𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Открыть в Telegram
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
261
Подписчики
-224 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
#Senin_yerinde 22جمله از آن سر میز، از دهان عروس بیرون آمده بود! چنگال فادیمه در هوا معلق ماند. عمر سرش را بالا آورد. چشم فاطمه پرید. اسمه شروع به سرفه کردن کرد. پایش را از زیر میز دراز کرد و به پای عادل زد؛ یک بار، بعد یک بار دیگر. سعی کرد لبخند بزند و گفت: اصلاً هم نمیگذارد کسی پشت سر شوهرش حرف بزند. همینطور است دیگر. عادل نگاه تندی به اسمه انداخت و گفت: همسر عزیزم، خیلی خوشحال میشوم اگر به جای کلمه شوهر، بگویی همسرم. اسمه چنگالش را روی بشقاب گذاشت: همسر عزیزم، من هم خیلی خوشحال میشوم اگر کمی به حرفهای من گوش کنی. فادیمه نگاهی به برادرش انداخت، نگاهی به زنبرادرش انداخت، سپس سرش را پایین انداخت و مشغول خوردن سوپش شد. عمر گلویش را صاف کرد. قاشقش را زمین گذاشت و گفت: بچهها. همه سکوت کردند. عمر گفت: اتفاقی است که افتاده. از این به بعد اسمه، تو دختر ما هستی. عادل گفت: بله. سکوت کوتاهی سر سفره برقرار شد. اسمه نگاهی به عادل کرد و آه عمیقی کشید: تو یکم ساکت شو. عمر ادامه داد: چی بگم. مبارک باشه. لحظهای مکث کرد: هر چه زودتر عروسی بگیریم و این کار رو تموم کنیم. عروس با شکم برآمده وارد این خانه نشه. فاطمه سرش را تکان داد. سپس رو به عادل کرد. در چهرهاش شفقت خستهای بود، مانند زنی چهل ساله که میکوشد با آنچه اتفاق افتاده کنار بیاید: دخترم، تو هم به خانوادهات خبر بده. بگو که میخواهیم بیاییم. در یک وقت مناسب بیاییم تو را خواستگاری کنیم. چنگال در دست عادل توی بشقاب افتاد. خانهٔ زهدو جلوی چشمانش آمد. صدای شکریه آمد. روستای فورتونا که دم در صف کشیده بودند آمد. این وسط یک سینی شکلات، خودش که با سینی در دست میچرخید، پدر خودش که میگفت به امر خدا و قول پیامبر... و دختری که در پایان آن جمله خواستگاری میشد: خودش. لبهای عادل از هم باز شد اما حتی یک صدا هم بیرون نیامد. اسمه کمی به سمت او خم شد. روی صورتش، برای اولین بار در این دو روز، لبخندی واقعاً خوشحال وجود داشت. پچپچ کرد: مبارک باشه، داری عروس میشی. _افولیم...
#Senin_yerinde 21اسمه به در تکیه داد. دستهایش را در هم گره زد: واقعاً اگر باردار نبودی میزدمت. عادل حتی چشمهایش را باز نکرد: چند بار باید بهت بگم که با من اینطوری حرف نزن؟ _من هم چند بار باید بهت بگم که درست و حسابی رفتار کن؟ بیرونِ در، در نیمهتاریکیِ راهرو، فاطمه کوچاری که با حولههای تمیز در دستش ایستاده بود، سر جایش خشکش زده بود. حولهها را به سینهاش فشار داد. چشمهایش پر از اشک شد. با خودش زمزمه کرد: قد و بالات سرنگون بشه عادل. تازه دختر باردار رو هم به کتک تهدید میکنه. من تو رو اینطوری بزرگ کردم؟ حولهها را روی صندلیِ جلوی در گذاشت. بدون اینکه شنیدههایش را هضم کند، پاهایش خود به خود راه افتادند به سمت آشپزخانه. وارد شد. قابلمه را روی اجاق گذاشت. شروع به خرد کردن پیاز کرد و همانطور که خرد میکرد، زیر لب با خودش زمزمه میکرد: آخه من این بچه رو اینطوری بزرگ کردم... قراره پدر بشه. قراره پدر بشه اما هنوز عقل نداره. در اتاق، عادل هنوز روی تخت دراز کشیده بود. یک دستش را روی چشمانش انداخته بود. _عادل، خیلی بیخیالی بابا. دارم دیوونه میشم. عادل دستش را برداشت و به اسمه نگاه کرد: بیخیال؟ اونی که بچه تو شکمشه تویی یا من، اسمه؟ _ای احمق، منم دارم همین رو بهت میگم! اسمه نفس عمیقی کشید و کنار تخت نشست. عادل بدون هیچ معطلی کمی کنار رفت و سرش را روی زانوهای اسمه گذاشت: یکمی با موهام بازی کن دیگه. اسمه به پایین نگاه کرد. روی زانویش، سرِ خود را داشت. موهای خودش، صورت خودش، و درون آن صورت، آسودهترین مرد جهان. نفس عمیقی کشید. سپس دستش را دراز کرد و شروع کرد به آرامی شانه کردن موها. گفت: تبریک میگویم عادل. به مراد دلت رسیدی. به عنوان عروس به کوچاری آمدی. _اسمه! _سر غذا هم درباره حنابندان و عروسیات صحبت میکنیم. باشد؟ عادل چشمانش را باز کرد: اسمه اینقدر با من شوخی نکن. ببین بد خواهد شد ها. _چه کار خواهی کرد؟ مرا خواهی زد؟ عادل پاسخی نداد. انگشتان اسمه به گردش در میان موهای او ادامه داد. هر دو مدتی سکوت کردند. سپس صدای اسمه جدی شد: عادل، ما باید برای این جابهجاییمان چارهای پیدا کنیم. _میدانم. _دو روز پیش... _گفتیم آن نیست دیگه اسمه. _با این حال باید امتحان کنیم. عادل سرش را از روی زانوی اسمه برداشت و بلند شد. روی تخت چهارزانو نشست و گفت: دخترم، حتی اگر آن هم باشد... بعد از انجام دادن آن، دیگر بازگشتن به بدن خودم برای من معنایی ندارد. من را دیوانه نکن. اسمه چند ثانیه به او نگاه کرد. سپس هر دو دستش را در هوا بالا برد: همینجا خفهات میکنم ها. در بهشت در هر بدنی که میخواهی بگرد عادل! _آن وقت شهید محسوب میشوم. _محسوب نمیشوی. وقتی زمان شام رسید، همه اعضای خانواده کوچاری دور میز جمع شده بودند. عمر در صدر مجلس بالای میز، فادیمه در سمت راست او، بشقابها چیده شده و نانها قاششده بودند. فاطمه پیشبندش را درآورد و به سمت اتاق رفت. در زد، سپس آن را کمی باز کرد. اسمه وقتی عادل را که روی زانویش چرت میزد دید، با عجله خودش را جمعوجور کرد و ایستاد. لباسش را مرتب کرد و با دست موهایش را شانه کرد. اما عادل حتی از جایش بلند نشد و روی تخت کش و قوسی به بدنش داد. فاطمه گفت: بچهها، غذا حاضر است. _مامان چی درست کردی؟ عادل در حالی که این را میپرسید، خیلی وقت بود که بلند شده بود، از کنار فاطمه گذشته بود و حتی حرکتش را از راهرو به سمت آشپزخانه آغاز کرده بود؛ آن هم بدون هیچ تردیدی و درست در مسیر درست. اسمه چشمانش را بست و زیر لب غر زد: عادل احمق. میکشمت. فاطمه این را شنید. آرام به سمت پسرش برگشت. در چشمانش یک دلخوری وجود داشت: پسرم این چه جور دختری است؟ زمزمه کرد: خیلی بیپرواست. اسمه برای لحظهای نتوانست خودش را کنترل کند: باورت بشود من هم از خودم میپرسم عمه فاط... اخمهای فاطمه در هم رفت. اسمه آب دهانش را قورت داد و گفت: مادر. تکرار کرد: مادر. فاطمه نفس عمیقی کشید. دستش را روی بازوی پسرش گذاشت و گفت: تو خودت را مقصر ندان پسرم. اتفاقی است که افتاده. تازه، دختره حامله است. اسمه چشمانش را بست. این جمله جانش را سوزاند؛ به طوری که نمیتوانست علتش را توضیح دهد، از اعماق وجودش سوزاند. فقط گفت: بله. بارداره. فاطمه جلوتر راه افتاد، اما چشمانش تا آخر راه روی پسرش بود. وقتی همه سر سفره نشستند، اولین کسی که دستش را به سمت میز دراز کرد عادل بود. برای خودش نان برداشت، نمکدان را پیدا کرد و بزرگترین بورک را در بشقابش کشید. فادیمه به سمت اسمه برگشت و گفت: داداش، تو دو روزه به همین خاطر عجیبوغریب بودی. حالا معلوم شد. _خفه شو دختر.
#Senin_yerinde 20چشمان عمر برای مدتی روی عادل ماند. اینکه دخترِ خانوادهی فورتونا در برابرش اینطور بایستد و اینگونه صحبت کند، چیزی نبود که عقلش بگنجد. _دختر، تو در این خانه دهانت را باز میکنی و با من حرف میزنی؟ _بابا.. عادل در آخرین لحظه زبانش را گاز گرفت. اخمهای عمر در هم رفت: چی گفتی تو؟ اسمه بلافاصله میان کلام پرید: گفت بابا. یعنی... دیگه عروس توئه. معلومه که اینطوری میگه. عمر به سمت پسرش هجوم برد. فاطمه این بار نتوانست جلوی شوهرش را بگیرد. عمر در حالی که انگشتش را روی سینه اسمه میفشرد گفت: تو. تو دو روزه تو این خانه عجیب و غریب پلک میزنی و میچرخی. من چیزی بهت نگفتم. تازه از حساب کارخانه هم پول کشیدی. این را هم شنیدم. ها؟ این پول کجا میرفت عادل؟ اسمه به سمت عادل برگشت. رنگ از روی عادل پریده و گچ دیوار شده بود. اسمه گفت: من... سپس به عادل نگاه کرد. عادل با چشمانش التماس میکرد. اسمه نفس عمیقی کشید. سختترین جمله زندگیش را به زبان آورد: میخواستیم فرار کنیم بابا. برای همین خریدم.» صورت عمر سرخ شد. مشتهایش گره خورد، دستش به هوا بالا رفت. اسمه چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و انگار که فریاد بزند گفت: اسمه بارداره! مشتِ از عصبانیت گرهخوردهی عمر کوچاری در هوا معلق ماند. در سالن هیچ صدایی درنمی آمد. فاطمه یک دستش را به سمت دهانش برده بود. عمر به آرامی دستش را پایین آورد. سرش را برگرداند و به عادل نگاه کرد. چشمانش از صورت او به سمت شکمش پایین آمد. پرسید: این درسته؟ عادل، برای اولین بار در زندگیاش برای نگاه کردن در چشمان پدرش و پاسخ دادن به سختی افتاد. گفت: آره بابا. عمر کوچاری با شنیدن کلمه «پدر» و خبر نوه، کاملاً در سکوت فرو رفت. یک قدم به عقب رفت. گوشه مبل، گویا که میافتد نشست. برای مدتی هیچکس صحبت نکرد. سپس عمر دستش را روی صورتش کشید. گفت: دخترم تو... بگذر بنشین. کمی استراحت کن. به سمت فاطمه نگاه کرد. فاطمه هنوز در شوک بود اما رفلکس زنانه از همه چیز سریعتر بود. از جا بلند شد، کنار عادل رفت و دو دستش را روی شانههای او گذاشت. گفت: خوش آمدی دخترم. فاطمه، عادل را از بازویش گرفت و روی مبل وسط سالن نشاند. سپس بلافاصله به سمت آشپزخانه رفت. وقتی با یک لیوان آب در دست برگشت، عادل از قبل روی مبل کاملاً لم داده بود، یک پایش را زیرش جمع کرده بود و ریموت کنترل را هم به دست گرفته بود. اسمه هنوز کنار در ایستاده بود و چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد. فاطمه گفت: بگیر دخترم، این رو بنوش. رنگت پریده. _ممنون مادر. فاطمه لحظهای مکث کرد. در «مادر» گفتنِ دختر، غرابت و عجیبیای وجود داشت. چطور بگوید، انگار راحت-خیالی و آسودگیای وجود داشت که گویی بیست سال است میگوید. _دخترم من برات یک اتاق آماده کنم. بالا اتاق مهمان هست. راحت میشی، دراز میکشی استراحت میکنی. عادل لیوانِ دستش را روی میز عسلی گذاشت. گفت: نه مادر، نیازی نیست. ما با هم میمونیم. تو زحمت نکش. در سالن سکوتی برقرار شد. سینیِ درون دست فاطمه کمی لرزید. ابروهای عمر بالا رفت. فادیمه، وسط پلهها همان جایی که بود خشکش زد. دندانهای اسمه روی هم چفت شد. _با هم؟ فاطمه این را پرسید. _آره. عادل گفت. در نهایت زن و شوهر هستیم. فاطمه یک نگاه به عادل کرد، یک نگاه به پسرش. دهانش را باز کرد و بست. در چهل سال زندگیاش عروسی به این راحتی ندیده بود. در نهایت گفت: باشه دخترم. خودت میدانی. اسمه دستش را داخل بازوی عادل کرد. دست در بازو کردن کم است، تقریباً او را از بازویش کشید. با لبخندی اجباری گفت: زود باش، بگذار کمی استراحت کند. خسته است. به محض اینکه درِ اتاق بسته شد، اسمه بازوی عادل را رها کرد. عادل اصلاً معطل نکرد. کفشهایش را درآورد و با لگد به گوشهای پرت کرد، پرده را همانطور که بلدی بود کمی کنار زد و رها کرد، سپس خودش را روی تخت انداخت. فنرهای تخت صدای آشنای خود را درآوردند و عادل برای اولین بار در این دو روز، نفس عمیقی کشید. گفت: آه. هیچجا خانه خود انسان نمیشود.
#Senin_yerinde 19_شنیدی اسمه. زنم هر جا بره منم همونجا میرم، من با تو میام. چشمان خشمگین اسمه از زیر ابروهای درهمرفتهاش به عادل نگاه میکرد. عادل، حتی اگر کمی هم ترسیده بود، مصمم باقی ماند. _عادل کشش نده، راه بیفت سمت فورتونا. صبح توی کلبه همدیگه رو میبینیم. بعدش از اینجا میریم. _اوهوی، میخوای منو از روستای خودم بیرون کنی؟ منم میآم. _خدایا خودت به من صبر بده! _آمین. راهی که به کوچاری میرفت، به رنگ نارنجیِ عصرگاهی رنگآمیزی شده بود. در باریکهراه باریکی که از میان باغهای چای میگذشت، اسمه جلوتر و عادل پشت سرش راه میرفتند. فاصلهشان هم از نظر راه و هم از نظر دلی چند قدمی باز بود. اسمه با قدمهای بلند پیش میرفت. عادل سعی میکرد از پشت سر به او برسد و هر از گاهی میایستاد و نفس تازه میکرد. _آرومتر راه برو دیگه. _دارم راه میرم دیگه. _دختر، یک قدم تو برابر دو قدم منه. تازه چون عقب موندم هم... بعداً از دستم عصبانی نشو. اسمه ایستاد. به پشت سرش برگشت. به بدن خودش نگاه کرد؛ به زنی که کوچولو مانده بود و در گرد و غبار جاده نفسنفس میزد. پرسید: من تو را اینطوری پشت سرم راه میبردم؟ عادل راست شد. کمرش را گرفت و به اسمه نگاه کرد. اسمه چند ثانیه هیچچیزی نگفت. سپس گامهایش را کوتاه کرد و به کنار عادل رفت. گفت: خوبه. دعا کن بچه هست. به خاطر همین از دستت عصبانی نمیشم. _ممنون افولیم. _اما برای هر چیز دیگری هنوز عصبانی هستم. سرِ چشمهی ورودی روستا دو زن نشسته بودند. وقتی اسمه را دیدند، با سر سلام دادند. سپس چشمانشان به زن جوانی که کنارش بود لغزید. لغزید و همانجا خیره ماند. اسمه گلویش را صاف کرد. از لای دندانهایش گفت: ببین. هنوز وارد خانه نشده کل کوچاری باخبر میشود. عادل به عقب برگشت و به زنان نگاه کرد. سپس بدون اینکه به روی خودش بیاورد به جلو برگشت. گفت: بشنوند. اصلاً فردا پسفردا قرار بود بشنوند. _عادل. _چی شده؟ در روستای خودم دارم با همسرم راه میروم. _تو در روستای خودت داری با خودت راه میروی. حواست هست؟ عادل لحظهای ایستاد. دهانش را باز کرد و بست. نتوانست جوابی بدهد. وقتی به در حیاط عمارت رسیدند، گامهای اسمه کند شد. اما عادل سرعتش را کم نکرد. از روی عادت دستش را دراز کرد، چفت در را بالا کشید، زانویش را به در تکیه داد و از آن جای معروف گیرکردنش کمی فشار داد. در، همانطوری که سالها بود فقط خودش میدانست، باز شد. چشمان اسمه گرد شد. مچ عادل را گرفت. _داری چیکار میکنی؟ _دارم چیکار میکنم؟ _عادل تو از کجا میدانی این در چطور باز میشود؟ بار اولت است که به اینجا میآیی. یادت هست؟ عادل دستش را پس کشید. سپس به دست خودش نگاه کرد. گفت: ها. درست است. _پشت سرم بیا. و محض رضای خدا نشان نده که چیزی میدانی. اسمه نفس عمیقی کشید. قلبی که درون سینهاش بود، قلب عادل بود اما آنقدر تند میتپید که مشخص نبود متعلق به کدامیک است. در را فشار داد و وارد شد. عمر و فاطمه کوچاری در سالن نشسته بودند. فاطمه بافتنیِ توی دستش را روی زانویش گذاشته بود و عمر تازه چایش را دم کرده بود. وقتی عادل و اسمه را که وارد میشدند دیدند، چشمان فاطما از حیرت گشاد شد و دندانهای عمر از عصبانیت روی هم فشار داده شد. لیوان درون دستش را روی میز عسلی گذاشت. صدای لیوان بیشتر از حد نیاز در سالن پیچید. عادل، در سالن خانه خودش، در برابر پدر خودش، مثل دختری در سن ازدواج ایستاده بود. و تنها چیزی که از ذهنش میگذشت این بود: پدرم مرا خواهد کشت. اسمه به هیچ وجه نمیتوانست سر حرف را باز کند. عادل آرام به او سقلمه زد. اسمه بالاخره گفت: عصر به خیر. کسی جواب نداد. _من و عادل... بلافاصله خود را جمع و جور کرد و اصلاح نمود: یعنی من عادل و اسمه. کمی به سمت او برگشت و به عادل اشاره کرد. عمر کوچاری به آرامی از جا بلند شد. _این دختر اینجا چه کار میکند؟ اسمه آب گلویش را قورت داد. گفت: ما ازدواج کردیم. مخفیانه. صدای داخل سالن کاملاً قطع شد. میلهای بافتنیِ دستِ فاطمه به زمین افتاد. وقتی عمر با خشم از جایش پرید، فاطمه یکی از بازوهای شوهرش را گرفت و به سختی او را متوقف کرد. _عمر! _ولم کن زن! _عمر میگویم بایست! عادل هم جلوی اسمه رفته بود، هر دو بازویش را به طرفین باز کرده بود و سعی داشت از او محافظت کند. یک دختر پنجاه کیلویی، از مردِ تقریباً دو متریِ پشت سرش در برابر پدرش محافظت میکرد. عمر با دیدن این صحنه لحظهای سردرگم شد که چه کار کند. _دختر، از جلوی من برو کنار. عادل گفت: کنار نمیروم. اسمه چشمانش را بست. از دلش گذشت که خدایا، تو به من صبر بده. عادل گفت: مجبور شدیم. دشمنیِ خونیِ تمامنشدنی، جنگِ تمامنشدنی. ما همدیگر را دوست داریم.
#Kan_Meclisi 24عادل کمی سرش را خم کرد: فعلاً. ماهر به سمت مرکز دایره قدم برداشت: در این صورت کاری که باید انجام شود مشخص است. اینجا را میبندیم، خونها را پس میگیریم و به خاندان نارث هم خبر میدهیم. اما کورکورانه پشت در خانهشان رفتن فایدهای ندارد. اگر کسی میخواهد ما را به آنجا بکشاند، دلیلی ندارد مستقیماً وارد تله بشویم. دیرن ایستاد: نگهبان میگذارم. ورود و خروج هر کسی به اینجا ثبت میشود. اسمه نگاهی پایانی به اطراف دایره انداخت: همچنین فهرست کامل خونهای دزدیدهشده را میخواهم. عادل گفت: و همینطور فهرست هر کسی از داخل که به کلید دسترسی داشته. نه این اتاق و نه سرداب خون، جاهایی نیستند که بشود اتفاقی پیدایشان کرد. ماهر سرش را تکان داد: آن با من، حلش میکنم. سپس به سمت در رفت: امشب دیگر اینجا کاری نداریم. اتاق را پلمب میکنم. قبل از اینکه صبح بشود... خونها را پس میگیریم، سپس با خونی سرد و ذهنی آرام نگاه میکنیم ببینیم چه در دست داریم. اسمه هم به سمت در رفت: به خاندان نارث خبر بفرستیم اما کسی را آنجا جمع نکنیم. تا زمانی که ندانیم دنبال چه هستیم، قصد ندارم قدم به تلهی جدیدی بگذارم. دیرن سرش را به نشانه تایید خم کرد: من به آن رسیدگی میکنم. هر چهار نفر با هم از اتاق خارج شدند. در حالی که راهرو دوباره آرام و بیصدا میشد، حلقه سنگیِ بهجامانده در پشت سرشان در تاریکی فرو رفت. عادل وقتی فهمید برای اقامتش دوباره همان اتاق قدیمیاش را به او دادهاند، نپرسید این فکرِ چه کسی بوده است. میتوانست فکر آلمیلا باشد، یا ماهر. یکی از آن دو این پیشنهاد را داده بود و دیگری هم دلیلی برای مخالفت ندیده بود. مجلس اتاقهای مهمان هم داشت، اما ظاهراً به ذهن کسی نرسیده بود که اتاقی غریبه و جدید به او بدهند. اینکه با کسی که صد و سیزده سال به اینجا برنگشته بود جوری رفتار میشد که انگار هنوز اتاق قدیمیاش را دارد، عجیب بود. وقتی در را باز کرد، همهچیز عجیبتر هم شد. اتاق کوچک نشده بود؛ فقط باید در حافظهاش بزرگتر ثبت میشد. شومینه سنگی و بزرگ در همان جای قبلی بود. کمد چوبی تیره در دیوار روبهرو عوض شده بود، اما نیمکت بلندِ جلوی پنجره هنوز آنجا قرار داشت. در گوشهای که زمانی میزش قرار داشت، حالا میز باریکتری گذاشته بودند. یکی از دیوارها خالی رها شده بود و دو شمشیر و یک نقشه قدیمی که قبلاً آنجا بودند، برداشته شده بودند. باقیِ چیزها، به اندازهای آشنا بودند که انسان را آرام کنند و به اندازهای متفاوت که او را بیپناه و ناآرام سازند. عادل در را بست. در طول شب، این اولین باری بود که تنها میشد. گفتگو در اتاق بازجویی، سرداب خون، حلقهٔ بخش شرقی پایین، و گفتگویی که با ماهر در حیاط داشت، در ذهنش در هم میآمیختند؛ اما از میان همهٔ اینها، یک چیز سرسختانه پررنگ بود: اینکه او و اسمه در طول بازجویی، دقیقاً در یک زمان یک چیز را دیده بودند. هر دو کوچکترین تغییر را در صورت مهاجم همزمان شکار کرده بودند؛ وقتی یکی شروع کرده بود، دیگری بدون اینکه منتظر بماند تا ببیند به کجا خواهد رسید، ادامه داده بود. برای چند دقیقه، به گونهای همگام شده بودند که گویی صد و سیزده سال هیچچیزی را تغییر نداده است. از این فکر خوشش نیامد. پالتویش را درآورد و روی پشتی صندلی انداخت. چراغ روغنی روی میز را روشن نکرد؛ آتش کوچکی که در شومینه رها شده بود، برای روشن کردن اتاق کفایت میکرد. خونآشامها نیازی به گرما نداشتند، اما برخی از عادتهای قدیمی انجمن ربطی به نیاز نداشت. عادل به پنجره نزدیک شد، انگشتانش را روی لبهی سنگی پنجره گذاشت و به حیاط بیرونی نگاه کرد. سپس کاناپه را دید. خالی بودنِ کاناپه، ابتدا نه چهرهی اسمه، بلکه صدای او را در ذهن عادل زنده کرد. صدایی که مثل چند ساعت پیش در اتاق بازجویی، پیش از آنکه جمله به زبان بیاید میفهمید به کجا میرسد و بدون نیاز به مکث و فکر کردن، از همانجایی که او رها کرده بود ادامه میداد. صدایی که نشان میداد آن هماهنگیِ دیرینه، که میبایست طی صد و سیزده سال از بین میرفت، هنوز کاملاً سر جای خود باقی مانده است. متوجه شدن آن به اندازه کافی بد بود؛ اما حالا کشیده شدن به همان اتاق، در شبی مشابه شبهایی که روزگاری حتی نیازی به فکر کردن به آن سازگاری نداشتند، به مراتب بدتر بود. سالها پیش در چنان شبی، اسمه بیخبر به اتاقش آمده بود. او هیچگاه عادت به در زدن نداشت؛ عادل هم هرگز از او نخواسته بود چنین عادتی پیدا کند. وقتی در باز شد، عادل جلوی پنجره ایستاده بود و دنبال کردن یکدیگر توسط دو خونآشام جوان در حیاط پایین را تماشا میکرد.
#Kan_Meclisi 23دیرن فانوس را پایین آورد. ردپای چند نفر در هم آمیخته بود و در برخی نقاط، لکههای تیرهای روی سنگ بر جای گذاشته بود. عادل زانو زد، انگشتش را روی لکه زد و سپس آن را بو کرد: خون. مال بیشتر از یک شب پیش نیست. ماهر رویش را به سمت درِ سنگینِ انتهای راهرو گرداند: پس آن مرد راست میگفت. قفل در سر جایش بود اما مُهر آن شکسته شده بود. اسمه وقتی خطوط باریک روی لبهی سنگ را دید، خم شد: این را با زور باز نکردهاند. از یکی از کلیدهای قدیمی استفاده شده. چهرهی دیرن در هم رفت: بیشتر آن کلیدها سالها پیش جمعآوری شده بودند. ماهر نگاه کوتاهی انداخت: بیشترشان. اسمه در را فشار داد. از داخل، بوی سنگین خون به مشام میرسید. اتاق بزرگتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتند. زیر سقف بلند، یک حلقه سنگی پهن فرو رفته در زمین وجود داشت. قرنها پیش، در اینجا سوگندهای اصالت و تبار یاد میشد و نمایندگان خانوادههای قدیمی داخل همان حلقه میایستادند. اکنون پایه-ستونهای سنگی کوچکی در اطراف حلقه قرار داده شده بود. روی برخی از آنها، ظرفهای دزدیده شده از سرداب خون قرار داشت. دیرن به محض ورود، سرعت قدمهایش را کم کرد: همهشان را آوردهاند اینجا. اسمه دور حلقه قدم زد: قصد نداشتند ببرنشان بیرون. عادل متوجه شد که پایه ستونهای سنگی تصادفی چیده نشدهاند. هر کدام روی یک نشان خانوادگی قدیمی که بر روی زمین حک شده بود قرار گرفته بودند. در مقابل برخی از آنها ظرفهای خون بود و برخی خالی رها شده بودند. ماهر هم باید همین را میدید؛ چهرهاش تغییر کرد: اینها را برای یک آیین آوردهاند، از حلقه استفاده کردهاند. اسمه به سمت او برگشت: پس یعنی چیزی که واقعاً به آن نیاز داشتند، چیز دیگری بود. _بله. دیرن زانو زد و نزدیکترین نشان را بررسی کرد: برای خانوادهها جاهای مجزایی باز کردهاند. خونی که از سرداب برداشتهاند تازه بخش اول کار است. عادل چیزی نگفت. یکییکی به نشانها نگاه کرد. بعضی از آنها را بلافاصله شناخت، برخی دیگر مدتها بود که استفاده نشده بودند. ماهر کنارش آمد: فهمیدی آیین را برای چه کاری انجام دادهاند؟ _انگار میخواستهاند جای چیزی را پیدا کنند. _به نظر میرسد خونی که داخل دایره ریخته شده، به این سمت جمع شده است. نشان سیزدهم پشت ستون، در نیمهتاریکی مانده بود. اسمه نزدیکتر شد و شکل آن را بررسی کرد: این کدام خانواده است؟ دیرن هم به کنارش آمد: خاندان نارث. شاخه شمالی آنها هنوز زنده هستند. نگاه ماهر روی نشان خانوادگی باقی ماند: آنها در عمارت اصلی هستند. مدت زیادی است که از مجلس دور ماندهاند، اما روابطشان را کاملاً قطع نکردهاند. اسمه سنگهای اطراف نشان را بررسی کرد: آیین انجامشده باید برای پیدا کردن نام این خاندان بوده باشد. عادل در جایی که پایه باید قرار میداشت، تکه موم کوچک و له شدهای دید. خم شد و آن را برداشت. روی موم، همراه با علامت حلقه شکسته، نشان خاندان نارث هم وجود داشت. عادل موم را بین انگشتانش چرخاند: میدانیم که خاندان نارث دستشان با این جریان در یک کاسه است. بیشتر از این چیزی نمیدانیم. اسمه این بار مستقیماً به او نگاه کرد: فعلاً.
#Kan_Meclisi 22اسمه یک گام دیگر نزدیکتر شد: اگر نمیدانی خونها را کجا گذاشتهاند، چرا گفتی خیلی دیر شده؟ لبخند روی لبهای مرد خشکید. عادل سرش را کمی به یک طرف خم کرد: جایش را میداند. اسمه بلافاصله ادامه داد: اما نمیداند قرار است چه کاری انجام شود. عادل جملهاش را کامل کرد: فقط حملشان کرده است. چشمان مرد بین آن دو رفت و آمد کرد؛ برای اولین بار ترسان به نظر میرسید. ماهر از کنار دیوار کنار رفت: به نظرم مسیر درست را آمدهاید. اسمه کمی بیشتر به ضارب نزدیک شد: کجا منتقلش کردید؟ مرد لبهایش را روی هم فشار داد. عادل این بار مستقیماً روبهروی او ایستاد: تو نمیدانی کاری که انجام دادهاند چیست. وارد سرداب شدی، ظروف را برداشتی، به یک جایی بردی و حالا اینجا منتظری تا بگیری و بمیری. حتی نقشه را هم به تو نگفتهاند. خشم در چهره ضارب آشکارتر شد. اسمه از همان جا ادامه داد: به تو اعتماد نکردهاند. مرد سرش را به سمت او چرخاند: ساکت شو! نگاه اسمه سخت شد: تمام شب را برای همین خون ریختی؟ آدمهایی که اسمشان را هم نمیدانی در را برایت باز کردند و تو هم بدون اینکه بدانی چهکار میکنند جلویشان سر خم کردی. _گفتم ساکت شو! عادل شکستگی صدا را در لحن ضارب شنید: زیر زمین. سرِ مرد به سمت او برگشت. اسمه بدون هیچ معطلی پرسید: در بخش قدیمی؟ تنفس مهاجم تغییر کرد. عادل گفت: یکی از اتاقهای متروکه. چشمان اسمه روی صورت مهاجم قفل شد: اتاقهای مراسم. این بار مرد زنجیرها را چنان محکم کشید که یکی از حلقههای نقرهای به میز سنگی برخورد کرد. عادل و اسمه همزمان سکوت کردند؛ پاسخشان را گرفته بودند. دیرن به سمت در رفت: جناح شرقی زیرین. ماهر هم همراه او به راه افتاد. مهاجم ناگهان خندید و همه ایستادند. مرد سرش را بالا آورد؛ داخل دهانش خون بود. دیرن ناگهان برگشت: دهانت را باز کن! مهاجم دندانهایش را روی هم فشار داد. عادل با دو گام به او رسید، چانهاش را گرفت و به زور باز کرد. زیر زبانش تکه کوچک و تیرهرنگی وجود داشت. اسمه آن را دید: آن را بیرون بیاور! همان لحظهای که عادل انگشتانش را دراز کرد، تمام قندیلهای اتاق یکباره خاموش شدند و تاریکی مطلقی همهجا را فرا گرفت. اولین چیزی که شنیده شد، صدای پایی بود که روی سنگ میلغزید و سپس صدای برخورد زنجیرها. صدای اسمه از میان تاریکی آمد: عادل، بگیریش! عادل گلوی مهاجم را چنگ زد. همزمان کسی به شانهاش برخورد کرد. دیرن جلوی در را مسدود کرد و ماهر به سمت صدای فلزی که به دیوار خورده بود برگشت. چاقویی هوا را شکافت. عادل سرش را به یک طرف کشید؛ چاقو مستقیماً در گلوی مهاجم فرو رفت. _لعنت بهش! اسمه روی مهاجم خم شد: بیرونش نکش! اما دیگر خیلی دیر شده بود. چاقو فقط گلو را نبریده بود؛ مایع تیرهای که روی آن بود با زخم مخلوط شد و رگهای مرد بلافاصله شروع به سیاه شدن کردند. وقتی ماهر دوباره یکی از چراغهای روغنی را روشن کرد، گذرگاه باریکِ کنارِ در باز بود. دیرن ناسزا گفت: از اینجا وارد شده. عادل به مهاجم نگاه کرد؛ مرده بود. اسمه چاقو را از زخم بیرون کشید و بو کرد: مسمومش کردهاند. عادل هم نگاه کرد: باید شابیزک باشد. ماهر به سمت در رفت: کسی را که فرار کرده بعداً پیدا میکنیم. جایی که آن مرد گفت مهمتر است. اسمه برای آخرین بار به صورت بیجان مهاجم نگاه کرد: ضلع پایینی سمت راست. دیرن اول بیرون رفت و ماهر بلافاصله پشت سر او راه افتاد. در حالی که عادل به سمت در میرفت، اسمه لحظهای کنارش ماند. هیچکدام حرفی نزدند؛ گویی این واقعیت که کمی قبل در طول بازجویی جملات یکدیگر را کامل کرده بودند، هنوز در فضای اتاق سنگینی میکرد. سپس اسمه راه افتاد و عادل هم به دنبالش بیرون آمد. جناح شرقیِ پایینی سالها بود که استفاده نمیشد. آنجا یکی از بخشهای قدیمیِ مجلس بود؛ با ساخته شدن سالنهای جدیدتر، اتاقهای تشریفات، راهروهای مسدودشده و سلولهای سنگیِ این بخش که دیگر کسی به آنها نیاز نداشت، در تاریکی رها شده بودند. دیرن جلوتر میرفت و نور چراغ روغنسوزی که در دست داشت، روی دیوارهای راهروی تنگ میلرزید. ماهر درست پشت سر او بود. اسمه و عادل چند گام عقبتر میآمدند؛ اطلاعاتی که در اتاق بازجویی به دست آورده بودند به اندازه کافی واضح بود، اما این موضوع که شخص دیگری پیش از آنها دستبهکار شده و داخل حضور دارد، دیگر غیرقابل انکار بود. دیرن در اولین تقاطع ایستاد: اتاقهای تشریفات سمت راست هستند. سه تا وجود دارد، اما فقط یکی از آنها برای آیینهای بزرگ خون استفاده میشد. ماهر پرسید: چه مدتی است که بستهاند؟ _دستکم هشتاد سال. آخرین بار برای یک سوگند اصالت باز شده بود. اسمه متوجه شد که گرد و غبار روی کف راهرو در برخی نقاط کنار رفته است: همین چند وقت پیش از اینجا رد شدهاند. تازه، یک نفر هم نبوده.
#Kan_Meclisi 21
#Eski_Geceوقتی ضارب را به اتاق بازجویی قدیمی در طبقه زیرین مجلس آوردند، خون روی بدنش مدتی بود که شروع به خشک شدن کرده بود. بازوی راستش از محل شکستگی آویزان بود و زخمهای کوچکی که کنار دهانش با دندانهای خودش ایجاد کرده بود، هنوز تازه بودند. این بار دستانش فقط با زنجیر بسته نشده بود؛ حلقههای نقرهای قدیمی دور مچهایش انداخته بودند و از یک بند چرمی برای بسته نگه داشتن چانهاش استفاده کرده بودند تا اجازه ندهند به خون خودش دسترسی پیدا کند. آلمیلا در عقب اتاق، مقابل دیوار سنگی ایستاده بود. ماهر در سمت راست مانده بود و دیرن کنار در جای گرفته بود. اسمه به میزِ مقابل ضارب تکیه داده بود. عادل نیز کمی آنطرفتر، در سایه ستون ایستاده بود؛ اما مانند همه افراد حاضر در اتاق، تمام توجهش روی مرد وسط اتاق قفل شده بود. وقتی آلمیلا سرش را کمی خم کرد، دیرن بند چرمی را باز کرد. مهاجم به محض باز کردن دهانش تلاش کرد دندانهایش را نشان دهد، اما با حرکت حلقههای نقرهای، خشم روی صورتش برای لحظهای کوتاه به درد تبدیل شد. اسمه این صحنه را تماشا کرد: وقتی وارد سرداب میشدید چند نفر بودید؟ مرد سرش را بالا آورد: نشماردم. تغییر کوچکی در صورت اسمه ایجاد شد: اگر نمیتوانی بدون بیربط حرف زدن صحبت کنی، بیا از مقدمه بگذریم و برویم سراغ بخش چنگ انداختن من به گلویت. مهاجم خندید: فکر میکنی بتوانی مرا به حرف بیاوری؟ اسمه از میز دور شد: نه. من مجبورت نمیکنم، خودت با میل خودت حرف خواهی زد. نگاه عادل برای لحظهای به او افتاد. اسمه در برابر مرد ایستاد اما لمسش نکرد: میدانیم چطور وارد شدید. در برای شما باز شده بود. مهر را هم کسی از داخل غیرفعال کرده است. یعنی تنها نیستید. تا اینجایش را دیگر فهمیدهایم. چشمان مرد برای لحظهای تغییر کرد. اسمه متوجه شد؛ عادل هم متوجه شد. هر دو همزمان گفتند: این را نمیدانست. _نمیداند چه کسی داخل است. سکوت کوتاهی در اتاق برقرار شد. اسمه سرش را به سمت عادل چرخاند و عادل هم به او نگاه کرد. همزمان همان فکر به ذهن هر دو رسید؛ آن سردرگمی کوچک در چهرهٔ مهاجم نشان میداد همدستِ داخل، هویتش را از او پنهان کرده است. دیرن متوجه این موضوع شد و کمی ابروهایش را بالا کشید. نگاه ماهر هم بین آن دو در رفتوآمد بود. اسمه دوباره رو به مهاجم کرد: پس یعنی نمیدانی چه کسی در را باز کرده است. مرد جوابی نداد. عادل از سایه بیرون آمد: اما میدانی چطور با هم ارتباط برقرار میکردید. نگاه مهاجم به سمت او چرخید. عادل به میز نزدیک نشد: از قبل میدانستید که درِ سرداب باز خواهد شد. اینکه چه زمانی وارد شوید را هم میدانستید. اگر فردِ داخل، حضوری و چهرهبهچهره با شما ملاقات نکرده، حتماً نشانهای از خود به جا گذاشته است. فک مرد منقبض شد. اسمه اینبار بلافاصله ادامه داد: و شما هم آن نشانه را دیدید. شاید با خون، شاید روی سنگ، شاید هم در جایی دیگر. مهاجم چشمانش را به سمت اسمه چرخاند. عادل متوجه تغییر نگاه او شد: خون. اسمه بدون هیچ تردیدی گفت: روی در نیست. باید قبلاً آن را دیده باشید. عادل کمی سرش را خم کرد: در مسیر ورودی. مرد این بار واقعاً بیقرار و مضطرب شد. دیرن از جایش تکان نخورد، اما تمرکز روی چهرهاش جدیتر شد. اسمه به میز نزدیک شد: گذرگاه شمالی. چشمان مهاجم برای یک لحظه به سمت راست چرخید. اسمه لبخند زد: ممنونم. مرد دندانهایش را روی هم فشار داد: من چیزی نگفتم. _نیازی هم نیست بگویی. اطلاعاتی را که لازم بود، همین الان هم دادی. عادل ناخواسته لبخند کمرنگی زد. اسمه دید، اما اهمیتی نداد و گذشت. آلمیلا برای اولین بار حرف زد: خونها را کجا میخواستید ببرید؟ مهاجم این بار کاملاً سکوت کرد. اسمه روبهروی او نشست: نتوانستید از سرداب بیرون ببرید. روی درهای بیرونی ردّی نیست، فقط بخشی از ظروفی که حمل میکردید پیدا شده. بقیهاش هنوز اینجاست. صورت مرد هیچ تکانی نخورد. عادل لحظهای فکر کرد و سپس گفت: اشتباه است. اسمه به او نگاه کرد. عادل همانطور که صورت مهاجم را زیر نظر داشت، گفت: وقتی گفتی اینجا هستند هیچ واکنشی نشان نداد. اما وقتی گفتی نتوانستید بیرون ببرید، چشمش را دزدید. اسمه بلافاصله متوجه شد: چون هدف بیرون بردنش نبود. این بار چهره مهاجم بهوضوح تغییر کرد. اسمه از جا بلند شد: شما از همان اول خونها را به جایی در داخل مجلس منتقل میکردید. مرد برای اولین بار واقعاً زنجیرها را فشار داد. به محض اینکه نقره به پوستش خورد، بدنش سوخت، اما به درد اهمیتی نداد: شما نمیدانید! عادل به آرامی نزدیک شد: پس چرا اینقدر مضطرب شدی؟ _شما هیچ چیز نمیدانید. اسمه به لبه میز تکیه داد: کجا گذاشتیدش؟ مرد خندید؛ این بار در خندهاش هیچ آرامشی نبود: خیلی دیر است. نگاه عادل سختتر شد: برای چه چیزی؟ مهاجم پاسخی نداد.
