ru
Feedback
Existentialist

Existentialist

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Existentialist

Канал Existentialist (@existentialistt) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 18 824 подписчиков, занимая 1 288 место в категории Мотивация и цитаты и 17 914 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 18 824 подписчиков.

Согласно последним данным от 05 октября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -83, а за последние 24 часа — 0, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 23.70%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает N/A% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 4 460 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 0 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 194.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 октября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Мотивация и цитаты.

18 824
Подписчики
Нет данных24 часа
-137 дней
-8330 дней
Архив постов
ما مدام برای «زندگی نزیسته‌مان» مرثیه می‌خوانیم و به زمین و زمان، به آدم‌ها و به بی‌رحمی روزگار لعنت می‌فرستیم که نگذاشتند به آن «نسخه‌ی باشکوه» درونمان تبدیل شویم. اما حقیقت بزرگ‌تر از این حرف‌هاست: هیچ «خودِ اصیلی» آن بیرون منتظر شکوفایی نیست. اینکه دست به هیچ کاری نمی‌زنی، بومی را رنگ نمی‌کنی یا دل به عشقی نمی‌دهی، از ترسِ شکست خوردن نیست، از وحشتِ مواجهه با آن اضطرابِ هولناک است. تو از این می‌ترسی که به دستش بیاوری و ناگهان ببینی آن موفقیت یا آن آغوش هم نتوانست آن کمبود تاریک درونی‌ات را پر کند. تو به این جبر و بی‌رحمیِ فرضیِ دنیا چنگ می‌زنی تا مجبور نشوی با واقعیت روبه‌رو شوی، اینکه هیچکسی آن بیرون نیست که بار آزادی‌ات را به دوش بکشد. پناه بردن به سرنوشت، بهانه‌ای است برای فرار از اضطرابِ انتخاب. تو خودت را در پیله‌ی انفعال حبس کرده‌ای تا میلت را دست‌نیافتنی و در وضعیتِ «ناممکن» نگه داری. این ترسی که از مرگ داری و شب‌ها خفه‌ات می‌کند، ترس از مردن نیست، وحشت از نزدیک شدن به واقعیتِ عریان و بی‌نظمِ زندگی است. تو برای در امان ماندن از مصائب زنده بودن، پیشاپیش جایگاه یک «مرده» را در این جهان انتخاب کرده‌ای و مثل یک شبح در زندگیِ خودت پرسه می‌زنی. این رنجی که مثل خوره روحت را می‌تراشد، تقصیرِ روزگار نیست، این تاوانِ سنگینی است که بابتِ پنهان شدن در فانتزی‌هایت می‌پردازی. در این جهان، اگر قرار باشد فقط یک چیز وجود داشته باشد که آدمی بابتش سزاوارِ احساسِ گناه باشد، تنها یک چیز... آن چیز به زبان ژاک لکان «کوتاه آمدن از میلِ خویش» است. تو از میلت دست کشیده‌ای تا در منطقه‌ی امنت بمانی و حالا داری در جهنمِ همین انصراف می‌سوزی. ‌ متن: #عباس_ناظری @existentialistt

جیمز جویس می‌گوید: «تا وقتی دستم باز بود، تمام تلاشم را کردم. همیشه فکر می‌کردم اگر من بروم همه چیز از دست می‌رود، صدها دغدغه، انبوهی از دردسرها؛ و آیا اصلاً کسی هست که مرا بفهمد؟» «اگر من بروم، همه‌چیز می‌رود.» انگار بودنِ تو همه‌چیز را برای دیگری سرپا نگه داشته است؛ صدها نگرانی و دردسر و در نهایت یک سؤال ساده اما سنگین: «آیا کسی هست که مرا بفهمد؟» چه کسی قرار است تو را بفهمد؟ تو که هم‌زمان نگه‌دارنده‌ی جهانی برای دیگری و هم کسی که در جست‌وجوی یک دیگریست، برای آنکه فهمیده شوی... متن: #عباس_ناظری @existentialistt

وقتی در حقم بدرفتاری می‌شد، متوجه نمی‌شدم؛ زیرا بیش از آنکه بخواهم ببینم دیگری با من چه می‌کند، می‌خواستم همچنان برای او مهم باشم. متن: #عباس_ناظری @existentialistt

از آينه بپرس نام نجات دهنده‌ات را آيا زمين که زير پای تو می‌لرزد تنهاتر از تو نيست؟ پيغمبران رسالت ويرانی را با خود به قرن ما آوردند؟ اين انفجارهای پياپی و ابرهای مسموم آيا طنين آينه‌های مقدس هستند؟ ای دوست ای برادر ای همخون وقتی به ماه رسيدي تاريخ قتل عام گل‌ها را بنويس... #فروغ_فرخزاد @existentialistt

تئودور آدورنو می‌نويسد: «خطا و گناه در هر يک از ما خودش را بازتوليد می‌كند اگر در هر لحظه آگاه شویم به آنچه روى داده است و نیز به آن پیوندهای زنجیرواری که وجودمان مرهون آن‌هاست و به اينكه حتى اگر كار اشتباهی نکرده باشیم چگونه وجودمان با مصيبت و فاجعه درهم تنيده است... اگر كسی به تمامی، در هر لحظه، از هر چیزی آگاه باشد به واقع نمی‌تواند زندگی كند.» آری بی‌آن‌که اشتباهی مرتکب شده باشیم، در مصیبت و فاجعه‌ای گرفتار شده‌ایم؛ این همان ذات گناه نخستین است. @existentialistt

چرا باید از رنج سخن بگویی؟ هنگامی که از رنج حرف می‌زنی، فقط دردِ شخصی را بازگو نمی‌کنی، بلکه آن نظمِ نمادینی را مختل می‌کنی که ترجیح می‌دهد این زخم‌ها و رنج‌ها نادیده گرفته شوند؛ سخن‌گفتن، نوشتن و به یاد آوردن، شکل‌هایی از مقاومت‌ و راه‌هایی هستند برای اینکه آن واقعیتِ حذف‌شده دوباره دیده شود، هرچند شاید این بازآفرینی هرگز کامل نباشد و ناتمام بماند. همانطور که آنا آخماتووا در مقدمه شعر مرثیه می‌نویسد: «در سال‌های وحشت یِژوف، هفده ماه را در صف‌های زندان لنین‌گراد گذراندم، روزی کسی مرا "بازشناخت"، آنگاه زنی با لب‌های آبی رنگ که پشت سرم ایستاده بود و البته هرگز نامم را نشنیده بود، از خوابی که ما همه در آن بودیم به در آمد و در گوشم این پرسش را کرد (در آنجا همه با زمزمه سخن می‌گفتند): می‌توانی این را توصیف کنی؟ و من گفتم: می‌توانم. آنگاه چیزی شبیه لبخند بر آنچه زمانی چهره‌اش بود لغزید.» آری نظام‌های سرکوبگر همیشه بر یک چیز حساب می‌کنند: "فراموشی". آن‌ها می‌دانند که اگر رنج به روایت بدل نشود و به حافظه‌ی جمعی راه پیدا نکند، به‌تدریج در مهِ ابهام حل می‌شود، اما روایت حتی اگر ناتمام و شکسته باشد، همچون میخی است که زمان را سوراخ می‌کند، ما با روایت زمان را متوقف نمی‌کنیم اما اجازه هم نمی‌دهیم که زمان همه‌چیز را ببلعد. دوام آوردن صرفاً زیستن نیست، در اینجا دوام آوردن شاید نوعی پافشاری بر میل باشد؛ میل به معنا دادن، میل به گواهی دادن، میل به اینکه بگویی «این اتفاق افتاد». هنگامی که رنج را می‌گویی از انفعالِ مطلق فاصله می‌گیری و دیگر فقط کسی نیستی که بر تو ستم رفته است، تو شهادت می‌دهی و شهادت دادن حتی اگر جهان را تغییر ندهد، جایگاه گوینده را تغییر می‌دهد. کلمات شاید نتوانند عدالت بیاورند، اما می‌توانند مانع از آن شوند که بی‌عدالتی طبیعی جلوه کند، هر بار که رنجی به زبان می‌آید، شکافی در روایتِ رسمی پدید می‌آید. از همین شکاف‌هاست که تاریخِ دیگری، حافظه‌ای دیگر و شاید آینده‌ای دیگر سر برمی‌آورد. جهان بارها نشان داده که سکوت، همدستِ خشونت است و زبان، هرچند ناکامل، یکی از اندک ابزارهایی است که در اختیار انسانِ بی‌دفاع مانده است. ‌. . متن: #عباس_ناظری @existentialistt

Repost from Existentialist
در این روزگار سخت که لبریز از خشم و اضطراب و ترس هستیم خواندن این کتاب هانا آرنت «مسئولیت شخصی در زمانه دیکتاتوری» را به همگان توصیه می‌کنم.

آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بی‌حرکتی بود، این بی‌آیندگی، بی‌رویایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر. تقریبا امکان نداشت بتوانی به خود دلگرمی بدهی که این دورانی گذراست، خواهد گذشت، باید بگذرد. برعکس، یاد گرفته بودیم فکر کنیم هر کاری هم که بکنیم، وضع همیشه همان‌جور می‌ماند. نمی‌توانیم تغییرش بدهیم. به نظر می‌رسید گویی آن سیستم قادر مطلق، خودِ زمان را هم اداره می‌کند. به نظر می‌رسید کمونیسم ابدی است، ما به زندگی در آن محکوم شده‌ایم، خواهیم مرد و فروپاشی آن را نخواهیم دید‌. در این گوشه دنیا آدم را همینجور بار می‌آورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارّت می‌آورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانه‌های تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیده‌ای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده. 📕کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم 👤 #اسلاونکا_دراکولیچ @existentialistt

- «ما باید به چیزها به سبب درستی‌شان و نه به علت قدمت‌شان، احترام بگذاریم. ادیان قدیمی با پافشاری بر این که اگر ما سنت‌ها را رها کنیم، آنگاه به همه‌ی مقدسات گذشته اهانت کرده‌ایم، ما را به دام می‌اندازند و احساس احترامی دائمی به عقاید آن شهید می‌کنیم، حتی اگر بدانیم که آن عقاید پر از غلط و خرافه است. مگر تو نگفتی که پس از شهادت پدرت چنین احساسی داشتی؟» - «بله. من معتقد بودم که اگر چیزهایی را که او به خاطرش مرده است رد کنم، مرگ او را بی معنا کرده‌ام.» - «ولی آیا این بی معنا نیست که تو زندگی‌ات را وقف یک نظام خرافی و غلط بکنی، نظامی که فقط یک نفر را انتخاب می‌کند و بقیه را محروم می‌کند؟» 📕 #مسئله_اسپینوزا 👤 #اروین_د_یالوم @existentialistt

✍️ روزی درخت‌ها تصمیم می‌گیرند برای خود #رهبری انتخاب کنند . پیش درخت زیتون می‌روند و به او می‌گویند : "فرمانده‌ی ما باش ." درخت زیتون می‌گوید : "می‌خواهید وادارم کنید از طبیعت خودم که تولید روغن و مورد احترام مردم است دست بردارم و مدام دوره بیفتم و بر شما #ریاست کنم ؟!" درخت‌ها با شنیدن این جواب به سراغ درخت انجیر می‌روند و به او می‌گویند : "بیا و #رییس ما باش ." انجیر می‌گوید : "می‌خواهید وادارم کنید که از شیرینی و میوه‌ی خوب خودم دست بکشم و آواره‌ی راه و بیراهه بشوم و از صبح تا شب به کار #سیاست بپردازم ؟!" بعد از این گفتگو درخت‌ها سراغ تاک می‌روند و به او می‌گویند : "بیا و حاکم ما باش ." تاک می گوید : "می‌خواهید از تولید انگور که عصاره‌اش مردم را تسکین می‌دهد دست بردارم و #رهبر شما بشوم و فقط حرف بزنم ؟!" بالاخره درخت‌ها به سراغ بوته‌ی خار می‌روند و از او می‌خواهند که حکمران آن‌ها باشد . خار بی‌تامل در جوابشان می‌گوید که اگر صمیمانه می‌خواهید که من رهبر شما باشم بیایید و زیر سایه ام پناه بگیرید ، وگرنه بگذار آتش از خارهایم بیرون بزند و همه‌تان را بسوزاند و خاکستر کند ! بوته‌ی خار فرمانروایی بر درخت‌های دیگر را می‌پذیرد ، چون "کاری از این بهتر از دستش بر نمی‌آید !" 👤 #اینیاتسیو_سیلونه 📕 #مکتب_دیکتاتورها @existentialistt

paola_state_of_siege چیزی ندارم براش بنویسم، همین...

‍ بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) بگذارید این وطن رویایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش‌ داشته‌اند. بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب‌چینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند. اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم. (در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی.) بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟ کیستی تو که حجابت تا ستار‌گان فراگستر می‌شود؟ سفیدپوستی بی‌نوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند، سیاهپوستی هستم که داغ برد‌گی بر تن دارم، سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش، مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند. من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ سود، قدرت، استفاده، قاپیدن زمین، قاپیدن زر، قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز، کار ِ انسان‌ها، مزد آنان، و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع. من کشاورزم _ بنده‌ی خاک _ کارگرم، زر خرید ماشین. سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه. من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت، که با وجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم. هنوز امروز درمانده‌ام. _ آه، ای پیشاهنگان! من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد، بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد. با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم بنیادی‌ترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم، رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست. آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و دشت‌های لهستان و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم و آمدم تا «سرزمین آزاد‌گان» را بنیان بگذارم. آزادگان؟ یک رؤیا_ رؤیایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا. آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود _سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است و باید بشود! _ سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد. سرزمینی که از آن ِ من است. ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من، که این وطن را وطن کردند، که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان، در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان بار دیگر باید رؤیای پُرتوان ما را بازگرداند. آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید پولاد ِ آزادی زنگار ندارد. از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند ما می‌باید سرزمین‌مان را امریکا را بار دیگر باز پس بستانیم. آه، آری آشکارا می‌گویم، این وطن برای من هرگز وطن نبود، با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود! رؤیای آن همچون بذری جاودانه در اعماق جان من نهفته است. ما مردم می‌باید سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان، کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم: همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را _ و بار دیگر وطن را بسازیم! ‌ 👤 #لنگستون_هیوز @existentialistt

photo content

از میان تمام فیلسوفانی که کوشیده‌اند فراموشی را توضیح دهند شاید هیچکس به اندازه‌ی نیچه نتوانسته باشد پیچیدگی روانی این پدیده را در چند واژه این‌چنین عمیق و دقیق بیان کند. او نشان می‌دهد که فراموشی همیشه حاصل ضعف حافظه نیست؛ گاهی حاصل خشونت غرور ماست. نیچه: «حافظه‌ام می‌گوید: من آن کار را کردم، اما غرورم می‌گوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد غرور بی‌رحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم می‌شود.» @Existentialistt

اعلان جنگ باید مثل جشن‌های عمومی، بلیط ورودی و دستهٔ موزیک داشته باشد، درست مثل مراسم گاوبازی، منتها به جای گاو، ژنرال‌ها و وزیران دو کشور با شلوار شنا و یکی یک چماق وسط صحنه بروند و به جان هم بیفتند تا کشور هر دسته‌‌ای که طرف دیگر را مغلوب کرد، فاتح اعلام شود. این خیلی آسان‌تر و صحیح‌تر از جنگی است که در آن مردم بی‌گناه و ساده‌دل را به جان هم بیندازند... 📕 #در‌جبهه‌غرب‌خبری‌نیست 👤 #اریش_مایا_رمارک @Existentialistt

«بیون می‌گوید گاهی ما چیزی را تجربه می‌کنیم که نام ندارد؛ ترسی بی‌نام، که پیش از زبان و اندیشه است، او آن را نام‌ناپذیر می‌نامد: Nameless Dread. وقتی روان نمی‌داند از چه می‌ترسد، فقط می‌خواهد فرار کند.» در زیر بمباران، روان هنوز کار می‌کند؛ اما نه برای فکر کردن بلکه برای زنده ماندن. بیون می‌نویسد: «panic without catastrophe» وحشتی بی‌دلیل... چون فاجعه هنوز به زبان نیامده. ما هنوز در لحظه‌ای هستیم که فاجعه در حال شدن است و همین تحملش را دشوارتر می‌کند. روان در وضعیتی میان ندانستن و نتوانستن گیر افتاده. نه آن‌قدر نزدیک که فاجعه را لمس کند، نه آن‌قدر دور که فراموشش کند و درست در این میانه، بدن می‌لرزد و فکر کردن عقب می‌نشیند. بیون می‌گوید: وقتی فکر کردن ممکن نیست، روان شروع می‌کند به دفاع‌های خام، پرتابِ محتوا به بیرون، یا انجمادِ کامل؛ مثل کودکی که چیزی دیده اما هنوز زبان ندارد برای گفتنش. این همان وحشت بی‌نام است. بی‌فریاد، بی‌تصویر، بی‌معنا... و اگر زنده بمانیم، شاید سال‌ها بعد بتوانیم آن را روایت کنیم. اگر نمی‌توانی فکر کنی، خودت را سرزنش نکن. بیون می‌گوید گاهی روان فقط تلاش می‌کند زنده بماند نه اینکه معنا بدهد یا تحلیل کند و همین خودش یک کار بزرگ است: "دوام آوردن، بدون فروپاشیدن." اگر فقط توانسته‌ای بخوابی، اگر فقط خیره شده‌ای به دیوار یا فقط بغض کرده‌ای، بدنت دارد کاری می‌کند که از پس افکارت برنمی‌آید، می‌توانی به سراغ دوستانت بروی و حرف بزنید از هرجا، هر خاطره، هر چیزی که بی‌فکر به زبان می‌آید. تو فقط سخن بگو و فقط باش، همین. متن: #عباس_ناظری @existentialistt

... اگر فرزند کوچکی دارید، تماشای Life is Beautiful را از دست ندهید. این فیلم، در دل تاریکی جنگ، به ما نشان می‌دهد چگونه می‌توان رنج را در لفافه‌ی خیال برای کودک تاب‌آور کرد. پدری که واقعیت را انکار نمی‌کند، اما آن را به زبان فانتزی بازمی‌گوید، تا کودک، کودک بماند حتی در جهنم. در دل اردوگاه مرگ، جایی‌که مرزهای انسان‌بودن درهم‌می‌ریزد، پدری قصه می‌سازد، بازی طراحی می‌کند، تا فرزندش نبیند آن‌چه دیدنش می‌تواند او را ویران کند. اما زندگی زیباست فقط قصه‌ی یک پدر قهرمان نیست؛ داستان توانایی ذهن برای خلق حفاظ روانی‌ست—پناهگاهی که با خیال ساخته می‌شود، نه با انکار، بلکه با بازنویسی حقیقت. کودک قرار نیست بار تمام وحشت را بر دوش بکشد. او نیاز دارد تا حقیقت، نه به‌تمامی، که به زبان قصه ترجمه شود؛ تا روان نازک او زیر بار واقعیت له نشود، تا فریاد تاریخ را در قالب یک بازی بشنود. این فیلم، تنها برای والدینی نیست که کودک دارند؛ برای همه‌ی ماست، ما که هنوز کودکیِ زخم‌خورده‌ای را در خود حمل می‌کنیم. وقتی جهان بیرون بی‌رحم می‌شود، ما نیز به کسی نیاز داریم که فاجعه را برای‌مان بازنویسی کند، تا زنده بمانیم در برابر آن‌چه قرار بوده نابودمان کند. ‌. . متن: #عباس_ناظری @existentialistt

photo content

خدا رو چه دیدی شاید پر گرفتیم شاید خنده هامونو از سر گرفتیم