زنیدیگر.
Открыть в Telegram
256
Подписчики
Нет данных24 часа
+207 дней
+2730 дней
Архив постов
256
#پیام
از مدرسه جدیدم میترسیدم، مدیرش بشدت آزارگر و مریض بود. یه روز خودمو به مریضی زدم که نرم که بابام اومد و مجبورم کرد برم...بعد تموم مسیرو گریه میکردم.
وقتی رسیدیم یکی از معلما تا دید صورتم خیسه، اومد سمتم که آومم کنه... از تو کیفش شکلات دراورد و بهم داد و همزمانم مقنعهم رو مرتب میکرد...
اون لبخندی که بهم زد و اون لبخندی که من بهش زدم، هیچوقت یادم نمیره. 🙂
256
#پیام
خاطره لبخندی نه ولی خنده دار بخوام بگم یه سری رفتم درمانگاه دکتر که پرسید سلام چیشده نه گذاشتم نه برداشتم گفتم مریض شدم برام سرم بنویسن
دکتره برگشت گفت باشه بذار اول معاینت کنم
اونجا که اینو گفت تازه فهمیدم چی گفتم =)))
256
#پیام
موضوع طنز فقط وقتی ریپست های اینستای مامانمو دیدم (دستش خورده بود شهابو درحالی که کونشو کرده بود توی دوربین و میگفت من مَردمو ریپست کرده بود)
