ru
Feedback
شبکهٔ شعر سپید

شبکهٔ شعر سپید

Открыть в Telegram

گزیدهٔ بهترین‌ شعرهای سپید و نوی فارسی! @sher_sepid ارتباط: @sin_iranpour

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
Buy Ad
802
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-1130 день
Архив постов
Elephant در جست و جوی فضاهای گم شده؛ زیر آسمان های جهان. حقیقت اینه که کتاب خوندن هم مثل رانندگی یادگرفتنیه و قِلِق داره. این
Elephant در جست و جوی فضاهای گم شده؛ زیر آسمان های جهان. حقیقت اینه که کتاب خوندن هم مثل رانندگی یادگرفتنیه و قِلِق داره. اینجا می تونه جایی یا راهی، برای ارتباطِ دوباره با کتاب باشه. نیازی نیس تنها پیش برید. می تونیم باهم، خوندن رو تمرین کنیم و باهم پیش بریم. (آرشیوی از هزاران جلد کتاب که روزانه افزایش پیدا خواهد کرد) https://t.me/elephantthoughts

photo_2025-12-31_18-15-17.jpg0.81 KB

🟢 به مناسبت صدسالگی احمد شاملو 🔻در این اپیزود از پادکست شنودار با نام از خون تا ماتیک به سراغ زندگی عاطفی و شعر عاشقانه‌ی احمد شاملو رفته‌ام؛ روایتی از فراز و فرود سه ازدواج او، از اشرف الملوک و طوسی حائری تا آیدا سرکیسیان... روایتگر و محقق: #سجاد_ایرانپور @sher_sepid

خوبی مهجور می‌ماند؛ اما کهنه نمی‌شود و نمی‌میرد... ✍ #فروغ_فرخزاد ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
خوبی مهجور می‌ماند؛ اما کهنه نمی‌شود و نمی‌میرد... ✍ #فروغ_فرخزاد ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 صدای محورها و پیستون‌ها 🔹 شعر خوب و مدرن برایمان خط‌ونشان نمی‌کشد؛ چرا که معلم اخلاق نیست. در عوض، تنها کاری که می‌کند ای
🟢 صدای محورها و پیستون‌ها 🔹 شعر خوب و مدرن برایمان خط‌ونشان نمی‌کشد؛ چرا که معلم اخلاق نیست. در عوض، تنها کاری که می‌کند این است که موقعیتی را مثل آینه‌ای شفاف پیش روی ما می‌گذارد و دعوت‌مان می‌کند تا خود، نسبت خویش را با آن تعریف کنیم. این شعر از امیرحسین افراسیابی، یکی از همان نمونه‌های درخشان خلق موقعیت است. 📝 بخشی از تحلیل شعری از محمدعلی سپانلو | نوشته‌ی سجاد ایران‌پور 🔻پستِ شعر: اینجا 🔻پستِ تحلیل: اینجا ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۳۴ ) صدا سکوت را می‌جست و نور در پی تاریکی بود، گاهی که واژه های سپید بر تختهٔ سیاه صف می‌بستند. اما این صدا که از دریچه‌ها
۲۱۳۴ )
صدا سکوت را می‌جست و نور در پی تاریکی بود، گاهی که واژه های سپید بر تختهٔ سیاه صف می‌بستند. اما این صدا که از دریچه‌های بسته می‌گذرد کابوس را و رویا را یکسان آشفته می‌کند. هر سپیده دم (به سپیدی قویی که سنگین بر آب می‌نشیند) تاریکی بکر اتاق را از درز پرده های بسته می‌شکافد تا آفتاب نیم‌روزِ خیابان و این صدای چرخش محورها و رفت و آمد پیستون‌ها؛ این صدا... گاهی که واژه‌های سیاه بر صفحهٔ سپید سرگردان می‌مانند. ✍ #امیرحسین_افراسیابی 🔻 در این پست، شعر را تحلیل کرده‌ام، بخوانیدش و نظرتان را برایم بنویسید. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 آواز محورها و پیستون‌ها: در نقد هیاهوی بی‌معنا خوانش شعری از #امیرحسین_افراسیابی ✍️ سجاد ایران‌پور 💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه 🔻 قبلا هم نوشته‌ام که شعر چگونه در جهان دست ما را می‌گیرد و در زیستن یاری‌مان می‌کند. هربار که به این موضوع اندیشده‌ام، نسبتش را با موعظه و پند سنجیده و دریافته‌ام که همراهی‌اش با ما، از جنس دستورالعمل‌های اخلاقی نیست. در واقع بنظرم شعر خوب و مدرن برایمان خط‌ونشان نمی‌کشد؛ چرا که معلم اخلاق نیست. در عوض، تنها کاری که می‌کند این است که موقعیتی را مثل آینه‌ای شفاف پیش روی ما می‌گذارد و دعوت‌مان می‌کند تا خود، نسبت خویش را با آن تعریف کنیم. این شعر از امیرحسین افراسیابی، یکی از همان نمونه‌های درخشان خلق موقعیت است که از آن گفتم. 🔹شاعر در این اثر، موقعیتی را که به تصویر می‌کشد به طور مستقیم قضاوت نمی‌کند. او به ما نمی‌گوید که این صدا، خوب است یا بد حتی صفتی را بدان اطلاق نمی‌کند؛ بلکه کنار می‌ایستد و تنها پیامدهای آن را بر روح انسان به ما نشان می‌دهد.
صدا سکوت را می‌جست و نور در پی تاریکی بود، گاهی که واژه های سپید بر تختهٔ سیاه صف می‌بستند.
🔹شعر با موقعیتی ایده‌آل آغاز می‌شود؛ موقعیتی که در آن، عناصر متضاد در آشتی با یکدیگر به سر می‌برند و هرچیزی دقیقا در جای خود قرار گرفته است و نظمی پویا و معناساز را شکل می‌دهد. در این جهان، تضادها وجود دارند تا به یکدیگر معنا ببخشند؛ درست مانند «واژه‌های سپید» که تنها بر بستر «تختهٔ سیاه» است که دیده و خوانده می‌شوند. پس این، جهانی است که در آن تقابل‌ها برای آشکار کردن حقیقت ضروری هستند و باید حضور داشته باشند. شاعر معتقد نیست که در جهان همه چیز خوب است، بلکه می‌گوید تقابل و تضاد جزیی از زندگی ایده‌آل‌اند و باید حضور داشته باشند.
اما این صدا که از دریچه‌های بسته می‌گذرد کابوس را و رویا را یکسان آشفته می‌کند.
🔹اکنون شاعر با یک «اما»، آن جهان منظمِ متضاد را درهم می‌شکند و صدای دیگری را وارد صحنه می‌کند؛ صدایی نافذ و البته بی‌ملاحضه که همهٔ وجوه هستی را چه بد (کابوس) چه خوب ( رویا) را می‌خراشد و آشوبناک می‌کند. در واقع این صدا نظم متضاد جهانرا که پیشتر گفتم از بین می‌برد، کابوسی باید باشد که رویایی معنا یابد و رویایی باید باشد که کابوس را تجربه کنیم. این صدا، با تحت سیطره قرار دادن هر دو وجه (رویا و کابوس)، در واقع تجربه‌ی زیستن هر دو را از ما سلب می‌کند و آن نظم معناساز را از بین می‌برد
هر سپیده دم (به سپیدی قویی که سنگین بر آب می‌نشیند) تاریکی بکر اتاق را از درز پرده های بسته می‌شکافد تا آفتاب نیم‌روزِ خیابان
🔹این صداست که به «تاریکی بکر اتاق» که نماد خلوت و آرامش ذهن است حمله می‌کند. انتخاب واژه‌هایی مانند «پرده‌های بسته» و فعلِ «شکافتن»، تصویری از تجاوز خشونت‌بار را به ذهن می‌آورد و ذات بی‌ملاحظه‌ی این صدا را آشکارتر می‌سازد. این صدا، هر روز صبح به این حریم خصوصی که مانند قو لطیف است تجاوز می‌کند، آن را می‌درد و این ویرانگری را از درونِ اتاق تا بیرون، یعنی «آفتاب نیم‌روزِ خیابان»، امتداد می‌دهد. به این ترتیب، دیگر مرزی میان درون و بیرون باقی نمی‌ماند و هیاهوی جهان خارج، تمام پناهگاه‌های آرامش فردی را تسخیر می‌کند.
و این صدای چرخش محورها و رفت و آمد پیستون‌ها؛ این صدا...
🔹و سرانجام، شاعر از ماهیت این صدای متجاوز پرده برمی‌دارد. صدایی که از جهانی مکانیکی و صنعتی برمی‌خیزد؛ جهانی که با سرعت و قدرتی بی‌ملاحظه، تنها منطق حرکت و تکرار را می‌شناسد. تصویرِ «رفت و آمد پیستون‌ها» این تجاوز را را دوباره بازنمایی می‌کند. حرکت یکنواخت و بی‌وقفه‌ی پیستون که هیچ هدفی جز تداومِ تکرار مداوم ندارد به بهترین شکل، همان تجاوزی را بازنمایی می‌کند که هر روز صبح، خلوت و روان شاعر را می‌خراشد.
گاهی که واژه‌های سیاه بر صفحهٔ سپید سرگردان می‌مانند.
🔹 در نهایت، شاعر با بازگشت به تصویر آغازین شعر، نتیجه‌ی این هجوم را به ما نشان می‌دهد. تمام آن نظم معناسازِ ابتدایی، اکنون جای خود را به آشفتگی فلج‌کننده داده است. اگر در ابتدا «واژه‌های سپید» بر «تختهٔ سیاه» صف می‌بستند و نماد دانشی شفاف بودند، اکنون «واژه‌های سیاه» بر «صفحه‌ی سپید» سرگردانند. واژه که ابزار اصلی شناخت هستی است، سیاه و بی‌معنا شده و به تعبیر من، نشانه‌ی تاریک شدن همان درک از هستی است. آن صدای مکانیکی در واقع آن صدا توانایی اندیشیدن و خلق معنا را نیز از شاعر ربوده است و گویی حتی ابزارهای مدرن‌تر نوشتن (ماژیک سیاه و تخته سفید) نیز در برابر این هیاهوی مدرن، چیزی جز سرگردانی و آشفتگی به ارمغان نیاورده‌اند. ✍️ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 آوازِ سنگِ شکسته 🔹 فکر می‌کنم در برابر کنشی که می‌خواهد ما را ویران کند، گاهی قدرتمندترین کار، مصادره کردن آن است. به این
🟢 آوازِ سنگِ شکسته 🔹 فکر می‌کنم در برابر کنشی که می‌خواهد ما را ویران کند، گاهی قدرتمندترین کار، مصادره کردن آن است. به این معنا که اجازه ندهیم آن کنش منفی، ما را تعریف کند. بلکه از آن استفاده کنیم تا روایتی بسازیم که در آن، این ما هستیم که پیروز می‌شویم. 📝 بخشی از تحلیل شعری از محمدعلی سپانلو | نوشته‌ی سجاد ایران‌پور 🔻پستِ شعر: اینجا 🔻پستِ تحلیل: اینجا ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۳۳ ) بنگر باران چگونه گور تو را می‌شوید آن که سنگ تو را شکست نیکوکار بود اکنون قطره‌ها به چهرهٔ زیبای تو می‌چکند از پیچ‌پیچ
۲۱۳۳ )
بنگر باران چگونه گور تو را می‌شوید آن که سنگ تو را شکست نیکوکار بود اکنون قطره‌ها به چهرهٔ زیبای تو می‌چکند از پیچ‌پیچ رخنه‌ها، پر از سلام و یادگاری و در هر بارانی اندکی الکل هست تا بنوشی و نسیمی هست که دشت‌های تو را در نوردید آن جاده‌ها که پیاده پیمودی یا بر ترک موتوری سرزمینی که بر آن می‌گریستی و در آن میشناختی و سرودهایت را شادمانه می‌ساختی اینک آهنگ تو از سنگِ شکسته می‌رسد به گوش شب‌زدگانی که با مداد را در تو باز یافتند ما اسم آهنگت را به خاطره می‌سپاریم: سنگ شکسته! ✍ #محمدعلی_سپانلو 🔻به این فکر می‌کنم که علیه موقعیتی که می‌خواهد ما را مغلوب کند، بهترین کار چیست؟ شاید به جای واکنش مستقیم، بتوان حمله را مصادره کرد و به فرصتی تازه تبدیل نمود. با همین نگاه، این شعر را تحلیل کرده‌ام که برای خواندنش می‌توانید به این پست سر بزنید. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 آوازِ سنگِ شکسته: هنرِ مصادره کردنِ یک توهین 🔹خوانشی از شعر محمدعلی سپانلو ✍️ #سجاد_ایرانپور 💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه 🔻به گمان من، در برابر هر کنش خصمانه و ویرانگر، دو راه پیش روی ماست: پاسخ دادن از جنس همان تخریب، یا مصادره کردنِ آن و تبدیلش به چیزی نو. راه اول، واکنشی طبیعی اما قابل پیش‌بینی است که ما را در چرخه‌ی بی‌پایانِ کینه حبس می‌کند؛ اما راه دوم، هنری کمیاب است؛ هنرِ کیمیاگری که زهر را به پادزهر بدل می‌کند و از دلِ توهین، ستایش می‌آفریند. 🔹شعر، به گمانم، یکی از قدرتمندترین عرصه‌ها برای تمرین همین هنر است. یک شاعر بزرگ، در مواجهه با توهین به نمادی فرهنگی، آن کنش ویرانگر را به مصالحی برای ساختن چیزی باشکوه‌تر تبدیل می‌کند. 🔹این شعر از محمدعلی سپانلو که در واکنش به شکستن سنگ مزار احمد شاملو سروده شده، نمونه‌ی اعلای چنین رویکردی است. در این خوانش، می‌خواهم نشان دهم که چگونه سپانلو به جای مرثیه‌سرایی برای یک سنگِ شکسته، آن را به «حنجره‌ی آزاد شده» تبدیل می‌کند و نشان می‌دهد که تلاش برای خاموش کردن یک صدا، چگونه می‌تواند ناخواسته آن را رساتر و جاودانه‌تر سازد. 🔹او نمی‌‌پرسد «چرا شکستید؟»، بلکه می‌گوید «ببینید شکستن شما چه فرصت شگفت‌انگیزی آفرید»: بنگر باران چگونه گور تو را می‌شوید آن که سنگ تو را شکست نیکوکار بود اکنون قطره‌ها به چهرهٔ زیبای تو می‌چکند از پیچ‌پیچ رخنه‌ها، پر از سلام و یادگاری 🔹نبوغ سپانلو در همین وارونه‌سازی است. او عمل شنیع شکستن سنگ را «نیکوکاری» می‌خواند، چون این شکستن، مانع و حجاب را از میان برداشته است. آن سنگِ صُلب و بی‌روح که شاعر را از طبیعت جدا می‌کرد، حالا به شبکه‌ای از «پیچ‌پیچ رخنه‌ها» تبدیل شده است؛ رخنه‌ها در نگاه اصولا باید تخریب تعبیر گردند؛ اما معبری برای ارتباط با جهان هستند. باران حالا می‌تواند از این شکاف‌ها عبور کند و چهره‌ی شاعر را لمس کند. به این ترتیب، اولین مصادره به مطلوب صورت می‌گیرد. توهین، به ابزاری برای ایجاد ارتباط عاشقانه‌تر و صمیمی‌تر میان شاعر و جهان بدل می‌شود. 🔹در ادامه، سپانلو این فرصت را عمیق‌تر می‌کند و نشان می‌دهد که شکستن سنگ،چ روح شاعر را از بند خاک آزاد کرده است. شاعرِ مرده در این فرصت در حال تجربه‌ی دوباره‌ی جهان است. و در هر بارانی اندکی الکل هست تا بنوشی و نسیمی هست که دشت‌های تو را در نوردید آن جاده‌ها که پیاده پیمودی یا بر ترک موتوری سرزمینی که بر آن می‌گریستی و در آن میشناختی و سرودهایت را شادمانه می‌ساختی 🔹 شاعر حالا می‌تواند از باران بنوشد، همراه باد در دشت‌ها و جاده‌هایی که روزی در آن‌ها زیسته بود سفر کند و به یاد بیاورد که چگونه شعرهایش را در همین سرزمین می‌سرود. تخریب‌گران می‌خواستند او را در نقطه‌ی محو کنند؛ اما ناخواسته و برعکس او را در تمام سرزمینش تکثیر کردند. این دومین و بزرگ‌ترین مصادره به مطلوب است. تلاشی که برای «محدود کردن» او صورت گرفت، به «آزادی بی‌کران» او منجر شد. اینک آهنگ تو از سنگِ شکسته می‌رسد به گوش شب‌زدگانی که بامداد را در تو باز یافتند ما اسم آهنگت را به خاطره می‌سپاریم: سنگ شکسته! 🔹این آهنگ برای «شب‌زدگان» است؛ برای تمام کسانی که در تاریکیِ دوران به دنبال نوری می‌گردند. و آن نور چیست؟ «بامداد». اینجا سپانلو با هوشمندی به تخلص شعری شاملو اشاره می‌کند و استعاره را کامل می‌کند. تخریب‌گران با شکستن سنگ، ناخواسته به شب‌زدگان کمک کردند تا «بامداد» (هم روشنایی و هم خودِ شاملو) را دوباره بیابند. در پایان، شاعر به نمایندگی از «ما» (جامعه‌ی روشنفکری و مردم)، این پیروزی را مهر و موم می‌کند. او خودِ ابزارِ توهین، یعنی «سنگ شکسته»، را برمی‌دارد و آن را به نامِ پرافتخارِ آهنگِ شاعر تبدیل می‌کند. 🔻شاید بزرگ‌ترین کارکرد این شعر، آموزش همین هنر «مصادره به مطلوب» باشد؛ اما باید دقت کرد که این هنر، به معنای «مثبت‌اندیشی سمی» یا نادیده گرفتن درد نیست. سپانلو به ما نمی‌گوید که شکستنِ سنگ دردناک نبوده؛ برعکس، تمام قدرت شعر در اذعان به همین درد واقعی و آن توهین آشکار است. کاری که او می‌کند، این است که اجازه نمی‌دهد ویرانی و رنج، کلمه‌ی آخر را در این روایت بگویند. او به ما نشان می‌دهد که این قدرت وجود دارد تا از دلِ همان سنگ‌شکستگی، فصل بعدی داستان را نوشت و معنایی نو و قدرتمند خلق کرد. در نهایت، این شعر خودِ آن تمرین ذهنی است؛ تمرینِ یافتن آزادی در جایی که دیگران فقط محدودیت می‌دیدند. تمرینِ خیره شدن به سنگ شکسته و شنید آهنگ جاودانه از آن. ✍ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 عطر در میدان جنگ 🔹این شعر جواد مجابی، با بیان اینکه آرامش درونی، تحت تأثیر عوامل بیرونی است، به طور ضمنی ایده‌های روانشنا
🟢 عطر در میدان جنگ 🔹این شعر جواد مجابی، با بیان اینکه آرامش درونی، تحت تأثیر عوامل بیرونی است، به طور ضمنی ایده‌های روانشناسی زرد و انگیزشی را نقد می‌کند و به ما یادآور می‌شود که انسان نمی‌تواند کاملاً از محیط خود جدا باشد. واقعیتی که ما اغلب از آن فرار می‌کنیم؛ اما سرانجام گریبان ما را خواهد گرفت. 📝 بخشی از تحلیل شعری از جواد مجابی | نوشته‌ی سجاد ایران‌پور 🔻پستِ شعر: اینجا 🔻پستِ تحلیل: اینجا ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۳۲ ) دلم که می‌گیرد از دنیا دلم را به دست می‌گیری در عطر انگشتانت می‌آرامم. همان دم دریچه‌ها و درهای دوروبر تو را به تماشای
۲۱۳۲ )
دلم که می‌گیرد از دنیا دلم را به دست می‌گیری در عطر انگشتانت می‌آرامم. همان دم دریچه‌ها و درهای دوروبر تو را به تماشای کشتارگاه روبه‌رو می‌برد. عطر می‌تواند سفر کند از تو تا قلب معرکه با بمب‌های دستی منفجر شود به خاک افتد با گلوله‌ای که برادری شلیک می‌کند به برادر از دیوارهای محافظت‌شده به درون رود نتواند بیرون آید جز با جسد چاک‌چاک. تو نیز روزی دلت می‌گیرد از این هوا اما انگشتانی نخواهی یافت که عطر از آن بتراود. ✍ #جواد_مجابی 🔻 شعر غمناکی است. از امروزهایمان می‌گوید: از دست رفتن دلخوشی‌ها و پناهگاه‌های ما. برای خواندن تحلیل کامل این شعر، به این پست مراجعه کنید. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 عطر در میدان جنگ: در نفی خوش‌بینی‌های ساده تحلیل شعری از جواد مجابی ✍ سجاد ایران‌پور زمان خواندن: ۳ دقیقه 🔻به گمان من، دیدگاه‌های رایج انگیزشی به ما می‌آموزند که بیرون از ما اتفاقی در حال رخ دادن نیست و هر آنچه که در درون ماست، کاملاً به اراده و اختیار خودمان بستگی دارد. آنها می‌گویند انسان موجودی خودمختار است و می‌تواند هر لحظه، فارغ از شرایط بیرونی، تصمیم به خوب بودن بگیرد؛ اما این نگاه، مسئله‌ی پیوند ناگسستنی ما با دنیای بیرون را نادیده می‌انگارد. در واقع، نمی‌توان به آنچه در اطرافمان می‌گذرد بی‌توجه بود. این شعر جواد مجابی، نمونه‌ی روشنی است از این تأثیر؛ جایی که آرامشِ شخصی یک انسان، نمی‌تواند از هجوم خشونت جهان بیرون در امان بماند.
دلم که می‌گیرد از دنیا دلم را به دست می‌گیری در عطر انگشتانت می‌آرامم
🔹 شعر با تصویری از دلگیری عمیق شروع می‌شود؛ دلگیری از دنیایی که فشارش را بر روح شاعر سنگین کرده است. در این میان، دیگری با حضوری آرام و ساده، دست شاعر را در دست می‌گیرد. آرامش در «عطر انگشتان» او متجلی می‌شود، بویی که فراتر از یک رایحه‌ی ساده است. این عطر، جوهره‌ی امنیتی است که به روح شاعر نفوذ می‌کند و او را از گزند جهان بیرون مصون می‌دارد.
همان دم دریچه‌ها و درهای دوروبر تو را به تماشای کشتارگاه رو به رو می برد. عطر می‌تواند سفر کند از تو تا قلب معرکه با بمب‌های دستی منفجر شود به خاک افتد با گلوله‌ای که برادری شلیک می‌کند به برادر از دیوارهای محافظت شده به درون رود نتواند بیرون آید جز با جسد چاک‌چاک
🔹این آرامش اما پایدار نمی‌ماند. در یک لحظه، تمام مرزهای میان جهان درونی و بیرونی فرو می‌ریزد. «دریچه‌ها و درها» که قرار بود حریم امن شاعر را حفظ کنند، ناگهان باز می‌شوند و او را به تماشای «کشتارگاه» روبه‌رو می‌برند. این تصویر، نشان می‌دهد که جهان بیرون، با تمام خشونت و زشتی‌اش، به درون خانه هجوم می‌آورد و پناهگاه امن را از میان برمی‌دارد. 🔹در این هجوم، آن «عطر»ی که پیش‌تر مایه آرامش بود، وارد جهان دیگر می‌شود. عطری که در انگشتان معشوق مایه تسکین بود، حالا می‌تواند تا «قلب معرکه» سفر کند و در آنجا با «بمب‌های دستی» منفجر شود. این تصویر، کارکرد دوگانه‌ی دست را نشان می‌دهد؛ دستی که می‌توانست بوی آرامش و مهر بدهد، بمب می‌سازد و عامل نابودی می‌شود. 🔹این ویرانی اما به همین‌جا ختم نمی‌شود. گلوله‌ای از سوی یک برادر، برادری دیگر را از پای درمی‌آورد. شاعر در اینجا از جنگ بیرونی حرف نمی‌زند، این نبرد در عمق پیوندهای اجتماعی رخ می‌دهد. در جایی که هموطنی روی هم وطن دیگر خود گلوله شلیک می‌کند و مفهوم همبستگی برای همیشه از بین می‌رود و تمام باورها به دوستی و برادری فرو می‌پاشد. در نهایت، آن عطر که نماد زندگی و آرامش بود، در این جهان خشن از بین می‌رود و جز «جسد چاک‌چاک» از آن چیزی باقی نمی‌ماند. این پایان، نشان می‌دهد که در برابر این هجوم بی‌رحمانه‌ی خشونت، آرامش و زیبایی از پای درمی‌آیند و راهی برای نجاتشان نیست.
تو نیز روزی دلت می‌گیرد از این هوا اما انگشتانی نخواهی یافت که عطر از آن بتراود
🔹شاعر پس از شرح هجوم خشونت به جهان آرام خود، نگاهش را از خود برمی‌گیرد و رو به دیگری می‌گوید: «تو نیز روزی دلت می‌گیرد از این هوا». این جمله نشان می‌دهد که دیگری، آن پناهگاه امن، نیز از گزند جهان بیرون مصون نمانده است. او نیز به سرنوشت شاعر دچار می‌شود و از این هوای مسموم دلگیر می‌گردد. در این لحظه است که کل فرآیندتسکین دادن متوقف می‌شود، چرا که «انگشتانی نخواهی یافت که عطر از آن بتراود». منبع آرامش از بین رفته است. دیگری، که خود درگیر دلتنگی شده، دیگر نمی‌تواند آرامش را به شاعر بازگرداند و به این ترتیب، هم آرامش‌دهنده و هم آرامش‌گیرنده، هر دو در برابر جهان بیرون از پا درمی‌آیند. این پایان، نشان می‌دهد که در جهانی آلوده پناهگاه‌ها نیز از بین می‌روند و هیچ‌کس در امان نمی‌ماند. 🔻این شعر در نهایت، تصویری از شکست ارائه می‌دهد. شکستِ نگاهی که فرد را مستقل و جدای از محیطش می‌داند. در حالی که آن آرامشِ شخصی در آغاز شعر، حقیقی به نظر می‌رسد؛ اما این اثر نشان می‌دهد که پناهگاه‌های کوچک نیز در برابر هجوم خشونت جهان بیرون در امان نیستند. آرامش و زیبایی به قلب معرکه سفر می‌کنند؛ اما در آنجا راهی برای بقا ندارند و تنها با جسدی چاک‌چاک بازمی‌گردند. در نهایت، شعر می‌گوید که در جهانی این‌گونه آلوده، پناه‌دهنده و پناه‌گیرنده نیز هر دو به سرنوشتی یکسان دچار می‌شوند و در برابر هوای مسمومِ بیرون از پای درمی‌آیند. ✍ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

🟢 عزیز من! قبول نكردن توانايي نيست. توانايي در اين است كه خود را به جای ديگران بگذاريم و از دريچه‌ی چشم آن‌ها نگاه كنيم. اگر
🟢 عزیز من! قبول نكردن توانايي نيست. توانايي در اين است كه خود را به جای ديگران بگذاريم و از دريچه‌ی چشم آن‌ها نگاه كنيم. اگر كار آن‌ها را قبول نداريم، بتوانيم مثل آنها حظی را كه آن‌ها از كار خود ميبرند، برده باشيم. شما اگر اين هنر را نداريد، بدانيد كه در كار خودتان هم چندان قدرت تام و تمام نداريد. ✍ #نیما_یوشیج ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

لایو در حال برگزاری است

🟢 لایو بررسی شعر سپید شاعران افغانستانی نیم ساعت دیگر برگزار می‌گردد.

۲۱۳۱ )
پنکه‌های سقفی هلیکوپترهایی هستند که از خواب سقف‌ها بیرون زده‌اند کافی است چراغ‌ها را خاموش کنی تا ببینی جنگ چگونه جنازه‌اش را بو می‌کشد و باصدای نازک به پنجره چنگ می‌زند دست بردار خیابان جای امنی نیست ممکن است گلوله های جامانده در بدنت شلیک شوند و توباموج‌هایت دریا را به کوچه و رهگذران بکوبی دریا که از چهل‌سالگی‌اش گذشته قطعه‌ای از گورستان را باخود به حمام می‌برد چند سال از زندگی‌اش را می‌شکافد و با ماهی ‌های قرمز مرده در بدنش از راه فاضلاب فرار می‌کند #مریم_یعقوبی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۳۰ )
دیوارها حافظه‌های خوبی دارند با دست‌های زنانه‌ای که همه چیز را به یاد می‌آورند که کدام رنگ با کدام بو و کدام کفش اولین خط ها را به رویشان کشیدند تا رگ‌هایی را برای نبضشان درست کرده باشند بعد ها چیزهای بیشتری کشیدند حتی حرف هم زدند مثل چشم‌هایت مثل لباس‌هایت و مثل موهایت که هربار کوتاه تر می‌شد درست در بیست و چهار سالگی کنار دیواری که حافظه‌ای خوبی داشت در نیمه‌شبی که بوی سیگار می‌داد سربازی با دست‌های زنانه همانطور که می‌جنگید می رقصید کفش‌هایی را پیدا کرد که نمی دانست آمده است یا رفته است ✍ #مریم_یعقوبی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️

۲۱۲۹ )
صدایش روی زمین بود و مورچه ها با خود می‌بردند باقی خواهند ماند اندکی از شب عکسی در آلبوم و گناهی در آدمی روبه‌رویم ایستاده‌ای و دست‌هایت از کشتنِ آخرین کلمه بازگشته می ترسم برادر از گم شدن در کلمه‌ای می‌ترسم و واژه‌هایم را به سمتت گرفته‌ام دوستت داشتم وقتی آخرین مشت خاک را می‌ریختی و کلاغی به بلند‌ترین شاخه پر کشید دوستت داشتم و ماه چاه را روشن کرده بود و گرگ ها از کوه بالا شدند و دست‌هایت پیراهن خونی‌ام را دوستت داشتم و دست بردی درون جلیقه‌ات ما برادران یکدیگر که حالا همدیگر را نشانه گرفته.ایم و هرکه بیشتر دوست می‌دارد زودتر شلیک خواهد کرد تا گناه در آدمی باقی بماند. ✍ #محمدمهدی_احمدی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۲۸ )
خون جاری شد و مرزی که دورم کشیده اند فرمانده را، بگوئید بیاید این پرچم سفید را بر دارد و برای این کشور اسمی انتخاب کند فرمانده! جنگ بزرگ شد آنقدر که پوتین سر ناخن‌هایش را زد سربازی که قلب زنی را به سینه اش سنجاق زده و قرص هایش اجازه نمی‌دهد جنگ تمام شود انگشتش را جا گذاشته روی ماشه و چشم‌هایش هنوز کشیک می‌دهند مخابره می‌کند  روی تخت دستانش را در سنگر فراموش کرده که هنوز نامه می نویسند: سلام! حالم خوب است، این روزها به‌جز دوست داشتنت، کار مهمی ندارم، بیخودی شلوغش می کنند... آقای فرمانده! جنگ همه ما را خواهد کشت تا کوچه‌ها بی اسم نمانند تا رهبران جنگ، دلار در گوش هایشان فرو کنند تا خط اتوی یونیفرم ژنرال‌ها تا نخورد خواهیم مرد آقای فرمانده! چهارده نفر می.شوم و چهارده بار سرم بریده می شود در انتحار تکه تکه تکه تکه‌های دیازپام لعنتی را می خورم تا سال ها بعد یک دقیقه سکوت کنند لعنت به سکوت ادامه این شعر غمگینم می کند مثل تیک تاک ساعتی که به خودش بمب بسته است ✍ #محمدمهدی_احمدی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid