سایت پانویس
Открыть в Telegram
مینیمالهای پانویس جهت شرکت در کلاسها ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/Panevis نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera
Больше2 680
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
+230 день
Архив постов
2 679
خدا کند که نیایی!
اصفهان هستیم، داخل پاساژی کنار خیابان چهار باغ. شش هفت نفری میشویم. داخل پاساژ وارد کتابفروشیئی میشویم و کتابفروش، آشنای دیرین پیرمرد درمیآید. آدمیست خوش سر و زبان. دوست ایام جوانیاش را که میبیند شروع میکند به آوردن کتابهای شعر و با آب و تاب برایش میخواند. شعر میخواند و شعر میخواند و ما مجذوب شور و حرارت شعرخوانیاش شدهایم، و البته شعرهای کم و بیش خوبی که انتخاب میکند.
جمعمان جمعی نیمه متأهل، نیمه مطلقه و نیمه مجرد است! کتابفروش به این شعر که میرسد همه از ذوق رودهبُر میشوند:
چه روزگار خوشی بود
روزگار جدایی
خدا کند که نیایی!
باز، در یکی از مراکز خرید تهران، حوالی پونک، همراه با دوستی در حال گشت و گذار هستیم. میرویم داخل یکی از این سینماهای موسوم به پنج شش بُعدی(مال پدرشان که نیست، بیست بُعدی). داریم بیرون میآییم که خانم جوانی شاد و خندان، جعبهٔ شیرینی بدست، میآید جلویمان و تعارف میکند. برمیدارم و میپرسم: "شیرینی چی هست؟" با خوشحالی میگوید: "شیرینی طلاق"!
نمیدانم چه اصراری داریم که وقتی مجرد هستیم در رویای ازدواج باشیم، و وقتی ازدواج کردهایم حسرت مجردی را بخوریم. برای ما ازدواج و جدایی هر دو اولش خوب و بعدش پشیمانی است. ازدواج که معلوم است چرا(!)، طلاق هم اول فکر میکنیم اگر جدا شویم راحت میشویم و کیف دنیا را میکنیم، اما بعد از جدایی باز فکر میکنیم تنهایی هم چیز دندانگیری نیست و اگر همدمی داشته باشیم زندگیمان رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت، "قبلی خوب نبود اما این یکی چیز دیگریست"! لذا باز عزم "طویله" میکنیم. »جُکش« را لابد شنیدهای.
واقعیت روابط انسانها طوری است که گویی فقط در فیلمها، کتابها، کلاسها و سمینارهای آموزش داشتن روابط خوب، قصهها و خیالاتمان ممکن است زندگی مشترک سالم و آرام وجود داشته باشد. واقعیت حی و حاضر روابط یک چیز است و خواب و خیالی که فکر میکنیم بوقوع خواهد پیوست چیزی دیگر.
دهکدهٔ پراتوفونگو را یادت هست؟ ما همه جذام "من" داریم. و وقتی کنار هم زندگی میکنیم بجای اینکه مانند پراتوفونگوییها بهمدیگر کمک کنیم تا زندگی را برای هم آسان، هموار و لذتبخش کنیم و اصطلاحاً "سر همدیگر را بجوریم"، درست در "زخمهای" یکدیگر انگشت فرو میکنیم و آزار میدهیم. و زندگی را برای هم به جهنم تبدیل میکنیم. من و تو هم نداریم، همهمان اینطور هستیم. تعارف که نداریم با هم. آنوقت من خوشخیال فکر میکنم که "نه، این که دوستش دارم یک انسان استثناییست. با دیگران فرق دارد. حسابش جداست."! و جالب آنکه همه فکر میکنند معشوقشان استثناست!
بدانیم چه ازدواج کنیم، چه طلاق بگیریم، چه مجرد بمانیم، تا وقتی به آن جذام گرفتاریم و نمیدانیم، هیچ فرق چندانی ندارد. سر و ته ازدواج و طلاق و تجرد یک کرباس است.
منی که از مجرد بودن ناراحتم، ناراحتیام بخاطر مقایسهٔ وضعیت تجردم با وضعیت بعد از ازدواج(خیالیام) است. خیال میکنم ازدواج کنم چقدر خوب خواهد شد! در صورتیکه باید بدانم هیچ چیز خاصی را بدست نمیآورم که هیچ، خرده آرامش نسبیئی را هم که دارم به فنا میدهم.
و منی که از متأهل بودن در رنجم نیز نارضایتیام بخاطر مقایسهٔ وضعیتم با وضعیت تجرد بعد از طلاق است. خیال میکنم بعد از جدایی، در آرامش زندگی خواهم کرد. زهی خیال باطل!
ممکن است بگویی "این بنده خدا چقدر موضوع روابط را تیره و تلخ میبیند و به آن بدبین است". اما واقعیت روابط متاسفانه بسیار تیرهتر از این هم هست! وضعیت اکثر روابط افتضاحتر از اینهاست. حالا آیا ما بهتر است با واقعیت (هرچند تلخ) روبرو شویم یا با خواب و خیالات (ولو شیرین) زندگی کنیم؟!
@Panevisdotcom
2 679
فکر را با حقیقت اشتباه نگیریم.
هرچه به فکرمان آمد، لزوماً واقعیت نیست. درصد بسیار بالایی از افکار، فقط زائیده و پرداختهٔ ذهناند. منطبق بر واقع نیستند.
هر چیزی که به فکرمان آمد، شایستهٔ مطرح شدن نیست. لذا قبل از مطرح کردن چیزی، حتماً آن را با در دست داشتن فکتها، شواهد عینی، تطبیق دهیم. نه با حدس و گمانها، نه با شنیدهها و شایدها، نه با حب و بغضها، نه تحت تأثیر خشم و نفرتها.
البته که این، ایدهآل است! توقعی برآوردهنشدنی است. انتظاری دور است از اکثر انسانها. عموم انسانها را عشق نمیراند. فکر میراند. اما تو این انتخاب را داری.
واقعیت است و باید با آن کنار بیایی که: زندگی همراه است با بودن در کنار آدمهای ناهنجار، پرخشم، آزارگر و متوهم. زندگی همین است. توقع داشته باشی که «ای کاش همه خوب باشند»، فقط باعث رنج خودت میشوی. اما اگر بپذیریم که در دنیا از اینگونه انسانها زیاد است، و از آنها پرهیز کنی، راحت زندگی میکنی.
با فرض خوشبینانه که خودت از زمرهٔ این افراد نباشی!
@PanevisDotCom
2 679
همیشه در زندگیتان کسانی هستند که بدون درک شرایط و وضعیت شما، شما را از موضع خودشان و بر اساس اطلاعات ناقص و برداشت خودشان، سنجش و قضاوت میکنند.
در کتاب مرصاد العباد شیخ نجم الدین کبری اشارهای بسیار عمیق در اینباره آمده است. میگوید در قرآن آیهای هست که اگر همین یک آیه فقط در قرآن میبود، برای آرامش کفایت میکرد. و آن آیه این است: و لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره.
خودتان دربارهاش تأمل کنید. مخصوصاً اگر تمایلات سنجش دیگران در شما هست.
@PanevisDotCom
2 679
برای طبیعت مایه بگذارید. به هر شکل و صورتی که میدانید.
خوشتر آن باشد
که سر دلبران
گفته آید در
«حدیث دیگران»
@PanevisDotCom
2 679
امروز روز سعدی بود. منظورم شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی نیست، گربهٔ خانهمان است. نامش سعدی است و نام جفتش هم دلبر. این دو اسم را از یکی از غزلیات سعدی، (اینبار خود شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی!) گرفتیم. تفألی زدیم و غزلی آمد که در آن، این دو اسم بود.
باری، امروز اتفاقی افتاد ناراحتکننده. جوجهها همراه با مادرشان آمده بودند بیرون و سعدی و دلبر حمله کرده بودند و به چند تا از آنها آسیب زدند و جسد یکی را هم در گوشهای از باغ پیدا کردیم.
این شد که گفتیم وقتش رسیده که سعدی و دلبر را بیرون کنیم. با ترفندی سعدی را گرفتیم و بردیم در محلهای دیگر رها کردیم.
در راه به این موضوع فکر میکردم که زندگی هم وقتی ببیند کسی در جایی شایستگی ندارد، از آنجا بیرونش میکند. و این طبیعت زندگیست. گویی که بر در و آستان معشوق طبل "دور شوید، دور شوید" میزنند.
@PanevisDotCom
2 679
+2
در جلسهٔ حضوری اخیر مهمانکُش، جلسهٔ بیست و هفتم، دربارهٔ این موضوع مفصل صحبت شد.
@PanevisDotCom
2 679
دوستانی که مایل به شرکت در گروه رابطه هستند، به »ادمیـن« پیام دهند.
معرفی گروه رابطه را »اینجـا« بخوانید.
امشب هم طبق روال، ادامهٔ جلسات لایو گروه رابطه را داریم.
@PanevisDotCom
2 679
اگر کسی دربارهٔ شما توهم زد، شما پاسخش را ندهید. چون هر پاسخی به فرد توهمزده بدهید، توهمش بیشتر میشود و به خیالاتش دامن میزند.
اتفاقاً مولانا هم دقیقاً همین را گفته است که:
هر درونی که خیالاندیش شد
چون دلیل آری، خیالش بیش شد
سکوت پاسخ توهم است. در حقیقت "پاسخ" نیست، بلکه رویکرد مناسب و خردمندانه است.
پس جواب او سکوت است و سکون
هست با ابله سخن گفتن جنون
@PanevisDotCom
2 679
خودشناسی
در واقع برای خودشناسی شما به هیچکس و به هیچ چیزی، به هیچ کتابی نیاز ندارید. شما اگر نحوهٔ نگاه صحیح به خودتان را بدانید، اگر بتوانید واقعنگرانه، بدون تعبیر، بدون ایدهآل، بدون اتوریته، بدون هیچ پیشزمینهای به خودتان، اعنی به افکارتان به احساساتتان، به آنچه در درونتان میگذرد نگاه کنید، نیاز به هیچ معلم و مربی و کتاب و کلاس و دورهای ندارید. خودتان از خودتان میآموزید.
و این سخن به این معنی نیست که همراه شدن با دوستان همدلی که در همین فضا هستند و شور و شوق شناخت خویش را دارند، جایگاهی ندارد. این کار البته که بسیار مفید و تأثیرگذار است. أیضاً اشارات نافذ صاحبنظرها.
+ جوجهها همینطور یکی پس از دیگری در حال ورود به این جهانند. مولود هم مادردار شد.
@PanevisDotCom
2 679
"پارس"
پارسی گو گرچه تازی خوشترست
عشق را خود صد زبان دیگرست
متأسفانه بخاطر شرایط این سالها در تاریخ این سرزمین، که همه از آن مطلعیم و داستانیست پر از آب چشم، عوام و کسانی که که سطح مطالعهشان در حد پستها و ویدیوکلیپهای اینستاگرام است و به مطالعهٔ فرهنگ و ادبیات نمیپردازند، با ادبیات عرب هیچ آشناییای ندارند. و از دل این نادانی و عدم آشناییشان، در حقیقت با خودشان، سر عناد و دشمنی و ستیزه دارند.
کتاب خوب بخوانید! با ادبیات عرب آشنا شوید. از شعرایی که شعر فخیم و بلند که هم از نظر بلاغت و هم از نظر الفاظ و هنر شاعری غنی هستند مطالعه کنید. نگذارید از جمله عوام سطحی و متعصب شوید. خودتان را رشد دهید.
اگر فرصتش را داشتم، یک دوره صرف و نحو را بصورت کلاس لایو برگزار میکردیم تا برای آن دوستان با فخامتی که زبان و ادبیات عرب دارد آشنایی بوجود آید. اما حالا که فرصت نیست، شما خودتان دیوان این شعرا را مطالعه کنید: ابن فارض، ابونواس، متنبی، امرو القیس، نجیب محفوظ، طاها حسین، خلیل جبران
باشد که دست از بازی کودکانهٔ "ما ایرانیها، اون عربها" برداریم. که تهش چیزی جز همین جنگ و دعواهای ویرانگری که طی چند شب پیش دیدهایم، نیست.
این مرغها و جوجهها نه عربند و نه فارسند و نه هیچ ملیت و برچسبی دارند. اهل زندگیاند، اهل عشقند.
عشق را خود صد زبان دیگرست!
@PanevisDotCom
2 679
"پارس"
پارسی گو گرچه تازی خوشترست
عشق را خود صد زبان دیگرست
متأسفانه بخاطر شرایط این سالها در تاریخ این سرزمین، که همه از آن مطلعیم و داستانیست پر از آب چشم، عوام و کسانی که که سطح مطالعهشان در حد پستها و ویدیوکلیپهای اینستاگرام است و به مطالعهٔ فرهنگ و ادبیات نمیپردازند، با ادبیات عرب هیچ آشناییای ندارند. و از دل این نادانی و عدم آشناییشان، در حقیقت با خودشان، سر عناد و دشمنی و ستیزه دارند.
کتاب خوب بخوانید! با ادبیات عرب آشنا شوید. از شعرایی که شعر فخیم و بلند که هم از نظر بلاغت و هم از نظر الفاظ و هنر شاعری غنی هستند مطالعه کنید. نگذارید از جمله عوام سطحی و متعصب شوید. خودتان را رشد دهید.
اگر فرصتش را داشتم، یک دوره صرف و نحو را بصورت کلاس لایو برگزار میکردیم تا برای آن دوستان با فخامتی که زبان و ادبیات عرب دارد آشنایی بوجود آید. اما حالا که فرصت نیست، شما خودتان دیوان این شعرا را مطالعه کنید: ابن فارض، ابونواس، متنبی، امرو القیس، نجیب محفوظ، طاها حسین، خلیل جبران
باشد که دست از بازی کودکانهٔ "ما ایرانیها، اون عربها" برداریم.
این مرغها و جوجهها نه عربند و نه فارسند و نه هیچ ملیت و برچسبی دارند. اهل زندگیاند، اهل عشقند.
عشق را خود صد زبان دیگرست!
@PanevisDotCom
2 679
"هیچ حرکتی در زندگی وجود ندارد که محتاج شناخت نباشد."
ما اصول رابطه و دوستی کردن را نمیدانیم و نمیدانیم که نمیدانیم و لذا به دنبال رفع نادانیمان هم قاعدتاً نمیرویم.
@PanevisDotCom
2 679
دوست و همصحبتی بگیرید که همسخنی با او شما را بلحاظ فرهنگی ارتقاء دهد.
اگر هم دارید چنین دوست و همنشینی، قدرش را بدانید.
@PanevisDotCom
2 679
پیرو پیغمبرانی؟ ره سپر!
طعنهٔ خلقان همه بادی شمر!
آن خداوندان که ره طی کردهاند
گوش فا بانگ سگان کی کردهاند؟
گفت از بانگ و علالای سگان
هیچ واگردد ز راهی کاروان؟
یا شب مهتاب از غوغای سگ
سست گردد بدر را در سیر تگ؟
یا خودت در رهروی محکم باش، دل قوی دار و گوش اهمیت به پارس سگان مده، یا اگر نمی توانی، همراه کسانی شو که استوارند.
@Panevisdotcom
2 679
مولود جان را از روستای «دره عشق» در چهارمحال بختیاری گرفتیم. طبیعت آن نواحی فوقالعاده است، مخصوصاً این فصل از سال. بهشتیست.
«دره عشق» کمی بالاتر از روستای «دورک شاپوری» یا همان «دورک اناری» است. بعد از ناغان. پر از چشمه و آبشار و کوههای بسیار مرتفع.
باری، رفتیم و داخل روستا دنبال این نژاد مرغ گشتیم که گردنشان لُخت است. ظاهراً لُرها میگویند «گردنریت». خیلی گشتیم و فقط یک خانواده بود که همین یک جوجه را داشت. دویدیم و گرفتیمش و بردیم داخل ماشین که یکهو پرید رفت یک سوراخی پیدا کرد درست قسمت زیر دنده و ضبط ماشین و رفت داخل! و ما هر چه کردیم درش بیاوریم، درنیامد که نیامد.
کل در رفتنش داخل سوراخ فقط چهار پنج ثانیه طول کشید.
خیلی سعی کردیم درش بیاوریم اما بیفایده بود. بالآخره ناامید شدیم و راه افتادیم. کمی جلوتر ایستادیم ببینیم اگر باز سعی کنیم، میتوانیم درش بیاوریم یا نه. متأسفانه دوستان مشاهده کردند که جسدش بیهوش و پاهایش رو به هوا در همان قسمت زیر دنده و ضبط ماشین افتاده، بیجان!
کلاً مأیوس شدیم و حالمان حسابی گرفت که: "این چه کاری بود با پرندهٔ بیچاره کردیم؟ داشت زندگیاش را در میان رفقای گاو و الاغ و سگ و گربه و همبازیهایش میکرد. آخر این چه کاری بود؟".
در سکوتی غمآلود همینطور دو ساعتی آمدیم و به اصفهان نزدیک شدیم. پلیسراه فولادشهر توقفی داشتیم که ناگهان صدایش را شنیدیم! باورکردنی نبود. تو گویی مرده زنده شده بود.
نور انداختیم و از سوراخ کذایی آمد بیرون. گرفتیمش و کلی خوشحالی. کلاً فضایمان عوض شد و آن شب را جشن گرفتیم.
به این فکر میکردیم که چه زندگیها ممکن است در چند ثانیه، اینقدر کوتاه، از این رو به آن رو شود. و هیچ ثباتی برای زنده بودن وجود ندارد.
اسمش را به مناسبت این واقعهٔ عجیب و باورنکردنی دوستان گذاشتند «مولود»! و الآن عزیز دل ماست با آن کلهٔ نیمهکچلش که مثل مدل مو زدن نوجوانهاست.
@PanevisDotCom
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
