N꩜VA
Открыть в Telegram
🌟📖 ✧http://t.me/HidenChat_Bot?start=885047740 ✧https://pin.it/baQgZHNNO
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
938
Подписчики
-424 часа
+107 дней
+1030 дней
Архив постов
935
من تا ابد: وسایلمو جمع میکنم که برم یک قهوه بخورم، چرتوپرت های بامزه خلق کنم، بنویسم و کتاب بخونم.🌟
935
امروز خیره به دیوارهای آبی نشسته بودم و فکر میکردم که روزهام هی دارن میرن و میرن؛ و من فقط نگاهشون میکنم که محو میشن. انگار جز نگاه کردن کار دیگهای از دستم برنمیاد. و میدونم که این بزرگترین ترس زندگیم بوده و هست، که حالا داره تبدیل به واقعیت میشه. گاهی وقتها هم فقط برای این روزها دست تکون میدم. همین.
935
زندگیام را پیشِ رویم میدیدم که مانند درخت انجیر سبزِ داستان، شاخهشاخه میشد. بر نوک هر شاخه، همچون انجیری درشت و بنفش، آیندهای شگفتانگیز چشمک میزد و مرا به سوی خود میخواند.
یکی از انجیرها زندگیِ مشترک، خانهای گرم و فرزندانی شاد بود. انجیر دیگری تبدیل شدن به شاعری نامدار بود. دیگری استادی برجسته. یکی دیگر سردبیری درخشان. یکی سفر به اروپا، آفریقا و آمریکای جنوبی. یکی دیگر کنستانتین و سقراط و آتیلا و جمعی از دلدادگان دیگر با نامهایی غریب و پیشههایی نامعمول. و انجیری دیگر قهرمانیِ المپیک در رشتهٔ قایقرانی بود.
و فراتر از همهٔ این انجیرها، انجیرهای بیشمار دیگری هم بودند که حتی نمیتوانستم بهدرستی تشخیصشان دهم.
خودم را دیدم که در میان دوشاخهٔ این درخت انجیر نشستهام و از گرسنگی جان میدهم؛ تنها به این دلیل که نمیتوانستم تصمیم بگیرم کدام انجیر را برگزینم. همهٔ آنها را میخواستم، تکتکشان را.
اما انتخابِ یکی، به معنای از دست دادنِ همهٔ انجیرهای دیگر بود. و همانطور که آنجا نشسته بودم، ناتوان از تصمیمگیری، دیدم که انجیرها کمکم چروکیدند، سیاه شدند و یکی پس از دیگری بر زمین، کنار پاهایم، فرو افتادند.
The Bell Jar — Sylvia Plath
