فلسفه اخلاق
Открыть в Telegram
🌱روانکاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روانشناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/soleymani63
Больше7 247
Подписчики
-324 часа
-127 дней
-5630 день
Архив постов
7 246
ذهنِ ورّاج
درون همه آدمها چیزی هست که سخن میگوید.
بعضیها میگویند آن سخنگو، ذهن است، که مدام مثل ورورهجادو حرف میزند و تِز میدهد و تحلیل میکند و فلسفه و اراجیف میبافد.
بعضیها میگویند صدای خداست، و نظرشان این است که «آن نزدیکتر از رگِ گردن»، همیشه از «آن جایِ پنهانِ وجود» با آدمیزاد سخن میگوید.
اما مگر میشود که ماهیت یک صدای نامعلوم، از «خود» تا «خدا» فرق کند؟
بعضیها میگویند بعید نیست این صدا، از آدم به آدم فرق داشته باشد و برای همین است که هویتش از سَمَک تا سماء متفاوت است. مثلاً میگویند آدمخوبها صدای خدا را میشنوند و آدمبدها صدای ذهنِ پلید و پلشتِ خودشان را.
البته بعضیهای دیگر هم هستند که میگویند همه این نامگذاریها و پیچیدگیها الکی است و میان خود و خدا هیچ فرقی نیست. مثلاً میگویند وقتی ذهنِ یک وسواسی، برای بار هزارم به او میگوید برو و دستهات را با اسکاچ بشور، خدا دارد از درون با او حرف میزند، درست همانطور که ذهن یک پیامبر به او میگوید اینطور و آنطور رفتار کن.
البته بعضیهای دیگر هم هستند که در این میانه، راه سومی را انتخاب کردهاند؛ یعنی میگویند آدمیزاد تا جایی که هنوز خدای خودش را نشناخته است، درگیرِ خودش است و آن ورّاجِ توی ذهنش، کسی نیست جز خودش؛ اما همینکه ذرهذره از خودش بیرون میآید، یواش یواش خدا هم میرود توی کوکش و میرود زیر جلدش و آرامآرام توی گوشش نجوا میکند و دستآخر، بیفاصله و بیواسطه، یکسره به گوشش سخنهای نهان میگوید.
اصلاً هویت این صدای مرموز، خود باشد یا خدا چه فرقی به حال آدمها دارد؟
بعضیها میگویند کشف این راز هیچ ارزشی ندارد و آدمها هرچقدر سرشان به لاکِ خودشان باشد راحتترند. بعضیها هم میگویند سر و صدای توی کله آدمها آنقدر زیاد است که نمیشود سرِ هیچکسی هیچجوره توی لاک خودش باقی بماند.
در هر حال، چیزیکه هست و نمیتوان منکرش شد این است که آدمیزاد از خدایی که میتواند یکوقتهایی درِ گوشش حرفهای قشنگ و لطیف بزند، اما یکوقتهایی او را با یک وراجِ دمدمیمزاج تنها بگذارد خوششان نمیآید.
البته بعضیها هم هستند که میگویند آدمیزاد، هر جا سر میچرخاند با خدا مواجه است، حتی وقتهایی که به یک صدای نامعلوم گوش میکند.
البته حرف زیاد است و درون آدمها، مادام چیزی هست که سخن میگوید.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۶۳
❤️☘ @filsofak
7 246
🔹روان ما هرگز ساکت نمیماند و همواره از طریق بدن، رویاها، نشانهها و شهود با ما در حال گفتگو است. روان به کوبیدن این درها ادامه میدهد و اگر گوش نکنیم، هزینههای فیزیکی و روانی را بالا و بالاتر میبرد تا در نهایت بشنویم.
#جیمز_هولیس
❤️☘ @filsofak
7 246
اسیر خوشحالی و بدحالی
وقتهایی هست که آدمها بینهایت رقّتانگیز میشوند.
از دور اینطور به نظر میآیند که دارند دور خودشان میچرخند؛ گاهی موافق حرکتِ عقربههای ساعت، و گاهی مخالف آن. در اصل دارند دور خودشان میچرخند.
منتها خودشان، خیال میکنند دارند به پیش میروند. در اصل آنقدر در خودشان فرو رفتهاند که نمیتوانند ببینند دارند چکار میکنند.
مثلاً اینطوریاند که شب را با گریه خوابیدهاند. صبح، بدون هیچ دلیلِ مشخصی، با انرژی از خواب بیدار میشوند: یک هدف تازه توی سرشان پیدا شده، زندگیشان از بیمعنایی درآمده و احساس خوشحالی از تمام وجناتشان هویداست. شاید تصمیم گرفتهاند کار تازهای را امتحان کنند، سفر بروند، درس بخوانند، تصمیم تازه، اتفاقهای تازه و هیجانهای تازه را تست کنند.
در واقع، آدمها با اینکه میدانند تغییر، روزگارشان را به هم میریزد و اضطراب را به جانشان میاندازد به استقبالش میروند، چون دلشان مدام برای لذتِ غیر قابل وصفی که بعد از رسیدن هست ضعف میرود. اما برای آنها که «تماشا کردن» بلدند، عین روز روشن است که خوشحالیهای این آدمها هیچ دوامی ندارد.
آدمهای بیچاره تا میآیند مزه خوشی را زیر زبانشان حس کنند و پاهاشان را روی هم بیندازند و لم بدهند و بگویند آخيش، اندوه از راه میرسد. اضطراب و بدحالی شروع میشود و گریههای توی رختخواب و زیر دوش و زیر باران، دوباره دالّی میکنند.
آدمها همینکه هدفشان را فتح میکنند دوباره بیچاره میشوند. از دور اینطور به نظر میآیند که از چرخیدن بازایستادهاند.
سکون، آدمها را از پا درمیآورد. آدمها خیال میکنند توی سکون میگندند. خیال میکنند وقتی هیجانشان فرومیافتد، چیزی بیشتر از یک مُرده نیستند، و همین میشود که دربهدر و هراسان، میدوند و چشم میچرخانند تا یک تغییر تازه پیدا کنند.
موضوعِ تغییر که پیدا شود، دوباره بهارِ تازه برای آدمها فرا میرسد. از دور اینطور به نظر میآیند که دارند با دُمشان گردو میشکنند، اما برای آنها که تماشا کردن بلدند، عین روز روشن است که تا خزان تازه فاصلهای نیست.
آدمهای بیچاره خبر ندارند دارند با خودشان چه میکنند. گاهی میفهمند سرگیجه دارند و بعضی وقتها حالت تهوع امانشان را میبُرد، اما مثل عقربهای که وسط ارقامِ جور و واجورِ یک ساعت، میخکوب شده است، یکسره اسیر خوشحالی و بدحالیاند.
آدمها خیال میکنند خوشحالی خوب، و بدحالی بد است. و همین است که اینهمه دور خودشان میچرخند. شاید اگر قبول میکردند خوشی و بدی، همانقدر طبیعیاند که ایستادنِ عقربه ساعت، روی عدد سه یا نُه، اینهمه رقّتانگیز نبودند.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۶۲
❤️☘ @filsofak
7 246
معامله ناخالص
بيشتر آدمها با خدا معامله میکنند: «من شکر میکنم، تو هم بیشتر نعمت بده.»
اینجور آدمها وِرد زبانشان این است که «شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند.»
به اینخاطر، وقتی به کسی برمیخورند که اهل شکر و سپاس و اینجور برنامهها نیست، منتظر میمانند که بالأخره کفر، نعمت را از کفِ یارو بیرون کند.
البته شاید خیلی هم بیراه نگویند. مثلاً اگر در نظر بگیریم که نعوذ بالله، خدا یکچیزی توی مایههای پدر و مادر است، آنوقت هرچقدر که بنده، یعنی همان بچه، قدردانتر باشد و بیشتر دست پدر و مادرش یا همان خدا را ببوسد، بیشتر هم مورد لطف و محبت قرار میگیرد.
حالا اینکه چه مکانیزمی پشت این مسأله است، قابل بررسی است.
ممکن است طرفی که شکرش را گزاردهاند توی رودرواسی میافتد که نعمت میدهد. احتمال دارد اهل حساب و کتاب باشد و سیستمش این باشد که تا چیزی نگیرد، چیزی هم ندهد. شاید هم عقدهای است و عشقش این است که برود بالای عرش بنشیند و بر تخت پادشاهیاش تکیه بزند تا بندههای مفلس هم بروند دم درگاهش و عِزّ و جِز کنند و دمبهدقیقه عرض حاجت کنند، و آنقدر بروند و بیایند و در بکوبند که بالأخره دلش به رحم بیاید و از خزانههای گسترده نعمتش، چیزی جلوشان بیندازد.
البته خیلیها هم هستند که احتمالات پیچیدهتری را مطرح کردهاند و حرفهای عمیقتری زدهاند، که نظریاتشان در این مُقال نمیگنجد.
اما چیزیکه بر روی تمام این احتمالات خطِ بطلان میکشد این است که اصلاً صورت مسأله اشتباه است؛ یعنی بر طبق ادلّه فراوان، اینجور شکرگزاریها در اصل هیچ فرقی با شکر نکردن ندارند، چه برسد به اینکه بخواهند نتیجهبخش هم باشند!
قدیمیها وقتی میخواستند اینجور آدمهایی را توصیف کنند، روی ناخالص بودن کارشان زوم میکردند و میگفتند «این "دغلدوستان" که میبینی/مگسانند دور شیرینی».
این دغلدوستان، حکایت همان آدمهاست که در تمام عمرشان، هروقت جلوی خدا نشستهاند یک چیزی خواستهاند؛ یعنی حتی اگر روشان نشده که خواستهشان را بگویند و مثلاً فاز شکرگزاریِ خالص برداشتهاند، باز هم غیر مستقیم گفتهاند «خدا خودش از دل بندهاش خبر دارد!»
شکرگزاریهای اینشکلی، بیشتر از هر چیزی، شبیه موعدِ قسط واماند. زوریاند و بدبختانه بانکها هم اهل حسابوکتابند؛ به آدم بدحساب، راحت وامِ نمیدهند. عزّ و جِز میخواهند. برو بیا میخواهند. بالأخره معامله است.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۶۱
❤️☘ @filsofak
7 246
علامهای که برای گربه هم نگران بود
دخترش میگوید: «یک روز به دیدنشان رفتم. دیدم خیلی ناراحتند. علت را پرسیدم. خانمشان گفتند: بچه گربهای افتاده توی چاهک حیاط خلوت ایشان. از دیروز تا حالا پریشان است. همین طور راه میروند؛ نه غذا میخورند و نه استراحت میکنند. من خندیدم و گفتم: برای بچه گربه ناراحتید؟ ایشان به من گفتند: بشر باید عاطفه داشته باشد. آدم بیعاطفه یعنی با قرآن دوست نیست.» بعد هم کلی خرج کرد و چاهک را شکافت تا بچه گربه را دربیاورد.
🔹مجله بشارت، فروردین و اردیبهشت 1377، شماره 4
مصاحبه با خانم نجمه طباطبایی فرزند علامه.
❤️☘ @filsofak
7 246
جنگ با جهل
موضوع عجیبی در مورد آدمها وجود دارد: آدمها خیلیوقتها با چیزهایی میجنگند که اصلاً وجود خارجی ندارند.
مثلاً بیشتر آدمها، وقتی بچهاند از تاریکی میترسند و ساعتها، و بلکه روزها، به این فکر میکنند که باید با تاریکی چه کنند.
خیلیها از ترس تاریکی خودشان را خیس کردهاند. خیلیها توی بغل مادرشان یا حتی توی روشنایی خوابیدهاند. خیلیها هم آنقدر به تاریکی شاخ و برگ دادهاند که به وادیِ جن و روح و اینجور چیزها افتادهاند. اما کمتر کسی بوده که از فکر کردن به تاریکی خوششدر آمده باشد.
بچه آدمیزاد را اینطوری بار میآورند که حواسِ خودش را از فکر کردن به تاریکی پرت کند. به او یاد میدهند که به وسیله روشنایی،و با تاریکی بجنگد؛ جنگ با چیزی که اصلاً وجود خارجی ندارد!
و درست همینطوری آدمها یاد میگیرند که با جهل و خواب و مرگ هم بجنگند.
جنگ با تاریکی، یعنی جنگ با چیزی که نیست. و واضح است که نتیجه چنین نزاعی، فقط شکست و سرخوردگی است.
بچه آدمیزاد، اگر دغدغه پیدا کند که همیشه روشنایی داشته باشد، هيچوقت از تاریکی، که چیزی جز نبود روشنایی نیست، لذت نمیبرد.
البته بچه آدمیزاد تا آدمبزرگ شود، رفتهرفته میفهمد که میشود از تاریکی خوشش بیاید، اما از جهل نه.
کمتر کسی است که به معصومیتِ نهفته در جهل پی برده باشد.
آدمها از یکجایی به بعد، دلشان میخواهد هی بیشتر و بیشتر دانش داشته باشند، چون خیال میکنند هرچقدر بیشتر بدانند کمتر جهل دارند.
و ذرهذره آنقدر دانشآلوده میشوند که یادشان میرود هرچقدر هم که بدانند، باز هم هیچچیز نمیدانند.
آدمها با جستوجوی پیوسته دانش، خودشان را از لذت جهل محروم میکنند و حتی آن زمان که میفهمند با همه دستوپا زدنهاشان، هنوز سردرگم ماندهاند، شروع به تظاهر میکنند و اینبار وانمود میکنند که دانستن از ندانستن بهتر است.
با اینهمه، بیشتر آدمها حتی اگر به لذت نهفته در جهل هم پی ببرند، نمیتوانند از رنجی که مرگ به وجودشان تحمیل میکند رها شوند.
بیشتر آدمها هيچوقت نمیفهمند که مرگ، اصلاً وجود خارجی ندارد.
به همینخاطر، تمام زندگیشان را به جنگ با مرگ میگذرانند.
همانطور که پیش از این با تاریکی، و جهل جنگیدهاند.
و کیست که نداند «با چیزی که نیست» نمیشود هیچ کاری کرد؟!
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۶۰
❤️☘ @filsofak
7 246
کشف دوباره زندگی
شاید هیچ سمّی نتواند به اندازه خودفریبی، آدمها را از کار ناکار کند.
لغتنامهها خودفریبی را «فریبِ نفس» معنا کردهاند و اتفاقاً گیرِ مسأله همینجاست.
نفس هيچوقت فریب نمیخورد.
نفسِ آدمیزاد هيچوقت آنقدر کوچک و بیدستوپا نیست که فریب بخورد.
حتی وقتی بچه است.
بچه آدمیزاد، با اینکه دست چپ و راستش را از هم نمیشناسد، اما نسبت به آدمبزرگها، نفسِ درست و حسابیتری دارد.
دلیلش هم این است که حداقل خودفریب نیست.
بچهها برخلاف آدمبزرگها هنوز به دام تقلید نیفتادهاند.
دوست دارند هر چیزی را که میبینند خودشان هم تجربه کنند.
به همینخاطر هم هست که همهچیز را سمت دهانشان میبرند.
به همینخاطر هم هست که دوست دارند به قیمت زمینخوردن هم که شده، خودشان راه بروند.
و از دلسوزیِ پدر و مادری که میخواهند بغلشان کنند استقبال نمیکنند.
بچهها از اینکه چیزی نمیدانند هراسان نیستند و از پیش، آماده اشتباهکردناند، چون مشتاقند خودشان زندگی را تجربه کنند.
اما آدمبزرگها را از اشتباه ترساندهاند.
به آنها تلقین کردهاند که نفسشان احمق است و برای اینکه از حماقت دربیاید باید از این و آن تقلید کند. باید پا جای پای بقیه بگذارد و از زمین و زمان کمک بگیرد.
به همینخاطر هم هست که آدمبزرگها از دستورالعمل و قانون و چارچوب خوششان میآید.
خیال میکنند عمرشان کوتاهتر از آن است که بخواهند برای هر چیزی قانون خاص خودشان را تصویب کنند.
خیال میکنند دیگران، پیش از آنان، راه زندگی را کشف کردهاند و کشف دوباره زندگی حماقت است.
آدمبزرگها برخلاف بچهها برای تجربه زندگی، پا به زمین نمیکوبند.
و صدالبته که حق دارند.
زندگی تقلیدی، آنقدر بیمزه است که ارزش پا به زمین کوبیدن ندارد.
و نفسهای فریبخورده، همان نفسهاییاند که مجبورند خودشان را انکار کنند.
آن هم نه یک روز و دو روز.
یک عمر.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۵۹
❤️☘ @filsofak
7 246
عشق یا انتظار؟!
تا بوده گفتهاند آدمهای عاشق، دیوانهاند.
از برخی اینطور نقل شده که کر و کورند.
عدهای هم رُک و راست گفتهاند اسیرِ هوساند.
اگر صادق باشیم میگوییم «همه اینها درست است.»
اما شاید بشود این کلماتِ سرد و سخت و زُمخت را یکجورِ دیگر هم خواند.
یکجوری که انگاری آنها را یک آدمِ عاشق گفته است.
مثلاً اینطوری که «دستهای معشوق، دیوانهخانه است و آدمهایی که دیوانه نمیشوند، چند تخته کم دارند.»
یا اینطوری که «معشوق، جوری دلرُباست که چشم و گوشِ عاشق، از دیدن و شنیدنِ هر چه جز اوست بیزار است.»
یا شاید هم اینطوری که «همهچیزتمامیِ معشوق، بلایی سر عاشق میآورد که چشمش به هر چه و هر سو میافتد، هوسِ معشوقش را میکند.»
اصلاً از همه اینها گذشته، وصفِ حالِ آدمهای عاشق، توی همین چند کلمه خلاصه نمیشود و بعضی کلمات هستند که مثل «دیوانه» و «کر و کور» و «اسیرِ هوس»، سنگین و پیچیده و دوپهلو به نظر نمیآیند و راحتتر درک میشوند.
مثلاً بعضیها به آدمهای عاشق، میگویند «منتظر».
یعنی آنهایی که همیشه مشتاق دیدارِ یارشاناند و آغوششان، چهارطاق و یکسره، برای در سینه فشردنش باز است و دلشان برای دیدن صورت و قد و بالاش تنگ است و ایستاده و نشسته و به پهلو خوابیده، انتظار آمدنش را کشیدهاند و وقت و بیوقت، صورتشان را به اشک شستهاند و خانه را هم آب و جارو کردهاند و دائم گوش به زنگند و شاید هم چشم به در.
البته بعضیها گفتهاند «آدمهای عاشق، منتظرند، یعنی متوقعاند.»
پس شاید بشود منتظر را هم مثل دیوانه و کر و کور و اسیرِ هوس، یکجورِ دیگر خواند؛ یکجوری که معنیِ سرد و سخت و زُمخت و دلریشکنندهای بدهد.
اصلاً کاش یکنفر خطر کند و همه کلمات را یکجا از صفحه عالم بشوید.
کسی چه میداند؟! شاید کلمات، تنها دلیلِ دوری عاشقها از معشوقها باشند.
کسی چه میداند.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۵۸
❤️☘ @filsofak
7 246
✍️چرا میکوشیم آدمها را تغییر دهیم؟
این درست نیست.
"آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد."
آدم نمیتواند آنها را عوض کند، فقط توازنشان را بر هم میزند. چون یک انسان از قطعههای واحدی درست نشده است که بتوان تکهای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده میشود.
#نامه_به_فلیسه
#فرانتس_کافکا
❤️☘ @filsofak
7 246
خطاهایِ قدّیسساز
بعضیها میگویند آدمها اصلاً نباید «خطا» کنند.
به نظر آنها اسم هر خطایی «گناه» است و ارتکابش
باعث میشود آدمها از اصل خودشان فاصله بگیرند.
اینجور آدمها، نه به «توبه» اعتقاد دارند و نه برای «عذابوجدان» ارزشی قائلند.
به نظر آنها فقط آدمی خوب است که توی سابقهاش، یک خطا هم نداشته باشد.
به این خاطر، آدمها به محض اینکه دست از پا خطا کنند، از چشم اینها میافتند.
بعضیهای دیگر، میگویند آدمها «جایزالخطا» هستند.
به نظر آنها، بنیآدم، بیتجربه و شیرِ خامخورده است و کم پیش میآید بدون آزمون و خطا بتواند کاری را راستوریست کند.
اینجور آدمها با خطا کردن مشکلی ندارند و از سرزنش کردن هیچکس خوششان نمیآید، ولی تکرار خطا را نشانه حماقت میدانند.
به این خاطر، به کسی که تا آخر عمرش، یکسره «خطاهای بیتکرار» داشته باشد خردهای نمیگیرند، چون بالأخره «هر اشتباهی یک تجربه است.»
در این میان، بعضیهای دیگر هم هستند که معلوم نیست با خودشان چند چندند.
یعنی اینجوریاند که هم به خودشان حق اشتباه میدهند و هم نمیدهند.
این آدمها توی تخیلات و افکارشان معتقدند باید مثل یک قدیس رفتار کنند، اما در عمل، هر خطا را هزاران بار تکرار میکنند و برای هر هزار بار هم خودشان را توجیه میکنند و میبخشند و همچنان امیدوارند که یک قدیس باشند.
اینجور آدمها هم ملَک عذاب خودشانند و هم فرشته نجات خودشان.
و دقیقترش این است که به سرزنش کردن همیشگی و بخشیدن دائمی خودشان معتادند.
این آدمها همان کمالگراهای از خود متنفرند.
همانهاییاند که یاد نگرفتهاند «آدم باید در اشتباه کردن کامل باشد.»
همانهاییاند که نفهمیدهاند «آدم وقتی با تمام وجود خطا میکند، هيچوقت اشتباه نمیکند.»
و کیست که نداند آدم، بهخاطر اشتباهکردنش است که قدیس است.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۵۷
❤️☘ @filsofak
7 246
تنتان سلامت، سرتان پر رویا، روحتان دور از گورستان تاریکِ یأس، خانهتان امن و چراغش روشن، دستتان پُر، خوابتان عمیق و آسوده، ذهنتان دور از فراموشی، و قدمهایتان محکم و رو به جلو
سال نو مبارک💚
برای تک تکتان بهترینها را آرزومندم.⚘️
خوشحالم دارمتان.
7 246
کانت گفته «همواره باید طوری رفتار کرد که قاعده عمل ما، یک قانون عام و کلی برای همه انسانها باشد.»
من این افاضه حضرت کانت را به دلایل خیلی شخصی، قبول ندارم، اما اگر بخواهم از زاویه «هرچه برای خود میپسندی، برای دیگری هم بپسند» به آن نگاه کنم، میبینم که بدَک هم نگفته. یعنی داشتم به آمدن عید و گرفتن تصمیمات تازه و هدفگذاری برای سال جدید فکر میکردم که یاد کانت افتادم.
لامصب نمیدانم توی آمدن بهار چه هست، که آدم را به هوس میاندازد برنامهریزی کند. شاید همینکه درختها اینهمه تابلو و جلوی چشم ما، لباسشان را عوض میکنند، باعث میشود ما هم جسور شویم و تصمیم بگیریم خودمان را کنفیکون کنیم.
به هر حال، من آن قدیممدیمها، قبل از تحویل سال، یک دفتر عیّاردار انتخاب میکردم و چند ده تا هدف پشمریزان توش مینوشتم تا به یاری حق، در سال جدید، همهشان را تیک بزنم.
از بین اکیپمان هم، یکی از بر و بچهها بود که هر سال قبل عید میگفت امسال میخواهم سیگار را ترک کنم، اما در واقع، هر سال فقط زرِ مفت میزد. یعنی اگر بخواهم دقیقتر بگویم، چند نخ هم نسبت به پارسال اضافه میکرد.
البته برای اینکه عزتنفسِ پخشوپلا شدهاش را پیش ما جمع کند، میزد زیر خنده و میگفت، «امسال بِه از پارسال»، ولی من که آمارش را داشتم میفهمیدم پیش خودش کنف شده و دارد از درون غصه میخورد.
برای من، یادگیری زبان انگليسی، یکی از آن برنامههای رؤیاییای است که هر سال مینویسمش و هی تیک نمیخورد دهنسرویس.
حالا تا میآیم کمی غر و نق بزنم که چرا نشد و نمیشود، علّامههای دهر عَلَم میشوند و میگویند سنگ بزرگ برندار و کمکم شروع کن که برسی، اما با اجازه بزرگترها و بنا به دلایل خیلی غیر شخصی، این هم به نظرم زرِ مفتی بیش نیست.
یک بزرگِ دیگری مثل کانت، که الآن اسمش یادم نیست، گفته «وقتی درخت پر از برگهای زرد و خشک باشد، دیگر جا ندارد برگهای سبز و نونَوار دربیاورد.»
ربط این جمله به عید، توی ذهن من، اینجوری است، که تا وقتی عادتهای قدیمی را کنار نگذارم، عادتهای تازه مجال ندارند حتی جوانه بزنند.
علّامههایی که عرض کردم، اینجا هم دوباره افاضه میکنند که عادتهای قدیمی را ذرهذره کنار بگذار تا بالأخره فلان و بهمانی که میخواهی اتفاق بیفتد.
زرِ مفت است.
عادت را نمیشود کنار گذاشت، چون کهنه است. ریشهدار است. راحت است.
باید پوچی و بیهودگیِ عادت بد، برای آدم محرز شود که از سر آدم بیفتد. بیضرب و زور. مثل افتادن یک برگ خشک و زرد از درخت. بیدرد.
تجربه شخصیام این است و فکر کردم به قول حضرت کانت، میشود یک قانون کلی برای همه آدمها باشد.
#مصطفی_سلیمانی
#نوروز
❤️☘ @filsofak
7 246
از لحاظ روحی نیاز دارم یک کتابفروشیِ چوبی توی پاریس داشته باشم و همونطور که بیرون داره بارون میزنه، بوی کاغذ نو، چوب و قهوه داخلش بپیچه و بتونم این آهنگ بیکلام و بیکلامای مورد علاقمو توش پخش کنم.
❤️☘ @filsofak
7 246
سلام دوستان عزیزم؛
رتبه نخست و برتر از جشنواره هنری دانشگاه تهران با داستان کوتاه:
کاش دستی داشتم برای بغل کردن
#مصطفی_سلیمانی
ارادتمند.🌹
لینک خبر:
https://www.tasnimnews.com/fa/news/1401/12/01/2856498/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%84%D8%A8
❤️☘ @filsofak
7 246
اگر میتونستم روی بزرگترین بیلیورد شهر یک جمله قرار بدم که تا ابد جلوی چشم عابران باشه قطعا این جمله رو انتخاب میکردم:
باور کنید اگر آدم شبانه روز شکنجه ببیند ولی با خودش در آشتی باشد زندگیش قابل تحملتر از کسی است که با خودش در آشتی نیست و یا به خاطر اینکه حسرت زده است یا به خاطر اینکه پشیمان است یا به خاطر اینکه اندوهگین است.
#مصطفی_ملکیان
☘❤️ @filsofak
7 246
Repost from معنای زندگی
میتوانی پیروان همه ادیان و مکاتب را رستگار بدانی؟
بالا برویم یا پایین بیاییم، هر یک از ما، جهان را از دریچه ذهنمان میبینیم و میشناسیم. آدمها با ذهنشان محدود شدهاند؛ ذهنی که اسیرِ فرهنگ و جغرافیا و هزار کوفت و زهرمارِ دیگر است. و اتفاقاً باید با همین ذهن، به جستوجوی حقیقتی بپردازند که فراتر از همه فرهنگها و جغرافیاها و هزار کوفت و زهرمار دیگر است.
میخواهم بگویم «آدمها حقیقت را آنطوری که هست نمیبینند، بلکه به آنشکلی میبینند که بر آنها نمایان شده است»؛ انگاری که هر جا سر میچرخانند، قالبِ ذهنشان هم باهاشان میچرخد و برداشتِ مخصوص به خودش را از عالم و آدم میکند.
اینطوری در نظر بگیر که مثلاً حقیقتِ عالم یک فیل است که توی یک اتاقِ تاریک پنهان شده است. چند تا آدم میروند توی اتاق و به تنه فیل دست میکشند که از موجودیتش سر دربیاورند. یکی به پاهاش دست میزند و نتیجه میگیرد که فیل ستون است. یکی به گوشهاش دست میزند و نتیجه میگیرد که فیل شبیه بادبزن است و الی آخر. یکهو لامپ روشن میشود و فیل با تمامِ تیپ و هیکلش عرضِ اندام میکند.
فکر میکنی آنهایی که فیل را دیدهاند، وقتی از اتاق میآیند بیرون، میتوانند آن را درست و حسابی برای بقیه تصویر و ترسیم کنند؟ من که گمان نمیکنم.
آدمبزرگها هیچوقت نتوانستهاند به سؤالهای بزرگبزرگِ بچهها جوابِ سرراست بدهند؛ و بچهها...
بچهها همیشه خدا دوست داشتهاند که بگویند خودشان از همه بهتر و قویتر و بزرگترند و پدرشان هم از همه بهتر و بزرگتر و قویتر است.
و بقیه هم یک مشت بیچاره یا یتیم و یسیرند لابد.
و دنیا فقط دور کاکُلِ آنها میچرخد حتماً.
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_ها ۵۹
🍀❤️ @The_meaningoflife
7 246
معرفی ۱۰ فیلم
موضوع: (مواجهه با بحران و شروع امید)
۱. رستگاری در شاوشنک
(The Shawshank Redemption)
به کارگردانی: فرانک دارابونت
۲. دفترچهٔ امیدبخش
(Silver Linings Playbook)
به کارگردانی: دیوید او. راسل
۳. خانواده فیبلمن
(The Fabelmans)
به کارگردانی: استیون اسپیلبرگ
۴. صورتغذا یا مِنو
(The Menu)
به کارگردانی: مارک مایلود
۵. پس از توفان
(After the Storm)
به کارگردانی: هیروکازو کورئیدا
۶. پسرانگی
(Boyhood)
به کارگردانی: ریچارد لینکلیتر
۷. مثلث غم
(Triangle of Sadness)
به کارگردانی: روبن اوستلوند
۸. در جستجوی خوشبختی
(The Pursuit of Happyness)
به کارگردانی: گابریل موچینو
۹. خوشههای خشم
(The Grapes of Wrath)
به کارگردانی: جان فورد
۱۰. فهرست آرزوها
(The Bucket List)
به کارگردانی: راب رینر
#مصطفی_سلیمانی
❤️☘ @filsofak
7 246
شبکههای اجتماعی فرصتی شگفتانگیز فراهم کردهاند تا درباره هر موضوعی که میدانیم – یا حتی نمیدانیم – اظهارنظر کنیم.
تام گاولد (Tom Gauld) در نشریه گاردین این موضوع را به زیبایی به تصویر کشیده است.
❤️☘ @filsofak
7 246
عشق و داستان خلاق
🔸 به نظرم دلایل اصلی خنثیبودن و خستهکنندهبودن یک متن اینها هستند:
عدم تحرک، انگیزههای کاذب، شخصیتهای اضافی، فقدان زیرمتن و وجود شکاف در داستان.
🔸 یادمان باشد؛ استعداد ادبی کافی نیست. چیزی که برای دنیا خلق میکنیم و چیزی که دنیا از ما میخواهد، داستان است.
🔸 حدود ۷۵٪ زحمت خلق یک فیلمنامهٔ کامل، صرف آفرینش داستانِ آن میشود. داستان باید به این سوالها پاسخ دهد:
شخصیتها کی هستند؟
چه میخواهند؟
چرا آن را میخواهند؟
میخواهند آن را چگونه به دست آورند؟
چه مانعی بر سر راه دارند؟
برخورد آنها با این مانع چه عواقبی دارد؟
🔸 طراحی داستان باعث بلوغ فکری و ژرفشدن نگاه نویسنده میشود و دانش او را نسبت به جامعه، طبیعت و سرشت بشر افزایش میدهد. به نظرم داستانگویی دو چیز میخواهد: تخیل قوی و ذهن تحلیلگر.
🔸داستانهای عالی سینمایی با وجود تفاوت، در نتیجهٔ کار مشترکاند. در همهٔ آنها، بیننده هنگام ترک سالن میگوید: «عجب داستان فوق العادهای!» آری، همهٔ آنها در اساس یک چیزند. همگی جلوهای از فرم جهانی داستاناند. فیلمهایی مانند:
سرگیجه، هشت و نیم، پرسونا، راشومون، کازابلانکا، حرص، عصر جدید، رزمنا و پوتمکین، مهاجمین صندوقچه گم شده، هانا و خواهرانش، نابودگر، سگدانی.
🔸 همهٔ هنرها بر اساس فرم جهانی خود تعریف میشوند. فرم جهانی در موسیقی، از سمفونی تا انواع راک و جَز، ثابت است. یا مثلاً در نقاشی، فرم جهانی ثابت است و همین فرم است که یک شاهکار نقاشی را از مجموعهای خطوط بیمعنا جدا میکند. در داستانگویی هم از زمان هومر تا برگمان، فرم جهانی ثابت مانده است و داستان را از اثری توصیفی و سرهمبندی شده متفاوت میسازد. فرم درونی در هر هنری ثابت است ولی در هر دوره و عصری به شکل خاصی ظهور مییابد.
🔸چیزی که نویسنده برای گفتن داستانی خوب به آن نیاز دارد، فرم است. فرم، همان فرمول نیست. در واقع داستان، پیچیدهتر، رازآمیزتر و انعطافپذیرتر از آن است که به قالب فرمول درآید.
🔸 به عقیدهٔ من برای گفتن داستانی خوب، سه چیز نیاز داریم:
۱. استعداد: توانایی بیان ماجرا به شکلی که به ذهن کسی خطور نکرده باشد.
۲. نگاه عمیق: نگاه ویژهٔ نویسنده به جامعه و سرشت بشر و دانش ژرف او از شخصیتها و جهان داستان.
۳. مقدار زیادی عشق (به قول هالی و ویت برنِت)
🔸شما به دلایل زیر میتوانید عاشق داستانگویی باشید:
۱. عشق به داستان: فردی هستید که فقط از طریق داستانگفتن میتوانید حرف بزنید. شخصیتهای داستان برایتان واقعیتر از مردم عادی هستند و دنیای داستان را عمیقتر از دنیای واقعی میدانید.
۲. عشق به درام: علاقه به حوادث و مکاشفات ناگهانی که باعث تغییرات عظیم در زندگی میشوند.
۳. عشق به حقیقت: اعتقاد به اینکه دروغ، هنرمند را فلج میکند و باید تمام حقایق زندگی تا مخفیترین انگیزههای خود را مورد پرسش قرار داد.
۴. عشق به بشر: تمایل به همدردی با کسانی که رنج میکشند. رخنه به درونشان و دیدن جهان از منظر آنها.
۵. عشق به احساس: نیاز به درگیر شدن با احساسات جسمی و از آن مهمتر، احساسات درونی.
۶. عشق به رویا و خیال: لذتبردن از پرواز با بالهای تخیل و خود را سپردن به آن.
۷. عشق به کمدی: لذتبردن از شوخی بهعنوان عامل جبرانکنندهٔ رنجها و متعادل کننده زندگی.
۸. عشق به زبان: علاقه به اصوات و معانی، صرف و نحو.
۹. عشق به دوگانگی: استعداد در شناختن تضادهای زندگی و تردید دائمی در ظواهر امور.
۱۰. عشق به کمال: شورِ نوشتن و نوشتن و نوشتن و بازنویسیکردن برای رسیدن به کمال مطلوب در نویسندگی.
۱۱. عشق به یگانهبودن: داشتن جسارت و بیپروایی در مقابل ریشخندها.
۱۲. عشق به زیبایی: داشتن احساسی درونی که به خوبنوشتن، عشق میورزد. از بدنوشتن بیزار است و تفاوت این دو را میداند.
۱۳. عشق به خود: قدرتی که نیازی به یادآوریِ آن نباشد و شما را از بابت نویسندهبودنتان مطمئن میسازد.
🔸داستان، رابرت مک کی، محمدگذرآبادی، نشر هرمس
☘❤️ @filsofak
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
