𝖱𝖾𝗏𝖾𝗋𝗂𝖾 𖥔 𝖥𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇
Открыть в Telegram
ㅤㅤㅤ𝖠 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗋𝗂𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗈𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝗐𝖺𝗄𝖾 𝖿𝗋𝗈𝗆. ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝖡𝖳𝖲 𖥔 𝖲𝖪𝖹 𖥔 𝖳𝖷𝖳 ♡₊˚ 🦢・₊✧ ⇩ @radsfictionsbotbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
Нет данных
Подписчики
+224 часа
+987 дней
+22930 дней
Загружаем данные
Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26сент. '26
сентябрь '26
+465
в 42 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 28 сентября | 0 | |||
| 27 сентября | +3 | |||
| 26 сентября | +3 | |||
| 25 сентября | +11 | |||
| 24 сентября | +22 | |||
| 23 сентября | +20 | |||
| 22 сентября | +13 | |||
| 21 сентября | +42 | |||
| 20 сентября | +45 | |||
| 19 сентября | +27 | |||
| 18 сентября | +35 | |||
| 17 сентября | +28 | |||
| 16 сентября | +2 |
Посты канала
| 2 | Нет текста... | 90 |
| 3 | Hyunjin's #𝖫𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋
•• #𝖠𝖿𝗍𝖾𝗋𝗂𝗆𝖺𝗀𝖾 #تصویر_باقی_مانده #𝖧𝗒𝗎𝗇𝗁𝗈
هیونگ، نمیدونم این چندمین کاغذیه که اسمت رو بالاش مینویسم و چند دقیقه بعد، از شدت ناتوانی توی گفتن چیزی که واقعاً توی دلمه، مچالهش میکنم و کنار میذارمش.
میخوام از احساسم برات بنویسم، ولی هر بار کلمه کم میارم. انگار هیچ کلمهای برای این حجم از دلتنگی کافی نیست. هرچقدر این مداد رو محکمتر بین انگشتام فشار میدم، باز نمیتونه حتی یه ذره از دردی که با خودم حمل میکنم رو روی این کاغذ جا بذاره.
مینهو هیونگی...
خیلی دلم برات تنگ شده.
هنوزم بعضی گوشههای این خونه برام بوی تو رو میده.
هنوزم صدای حرف زدنت اونقدر واضح توی گوشمه که گاهی ناخودآگاه سرمو برمیگردونم؛ انگار قراره پشت سرم ایستاده باشی.
بیشتر از نبودنت، از فراموش کردنت میترسم.
از اینکه یه روز صداتو یادم بره. از اینکه طرز خندیدنت، لحن حرف زدنت یا حتی جزئیات صورتت، آرومآروم از ذهنم پاک بشه و یه روز بشینم و با خودم فکر کنم که نکنه بعضی از چیزایی که ازت یادمه رو خودم ساخته باشم.
برای همین هر صبح، قبل از هر کاری، عکسها و فیلمهامونو نگاه میکنم.
شاید دارم با حافظهم میجنگم.
شاید فقط میترسم زمان کاری رو با تو بکنه که مرگ نتونست؛ اینکه آرومآروم تو رو از ذهنم بگیره.
هنوزم گاهی حس میکنم اینجا زندگی میکنی.
حضور تو رو توی اتاقها حس میکنم. بعضی وقتا حتی صدای قدمهات رو توی سکوت خونه میشنوم و برای چند ثانیه یادم میره که دیگه قرار نیست برگردی.
حتی همین الان... داری نگاهم میکنی، مگه نه هیونگ؟
داری اشکامو میبینی؟
بابا چند وقت پیش بهم گفت:
«دلم برای اون هیونجین سرخوشی که قبلاً بودی تنگ شده.»
فقط خندیدم.
ولی ته دلم میدونستم حق باهاشه.
خیلی وقته یه جایی بین گذشته و حال خودمو گم کردم؛ جایی که نه میتونستم به قبل برگردم، نه جرئت داشتم واقعاً ادامه بدم. ولی دارم سعی میکنم، هیونگ.
واقعاً دارم سعی میکنم دوباره خودم بشم.
جیسونگی هم نمیذاره زیادی توی خودم فرو برم. هر وقت ساکت میشم، سریع یه چیزی تعریف میکنه، مسخرهبازی درمیاره یا اونقدر حرف میزنه تا بالاخره خندهم بگیره.
گاهی حتی یادم میره قرار بوده غمگین باشم.
ولی فقط برای همون لحظهست؛ کافیه شب بشه و تنها بمونم.
اونوقت تمام دلتنگیهایی که توی طول روز قایمشون کردم، یکییکی برمیگردن.
و من دوباره میمونم و جای خالی تو.
جیسونگی بهم گفت باید دوباره رقص رو شروع کنم.
امروز شروع کردم.
اولش دستام میلرزید. مدت زیادی بود که نرقصیده بودم، ولی وقتی موسیقی شروع شد، بدنم انگار چیزی رو به یاد آورد که ذهنم فراموش کرده بود.
رقصیدم، هیونگ.
و تمام مدت منتظر بودم بعد از تموم شدن آهنگ، صداتو بشنوم.
منتظر بودم مثل همیشه با همون لحن همیشگیت بگی:
«بد نبود.»
ولی آهنگ که تموم شد، فقط سکوت بود.
هیچ صدایی از تو نیومد.
هیچ تشویقی.
هیچ لبخندی.
فقط من بودم، یه سالن خالی و خاطرهی کسی که دیگه قرار نیست پشت سرم وایسه.
اون لحظه دوباره فهمیدم نبودنت چیزی نیست که یهدفعه تموم بشه.
هر روز، یه شکل تازه پیدا میکنه.
با این حال، وقتی اسمت میاد، دیگه مثل قبل فرو نمیریزم.
هنوز درد داره.
خیلی.
ولی گمونم دارم یاد میگیرم چطوری با این درد زندگی کنم، بدون اینکه بذارم تمام زندگیمو بگیره.
قرار نیست فراموشت کنم، هیونگ.
فکر نمیکنم هیچوقت بتونم.
تو دیگه فقط یه خاطره از گذشته نیستی که یه روز بذارمش پشت سرم و برم.
تو یه تیکه از منی.
یه تیکهای که با خودم میبرمش به فردا.
پس نمیخوام تمام زندگیمو صرف عزاداری برای تو کنم.
میخوام دوباره زندگی کنم.
برای خودم.
برای بابا.
برای جیسونگ.
و شاید یه کم هم برای تو؛ برای تمام چیزایی که اگه بودی، دوست داشتی ببینی.
قول میدم این آخرین نامهای باشه که برای نبودنت مینویسم.
اگه دوباره برات نامه نوشتم، میخوام از زندگیم برات بگم.
از روزایی که بدون تو گذشت.
از چیزایی که یاد گرفتم.
از خندههایی که دوباره پیدا کردم.
و از خودم که بالاخره یاد گرفتم میشه یه نفر رو تا آخر عمر دوست داشت، بدون اینکه توی نبودنش خودتو گم کنی.
شب بخیر، هیونگ.
هنوز دلم برات تنگ میشه.
فقط دیگه نمیخوام دلتنگی، تنها چیزی باشه که از من باقی مونده.
— هیونجین | 91 |
| 4 | نامه ای که هیونجین نوشته لو رفته
بزارم بخونیدد؟؟؟ | 101 |
| 5 | sticker.webp | 110 |
| 6 | •• 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 : #𝖣𝖺𝗁𝗅𝗂𝖺 𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾.
•• #𝖵𝗄𝗈𝗈𝗄 #𝖥𝖺𝗄𝖾𝖢𝗁𝖺𝗍 #𝖲𝖼𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝗈
-لعنت بهت!
♡₊˚ 🦢・₊✧
•• 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 : ⇩
𝖱𝖾𝗏𝖾𝗋𝗂𝖾 𖥔 𝖥𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 | 114 |
| 7 | sticker.webp | 106 |
| 8 | کسی پارت دو میخواد؟ | 130 |
| 9 | «میگی یادت نمیاد اون شب🔞 چی شد؟ مشکلی نیست لینو… میتونم دوباره کاری کنم یادت بیاد♨️.» | 70 |
| 10 | ادمین امورا، نویسنده فیکشن 𝖴𝗅𝗍𝗂𝗆𝖺 𝖢𝗎𝗅𝗉𝖺 (آخرین گناه) به دلایلی برکنار شد و کارهاش از چنل پاک میشه. | 148 |
| 11 | Нет текста... | 145 |
| 12 | حتما نظراتتون رو بگیدد✨ | 152 |
| 13 | •• 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 : #𝖦𝗋𝖺𝖼𝖾 𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾.
•• #𝖪𝗂𝗌𝗌_𝖺𝗇𝖽_𝖻𝖾𝗍𝗋𝖺𝗒 #ببوس_و_خیانت_کن #𝖧𝗒𝗎𝗇𝗅𝗂𝗑
𝗉𝗋𝗍 2
𖥔 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𖥔
جایی که هوانگ هیونجین فقط به اسم، هیونجین شناخته میشد.
♡₊˚ 🦢・₊✧
•• 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 : ⇩
𝖱𝖾𝗏𝖾𝗋𝗂𝖾 𖥔 𝖥𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 | 152 |
| 14 | 𖹭ᵎ. بروز ترین دیلیهای اسکیز
₊˚🌷 فیکشن خیس
..。*゚+ HYUNSUNG SEXSY
₊˚🌷 هوش مصنوعی
..。*゚+ AI HYUNLIX
₊˚🌷 دیلی هیونمین
..。*゚+ HYUNMIN MOMENTS
₊˚🌷 فیکشن چانهو
..。*゚+ HYUNLIX /SEUNGIN
₊˚🌷 پک سونگمین
..。*゚+ SEUNGMIN STICKER
₊˚🌷 سناریو و پست فان
..。*゚+ SKZ DAILY
₊˚🌷 معرفی فیکشنهای جذاب
..。*゚+ SKZ
₊˚🌷 فیکشن روانشناسی
..。*゚+ CHANHO HYUNIN
₊˚🌷 مانهواهای اسکیز
..。*゚+ MINSUNG SCENARIOS
₊˚🌷 بوسهی مینسونگ
..。*゚+ MINSUNG KISS
₊˚🌷 کلبه شکلاتی و ابدی
..。*゚+ HYUNIN
₊˚🌷 مینسونگ هاتکلاب
..。*゚+ EVERYTHING MINSUNG
₊˚🌷فیک چت و وانشات
..。*゚+ smut oneshot | 64 |
| 15 | عسلیا چرا حمایتهاتون اومده پایین؟ ریاکت بدید نویسندهها کلی براتون زحمت میکشن | 52 |
| 16 | کیس تریسام پپرو گیم با ثریراچا 😭😭 | 58 |
| 17 | به پارت جدید بوس بدین | 162 |
| 18 | •• 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 : #𝖭𝗂𝗅𝗆𝖺𝗁 𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾.
•• #𝖲𝗎𝖽𝖻𝖺 #سرنوشت #𝖵𝗄𝗈𝗈𝗄
prt 2
𖥔 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𖥔
ریزرگاندی دویست سال مخفیانه تلاش کرده بود تا لرد کیم رو نابود کنه. اون هم مثل بقیه مردم روستا فقط میدونست که پدر من مثل یک احمق با لرد کیم معامله کرده و حالا، مثل هر احمقی، باید هزینهاش رو بده.
♡₊˚ 🦢・₊✧
•• 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 : ⇩
𝖱𝖾𝗏𝖾𝗋𝗂𝖾 𖥔 𝖥𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 | 172 |
| 19 | Нет текста... | 62 |
| 20 | عااا | 11 |
