Cafe sz
Открыть в Telegram
این خاک مال ماست :عکسها و سفرنامه های سهیل و دوربینش ، موسیقی و ادبیات🌿☮️ instagram: soheil.sz ارتباط با من: @soheil_sargolzayi
Больше6 106
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
-3030 день
Архив постов
6 106
رفیق بینام من
میبینمت که نشستهای مقابل انبوهی از تهدید و بلند نمیشوی. نمیدانم سلحشوری برجای نگاهت داشته است و یا دیگر نای بلند شدن نداری! نمیدانم و چه خوب که نمیدانم!
میبینمت که کاپشن را میکشی روی خودت تا در برابر ضربه نگاهت دارد چنان کسی که به دور خودش پیله ببافد! چنان لاکپشت خستهای که از بازیگوشی بیخردانه و ظالمانهی کودکی به تنگ آمده باشد. چنان کسی که از وحشت بیرون به درونش پناه ببرد!
میبینمت که جانی برای فرار کردن در پاهایت نمانده؛ گویی ندانی به کجا بگریزی که دژخیمی نباشد!
گویی در تمام این جهان پهناور یک کف دست خاک پیدا نکردهای تا مأمن امنی برایت باشد و به وقت خطر به آنجا بگریزی! چه پهناوری ترسناکی!
میبینمت که پیکر مچالهات را نشاندهای مقابل دژخیم و آرامی! آرامش آنکه دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
رفیق بینام من
چه شکوهی در همین بینامی و بیچهرگی تو است. تو را میتوانم چنان صورتکی بر چهرهی خودم بنشانم، برچهرهی دوستانم و بر چهرهی زیستنم. امروز در این تصویر نام و طبقه و آرمان حقیقت تو را مبتذل نمیکنند، رنگ و نژاد و مسلک سلحشوری تو را بازیچه نکردهاند و تو یکپارچه و صادقانه پیکر انسان به ته خطر رسیدهای؛ و همین است که یکباره رفیقم شدهای.
بیشکلی تو، تو را از رنگها و جبههها، از حزبها و از مسلکها جدا کرده است و خیلی ساده بیپناهی انسان را در پهناوری یک کشور به نمایش گذاشته است.
رفیق بینام من، میبینمت که با آن نجابت خستهات تصویری میشوی از وسعت بیپناهی یک ملت و تصویرت در من تکرار میشود.
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
زیبای من،
اگر کلید خانهات را به گدایی نمیسپاری
مگذار که عشقت را گدایی کنم…
اگر پا در کشتیهای غرقشده نمیگذاری
راضی مباش یکسره در تو غرق شوم…
و اگر نالهی بیامان قناری را تحسین نمیکنی
من را در قفس کوچک اتاقت مگذار…
زیبای من،
اگر رشادت مردهای جنگ دلت را میلرزاند
از خلع سلاح با من سخن مگو…
اگر اسبهای رمیدهی دشت به رقصت میآورند
به افسار و تازیانه دعوتم مکن…
و اگر ثمرهی درختان سربلند شیرینکامت میکند
در گلدان کوچک خانه جایم مده!
زیبای من،
مرا آنگونه بخواه که تحسینش میکنی
اگر باد را با طوفان و آب را با امواجش میپسندی
در تُنگ و پیاله و بطری حبسم مکن
و اگر تنت را در آغوش مُردهای نمیکشانی
از من مخواه که از عشق بمیرم…
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
گوش کنید؛
-«احتمالا وقتی، دردا حمله میکنن بهت، من خیلی دور از توأم، زیر دردای خودم…»
بخشی از یک ترانهست که توسط گروه “او و دوستانش” خوانده شده؛ گروهی که شبیه به بلوار انقلاب تهران است. شبیه ما انسانهای کلاژ شدهی امروز. صداقت ترسناکی در این ترانه وجود دارد که به دل مینشیند. شاعر هیچ ادعای سلحشوری ندارد! هیچ نمیخواهد معشوق را متقاعد کند که حامی و قهرمانش خواهد شد. شاعر اعتقادی به رشادت ندارد. زیست تاریخیاش ناامیدکننده است؛ زیست تاریخیاش به او گوشزد میکند که آرمانی نشود؛ زیست تاریخیاش به او کوچک بودنش را یادآوری میکند و ناتوانیاش را از ایجاد تغییرات بزرگ. به دل ما مینشیند؛ ما که نتوانستهایم از فروپاشی خانوادههایمان جلوگیری کنیم و هر یک گوشهای از دنیا افتادهایم زیر دردهای خودمان. ما که نتوانستهایم جزای شیادی را بدهیم که فریدون فروغی در ترانههایش تهدیدش میکرد. ما که نتوانستهایم برای معشوقههایمان سقف و سرپناه تهیه کنیم و به آنها وعدهی آیندهای پرامید بدهیم؛ ما که نمیتوانیم به آوردن فرزندی در این زمانه روشنبین باشیم و نمیتوانیم به معشوقهایمان لذت پدر و مادر شدن را عطا کنیم! پس به دلمان مینشیند وقتی ناگهان در یک شب سرد، درحالیکه باد پاییزی دارد از زیر پنجره سر میخورد در آپارتمان تا تنهاییات را بیشتر باد کند، بر میخوریم به صدای آوازهخوانی که میگوید:«من خیلی دور از توأم روی زانوی خودم!»
اما این دلنشینی تو را دلتنگ چیزی میکند که وداع گفتیاش! این شعر چنان از رمانتیسیسم دور است که آدم را یاد رمانتیسیسم میاندازد! همچون سرمای شدید که آدم را در فکر گرما فرو میبرد! همچون اسارت عیان که آدم را به تقلای آزادی میاندازد! همچون هر چیزی که در اوج خودش ضد خودش را تولید میکند! من نمیتوانم این شعر را بشنوم و قیاسش نکنم با:«کوه رو میذارم رو دوشم! رخت هر جنگ رو میپوشم، موج رو از دریا میگیرم، شیرهای سنگ رو میدوشم!»
من همان لحظه که دارم پذیرش شاعر گروه او و دوستانش را میشنوم دلتنگ روزهایی میشوم که مطمئن بودم “اگه چشماش بگن آره، هیچکدوم کاری نداره!”
درهای هولناک است میان این و آن! میان داریوش و او و دوستانش! و ترسناکتر این است که این شکاف عمیق، این درهی مخوف در کمتر از پنجاه سال ایجاد شده است! هنوز خوانندهای که میخواست کوه را روی دوشش بگذارد در قید حیات است که خوانندهی امروز از رفتن یک بستنی کیم گلایه میکند!
و من در کمتر از بیست سال از این به آن رسیدهام! من عشق را با داریوش و قمیشی آغاز کردم! عشق برای من مصداق آنجایی بود که قمیشی میگفت ”اونقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی”! مفهوم وطن برای من با “دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش” آغاز شد و در ترانهها خودش را رساند به “گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی، رفیق و خونواده رو چطور میشه ول کنم”.
این درهی عمیق چنان ناگهانی ایجاد شد که من وقت نکردهام جفتپاهایم را یک طرفش بگذارم. حتی وقت نکردهام برای چنین کش آمدنی خودم را گرم کنم و به پاهایم نرمش بدهم! خوب چرا ادبی ادامه بدهم وقتی شما هم میدانید دارم خیلی مشخص به پاره شدن اشاره میکنم!
بله، این درهی عمیق که از آرمانگرایی افراطی تا روزمرگی افراطی در کمتر از بیست سال در زیست ما دهن باز کرده توان هر لذتی را از آدم میگیرد! داریوش درونت حظ گروه او و دوستانش را مخدوش میکند و گروه او و دوستانش هم نمیگذارد بیپوزخند به شنیدن بوی گندم ادامه بدهی! پس انگشتر عقیق در انگشتت میکنی و کفش نایکی میپوشی، نام وطن بغضی انقلابی را شعلهور میکند و ترس و رخوت رویش آب میپاشد، دلباخته میشوی و همزمان فرار میکنی! پاهایم را نگاه کن! هر کدام شدهاند چند صد کیلومتر!
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
در کلاسهای داستاننویسی هروقت میخواهم تمثیل و سمبل را آموزش بدهم، از دوستانم میخواهم که هر یک حال درونیشان را به یک چیز بیرونی شبیه کنند و بگویند اگر بخواهند با نشان دادن چیزی در جهان بیرون من را از حال درونیشان باخبر کنند، آن موضوع بیرونی چیست؛ و یکی از زیباترین پاسخها را از یک نوجوان افغانستانیِ مهاجر شنیدهام که سالها از خانه و خانواده دور بوده است؛
-«اگر منظورتان را درست فهمیده باشم باید بگویم من یک رود جدا مانده از دریایم!»
بگذریم. دیروز دوستی میگفت که تمام شبِ گذشتهاش را برای سوختن جنگل گریه کرده است و صبح که بیدار شده تا سرکار برود شیر آب را باز کرده که دست و رویی بشوید و دیده است که آبی در کار نیست. پس نشسته و یک دل سیر هم به حال خودش گریه کرده است!
همین است؛ گاهی باید سهیلی پیدا شود و زورت کند که بگویی حال درونیات شبیه چیست و گاهی هم بیهیچ تلاشی دنیا یک آینهی تمام قد از حال درونیات را جلویت میگیرد تا ببینیاش و به حال خودت گریه کنی!
همانطور که در هر مراسم خاکسپاری آدم چند قطره اشکی را نه برای عزیز از دست رفته که برای آخر و عاقبت خودش میریزد، امروز با تماشای جنگلی که میسوزد آدم میتواند بنشیند و کمی به حال خودش هم گریه کند.
میشود سوختن جنگلی را دید که دیروز از رحمش پلنگ و ازگیل و دارکوب زاده میشد و به یاد روزهای سرسبز گذشته، به یاد طراوت از دست داده و خوشبینی له شدهی خودت بغض کنی. میشود سوختن مرالها را ببینی و سوگوار غرور و سلحشوری تفمالشدهات بشوی که دیگر از سینهاش نعرهی گاوبانگی بلند نمیشود.
میشود به مادربزرگ روستاییای که در سوگ جنگل نشسته بنگری و مادربزرگ خودت را ببینی که مهاجرت یک به یک بچهها و نوههایش را به تماشا نشسته است.
گویی هر درخت چند هزار ساله که میسوزد، سوختن ریشههایت را تماشا میکنی؛ سوختن نوروزها، یلداها، رمضانها و کرسی کوچکی که قبیلهات را دورت جمع میکرد تا امن از حضور دیگران چشمی گرم کنی.
میتوانی به چند عزیز داوطلب جان بر کف بنگری که با تکه پارچه، با بیل و سطل کوچک خاک دارند تلاش میکنند کمی سوختن را به تعویق بیندازند و یاد تمام تلاشهای کوچک مذبوحانهات بیفتی که هر روز برای کمی بیشتر طاقت آوردن میکنی؛ همان مرخصی ساعتی که برای خودت کیک خامهای بزرگی میگیری و با قهوهات میخوریاش؛ همان سفر عجلهعجلهای یک روزه که نمیفهمی چطوری گذشت؛ همان سازی که میخری و حتی وقت نمیکنی بنوازیاش؛ همان میگساریهای غمگنانه و همان دوستت دارمهای در گوشی!
حتی میشود به نگاههای منتظر به ظهور هواپیماهای کمکی نگریست و یاد امیدی افتاد که جنگ دوازده روزه در دل بعضیهایمان انداخته بود؛ چشم انتظار منجیای که از راه برسد و آبی بریزد بر این جهان درونی و بیرونی که یکپارچه در حال سوختن است!
وقتش است رویاهایمان را به سیخ بکشیم؛ زغال فردا جان میدهد برای کباب درست کردن!
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
علیرضا و سپهر ساز میزنند، من مشغول پیچیدن توتون لای کاغذم که رضا شروع میکند به خواندن شعری از کسرایی:
«برف میبارد؛
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش، درهها دلتنگ؛
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
بر نمیشد گر ز بام خانهها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمی آورد،
رد پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان،
ما چه میکردیم در کولاک دل آشفتهی دم سرد؟
آنک، آنک کلبهای روشن، روی تپه، رو به روی من ...»
شعر روایتیست از آرش کمانگیر؛ آرشی که تمام نیروی حیاتش را در بازویش جمع میکند، تیری میاندازد و همان دم جان میدهد.
کسرایی خوب نوشته، رضا خوب میخواند، سپهر و علیرضا خوب مینوازند و شعر که تمام میشود من چشمهایم را غرق شده مییابم!
فردایش در بوستان جوانمردان که نزدیکی خانهی من است مشغول دویدنم که چشمم به دو مجسمه میافتد؛ کاریکاتوری از آرش کمانگیر و کاریکاتوری از کاوهی آهنگر!
قصهی پشت این مجسمهها را میدانم؛ میدانم چطور کاوه نامهای را که ضحاک دستور امضایش را داده بود پاره کرد، چرمهی لباسش را علم کرد و راه افتاد به سوی آفریدون.
همین قصهی کاوه را وقتی به کُردی روی ملودی بابانائوسی که از مقامهای کهن تنبور است میشنوم نفسم میگیرد از غم. با اینهمه هرچه دنبال نشانی از آن سلحشوری، از آن بغض و از آن حماسه در این دو مجسمه میگردم، چیزی عایدم نمیشود!
مضحک است؛ همین!
قصه همان قصه است؛ معنا همان معناست اما فرم!
تماشای این مجسمهها به این فکر میبردم که چقدر نقش فرم و تأویل کسی که دارد چیزی را به ما منتقل میکند، مهم و حیاتیست! راوی میتواند قصهای را، اندیشهای را و بنمایهای را به اوج عزت برساند چنان که فردوسی و کسرایی بلدند یا به حضیض ذلت بکشاند؛ چنان هنر دست جناب مجسمهساز بوستان جوانمردان!
ناگهان درمیابم خبر ناگوار این است که جناب مجسمهساز بوستان جوانمردان امروز راوی اصلی قصههای ماست!
هرجا را سرک میکشی کاریکاتوری از مفاهیم را میبینی و کاریکاتوریست خامدستی که آنها را به عنوان آبستره و کوبیسم دارد قالب میکند.
جناب مجسمهساز بوستان جوانمردان، با تیراژ بالا مجسمههایی میسازد از سوسیالیسم، از اسلام، از عشق، از ملیت، از روانکاوی، از خدا، از وطن، از پادشاهی، از هنر و از فلسفه و چنین است که مفاهیم همگی مشمئزکننده شدهاند! حال اگر تو پیش از این، روایت فردوسی و کسرایی را نشنیده باشی، وحشتزده یا سرخورده، این مفاهیم را نگاه میکنی و نمیفهمی پیشینیان در این شکلهای مضحک و اَجقوجق چه دیدهاند!
نتیجه آنکه از مفاهیم بیزار میشوی و خشمگین! دست میاندازی تا یقهی مفاهیم را بگیری، یقهی انتزاع را، و کینه میورزی به هیچ! به باد!
مینشینم توی ماشین و عجلهعجلهای اینها را مینویسم تا بگویم مهم است پیش از آنکه تکلیفمان را با اندیشهای، باوری و آرمانی روشن کنیم، از خودمان بپرسیم که این مفاهیم از فیلتر چه کسی به ما میرسند؛ فردوسی یا آقای مجسمهساز بوستان جوانمردان؟!
و اگر خدایی ناکرده خودمان پیرو و مبلغ اندیشهای هستیم، با وسواس بیشتری از خودمان بپرسیم که آن اندیشه را داریم با چه کیفیتی ارائه میدهیم؛ کسرایی یا آقای مجسمهساز بوستان جوانمردان!
📝سهیل سرگلزایی
پانوشت؛ در کنار شاهکارهای بوستان جوانمردان عکسی هم از مجسمهای درست و درمان هم از شاهنامه میگذارم تا فرق فردوسی بودن و کاریکاتوریست خامدست را واضحتر کنم.
@szcafe
6 106
فیبرو، پیر خردمندی در کتاب فارنهایت ۴۵۱، جایی از کتاب به مانتگ که شغلش سوزاندن کتابهاست چنین میگوید:«انسان یا باید بسازد(خلق کند) یا بسوزاند!»
جملهی عجیبیست. نه؟! چرا فیبرو، این پیر رمانهای پادآرمانشهری، چنین دوگانهای را برای انسان متصور میشود؟ چرا او گمان میکند انسانی که درحال خلق نباشد لاجرم درحال تخریب است؟
پاسخ را شاید بتوانیم در آرای اریک برن، رواندرمانگر کانادایی-آمریکایی، بیابیم. برن بنیانگذار نظریهایست به نام تحلیل رفتار متقابل که لابد چیزهایی از آن شنیدهاید.
اریک برن بر این باور بود که انسان غیر از گرسنگی به غذا گرسنگیهای دیگری نیز دارد؛ همچون گرسنگی ساختار و گرسنگی نوازش!
نوازش در گفتمان او صرفاً آنگونه از نوازشی نیست که ما میشناسیم. نوازش در این گفتمان هر نوع توجهی است که فرد از محیط دریافت میکند؛ از لبخندی که مادر به کودکی میزند که نقاشیاش را نشانش میدهد گرفته تا اخمی که ناظم مدرسه وقتی ناخنهایت را در گوشت همکلاسیات فرو کردهای به تو نشان داده.
پس اریک برن نوازشها را به نوازشهای مثبت و منفی تقسیم کرد؛ اما چیزی که در این نظریه اعجابآور مینماید این نکته است که برن به تجربه دریافت برای آدمی دریافت کردن نوازش منفی لذتبخشتر از نگرفتن نوازش است. برن بر این باور بود که انسان چنان گرسنهی نوازش است که اگر در یافتن نوازش مثبت ناکام بماند ترجیح میدهد نوازش منفی بگیرد و آن برایش لذتبخشتر از نگرفتن هیچگونه توجهیست!
شنیدهاید که حافظ جایی میگوید؛
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
وگر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک!
و جای دیگر فرموده که؛
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم…
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
و همشهری حافظ، جناب سعدی نیز سروده که؛
وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده
تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
و مولانا هم که شنیدهاید چه گفته؛
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست!
گویی شاعر ما میداند مادامی که معشوق به تیرمان بزند، دفعمان کند، جور و جفا پیشه کند و زخم بزند هنوز جای امیدواریست؛ اما وای به حال روزی که معشوق حتی جور نکند! حتی زخم نزند! وای به روزی که معشوق اصلاً ما را نبیند! ادبیات ما پر است از کسانی که به زبان اریک برن میگویند:«اگر نوازش مثبت نمیدهی، لااقل کمی به نوازش منفی مهمانم کن!»
حالا با این پیشزمینه برگردیم سراغ پیرخردمند رمان فارنهایت ۴۵۱؛ فیبرو که میگوید:«انسان یا باید بسازد و یا میسوزاند…»
به بیان دیگر شاید فیبرو دارد به همین گرسنگی نوازش اشاره میکند. شاید فیبرو دارد میگوید اگر انسان نتواند خالق و زاینده باشد و نوازش مثبت بگیرد آنوقت دست به اعمالی خواهد زد که حداقل برایش کمی نوازش منفی به ارمغان بیاورد!
شاید گلدانها را خرد کند، در اتوبان لایی بکشد، دعوا راه بیندازد، دل در گرو کسانی بدارد که بر او زخم میزنند، هموطنانش را شکنجه و ارعاب کند، در اتومبیلش صدای موسیقی خشن و رکیکی را تا انتها زیاد کند و نیمه شب در محلههای مسکونی مخل آسایش شود و دست به هر اقدامی بزند تا کسی او را لعن و نفرین کند؛ کسی بر او تشر بزند و اخمهایش را نشانش بدهد!
بله فیبرو پیرخردمندی است که گمان میکنم پیش از سوزانده شدن کتابها در آن پادآرمانشهر، او توانسته چند کتاب درباب تحلیل رفتار متقابل گیر بیاورد و با آراء اریک برن آشنایی داشته است. او از دل جهان خاکستری، بیحاصل، عقلانیت و عاطفهزدایی شده و خشن فارنهایت ۴۵۱ برایمان پیامی فرستاده که جای بسی تأمل دارد؛
انسان یا باید بسازد و یا میسوزاند…
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
.
دستهدسته مردم با فانوسهای کوچک از تپه بالا میروند تا به قبرستان نوک تپه برسند. سکوت چسبناک غروب را تنها گاه به گاه صدای کلاغ میشکند و خرتخرت خرد شدن خاک زیر کفشها و گیوهها زائران.
همهچیز در سکوت اتفاق میافتد.
فانوسها نامهای رو قبر را روشن میکنند؛ آب یا گلاب خاک را از سنگ میزدایند؛ آدمها عزیزانشان را مییابند و بالای سرش قرار میگیرند.
همهچیز در سکوت اتفاق میافتد.
زنی میانسال، با چشمهایی که نور طلایی آتش قهوهایش را رقیق میکند، دستش را از گرهی چادر رها کرده و سرش را تکیه داده است به سنگ. نگاهش روی خاک ثابت مانده است؛ تنها لحظهای نگاهش را بلند میکند و پیرزنی بر او لبخند میزند؛ لبخندی شبیه به یک سوراخ کوچک که سدی بتنی را میشکند؛ طغیان اندوه! میعان دلی که جوشیده است!
همهچیز در سکوت اتفاق میافتد.
پیرمردی با گلدان بالای قبری ور میرود؛ سماجت ایستای گلدان و کهنسالی مرد تبانی کرده، تکان نمیخورند. نوجوانی میرسد، یک نفس گلدان را بلند میکند و خیره میماند به پیرمرد. پیرمرد به گوشهای اشاره میکند و نوجوان گلدان را آنجا میگذارد. پیرمرد لبخند میزند؛ لبخندی که درخشش صبح است، از پشت ظلمات شب. نخستین شکوفه است پس از زمستان زمهریر. نم باران است؛ بر خشکسالی بیابان.
همهچیز در سکوت اتفاق میافتد.
مردی از سر قبری بلند شده و مردد به بالای قبری دیگر میآید. دیگران سر بلند میکنند و برایش جا باز میکنند.
کسی از فلاسک برایش چای میریزد. دستی روی شانهای مینشیند. مردگان لبخند میزنند.
و همهچیز در سکوت اتفاق میافتد.
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
