دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨
Открыть в Telegram
در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالشهای گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبتهاتون: @Derafshanbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
+224 часа
-37 дней
-330 дней
Архив постов
امشب هم هتلم.
دیشبم عروسی بود اینجا و امشب هم عروسیه.
اميدوارم همیشه عروسی باشه برای مردم و شاد باشن✨
بعد مامان و مامانجون هم رفتن عروسی😂 اقوام عروس و داماد دعوتشون کردن داخل🫠
خب اینجا پسند مامان و مامانجون شده و دارن پلن میچینن بیان اینجا زندگی کنن🙂↔️(همش الکیه، مامانجون از تهران دل نمیکنه😂)
البته اولین چای که خودم درست کردم، قبلش هماتاقیم که یهخانوم پرستارِ نازه یکبار بهم چای داده بود.
و خب الان که کتریم رسیده پلن همش چاییه🙂↔️
خب درباره اینا بگم بهتون؛
اون کنسرو که دومین شام خوابگاهه، شام امشب(البته من نخوردم چون همونجور که در جریان هستین ظرف ندارم ولی داشتم هم نمیخوردم!)
لیوان چای رو از رشت خریدم، از دستفروشهای میدون شهرداری نازم؛
آذر ماه پارسال. فکر میکردم میرم خوابگاه و به قصد خوابگاه هم خریدمش ولی استـفاده نکردم تا امروز.
بعدی، چای که توی رست کلاس خوردم.
آسمونِ خوشگل و تمیز امروز.
دومین ناهار سلف، و گربه خواب وسط حیاط دانشگاه و درس خوندنهام توی سالن مطالعه دانشکده پزشکی.
همین🎀
Repost from Virauniversity | ویرا
یک پرواز شرکت «فلایدبی» (FlyDubai) از دبی به مقصد تلآویو، در حالی که بهصورت دستی در حال کاهش ارتفاع و تغییر مسیر بود، برای مدت کوتاهی کد ۷۷۰۰ (کد بینالمللی وضعیت اضطراری) و سپس کد ۷۵۰۰ (کد بینالمللی هواپیماربایی) را مخابره کرد.
امروز با مامانم صحبت کردم و گفت مامانجونم اومده خونمون و قراره آخر هفته باهم بیان اینجا که مامانجون هم اینجا رو ببینه
و خب خوشحالم چون مامانجون خیلی دوست داشت بیاد اینجا
و البته دلیل اصلی اومدنشون اوردن سبدمه
ولی ناراحتم چون اعصاب ندارم، حالم خوب نیست، درسام مونده..
بعد با کلی تشنگی و خستگی شب اومدم خوابگاه از دانشگاه و دیدم آبم توی یخچال نیست!
و از اون موقع آب ندارم تشنهمه..
میدونین، من آدمِ محبوبی بودم همیشه، توی مدرسه و دانشگاه قبلیم همیشه دوستایی داشتم، هیچوقت تنها نمیموندم حتی اگر دوست صمیمیای نداشتم کسی بود.
ولی الان، تنهای تنهام. هیچکس نیست حتی باهاش حرف بزنم، توی کلاسها کنارِ کسی میشینم که از ترس دوستش باهام حرف نمیزنه!
حتی کسی نیست که چندکلمه درباره کلاسها باهاش صحبت کنم، درجریان هیچی نیستم، و انگار کسی ازش خوشم نمیاد.
همه فکر میکنن چون ترم اول مهمانی گرفتم سهمیهای چیزی داشتم!
و سخته
تنها بودن
از دور نگاه کردن
در جریان هیچی نبودن
اینکه مامانم نیست
درسا سخته و منم عقب موندم باز مثل ترم پیش چون دیر اومدم
شبا کم میخوابم
روزا خستهم
تا دیروقت دانشگاهم و دیگه جون درس خوندن نمیمونه
استادا سختگیرن و اذیت میکنن شدید
و..
هیچی خوب پیش نمیره، هیچی.
آدم فکر میکنه خیلی قوی و بتمنه،
ولی بعدا یهچیزایی پیش میاد که میبینه نه، اونقدرام قوی نیست.
ولی عوضش اولین ناهار سلف🙂↔️
خوب بود، یعنی قابلقبول بود، امیدوارم در ادامه مشکلی پیش نیاد😶🌫
