کافه آگاهی Cafe Agaahi
Открыть в Telegram
موسسه بین المللی پنجره آگاهی و خرد مرکز توسعه روانشناسی مثبتنگر علمی تحت نظر سيد پيمان رحيمینژاد درمانگر و پژوهشگر روانشناسی مثبت اگزیستانسیال
Больше1 708
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-630 дней
Архив постов
برای دیدن توضیحات کامل این پست و ادامه اسلایدها، میتوانید از لینک زیر وارد پیج کافه آگاهی شوید؛
https://www.instagram.com/p/DR9fGLFjWKh/?igsh=MTRvMmwzbzRkcWlyeA==
برای دیدن توضیحات کامل این پست و ادامه اسلایدها، میتوانید از لینک زیر وارد پیج کافه آگاهی شوید؛
https://www.instagram.com/p/DRwOwJEDc9U/?igsh=b2xtNXE4cTg3M3Zz
برای دیدن توضیحات کامل این پست و ادامه اسلایدها، میتوانید از لینک زیر وارد پیج کافه آگاهی شوید؛
https://www.instagram.com/p/DRrHlpYjWHm/?igsh=NWNrdXpwZW1iaGF1
برای دیدن توضیحات کامل این پست و ادامه اسلایدها، میتوانید از لینک زیر وارد پیج کافه آگاهی شوید؛
https://www.instagram.com/p/DRb-mn1jd86/?igsh=M3IyajEyM254NG9z
برای دیدن توضیحات کامل این پست و ادامه اسلایدها، میتوانید از لینک زیر وارد پیج کافه آگاهی شوید؛
https://www.instagram.com/p/DRWiS1EjVqg/?igsh=aXdzZ3c2emM3eWEw
در دنیای پرشتاب و پیچیدهی امروز، انسانها معمولاً به دنبال موفقیتهای بزرگ، موقعیتهای اجتماعی، ثروت، قدرت و دستاوردهای چشمگیر هستند. اما یونگ به ما یادآوری میکند که حقیقت وجودی ما و معنای عمیق زندگی در این جستجوهای ظاهری و پیچیده نیست، بلکه در «چیزهای ساده و فراموش شده» نهفته است.
از دیدگاه یونگ، «خود» (Self) هسته مرکزی روان انسان است، آن بخشی که وحدت و کلیت وجود را شکل میدهد. اما این «خود» در مسیر زندگی اغلب از ما دور میشود؛ ما در نقشها، انتظارات اجتماعی، و توهمات ذهنی گم میشویم. این گمشدگی، نوعی بیگانگی از خویشتن است که باعث اضطراب، سردرگمی و حتی بحرانهای هویتی میشود.
برای بازگشت به «خود» باید راهی درونی در پیش گرفت؛ سفری که با بازنگری در گذشتههای ساده، خاطرات کودکی، باورهای بدیهی و گاه فراموش شده آغاز میشود. این بازگشت، همان فرایند «تفرد» (individuation) است که یونگ آن را بهعنوان مسیر خودآگاهی و یکپارچگی روان میداند.
فلسفهی سادهزیستی و ارزشهای فراموششده
یونگ معتقد است که در عمق این سادگیها، حقیقتهای بنیادین وجود نهفتهاند. چیزهای سادهای چون یک لبخند، نگاه صادقانه، صداقت در کلام، حس همدلی، یا حتی سکوت و تنهایی انتخابشده، حامل پیامهایی هستند که ما آنها را در هیاهوی زندگی مدرن فراموش کردهایم.
این چیزهای ساده، در نگاه فلسفی یادآور مفاهیمی مانند اصالت، حضور در لحظهی حال (mindfulness)، و بازگشت به طبیعت انسانی هستند. آنها ما را از وضعیت «زیستن به صورت صرف» (living inauthentically) به سوی زیستن اصیل هدایت میکنند؛ زیستی که در آن با خود واقعی خود آشتی میکنیم و جهان را با چشمدل میبینیم.
جستجو در «چیزهای ساده و فراموششده» به معنای مواجهه با بخشهایی از خود است که سرکوب شدهاند؛ سایهها، ترسها، اشتیاقها و خاطراتی که ممکن است در ناخودآگاه دفن شده باشند. یونگ این بخشها را «سایه» مینامد و اعتقاد دارد پذیرش و یکپارچهسازی آنها بخش مهمی از رشد روانی است.
این مواجهه با خودِ فراموش شده، گاهی میتواند دردناک باشد اما ضروری است تا بتوانیم خود را بهصورت کاملتر و واقعیتر تجربه کنیم. این روند، ما را از توهم جدایی و انقطاع رها میسازد و به وحدت وجودی نزدیک میکند.
یونگ میگوید «در جستجوی خود بروید و خودتان را دوباره تنها در چیزهای ساده و فراموش شده خواهید یافت»، او به ما یادآوری میکند که برای رسیدن به اصالت و سلامت روانی باید از پیچیدگیهای ظاهری و هیاهوی زندگی فاصله بگیریم، و به آنچه در بنیاد وجود ماست، یعنی ارزشها، احساسات و تجربیات اولیه و ساده بازگردیم.
این بازگشت به سرچشمههای ساده، نه تنها راهی برای شناخت بهتر خود است، بلکه دریچهای است به سوی زندگیای معنادارتر، صمیمیتر و هماهنگتر با طبیعت انسانی ما.
پیمان رحیمی نژاد
روانشناس و پژوهشگر روانشناسی مثبت اگزیستانسیال
اغلب، قدرت یک لمس، یک لبخند، یک کلمهی محبتآمیز، یک گوش شنوا، یک تعریف صادقانه، یا کوچکترین توجه را دست کم میگیریم.
در حالی که همهی اینها میتوانند بهراحتی یک زندگی را از این رو به آن رو کنند.
لئو بوسکالیا
در تجربهی زیستهی انسان، دو احساس بنیادین حضور دارد:
1. احساس فقدانی مبهم؛
2. ناتوانی در تعریف دقیق آنچه از دست رفته است.
این وضعیت در روانشناسی اگزیستانسیال به خوبی توصیف شده است. ویکتور فرانکل، روانپزشک اتریشی، معتقد است که انسان در جستجوی معناست، و نبود آن میتواند به «خلأ وجودی» (existential vacuum) منجر شود؛ حالتی که با احساس پوچی، اضطراب و بیهدفی همراه است.
او این خلأ را به عنوان وضعیت روانیای توصیف میکند که فرد احساس بیمعنایی، پوچی و فقدان هدف در زندگی میکند؛ این خلأ الزاماً بیماری نیست، بلکه نشانهای است از اینکه چیزی مهم، اما نادیده گرفتهشده، در درون ما وجود دارد. ما گمشدهای داریم، اما اغلب نمیدانیم چیست.
در ادامه به ویژگی های این خلاء وجودی می پردازم:
1. احساس پوچی و بیمعنایی: افراد دچار خلاء وجودی، معمولاً احساس میکنند زندگیشان بیهدف است و هیچ معنای حقیقی ندارد. این حالت با یک «خستگی روانی» یا «یأس وجودی» همراه است که میتواند به افسردگی مزمن منجر شود.
2. احساس بیهدفی و سردرگمی: فرد نمیداند برای چه زندگی میکند یا چرا باید تلاش کند. فرد انگیزه کافی برای ادامه فعالیتهای روزمره و تصمیمگیریهای مهم زندگی را ندارد و از نشانههای رایج خلاء وجودی از نگاه فرانکل محسوب میشود.
3. احساس تنهایی عمیق و بیگانگی: نوعی انزوا از خود و دیگران احساس میشود؛ حتی در جمع ممکن است حس تنهایی و جدا افتادگی وجود داشته باشد. اریک فروم روانشناس برجسته این حالت را «بیگانگی از خود» و «بیگانگی اجتماعی» توصیف میکند که در انسان مدرن شایع است. حتی در شرایط رفاه مادی، افراد دچار حس بیمعنایی و افسردگی میشوند.
اریک فروم نیز در کتاب «گریز از آزادی» اشاره میکند که انسان مدرن، با وجود آزادیهای ظاهری، دچار انزوا و بیگانگی از خود شده است. این بیگانگی میتواند به صورت اضطراب، اندوه بیدلیل یا نارضایتی پنهان ظاهر شود.
4. اضطراب وجودی: تجربه اضطراب مبهم و فراگیر، بدون علت مشخص، که ناشی از مواجهه با موضوعاتی مانند مرگ، آزادی، مسئولیت و پوچی است. یالوم باور دارد این اضطراب معمولاً با عدم اطمینان به آینده همراه است.
5. حساسیت به فشارهای اجتماعی و هنجارهای بیرونی: اریک فروم باور داشت این افراد ممکن است به دنبال هنجارهای بیرونی و تأیید دیگران باشند تا خلأ درونی خود را پر کنند، اما این تلاشها موفقیتآمیز نیستند.
6. پناه بردن به رفتارهای فرارگونه:شولتز و هارتمن در سال ۲۰۱۴ اشاره کردهاند که افراد به رفتارهای اعتیادی پناه میبرند چون باعث آرامش موقت آنان میشود. اعتیاد به کار (Workaholism)، اعتیاد به مواد مخدر، اعتیاد به رسانه و مصرف بیش از حد تکنولوژی، از رفتارهای معمولی است که برای فرار از خلأ درونی بهکار میرود. تکنولوژی و زندگی دیجیتال، با پر کردن همهی لحظات ما، امکان خلوت و تأمل را از ما گرفتهاند. آنها در مطالعات خود نشان دادهاند که مصرف بیشازحد رسانه میتواند توانایی انسان را برای دروننگری کاهش دهد، و این مانع از درک کمبودهای روانی میشود.
چرا این نشانهها مهماند؟
تشخیص این علائم به ما کمک میکند بفهمیم که احساسات منفی ما صرفاً تصادفی یا موقت نیستند، بلکه ریشه در خلأ معنا و فقدان هدف دارند. این شناخت اولین قدم برای شروع جستجوی معنا و راهحلهای رواندرمانی و مسیر شفا د زندگی است.
پیمان رحیمی نژاد
روانشناس و پژوهشگر روانشناسی مثبت اگزیستانسیال
زمانی که از سقوط دیگری خوشحال نشوی، میتوانی در آینه به خودت نگاه کنی.
لذت از میانمایگیِ دیگری، مظهر میانمایگی خودت است.
املی نوتومب / سفر زمستانی
بنفشه فریسآبادی
از دیرباز تا امروز، یکی از مهمترین پرسشهای بشر این بوده است:
«چه چیزی در زندگی کم است که با وجود پیشرفت، ثروت، ارتباطات و سرگرمیهای بیشمار، همچنان احساس رضایت نمیکنیم؟»
این سؤال، پایهی بسیاری از تأملات فلسفی، روانشناختی و عرفانی است. انسان مدرن با وجود دستاوردهای علمی و تکنولوژیک، درون خود نوعی خلاء و گمگشتگی را تجربه میکند. گویی چیزی گم شده است؛ چیزی که نه در جهان بیرون، بلکه در اعماق وجود ما پنهان است.
احساس گمشده بودن: تجربهای همگانی
اکثر انسانها در لحظاتی از زندگی با احساساتی مواجه میشوند که منشأ مشخصی ندارند:
پوچی، بیمعنایی، بیهدفی، اضطراب بیدلیل، حسرت، دلتنگی، یا میل به چیزی ناشناخته. اینها نشانههایی هستند از یک فقدان درونی که قابلانکار نیست.
به گفتهی ویکتور فرانکل، روانپزشک و بنیانگذار معنادرمانی «خلاء وجودی» یکی از رایجترین مشکلات انسان مدرن است. انسان نمیتواند بدون معنا زندگی کند، حتی اگر همه چیز داشته باشد.
زندگی مدرن و فراموشی گمشده
زندگی در عصر دیجیتال، با حجم زیاد اطلاعات، سرعت بالا و سرگرمیهای مداوم، فرصتی برای سکوت و تأمل باقی نمیگذارد. انسان امروز دائماً به بیرون مشغول است:
• کار و تحصیل
• شبکههای اجتماعی
• مصرفگرایی
• رقابت و مقایسه و زندگی موفقیت مدار و دستاوردگرا
در این هیاهو، انسان از درون خود غافل میشود. دیگر زمانی برای اندیشیدن به پرسشهای بنیادین ندارد:
«من کیستم؟ چرا اینجا هستم؟ چه چیزی به زندگی من معنا میدهد؟»
گمشده زندگی انسانی از منظر رویکردهای مختلف پاسخهای متفاوتی دارد:
متفکران و مکاتب مختلف هرکدام پاسخ متفاوتی به این پرسش دادهاند:
ویکتور فرانکل مبدع معنا درمانی گفته است:
معنا و هدف زندگی؛ بدون معنا، انسان در رنج فرو میرود.
کارل راجرز روانشناس شهیر از گمشده این طور مینوشت که: خودِ واقعی؛ انسانی که خودِ اصیلش را نشناسد، احساس گمگشتگی میکند.
مارتین هایدگر با نگاه دقیق فلسفهی وجودی این طور میگفت که:
بودنِ اصیل؛ انسان باید از زندگی سطحی فاصله بگیرد و به حقیقتِ وجودی خود بازگردد.
عارفان و اهل مذهب به این باورند که:
اتصال به خدا یا حقیقت متعالی؛ انسان در فراق از اصل خود، رنج میبرد.
روانشناسی مدرن باور دارد:
انسجام هویتی و رضایت درونی؛ انسان باید به سازگاری میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» برسد.
مهم نیست این گمشده را چه بنامیم؛ مهم آن است که بدانیم چنین چیزی وجود دارد، و ما در مسیر یافتنش هستیم.
چطور گمشده را پیدا کنیم؟
پیدا کردن این گمشده، یک مسیر شخصی، تدریجی و نیازمند تأمل است. اما گامهای مؤثر زیر میتوانند آغازگر این مسیر باشند:
1. خلوت و تنهایی هدفمند
• لحظاتی از روز را در سکوت بگذران.
• تمرین آهستگی، مراقبه، کسوت هدفمند، پرسه زنی، دعا، نوشتن در دفتر شخصی یا قدمزدن در طبیعت میتواند در شنیدن صدای درون کمک کند.
2. پرسشگری و تأمل فلسفی
• باید از خودمان همیشه بپرسیم:
• چه چیزی در زندگی برای من واقعاً ارزش دارد؟
• آیا کاری که میکنم با درونم همخوان است؟
3. مطالعهی متون الهامبخش
• کتابهایی عمیق از روانشناسان و فیلسوفان، و شاعران عارف و حکیم میتواند راهی برای یافتن نشانههای گمشده باشد.
4. درمان و مشاورهی روانشناختی
• گفتوگو با یک رواندرمانگر میتواند چراغی در مسیر خودشناسی باشد.
5. تجربهی حضور و معنای اصیل
• به فعالیتهایی بپرداز که در آنها حس زنده بودن را تجربه میکنی: خلق هنر، خدمت به دیگران، مواجهه با طبیعت، عبادت، عشقورزی…
ما انسانها چیزی را گم کردهایم، چیزی عمیقتر از ثروت، شهرت یا موفقیت. این گمشده ممکن است برای هرکس نامی متفاوت داشته باشد، اما مسیر پیدا کردن آن، از بیرون نمیگذرد؛ از درون آغاز میشود.
یافتن گمشده، یعنی یافتن خود. و این، مهمترین سفر زندگیست.
پیمان رحیمی نژاد
روانشناس و پژوهشگر روانشناسی مثبت اگزیستانسیال
