتر این است که جامعه وارد چرخه‌ای شود که در آن جنگ و مداخله خارجی، همبستگی مدنی را فرسوده‌تر کند، میزان اعتماد پایین بیاید، شبکه‌های کنشگری پراکنده شوند و سیاست به‌جای گفت‌وگو به «سنجش وفاداری» تقلیل پیدا کند. در این ساختار، شنیدن صدای مردم دشوار است، چون افراد از پیش آماده‌اند تا هر صدای متفاوت را به عنوان «همراهی با دشمن» لقب بدهند. این همان میراثی است که فقط با تغییر چهره‌ها از میان نمی‌رود. اگر به آینده ایران حساسیم، باید در ذهن داشته باشیم که دموکراسی فقط تغییر رأس قدرت نیست؛ «توان جمعی سیاست‌ورزی» است، توان تشکل، رسانه، گفت‌وگو، تحمل اختلاف و ساختن افق مشترک. جنگ معمولاً این توان را می‌شکند. به همین دلیل، حضور نیروهای خارجی و استمرار منطق جنگ، حتی اگر به حذف چهره‌های کلیدی منجر شود، می‌تواند آینده دموکراتیک را دشوارتر کند. جامعه‌ای که شکسته و ترسان و پراکنده است، به‌سختی می‌تواند آزادی را حمل کند. اگر جنگ و مداخله خارجی همچنان سیاست را در وضعیت اضطرار نگه دارد، آن‌وقت همان فرصتی که از تغییر رأس قدرت پدید آمده است می‌تواند به‌سرعت به بازتولید اقتدارگرایی منجر شود. از یاد نبریم که جنگ فقط جان آدمیان نمی‌گیرد، می تواند جامعه را چند پاره کند و فصل تازه‌ای از بی‌ثباتی آغاز شود.  پرسش از ایران پسا خامنه‌ای، در نهایت پرسش از همین الهیات سیاسی است. خامنه‌ای شاید مرگی را یافت که با الهیات سیاسی‌اش سازگار بود اما مسئله پیش روی ما الان درباره‌ی مرگ نیست؛ درباره‌ی زندگی است: آیا ایران می‌تواند از سیاست دشمن‌محور عبور کند و دوباره امکان همبستگی مدنی، آینده دموکراتیک و گفت‌وگوی جمعی را بسازد آن هم در زمانی که جنگ این امکان را فرسوده‌تر می‌کند؟ مرگ یک رهبر می‌تواند یک «لحظه» باشد؛ اما آینده دموکراتیک یک «فرایند» است و فرایندها با بمب و حذف از بیرون معمولاً پایدار نمی مانند.  @hossein_dabbagh

ایران پس از خامنه‌ای حسین دباغ مرگ علی خامنه‌ای لحظه‌ای است که زیست‌ سیاسی و به‌ویژه الهیات سیاسی او را روشن‌تر میکند. شاید بتوان مرگ او را نوعی «استشهاد سیاسی» دانست خصوصاً که بنا بر برخی روایت‌ها خامنه‌ای علیرغم توصیه‌های امنیتی گویی به استقبال مرگ رفته بود و پایان خودش را «انتخاب» کرده و «برگزیده» بود. محتمل دوست داشت آن طور که دلش می خواست روایت مرگ او ساخته و پرداخته شود. شاید فهمیده بود که پروژه اسلام سیاسی او به رکود نشسته است و راه چاره، شهادت توسط «استکبار» است تا میراث او پیش چشم مومنانش مستحکم‌تر جلوه کند. این شیوه از مواجهه با مرگ البته با الهیات سیاسی او هم قافیه بود. «مبارزه با استکبار» ستون هویت سیاسی خامنه‌ای بود و در دستگاه فکری او، سیاست امتداد دین ورزی بود و جهان به دو جبهه‌ی روشن تقسیم میشد: جبهه‌ی مقاومت یا اسلام انقلابی و جبهه‌ی سلطه یا استکبار. چنین نگاهی، دشمن بیرونی را صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک نمی‌بیند؛ از قضا دشمن بیرونی در حکم مفهومی است که به زندگی سیاسی معنا می‌دهد، حتی به جامعه انسجام می‌بخشد و به حکومت امکان می‌دهد خود را «آخرین سنگر» معرفی و سرکوب داخلی را توجیه اخلاقی کند. در زیست‌جهان خامنه‌ای، مرگ «عادی» پایان خوشایندی نیست. مرگ ایدئال، مرگی است که بتوان آن را شهادت خواند؛ مرگی که نه شکست، بلکه تکمیل روایت باشد، آن هم به دست همان «امپریالیسم»ی که سال‌ها نامش را بر زبان می‌آورد. در این تلقی، شهادت صرفاً یک رخداد تراژیک نیست؛ نقطه‌ی اوج زندگی سیاسی است و مرگ «گواهی» بر حقانیت روایت.  اگر خامنه‌ای را صرفاً «یک رهبر» ببینیم، مرگ او پایان یک دوره است. اما اگر او را به‌عنوان حامل و معمار یک الهیات سیاسی ببینیم آن هم الهیاتی که استکبارستیزی را به هسته‌ی مشروعیت و حکمرانی تبدیل کرد، مرگ او به‌تنهایی پایان آن الهیات نیست. حتی ممکن است در کوتاه‌مدت به آن انرژی روایی تازه بدهد. در الهیات سیاسی استکبارستیزی، مرگ رهبر اگر در تقابل با امپریالیسم رخ دهد، ظرفیت بالایی برای قدسی‌سازی دارد و به همین معنا، مرگ خامنه‌ای در قالب «شهادت» ساختار معنایی و روایتی بازتولید می کند که می تواند شکلی از «قدرت» تعبیر شود. اگر این شکل از قدرت را جدی بگیریم، باید در مورد پدیدار شدن یک تنافض سیاسی حساس باشیم. تناقض آنجا رخ می دهد که اگر دشمن بیرونی رهبر را حذف کند، ممکن است تصور شود راه برای آزادی باز می‌شود؛ در حالی‌که الهیات سیاسی دشمن‌محور دقیقاً از همین حذف می‌تواند سرمایه بسازد. مرگ می‌تواند به جای پایان روایت، موجب «تثبیت» آن شود و خلق روایت‌های جدید کند؛ از روایت درباره مظلومیت گرفته تا روایت درباره نبرد حق و باطل و روایت ایستادگی. در سطح اجتماعی هم واکنش‌های متضاد، از شادی گرفته تا غم و سردرگمی یا حتی احساسات دوگانه‌ی همزمان، تا حدی نشانه‌ی همین مسئله است. چهل سال سیاست دشمن‌محور، جامعه را در وضعیتی عاطفی نگه داشته است که در آن نفرت از سرکوب با حساسیت نسبت به تحقیر ملی در هم تنیده است. وقتی این دو لایه روی هم می‌افتند، عاطفه‌ی جمعی دوپاره می‌شود. ممکن است کسی هم از جمهوری اسلامی بیزار باشد و هم از بمباران و مداخله خارجی متنفر. همین ترکیب پیچیده است که لحظه‌ی مرگ خامنه‌ای را به لحظه‌ای پر از تناقض تبدیل کرده است. الهیات سیاسی خامنه‌ای استکبار و دشمن بیرونی را چندان جدی می‌دید که نگاهش از شهروندان منتقد و مخالف داخلی و از واقعیت‌های جاری جامعه، به‌تدریج منحرف شد. صدای انتقاد در نظر او هشدار مدنی نبود، بلکه یک اخلال در میدان نبرد تلقی می‌شد و نتیجه‌اش این بود که حکومت به جای شنیدن و به جای پاسخ‌گویی به کنترل و سرکوب شدید دست میزد. این دشمن‌محوری، به‌صورت نهادی بازتولید شد و  رفته رفته ساختاری پدید آمد که به جای انتقال واقعیت‌های تلخ از جامعه به رأس قدرت، بیشتر «اطمینان»، «اطلاعات دستچین‌شده» و در نهایت توهم تزریق می‌کرد. توهمی که می‌گفت جامعه پشت سر ماست، اعتراض‌ها حاشیه‌اند، بحران‌ها مدیریت شده‌اند و «مسئله اصلی» همان دشمن خارجی است. در چنین دستگاهی، فساد لایه‌لایه و فرصت‌طلبی اداری فقط یک عارضه‌ی اقتصادی نبود؛ بخشی از همان چرخه‌ی توهم بود. هر لایه برای حفظ موقعیت خود، شکست‌ها را تزیین می‌کرد و خطرها را کوچک نشان می‌داد. و همین توهم ساختاری، برخلاف تصور خامنه‌ای، قدرت «مبارزه با استکبار» را از خود او هم گرفت. وقتی نخبگان و هسته سخت قدرت از واقعیت جامعه و حتی واقعیت امنیتی جدا شوند، حکومت توان تشخیص و واکنش دقیق را از دست می‌دهد و دشمن بیرونی دقیقاً از همین شکاف استفاده می‌کند. گویی حافظ این ابیات را برای او سروده بود وقتی به تشر میگفت: 

گفتگو با رادیو فردا از ماتم جمعی تا همبستگی در ایران: وقتی سوگواری ممنوع می‌شود به اعتقاد برخی جامعه‌شناسان سیاسی، موج‌ خشونت‌بار سرکوب اعتراضات دی‌ماه در ایران، موجب حس خستگی، بدگمانی و حتی گسست رابطه‌ها در بخش‌هایی از جامعه ایرانی شده است. در این میان چگونه می‌توان در عین اختلاف‌نظر، رابطه را از خصومت جدا کرد و همزمان پرسش‌های دشوارِ عدالت و پاسخگویی را زنده نگه داشت؟ حسین دباغ، استاد فلسفه در دانشگاه نورث‌ایسترن لندن، در مقاله‌ای با عنوان «همبستگی در زمانهٔ تحمیل گسست»، به کنش‌ها و رفتارهایی اشاره می‌کند که در آن افراد جامعه بدون پرداخت هزینه‌های فردی و سیاسی می‌توانند از فروپاشی اجتماعی جلوگیری کنند. در همین زمینه با حسین دباغ گفت‌وگو کرده‌ایم. https://www.radiofarda.com/a/33687205.html @hossein_dabbagh

مبارزه؛ تسخیر قدرت یا رهایی از سلطه؟ ✍حسین دباغ 🎤 محمدمهدی حسینی @naghdgaah

مبارزه؛ تسخیر قدرت یا رهایی از سلطه؟ ✍حسین دباغ 🔸 یکی از باورهای رایج در مبارزات سیاسی این است که مبارزه را محضاً به معنای «پیش بردن کنش اعتراضی» برای کنار زدن قدرت حاکم بفهمیم و گفت‌وگو درباره‌ی فلسفه و ارزش‌ها را کاری لوکس بدانیم و به آینده موکول کنیم. شاید شما هم این عبارات را شنیده باشید که: «فعلاً وقت این بحث‌ها نیست؛ اول باید پیروز شد، بعد می‌نشینیم و درباره‌ی دموکراسی و آزادی و برابری حرف می‌زنیم»! 🔸 اگر این تصور جدی گرفته شود، مبارزه از همان ابتدا به کج راهه می‌رود. بدون تعیین ارزش‌های بنیادین و بحث و گفتگو درباره آنها، فرد مبارز نمی‌داند دقیقاً برای چه چیزی می‌جنگد و مهم‌تر از آن، نمی‌داند چه چیزهایی را حتی در مسیر پیروزی نباید قربانی کند. 🔸  اگر پیروزی فقط به معنای کنار گذاشتن یک نظم سیاسی باشد، مبارزه ممکن است از ابتدا به پروژه‌ی «تسخیر قدرت» تقلیل پیدا کند. اما اگر پیروزی را به معنای عبور از منطق سلطه بفهمیم، آن‌وقت مبارزه چیزی بیش از جابه‌جایی قدرت می‌شود. 🔸 مشکل «مبارزه بدون ارزش» این است که مبارزه را بدون قطب‌نما پیش میبرد. قطب‌نما همان گفت‌وگو و بحث درباره‌ی اصول بنیادین است؛ اینکه دقیقاً کدام ارزش‌ها غیرقابل معامله‌اند و چرا. بدون این قطب‌نما، مبارزه ناخواسته ممکن است به سمت چیزی برود که مبارزان از ابتدا از آن می‌گریختند. ـــــــــــــــــــــــ برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید. 🆔 @hossein_dabbagh

ماتم ممنوع و ماخولیای جمعی ✍حسین دباغ 🔸 زیگموند فروید در مقاله کلاسیک خودش، «ماتم و ماخولیا»، تمایزی بنیادین میان دو واکنش روانی به فقدان بدست میدهد. ماتم، از نظر او، فرایندی دردناک اما متعارف و به‌هنجار است که روان را وادار می‌کند با واقعیت تلخ فقدان کنار بیاید، پیوندهای عاطفی ازدست‌رفته خود را به تدریج بازسازی کند و دوباره به جهان باز گردد. 🔸 در مقابل، ماخولیا وضعیت بیمارگونه‌ای است که در آن فقدان نه هضم می‌شود و نه به رسمیت شناخته میشود، بلکه به درون فرد فرو می‌ریزد و به خودتحقیرگری و حتی خشونت علیه خویشتن بدل می‌شود. 🔸  جامعه ایران، در پی کشتارهای اخیر و سپس ممنوعیت ساختاری سوگواری و دادخواهی، در آستانه لغزش از ماتم جمعی به ماخولیای جمعی قرار گرفته است. این لغزش البته یکی از پیامدهای پایدار استبدادی است که تدریجاً در روان اجتماع رسوب و ما را به وضعیت ماخولیایی دچار کرده است. 🔸 ما فقط برای افراد مشخصی سوگوار نیستیم؛ ما برای آینده‌ای ازدست‌رفته، برای حس کرامت، برای امکان زندگی عادی هم سوگواریم. اما چون این فقدان‌ها نه به رسمیت شناخته می‌شوند و نه امکان بیان می‌یابند، به‌صورت سوگی بی‌نام و بی‌صورت باقی می‌مانند. جامعه می‌داند چیزی از دست رفته، اما نمی‌تواند آن را دقیقاً صورت‌بندی کند. این همان بستری است که ماخولیا در آن شکل می‌گیرد. ـــــــــــــــــــــــ برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید. 🆔 @hossein_dabbagh