ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;

𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;

Открыть в Telegram

𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
262
Подписчики
+224 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
#Kan_Meclisi 9
عادل بی‌حرکت خشکش زد. _کسی که فکر می‌کرد آن را بسته، خواهد دید که قفل فقط زنگ زده بود. دست عادل ناخودآگاه مشت شد. دیرن گامی به سمت المیرا برداشت، اما جرات نکرد نزدیک‌تر برود. سر المیرا کمی به عقب برگشت. چند کلمه به زبانی بسیار قدیمی و ناآشنا از میان لب‌هایش بیرون ریخت. عادل معنای کلمات را نمی‌دانست، اما خونش آن‌ها را شناخت؛ جایی در درونش که سال‌ها لمس نشده بود، به درد آمد و تیر کشید. سپس المیرا چشمانش را باز کرد و مستقیماً زل زد به عادل. _این بار تنها مردگان فراخوانده نمی‌شوند. صدای عادل قاطع و سخت شد: چی دیدی؟ المیرا پاسخی نداد. _من را تا اینجا کشاندی... صد و سیزده سال راه را برنگشته‌ام که برایم چیستان بگویی! المیرا گفت: راه نپیمودی، به همان جایی برگشتی که از آن گریخته بودی. چهره عادل در هم رفت: حد خودت را فراموش نکن. در نگاه المیرا هیچ نشانی از ترس نبود: حد و مرزهای من را، خیلی پیش از آنکه تو به دنیا بیایی کشیده‌اند. دیرن دخالتی نکرد. عادل هم بعد از چند ثانیه زل زدن به المیرا، خشمش را فرو خورد. _چی دیدی؟ المیرا این بار آرام‌تر صحبت کرد: خونی دیدم... بسیار قدیمی... بسیار آشنا. دست‌هایی دیدم که روی آن بسته می‌شدند؛ نه یک جفت، بلکه دست‌های زیاد. نسل‌هایی را دیدم که در برابرشان سر خم می‌کردند. خون‌آشام‌های قدیمی را دیدم که در تالارهای سنگی زانو زده بودند، انگار اسم خودشان را فراموش کرده باشند و فقط سخن و اراده کس دیگری را حمل کنند. تمام رنگ از چهره عادل پرید. المیرا واکنش دقیق او را دید. همان لحظه، صدای پایی از آن سوی راهرو آمد. عادل سر جایش خشک شد. حتی بعد از صد و سیزده سال، نباید تشخیص دادن صدای قدم‌های یک خون‌آشام ممکن می‌بود. دیگر هیچ پیوندی وجود نداشت، هیچ خونی نبود، و نباید چیزی باقی می‌ماند که باعث شود آن قدم‌ها را به یاد بیاورد. اما با این حال، بلافاصله شناختش. نگاه دیرن سریع برگشت سمت راهرو. المیرا اما آن‌قدر بی‌حرکت ماند که انگار از همان اول می‌دانست قرار است این اتفاق بیفتد. صدای پاها از آن سوی طاق نزدیک و نزدیک‌تر شد. بعد از میان تاریکی، حاشیه یک پیراهن سیاه پدیدار شد و دستی از کنار طاق سنگی گذشت. اسمه وارد اتاق شد. عادل صد و سیزده سال بود که او را ندیده بود. اولین فکری که از ذهنش گذشت این نبود که اسمه هیچ تغییری نکرده. اولین فکری که آمد، بسیار بدتر بود: هنوز مال من است. او هم‌زمان از این فکر متنفر بود و با تمام وجود به آن چنگ می‌زد. اسمه روی آستانه در ایستاد.

#Kan_Meclisi 8
عادل نمی‌خواست به این فکر کند که چرا همه این‌ها را هنوز دقیق به یاد دارد. دیرن او را به تالار بزرگ نبرد؛ به سمت قدیمی‌ترین بخش مجلس رفتند. سنگ‌ها تیره‌تر شدند، سقف کوتاه شد و چراغ‌ها کمتر. در نهایت از یک طاق باریک گذشتند و وارد یک اتاق کوچک و دایره‌ای شدند. آلمیلا داخل بود و ایستاده بود. هیچ تجملاتی در او دیده نمی‌شد؛ نه تختی، نه میزی و نه خدمتکاری. وسط اتاق، تنها یک کاسه بزرگ از سنگ سیاه بود که درونش خونی تازه موج می‌زد. آلمیلا آن طرف کاسه، در جامه‌ای تیره و بلند، بی‌حرکت ایستاده بود. عادل با دیدن او، برای اولین بار واقعاً احساس کرد که زمان گذشته است. المیرا پیر نشده بود. اصلاً مسئله اصلی هم همین بود. در بقیه خون‌آشام‌ها، قرن‌ها حتی اگر ظاهرشان را تغییر نمی‌داد، بالاخره یک جایی خودش را نشان می‌داد. حرکاتشان سنگین‌تر می‌شد، ردّ زمان ته نگاهشان می‌نشست و چهره انسانی‌شان کم‌کم یک ناهمخوانیِ ظریف با سن واقعی‌شان پیدا می‌کرد. اما در مورد المیرا دقیقاً برعکس بود. هرچه زمان می‌گذشت و سنش بالاتر می‌رفت، ظاهر انسانی‌اش بیشتر غریب و غیرقابل‌باور می‌شد. چهره‌اش هنوز زیبا بود، اما دیگر هیچ شباهتی به زیبایی یک انسان نداشت. چشمانش آن‌قدر تیره بود که نور چراغ روغنی در آن گم می‌شد و پوستش فقط یک درجه زنده تر از سنگ‌های اتاق به نظر می‌رسید. برای اینکه بفهمی جلو یک خون‌آشام ایستاده‌ای، اصلاً نیازی نبود دندان‌هایش را ببینی. لرزه خفیفی روی تن عادل نشست. اصلاً از این حس خوشش نیامد. المیرا چند لحظه در سکوت زل زد به او. بعد سرش را کمی کج کرد. _ صد و سیزده سال. عادل نگاهش را داد به کاسه. _نمی‌دانستم آن‌ها را شمرده‌ای. _نشماردم. به یاد آوردم. این دوتا با هم فرق دارند. لبخند کم‌رنگی روی لب‌های عادل نشست. _هنوز هم دوست داری هر حرفی که می‌زنی آن‌قدر سنگین باشد که بشود روی سنگ قبر حکش کرد. دیرن پشت سرش تکان کوتاهی خورد، اما المیرا خندید. _تو هم هنوز دوست داری جایی که می‌ترسی، مسخره‌بازی دربیاری. لبخند عادل بلافاصله محو شد. المیرا به خونِ داخل کاسه نگاه کرد. _بیا جلو. عادل تکان نخورد. _اول بگو چرا صدایم کردی. _تا نبینی باور نمی‌کنی. _شاید هم نمی‌خواهم باور کنم. المیرا سرش را بالا آورد: برای برآورده کردن این یک خواسته، صد و سیزده سال وقت داشتی. این بار عادل هیچ پاسخی نداد. آرام به کاسه نزدیک شد. خون داخل کاسه مال خود المیرا نبود؛ عادل از بوی تندش متوجه شد. خونِ یک خون‌آشام بسیار قدیمی بود، اما بوی سنگین و فلزیِ مرگ از آن به مشام می‌رسید. المیرا دو انگشتش را در خون فرو برد و بعد انگشتان خونینش را کشید روی لبه سنگ سیاه. خون روی سطح کاسه شروع کرد به موج زدن. نگاه عادل تیره شد. _ این را از کجا آوردی؟ _از جسدی که دیشب پیدا شد. _کی؟ المیرا بلافاصله جواب نداد: نمی‌شناختی‌اش... مهم نیست. _این عادتت که به جای بقیه تصمیم بگیری چی مهمه و چی نیست، هنوز از سرت نیفتاده. _عادت‌هایی که باید از سرم بیفتند را از تو یاد نمی‌گیرم، عادل. نگاه دیرن بین آن دو چرخید، اما سکوت کرد و چیزی نگفت. المیرا دوباره کاسه را لمس کرد. سطح خون برای بار دوم تکان خورد. عادل اول فقط سایه‌هایی مبهم دید، اما بعد یک زمین سنگی، یک گلوی بریده‌شده، خون تیره‌ای که روی دیوار کشیده شده بود و شکلی که میان خون پا گرفته بود، جلو چشمش ظاهر شد. چهره عادل کاملاً در هم رفت. سه رگ... و در میانشان یک حلقه شکسته. تصویر لحظه‌ای بعد ناپدید شد. عادل چند قدم از کاسه فاصله گرفت. _نه. المیرا به او نگاه کرد: تو هم شناختی‌اش. _این نشان دیگر وجود ندارد. _نشان‌ها همین‌طوری غیبشان نمی‌زند. _تمام شده بود! نتوانستند نقشه‌هایشان را عملی کنند. همه چیز تمام شده بود. چشمان المیرا برای یک لحظه تیره‌تر شد. _خامپیرها موجودات صبوری هستند عادل. گاهی برای پیاده کردن یک نقشه قرن‌ها منتظر می‌مانند. اگر نقشه نگرفت، یکی جدید می‌سازند و باز منتظر می‌مانند. این از مزایای جاودانه بودن است. عادل سرش را بالا آورد. _من را فقط برای همین صدا زدی؟ _خیلی بیشتر از این‌هاست. هوای اتاق یک‌باره سنگین شد. المیرا هر دو دستش را گذاشت روی سنگ سیاه و چند ثانیه‌ای چشمانش را بست. عادل دید که دیرن هم کمی خودش را جمع کرد و منقبض شد؛ معلوم بود او هم نمی‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد. خون دوباره در کاسه به حرکت درآمد. این بار چهره خود المیرا تغییر کرد. چشمانش بسته بود، اما خط باریکی بین ابروانش افتاد. خون داخل کاسه اول تیره شد و بعد کاملاً به رنگ سیاه درآمد. یکی از چراغ‌های روغنی خاموش شد. بعد هم یکی دیگر. تنها آخرین شعله چراغ باقی مانده بود که روی سطح سیاه خون می‌لرزید. وقتی صدای المیرا بلند شد، دیگر هیچ شباهتی به صدای خودش نداشت: دری قدیمی دوباره باز می‌شود...

#Kan_Meclisi 7
عادل وقتی برای اولین بار آن را از دور دید، ایستاد. مجلس خون هیچ‌گاه شبیه یک کاخ مجلل نبود. نیازی هم نداشت. این بنای ساخته شده از سنگ‌های سیاه، بیشتر شبیه چیزی بود که از دل زمین بیرون کشیده شده است. برج‌هایش به سمت آسمان نرفته بودند، بلکه با خطوط سنگینشان انگار در دل شب فرو می‌رفتند. مردم داستان‌های زیادی درباره‌اش می‌گفتند؛ بعضی می‌گفتند صومعه است، بعضی فکر می‌کردند خانه یک خانواده اشرافی بوده، و خیلی‌ها هم تپه را شوم می‌دانستند و نزدیکش نمی‌شدند. هیچ‌کدامشان هم کاملاً اشتباه نمی‌گفتند. وقتی عادل به درِ بزرگ آهنی رسید، نگهبان‌ها او را نشناختند. این موضوع بیشتر از آنچه انتظار داشت به دلش نشست. نگهبان‌های دو طرف در، خون‌آشام‌های جوان و خام بودند که شاید حتی صد سال هم سن نداشتند. نگاه هر دو ابتدا روی صورت عادل و بعد روی دست‌هایش چرخید. اگر انسان بود، همان ابتدا ردش می‌کردند. از بوی بدنش معلوم بود خون‌آشام است، اما اینکه کیست، برایشان معما بود. نگهبان سمت چپ سرش را بالا آورد: این در این ساعت از شب به روی غریبه‌ها باز نمی‌شود. عادل به لنگه‌های سنگین در نگاه کرد و انگشتانش را روی حکاکی‌های قدیمی که زمانی بارها لمسشان کرده بود کشید. _من با این در غریبه نیستم. چهره نگهبان جدی شد: باید اسمت را بگویی. عادل به او نگاه کرد: نیازی نیست. نگهبان دوم یک قدم جلو آمد، اما همان لحظه صدایی از داخل حیاط آمد. سایه‌ای در تاریکی پدیدار شد و خون‌آشام‌های جوان سریع عقب کشیدند. دیرن جلوی در آمد. صد و سیزده سال، اندازه یک عمر انسانی او را پیر نکرده بود. تقریباً همان‌طوری بود که عادل آخرین بار دیده‌بودش؛ فقط یک سرسختی تازه روی صورتش نشسته بود و خستگی بیش از یک قرن در نگاهش دیده می‌شد. هیچ نشانی روی لباس‌های تیره‌اش نداشت، اما رفتار نگهبان‌ها جایگاهش را به خوبی نشان می‌داد. دیرن بعد از مدتی زل زدن به عادل گفت: امیدوار بودم آلمیلا اشتباه کرده باشد... اما مطمئن بود برمی‌گردی. لبخند بی‌رمقی روی لب عادل نشست: دیدنت خوب است، دیرن. _هیچ‌وقت توی دروغ گفتن استعداد نداشتی. _شاید در این ۱۱۳ سال پیشرفت کرده باشم. «نه.» دیرن نگاهش را برنداشت. بعضی نقص‌ها جاودانه‌اند. عادل به داخل نگاه کرد: اگر قرار نیست تا صبح من را اینجا معطل کنی، لااقل به آلمیلا بگو برگشته‌ام. شاید این‌طوری دیگر نیازی نباشد بیایم داخل. چهره دیرن تغییری نکرد، اما برقی در چشمانش درخشد: تا اینجا آمدن و از پشت در برگشتن چیز جدیدی برای تو نیست. با این حال، پیشنهاد می‌کنم امشب دوباره همان نمایش را تکرار نکنی. نگاه عادل یک‌باره جدی و سخت شد. دیرن این نیش را کاملاً عامدانه زده بود. عادل چند ثانیه نگاهش کرد و بعد صدایش را پایین آورد: اگر می‌خواهی با گذشته‌ام به پیشوازم بیایی، جای بهتری را انتخاب کن. پشت این در چیزهایی هست که هر دوی ما به یاد داریم. رضایت کوتاه دیرن ناپدید شد: من هیچ‌چیزی را فراموش نکرده‌ام. _من هم همین‌طور. سکوت سنگینی بینشان حاکم شد که نگهبانان جوان اصلاً درکش نمی‌کردند. در نهایت دیرن کنار رفت: برو داخل. آلمیلا منتظرت است. عادل روی آستانه در آهنی ایستاد. فقط یک قدم فاصله بود. صد و سیزده سال پیش هم وقتی می‌رفت، تنها یک قدم پیش رویش داشت. آن شب نخواسته بود بوی سنگ‌ها، بارانی که وارد می‌شد و چهره اسمه را به یاد بیاورد، اما حافظه‌اش اطاعت نکرده بود. _برنخواهم گشت. صدای خودش در گوشش پیچید. و بعد صدای اسمه: پس برای اولین بار سر قولی که دادی بمان. چهره عادل در هم رفت. دیرن که تماشایش می‌کرد، آرام گفت: اگر الان برگردی، نمی‌توانم تضمین کنم که دوباره احضارت نکنند. عادل سرش را چرخاند: من به خاطر احضار شدن نیامدم. برای اولین بار، کنجکاوی واقعی در نگاه دیرن دید شد. عادل قدم به داخل گذاشت: آمدم تا بفهمم چه چیزی دیده‌اید. حتی با نزدیک شدن به انتهای شب، مجلس نمی‌خوابید. خون‌آشام‌ها نیازی به خواب نداشتند؛ با این حال، بنا در ساعت‌های خاصی غرق در سکوتی سنگین می‌شد و درون دیوارهای ضخیم، تنها صدای پچ‌پچ چراغ‌های روغنی می‌آمد. همان‌طور که عادل از حیاط می‌گذشت، سنگینی گذشته از هر گوشه‌ای به او هجوم می‌آورد. چشمه سنگی هنوز همان‌جا بود اما دیگر آبی نداشت. مجسمه قدیمی برداشته شده بود و حیاط داخلی با پیچک‌های سیاه پوشیده شده بود. خبری از پرونده‌ها و مدارک کاغذی نبود. شورای خون هیچ‌وقت نخواسته بود شبیه سازمان‌های انسانی باشد. نظم اینجا نه با نوشته، بلکه با حافظه زنده می‌ماند. خون‌آشام‌هایی که احکام قرن‌ها پیش را به یاد داشتند هنوز زنده بودند، و حرف‌های کسانی که مرده بودند را کسانی که از آن‌ها خون نوشیده بودند حمل می‌کردند. همه چیز در بدن‌های زنده حفظ می‌شد. علت اینکه انسان‌ها به آرشیو و کاغذ نیاز داشتند، فقط کوتاه بودن عمرشان بود.

#Kan_Meclisi 6
عادل تا چند لحظه هیچ حرکتی نکرد. در طول این ۱۱۳ سال، اخبار زیادی از انجمن خون به گوشش رسیده بود؛ حتی با اینکه خودش اصلاً دنبالش نبود. هیچ جای دنیا از چشم خون‌آشام‌ها پنهان نمی‌ماند؛ مرگ یکی از آن‌ها، سقوط یک خاندان قدیمی یا یک رسوایی کوچک، دیر یا زود به گوش همه می‌رسید. او می‌دانست که المیرا همچنان اداره انجمن را در دست دارد، دیرن هنوز آنجاست و گاهی هم اسم ماهر را شنیده بود. اما درباره اسمه هیچ سوالی نپرسیده بود. از هیچ‌کس. بعد از مدتی، همه فهمیده بودند که نباید در حضور عادل اسم او را بیاورند. و حالا، خون المیرا پشت در خانه او بود. عادل دستش را به سمت کاسه دراز نکرد. رو به راهروی خالی گفت: بعد از ۱۱۳ سال، انگار آداب و معاشرت را کاملاً فراموش کرده‌ای. پاسخی نیامد. سطح خون داخل کاسه کمی لرزید. لبخند تلخی روی لب‌های عادل نشست. _که این‌طور... خم شد و ظرف را برداشت. خون سرد نبود. آن‌قدر هم گرم نبود که انگار تازه از بدن آلمیلا جدا شده؛ گرمای عجیب و کهنه‌ای داشت که انگار زیر پوست جا خوش کرده بود. درباره خونِ اصیل‌ترین‌ها داستان‌های زیادی می‌گفتند. عادل نصفشان را باور نداشت و نصف دیگر را هم ندید می‌گرفت. اما کسی که آلمیلا را می‌شناخت، می‌دانست برخی از این افسانه‌ها اتفاقاً کم گفته‌اند. همین که کاسه را نزدیک آورد، تصاویری ناگهانی به ذهنش هجوم آوردند. ننوشید، نیازی هم نبود. یک تالار سنگی... شمع‌ها... خون روی زمین... سپس در تاریکی، چشمانی که ناگهان باز شدند. نتوانست بفهمد مال چه کسی است. دهانی با دندان‌های آغشته به خون که لبخند می‌زد. بعد یک دست؛ مهری سیاه که میان انگشتانی رنگ‌پریده نگاشته شده بود. و تصویر آخر آن‌قدر کوتاه بود که عادل فکر کرد ذهنش دارد با او بازی می‌کند: گردن یک زن... موهای تیره... خون. عادل کاسه را چنان محکم فشار داد که نقره زیر انگشتانش خم شد. تصویر غیب شد و راهرو دوباره در سکوت فرو رفت. حالتی روی صورت عادل نشست که ۱۱۳ سال بود کسی ندیده بود. _نه. معلوم نبود این حرف را به خودش می‌زند، به آلمیلا، یا به گذشته‌ای که فکر می‌کرد صد سال پیش دفنش کرده است. خون داخل کاسه دوباره لرزید. این بار تصویری نیامد، اما صدای آلمیلا مثل یک نجوا از فاصله‌ای دور در ذهن عادل پیچید. صدا نبود؛ بیشتر شبیه یک خاطره خونی بود: امشب برگرد. انگشتان عادل دور کاسه محکم‌تر شد. _هنوز هم دوست داری دستور بدهی. خون تیره شد و آلمیلا دیگر حرفی نزد. نیازی هم نبود. عادل می‌دانست این یک دعوت ساده نیست. آلمیلا ۱۱۳ سال او را احضار نکرده بود، نه چون او را بخشیده بود، بلکه چون می‌دانست عادل برنمی‌گردد. اگر حالا قطعه‌ای از خون خودش را فرستاده بود، یعنی درون دیوارهای مجلس اتفاقی فراتر از یک اختلاف ساده رخ داده بود. عادل کاسه را روی میز کوچک راهرو گذاشت و برگشت داخل. به زن خوابیده نگاه کرد. چند دقیقه پیش همه چیز ساده بود: گرسنگی‌اش را رفع کرده بود، به باران گوش می‌داد و فکر می‌کرد شاید قبل از صبح این شهر را ترک کند. اما حالا فضای اتاق بوی جایی را می‌داد که صد و سیزده سال پیش درش را بسته بود. پالتوی بلند و سیاهش را از کمد برداشت. حرکاتش عجولانه نبود. عادل در زندگی‌اش از چیزهای کمی فرار کرده بود و در میان همان‌ها هم، فقط از نام بردنِ یکی خودداری می‌کرد. موقع پوشیدن پالتو، نگاهش به آینه افتاد. هیچ تغییری نکرده بود. در حالی که آدم‌ها در ۱۱۳ سال یک عمر را تمام می‌کردند، او دقیقاً همان‌ شکلی بود که شب خروج از مجلس بود. همان چشم‌ها، همان دست‌ها. فقط خونش فرق کرده بود؛ آرام‌تر و خالی از آن شور و حال قدیمی. به محض این فکر، سریع از آینه چشم برداشت. در طول مسیر، هزار دلیل برای خودش آورد تا برنگردد. همه دلایلش هم منطقی بودند: مجلس حق احضار او را از دست داده بود، پیشگویی آلمیلا ممکن بود اشتباه باشد، و کلاً پیشگویی‌های خونی هیچ‌وقت نقشه راه دقیقی نمی‌دادند. تصویر یک مرگ گاهی سال‌ها بعد رخ می‌داد و گاهی هم فقط یک احتمال بود. دیدن زنی با موهای تیره اصلاً به معنی اسمه نبود، خون هم همین‌طور. عادل به همه این‌ها فکر کرد... اما باز هم برگشت. و از این کار خودش متنفر بود. ساعات پایانی شب وقتی به مرزهای شهر رسید، باران بند آمده بود. آسمان هنوز ابری بود، اما روشنی کم‌رنگ افق شرقی—که آدم‌ها هنوز متوجه‌اش نمی‌شدند برای خون‌آشام‌ها یعنی نزدیک شدن صبح. عادل وقتی شهر را از دور دید، هیچ حس دلتنگی و اشتیاقی در وجودش پیدا نکرد؛ دست‌کم این چیزی بود که به خودش تلقین می‌کرد. چند ساختمان جدید و خیابان‌های عریض برایش غریبه بودند، اما بخش قدیمی شهر، هنوز همان شکلی بود که در حافظه‌اش داشت. آدم‌ها خانه‌های تازه ساخته بودند و دیوارهای قدیمی را خراب کرده بودند، اما مجلس قرن‌ها بود که سر جایش محکم ایستاده بود؛ بالای شهر، دور از چشم مردم، پشت دیوارهای بلند.

#Kan_Meclisi 5
#Eski_mühür
عادل صد و سیزده سال برنگشت. در اولین سال‌های این جدایی، با خودش می‌گفت این رفتن موقتی است. فکر می‌کرد نهایت چند زمستان یا ده سال طول می‌کشد؛ برای موجودی که ابدی است، این زمان آن‌قدر کوتاه بود که اصلاً ارزش فکر کردن هم نداشت. اما ده سال تبدیل به بیست سال شد، و بیست سال به پنجاه سال رسید. در این مدت شهرها تغییر کردند، حکومت‌ها فروپاشیدند، مجسمه‌های بزرگ از میدان‌ها پایین کشیده شدند، هزاران نفر در جنگ‌ها کشته شدند و فرزندانشان پیر شدند و به خاک رفتند. عادل همه این‌ها را با چشم خودش دید، اما در گوشه‌ای از وجودش، زمان را آگاهانه متوقف کرده بود. بعضی شب‌ها، ته یک کوچه باریک، زنی با موهای تیره شبیه «اسمه» می‌دید و همان‌جا خشکش می‌زد. بعضی شب‌ها هم وقتی اولین دندانش را در خون کسی فرو می‌برد، طعم خونی که سال‌ها نچشیده بود تمام دهانش را پر می‌کرد. اما حتی در آن لحظات هم برنمی‌گشت. پیوند خونی دیگر وجود نداشت. او دیگر نمی‌توانست خشم، گرسنگی، بی‌قراری یا حتی یاد خودش را در ذهن اسمه حس کند. زمانی فکر می‌کرد تحمل این وضع غیرممکن است، اما بعدها یاد گرفت انسان—و حتی خون‌آشام می‌تواند با چیزهایی که فکرش را هم نمی‌کند، تا ابد زندگی کند. آن شب هم اصلاً قصدی برای بازگشت نداشت. باران از همان غروب، محله قدیمی شهر را خیس کرده بود. سنگفرش کوچه‌های باریک سیاه شده بودند و نور زرد چراغ‌های برق که خیلی وقت بود جای فانوس‌های نفتی را گرفته بودند روی زمین خیس انعکاس پیدا می‌کرد. عادل در طبقه سوم یک ساختمان ۲۰۰ ساله، جلوی پنجره باز ایستاده بود. بیرون، قرن بیست‌ویکم با تمام شلوغی‌اش جریان داشت؛ ماشین‌ها از خیابان خیس می‌گذشتند، با هر بار باز شدن درِ یک بار صدای موسیقی به کوچه می‌ریخت و گوشی‌هایی که در جیب مردم می‌لرزیدند اجازه نمی‌دادند شب رنگ آرامش به خودش بگیرد. دیگر هیچ‌کدام از این‌ها برای عادل جذاب نبود. آدم‌ها استعداد عجیبی در این داشتند که فکر کنند عصر خودشان دیگر تغییرپذیر نیست. اما عادل گذر از نور شمع به برق، از کالسکه به ماشین، و از نامه به مکالمات داخل یک مشت شیشه را تماشا کرده بود. هر نسلی، نسل قبلی‌اش را عقب‌افتاده می‌دانست و نسل بعدی را غیرقابل‌باور. خون‌آشام‌ها اما فقط تمام این هیاهو را در طول شب تماشا می‌کردند و نزدیک صبح پرده‌ها را می‌کشیدند. در اتاق پشت سرش، زنی خوابیده بود. عادل او را نکشته بود. خیلی وقت بود که دیگر به‌ندرت کسی را می‌کشت؛ کشتن آدم‌ها آسان بود، اما شرّ جسدشان را کم کردن حوصله می‌خواست. دو ردّ زخم کوچک روی گردن زن تا صبح بسته می‌شد، بخش زیادی از شب از یادش می‌رفت و صبح که بیدار می‌شد فکر می‌کرد سرش گیج رفته یا در نوشیدن زیاده‌روی کرده است. عادل ترجیح می‌داد گرسنگی‌اش را همین‌طور برطرف کند. زمانی بعضی‌ها فکر می‌کردند این کارش از روی متانت و آداب‌دان بودن است، اما او هیچ‌وقت زحمت توضیح دادن به خودش نداد تا بگوید نکشتن شکار، بیشتر از روی راحتی است تا رحم و شفقت. همان‌طور که می‌خواست پنجره را ببندد، هوای اتاق تغییر کرد. اول بو را حس کرد. خون انسان نبود. دست عادل روی لبه پنجره خشک شد. چند ثانیه بدون اینکه سرش را بچرخاند منتظر ماند. زیر بوی سنگ خیس از باران، عطر خونی کهنه به مشام می‌رسید. بوی یک خون‌آشام را فقط سن‌اش تعیین نمی‌کرد؛ نژاد، خونی که خورده بود، قرن‌هایی که از سر گذرانده بود و حتی نحوه تبدیل شدنش، ردپای خودش را به جا می‌گذاشت. اما این بو هیچ چهره‌ای را در حافظه‌اش زنده نکرد؛ فقط او را یاد چیزی قدیمی‌تر می‌انداخت: مجلس‌. عادل به آرامی برگشت. از زیر در، خطی باریک و تیره می‌خزید: خون. به زنی که خوابیده بود نگاه کرد؛ سینه‌اش به آرامی بالا و پایین می‌رفت. عادل بدون هیچ صدایی به سمت در رفت. قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، به صدای بیرون گوش داد. هیچ انسانی آنجا نبود. قلب یک خون‌آشام هم قرن‌ها بود که نمی‌تپید، اما با این حال بدن همچنان صدا داشت؛ صدای حرکت لباس، سنگینی کفش روی سنگ، یا حتی تقلید ناخودآگاه نفس کشیدن. اما پشت در مطلقاً هیچ صدایی نبود. عادل در را باز کرد. راهرو خالی بود. درست جلوی آستانه در، یک کاسه کوچک نقره‌ای قرار داشت که درونش خونی هنوز لخته‌نشده می‌درخشید. چهره بی‌تفاوت عادل یک‌باره تغییر کرد. کاسه را می‌شناخت. نقش حک‌شده روی نقره، نشان یک خاندان معمولی نبود. چشم یک انسان ممکن بود آن را فقط چند خط و پیچک ساده ببیند، اما یک خون‌آشام معنایش را خوب می‌فهمید: سه رگِ درهم‌تنیده و چشمی باز در میان آن‌ها. المیرا.

sticker.webp0.17 KB

🥹🤌🏻
🥹🤌🏻

sticker.webp0.02 KB

#Kan_Meclisi 4
مسئله دقیقاً همین است. عادل رویش را برگرداند، اما اسمه اجازه این کار را به او نداد. با دستش چانه او را گرفت و دوباره به سمت خود چرخاند. _نمی‌توانی بگویی که مرا نمی‌خواهی! اما می‌توانی پیوند بین‌مان را قطع کنی. می‌توانی مرا از خونت بیرون کنی، تو چشم‌هایم نگاه کنی و بگویی دیگر نمی‌شناسمت، و بعدش حق خودت بدانی که از این در بروی بیرون. می‌دانی بزرگ‌ترین عیب تو چیست عادل؟ تا زمانی که می‌توانی درد خودت را تحمل کنی، برایت مهم نیست بقیه چه دردی را دارند تحمل می‌کنند. چیزی در چشمان عادل شکست. _این حرف را تو به من نزن! نگاه اسمه تیز شد: چرا؟ دردت آمد؟ عادل چند ثانیه سکوت کرد. سپس با صدایی بسیار سنگین‌تر گفت: چی شد؟ وقتی بدون اجازه تو کاری انجام دادم، بزرگ‌ترین خائن من شدم، نه؟ شاید من نه از تو، بلکه از نحوه دوست داشتن تو دارم فاصله می‌گیرم. اسمه این بار عقب کشید؛ فقط یک قدم. اما عادل آن یک قدم را دید. اسمه برای مدتی طولانی چیزی نگفت. سپس رویش را به سمت در چرخاند. باران هنوز می‌بارید و شبِ سرد از درِ باز به داخل سرازیر می‌شد. _برو. چهره عادل تغییر کرد. اسمه دوباره به او نگاه کرد. _تمام شب برای این آماده می‌شدی. خون خودت را به جوش آوردی و مال مرا هم به دنبالت کشاندی. هر آنچه را که لازم بود به خودت بگویی تا بتوانی از اینجا بروی، گفتی. حالا دم در نایست و منتظر نباش که جلوی رفتنت را بگیرم. صدای عادل سخت و محکم بود، اما چشمانش او را لو می‌دادند. _از تو چنین انتظاری ندارم. _خوبه. عادل لحظه‌ای از جایش تکان نخورد. اسمه ادامه داد: چون جلوی تو را نخواهم گرفت. فقط این را بدان: اگر روزی تصمیم به بازگشت گرفتی، گمان نکن آنچه را که اینجا رها کردی دوباره پیدا خواهی کرد. من قرن‌ها رفتن‌ها، برگشتن‌ها و از خود گریختن و دوباره سراغ من آمدن‌هایت را تحمل کردم. امشب فرق می‌کند. امشب تو ما را با دستان خودت نابود کردی. رنگ از چهره عادل پرید. اسمه در را کمی بیشتر باز کرد. _الان برو. عادل برای مدتی طولانی به او نگاه کرد. لب‌هایش کمی از هم باز شد. مشخص بود که می‌خواهد چیزی بگوید؛ شاید اسمِ اسمه را، شاید حقیقتی که تمام آن شب نتوانسته بود بگوید، یا شاید اعترافی که تمام دروغ‌ها را در یک جمله نابود می‌کرد. اما هیچ‌کدام را نگفت. _برنمی‌گردم. برای اولین بار، درد به‌وضوح روی صورت اسمه ظاهر شد؛ فقط برای یک لحظه. سپس کاملاً بی‌احساس شد. _خوبه. شانه‌های عادل منقبض شد. صدای اسمه سرد، مسلط و به طرز ترسناکی آرام بود: پس برای اولین بار هم که شده، پای قولی که دادی بمان. عادل برگشت و قدم به زیر باران گذاشت. اسمه به دنبالش نرفت. آستانه در ایستاد و گذر او از حیاط را تماشا کرد. پالتوی سیاهش چند ثانیه‌ای در نور چراغ‌های روغنی نمایان شد و سپس تاریکی او را بلعید. اسمه پیش از این‌ها می‌دانست او در کدام گوشه ایستاده، آیا به پشت سرش نگاه کرده یا نه، و خشمش کی به پشیمانی تبدیل شده است. نیازی به چشمانش نداشت؛ جایی در درون خونش، عادل همیشه حضور داشت. حالا هیچ چیز نبود. این نبودن، از رفتن عادل هم سنگین‌تر بود. اسمه در را نبست. باران به داخل نفوذ می‌کرد، لبهٔ دامن سیاهش را خیس می‌ساخت و قطرات سنگینش روی زمین سنگی می‌افتاد. یکی از چراغ‌های روغنی پشت سرش خاموش شد، و سپس دیگری. در حالی که راهرو رفته‌رفته در تاریکی فرو می‌رفت، اسمه همچنان در همان‌جا ایستاده بود. نه به این خاطر که منتظر بازگشت عادل بود؛ بلکه به این خاطر که می‌کوشید باور کند او دیگر هرگز باز نخواهد گشت. و در پایان شب، هنگامی که درهای سنگین شورا سرانجام بسته شد، برای نخستین بار در طول قرن‌ها، در خونِ اسمه تنها سکوتِ خودش باقی ماند.

#Kan_Meclisi 3
_ کدام آرزوی من است که به تو نرسیده باشد، اسمِه؟ کدام شبِ تو مانده که ربطی به من نداشته باشد؟ شاید هم ما این پیوند را نه به خاطر مقدس بودنش، بلکه به این دلیل ادامه دادیم که جرئت بریدنش را نداشتیم. چهره اسمه برای لحظه‌ای کاملاً بی‌حرکت شد. _به این باور داری؟ عادل پاسخی نداد. _واقعاً به این باور داری؟ جواب بده! انگشتان عادل روی مچ دست او همچنان محکم بود. _مگه اهمیتی دارد؟ اسمه بازویش را از دست او کشید. _دارد! چون می‌خواهم بدانم دروغت را چقدر خوب آماده کرده‌ای. چیزی تیره در چشمان عادل درخشید. _متهم کردن من به دروغ‌گویی برایت آسان است. اسمه یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد. حالا تنها چند سانتی‌متر بین‌شان فاصله بود. _کس دیگری هست؟ پاسخ عادل بدون معطلی آمد: نه. اسمه مدتی طولانی چهره او را کاوید. می‌دانست که این پاسخ درست است. گرچه پیوندشان گسسته شده بود، اما عادل را می‌شناخت. دقیقاً به همین دلیل، احتمال باقی‌مانده سنگین‌تر بود. _پس چرا مرا نمی‌خواهی؟ برای اولین بار، چیزی بی‌دفاع در چهره عادل پدیدار شد. خیلی کوتاه طول کشید، اما اسمه آن را دید و عادل هم فهمید که او دیده‌است. سپس عادل دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. _خواستن کافی نیست. لبخند تلخی بر لب‌های اسمه نقش بست. _این را به من نگو. _چرا؟ _چون من ذات و جنسِ تو را می‌شناسم. چهره عادل درهم کشیده و سخت شد. اسمه ادامه داد: شب‌هایی را که می‌گفتی از من خسته شده‌ای به یاد دارم. و همچنین روز بعدش را که ساعت‌ها پشت در خانه‌ام منتظر می‌ماندی! زمان‌هایی را هم که می‌گفتی به شهر دیگری می‌روی، اما دو شب بعد زیر پنجره‌ام ظاهر می‌شدی. شب‌هایی را هم که فکر می‌کردی از دست من عصبانی هستی، اما در واقع از دست خودت خشمگین بودی. حتی وقتی به خودت دروغ می‌گفتی، من می‌دانستم چه احساسی داری. صدای عادل سردتر شد: دیگر نمی‌دانی. جمله در هوا معلق ماند. در چهره اسمه هیچ دردی نبود، اما چیزی در چشمانش خاموش شد. چهره عادل برای یک لحظه در هم رفت؛ هر دو می‌دانستند جمله‌ای که او بر زبان آورده کجا را نشانه رفته است. اسمه به‌آرامی سرش را تکان داد: این کار را عمداً کردی. پیوند را بریدی، بعد هم غیبتت را تبدیل به سلاحی کردی تا بتوانی به من بگویی دیگر تو را نمی‌شناسم. صدای عادل پایین آمد: شاید این‌طوری درکش برایت آسان‌تر باشد. اسمه ناگهان خندید؛ در صدایش حتی یک قطره گرمی هم وجود نداشت. _داری کار را برای من آسان‌تر می‌کنی. عادل جوابی نداد. اسمه صورتش را به او نزدیک کرد: دیگر چه می‌خواهی بگویی تا مرا از خودت دور کنی؟ چانه عادل منقبض شد. _هر کاری که لازم باشد. این بار اسمه واقعاً به او سیلی زد. صدای سیلی زیر سقف بلند پیچید. سر عادل به یک طرف برگشت. چند ثانیه همان‌طور ماند؛ سپس دوباره صورتش را به سمت او چرخاند. ردّ تیره‌ای روی گونه‌اش در حال ظاهر شدن بود. دست‌های اسمه دیگر نمی‌لرزید؛ خشم او به جایی بسیار سردتر منتقل شده بود. _وقتی این پیوند را می‌ساختیم، دو نفر بودیم. برای بریدنش هم نیازی به رضایت تو نداشتم! صورت عادل مثل سنگ بی‌حرکت ماند. اسمه با نگاهی پر از درد که بلافاصله به خشم تبدیل شد گفت: انقدر حقیر شدی که می‌توانی این حرف را بزنی؟ صدای عادل هم دیگر سخت و خشن شده بود: از من چه می‌خواهی بگویی؟ اینکه از زندگی کردن تا ابد در کنارت خوشحالم؟ اینکه از باز بودن تمام شب‌هایم به روی تو، و اینکه تمام نقاط ضعفم مثل یک چیز مقدس در وجود تو منعکس شوند ابراز رضایت کنم؟ شاید یک موجود، بعد از قرن‌ها دلش بخواهد کمی تنها باشد... خفه شدم اسمه، بس کن! ابروهای اسمه کمی بالا رفت. _پس خفه شدی؟ عادل سکوت کرد. لبخند تاریکی بر لب‌های اسمه نقش بست. «پس فکر می‌کنی بعد از این‌همه سال می‌توانی این‌طوری برای خودت آزادی فراهم کنی.» چشمان عادل شعله‌ور شد. _شاید به این خاطر باشد که برای تو، هر تعلق خاطری به معنای مالکیت است! اسمه یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد. _من وقتی تو را از آن خودم می‌کردم پنهان نشدم. عادل هم عقب‌نشینی نکرد. _من هم دیگر اجازه این کار را نمی‌دهم. برای مدتی به یکدیگر نگاه کردند. نبودِ پیوند میانشان، سکوت چنان سنگینی ایجاد کرده بود که هر دو آن را مثل یک شیء ملموس احساس می‌کردند. در گذشته، در چنین لحظه‌ای، خشم دیگری را در رگ‌های خود حس می‌کردند و می‌فهمیدند که کدام جمله واقعاً چقدر سنگین است. اما حالا مجبور بودند فقط به صورت‌های هم نگاه کنند. صدای اسمه آهسته‌تر شد: واقعاً فکر می‌کنی تمامش کرده‌ای؟ نگاه عادل روی گردن او پایین آمد و سپس دوباره به چشمانش برگشت: پیوند تمام شد. _من درباره‌ی پیوند نپرسیدم. عادل پاسخی نداد. اسمه مدتی به او خیره شد: بگو که مرا نمی‌خواهی. به من نگاه کن و بگو. عادل به او نگاه کرد... اما نگفت. لب‌های اسمه از دردی تلخ کج شد.

sticker.webp0.02 KB

Esdil vide:

sticker.webp0.00 KB

چقد دوست دارم تو فصل دوم این لجبازی ها ادامه داشته باشه🥲😭
#Esdil

#Kan_Meclisi 2
عادل روی آستانه در ایستاده بود. پالتوی بلند سیاهی به تن داشت و موهایش آشفته بود. هیچ اثری از آن شادابیِ آسوده و گستاخانه‌ای که معمولاً در وجودش موج می‌زد، دیده نمی‌شد. روی شانه‌هایش خستگی سنگینی به چشم می‌خورد که تنها پس از آیین‌ها دیده می‌شود؛ در سمت راست گردنش، زیر یقه، ردّی تیره‌رنگ ناپدید می‌شد که به زیر پوست امتداد می‌یافت. اسمه این علامت را قبلاً در متون قدیمی دیده بود. برای لحظه‌ای صحبت نکرد. عادل پشتش را برنگرداند. اسمه چند قدم دیگر برداشت. _قصد داشتی این را به من بگویی، یا فکر می‌کردی همین که بعد از رفتنت، نبودنت را در خون خودم حس کنم توضیح کافی است؟ شانه‌های عادل خیلی کم منقبض شد. سپس به آرامی برگشت. اسمه به محض اینکه صورت او را دید، دیگر نپرسید چه شده؛ فقط می‌خواست دلیلش را بداند. عادل چند ثانیه به او نگاه کرد. خستگی آیین در چهره‌اش بود، اما در نگاهش آن مقاومت آشنا دوباره داشت شکل می‌گرفت. _نمی‌توانستم جور دیگری انجامش دهم. لبخندی سرد بر روی صورت اسمه نقش بست. _چقدر تأثیرگذار! این جمله‌ای است که پیدا کرده‌ای تا توضیح درستی به من ندهی؟ عادل قبل از اینکه پاسخ دهد، لحظه‌ای چشمانش را بست. _می‌خواهی چه به تو بگویم... می‌دانم منتظری، اما نمی‌توانم پاسخی را که منتظرش هستی به تو بدهم. اسمه با چند گام فاصله بین‌شان را از بین برد. دستش را روی سینه عادل گذاشت و او را به سمت دیوار سنگی کنار درِ باز هل داد. وقتی پشت عادل به سنگ خورد، دردی که آیین روی صورتش باقی گذاشته بود لحظه‌ای نمایان‌تر شد؛ اسمه این را دید اما عقب ننشست. انگشتانش یقه پالتوی او را گرفت. _من پاسخی را که منتظرش هستی از تو نمی‌خواهم، حقیقت را می‌خواهم! روزی که برای برقراری پیوند بین‌مان خون من را پذیرفتی، تنها نبودی. این پیوند را سال‌ها به تنهایی حمل نکردی. من خشم تو را در بدن خودم حس کردم و تو ترسم را در خون خودت حمل کردی؛ بدون اینکه به چشمانت نگاه کنم دانستم کجا هستی، چه شبی از من فرار کردی و چه شبی برای بازگشت به سمت من با خودت جنگیدی. حالا داری همه این‌ها را یک‌جانبه قطع می‌کنی و به من می‌گویی چاره دیگری نداشتم؟ به من بگو عادل، از کی تصمیم می‌گیری چیزی را که متعلق به دو نفر است به تنهایی تمام کنی؟ چهره عادل درهم کشیده شد. دستش را روی دست اسمه که یقه او را گرفته بود گذاشت. _شاید مدت‌هاست خود پیوند را مقدس‌تر از دو فردی می‌دانیم که آن پیوند را ساخته‌اند. چشمان اسمه باریک شد. _با من معماگونه حرف نزن. عادل با صدایی آرام، کنترل‌شده اما قاطع گفت: معما نیست. فقط دارم می‌گویم چیزی که زمانی خواهانش بودیم، صرفاً به این دلیل که سال‌ها وجود داشته، نباید به حکمی تبدیل شود که تا ابد مجبور به دوش کشیدنش باشیم. تو این پیوند را مدرکی برای عشقمان می‌دانستی؛ اما من مدتی است فکر می‌کنم که این پیوند، احتمال جدا ماندن ما دو نفر از یکدیگر را از بین برده است. اسمه مدتی به او نگاه کرد. _مدتی است... چه مدت است که این فکر به سرت زده؟ نگاه عادل برای یک لحظه کوتاه به کنار چرخید. اسمه این را دید. _تو چشم‌های من نگاه کن. عادل دوباره به سمت او برگشت. صدای اسمه حالا آرام‌تر شده بود اما خشم درونش آشکارتر بود. _چند وقته؟ _به اندازه کافی طولانی. _و به من نگفتی. _چون اگر صحبت می‌کردیم، نمی‌توانستیم این را تمام کنیم. این بار خشم واقعی در چهره اسمه درخشید. _پس موضوع این بود! می‌دانستی من رضایت نخواهم داد، برای همین مرا کاملاً کنار گذاشتی. فک عادل منقبض شد. _اگر می‌خواهی این‌طور ببینی، ببين. _اینکه چطور ببینمش را هم تو می‌خواهی به من بگویی؟ دست اسمه از یقه او کنار رفت و دقیقاً روی نشان آئینی روی گردنش قرار گرفت. انگشتانش را روی آن خط تیره فشار داد. چهره عادل از درد در هم رفت، اما صدایی از او درنیامد. _می‌دانم هنگام انجام این کار چقدر درد کشیده‌ای. در نوشته‌های قدیمی خواندم. وقتی خونت از درونت کنده می‌شود، بدنت روزها درد می‌کشد. این را هم می‌دانم که جدا کردن دو خونی که سال‌ها به هم خو گرفته‌اند یعنی چه. تو همه این‌ها را به جان خریدی و باز هم حتی یک کلمه به من نگفتی. حالا می‌خواهی این را با خفه‌کنندگیِ عشق برایم توضیح دهی؟ دست عادل ناگهان مچ اسمه را گرفت. انگشتان او را از روی نشان آئینی برداشت، اما رهایش نکرد. _این‌قدر هر چیزی را عشق نگو. نگاه اسمه مانند یخ سرد شد. عادل ادامه داد: گاهی دو نفر آن‌قدر طولانی یکدیگر را به دوش می‌کشند که دیگر فراموش می‌کنند یکی از آن‌ها کجا شروع شده و دیگری کجا به پایان رسیده است. تو افکار مرا حتی قبل از اینکه خودم به آن‌ها اعتراف کنم حس می‌کنی. من خشم تو را در خون خودم حمل می‌کنم. دیگر هیچ چیزی نمانده که بتوانیم از هم پنهان کنیم.

#Kan_Meclisi 1
#Giriş
باران از بعدازظهر بی‌وقفه بر جبهه شمالی شورای خون می‌کوبید. با گذشت شب، شهر زیر پا در تاریکی فرو می‌رفت و خطوط برج‌ها و کوچه‌های باریک، پشت مهی سیاه گم می‌شدند. تنها در پنجره‌های بلند شورا چراغ‌های روغنی می‌سوختند؛ نور کم‌رنگی که از میان دیوارهای سنگی ضخیم بیرون می‌زد و مقاومت ضعیف اما سرسختانه‌ای در برابر تاریکیِ بیرون نشان می‌داد. داخل بنا اما همان سکوت سنگینی حکم‌فرما بود که قرن‌ها تغییری نکرده بود: بوی درهم‌آمیخته‌ی سنگ کهنه، موم، خون خشک‌شده و چوب... ردّ پای پراکنده‌ای که در راهروهای طولانی منعکس می‌شد و چهره‌های بی‌روح پرتره‌های روی دیوار که پس از ساعتی از شب، این حس را می‌دادند که واقعاً دارند تو را نگاه می‌کنند. اسمه در اتاقش تنها بود. روی میز، دسته‌ای کاغذ باز رها شده بود، دو نامه ممهور و یک جام کریستالی نیمه‌خورده و پر از خون. مدت زیادی بود که دستش به جام نرفته بود. چند بار از مقابل آینه بلندی که روی دیوار غربی اتاق بود گذشته و هر بار بدون اینکه به خودش نگاه کند برگشته بود. سعی می‌کرد بی‌قراری عجیبی را که در وجودش رشد می‌کرد با چیزهای دیگر سرکوب کند؛ سخنرانی‌های آن شب مجلس را دوباره در ذهن مرور کرد، تغییر کوچک لحن صدای آلمیلا را یادش آمد و متوجه شد که دیرن برای لحظه‌ای طولانی‌تر از حد معمول به عادل نگاه کرده است. اما زیر همه این‌ها، بی‌پناهی و ناراحتی دیگری بود که نامی برایش نداشت. عادل آن شب عجیب بود. فقط ساکت نبود؛ انگار خودش را پس کشیده بود. اسمه سایه‌های روی چهره او را صدها سال بود که می‌شناخت. می‌دانست وقتی عادل واقعاً عصبانی می‌شود چانه‌اش چطور محکم می‌شود، وقتی چیزی را پنهان می‌کند چطور استادانه از زیر سوال‌ها در می‌رود و وقتی تصمیمی می‌گیرد، خودش را آرام‌تر از آنچه هست نشان می‌دهد. برای دانستن این‌ها، حتی نیازی نبود به او نگاه کند. سال‌ها بود که نیازی نبود. عادل در خونِ اسمه بود. چند دقیقه بعد از این افکار، اسمه نواری را که در دست داشت بست. بدون اینکه دلیلی برای خودش بیاورد از جا بلند شد. کنار چراغ فتیله‌ای رفت، نورش را تنظیم کرد و به سمت پنجره رفت. بیرون، باران به شیشه می‌خورد و باریکه‌های آب روی تاریکی به سمت پایین می‌لغزیدند. اسمه دستش را روی سنگ سرد گذاشت و در جستجوی حس کردن عادل برآمد. در لحظه اول فقط احساس دوری کرد. و سپس... هیچ چیز. دست اسمه روی سنگ یخ زد. پیوندشان گاهی ضعیف شده بود؛ وقتی عادل جای دیگری بود، وقتی در شهر بود، وقتی برای مدتی طولانی گرسنه می‌ماند، وقتی به شدت زخمی می‌شد یا زمانی که خشمش را آگاهانه عقب می‌کشید، جریان بین آن‌ها کم‌رنگ می‌شد. اما هرگز از بین نمی‌رفت. حضور او، سایهٔ دومی بود که اسمه سال‌ها نتوانسته بود یاد بگیرد چطور آن را از وجود خودش جدا کند. هر چقدر هم که دور می‌شد، هر چقدر هم که سکوت می‌کرد، سنگینیِ ظریفی در عمیق‌ترین جای خونش باقی می‌ماند. اکنون دیگر وجود نداشت. اسمه ناگهان از جلوی پنجره کنار رفت. در میانِ سینه‌اش، همان‌جا که قلبی قرار داشت که قرن‌ها تپیدن را فراموش کرده بود، ناگهان خلائی باز شد. این فقط یک درد جسمانی نبود؛ بیشتر شبیه این بود که دیوارهای اتاقی که گمان می‌کرد همواره درون بدنش وجود دارد، یک‌باره فرو بریزند. لحظه‌ای تلاش کرد نفس بکشد. این رفلکس قدیمی و غیرضروری، او را خشمگین‌تر کرد. انگشتانش دور لبهٔ میز چفت شدند. جام کریستالی واژگون شد و خون تیره روی چوب پخش شد و به‌صورت قطراتی سنگین روی زمین چکید. سپس در عمیق‌ترین بخش این پیوند، یک لرزش رخ داد. عادل، برای یک لحظه و بعد، هیچ‌چیز. اسمه سرش را بالا آورد. در آن لحظه، خشم جای درد را گرفت. در را چنان محکم باز کرد که نگهبانِ بیرون جا خورد. اسمه بدون اینکه نگاهش کند وارد راهرو شد. دامن سیاهش روی کف سنگی کشیده می‌شد؛ نور چراغ‌های روغنی، صورتش را به بخش‌های تندی تقسیم می‌کردند که پدیدار و ناپدید می‌شدند. او دیگر نمی‌توانست عادل را از روی خونش پیدا کند. این فکر، موج دوم خشم را در درونش به وجود آورد. مردی را که قرن‌ها برای دانستن جایش نیازی به دیدنش نداشت، حالا مجبور بود میان دیوارهای سنگی جستجو کند. وقتی به پله‌های غربی رسید، از پایین صدای باز شدن درِ سنگینی آمد؛ درِ بزرگی که به حیاط بیرونی مجلس باز می‌شد. اسمه همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌آمد، دیگر عجله داشتن خود را پنهان نمی‌کرد. تالار ورودی نیمه‌تاریک بود. کف‌پوش ساخته‌شده از مرمر سیاه و قرمز، سرمای باران را در خود نگه داشته بود و چراغ‌های روغنی زیر طاق‌های بلند، سایه‌های کم‌رنگی به جا می‌گذاشتند. در انتها تالار، درِ بزرگ دو لنگه از جنس چوب بلوط تا نیمه باز بود. از بیرون، بوی سنگ خیس و شب به داخل سرازیر می‌شد.

در دنیای خون‌آشام‌ها، هیچ عشقی فراموش نمی‌شود و هیچ خیانتی از یاد نمی‌رود. اسمه یکی از قدرتمندترین و خونسردترین چهره‌های محفل
در دنیای خون‌آشام‌ها، هیچ عشقی فراموش نمی‌شود و هیچ خیانتی از یاد نمی‌رود. اسمه یکی از قدرتمندترین و خونسردترین چهره‌های محفل خون است؛ محفلی مخوف که قرن‌هاست از درون سایه‌ها حکومت می‌کند. اسمه سال‌هاست که احساساتش را دفن کرده، اما با بازگشت ناگهانی عادل، تمام آرامشش فرو می‌ریزد. ​عادل، همان خون‌آشام سرکشی است که سال‌ها پیش با رفتنش زخمی عمیق بر دل اسمه گذاشت و حالا با کوله‌باری از سؤالات بی‌جواب و حقیقتی پنهان بازگشته است. اما اوضاع مثل قبل نیست؛ اکنون دیرن، مردِ قانون و قدرتِ محفل، در کنار اسمه ایستاده است. ​حضور دوباره عادل، نه‌تنها یک عشق قدیمی، بلکه تمام جایگاه و زندگی اسمه را به لرزه درمی‌آورد. در محفلی که هیچ‌چیز در آن‌ واقعی نیست، اسمه باید با حقیقتی روبه‌رو شود: برخی عشق‌ها، حتی از مرگ و خون هم قدرتمندترند.

sticker.webp0.02 KB