𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Открыть в Telegram
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
261
Подписчики
-224 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
#Senin_yerinde 58عادل نانِ در دستش را آرام روی بشقاب گذاشت. به شیرین نگاه کرد. سعی داشت بفهمد این زن چطور میتواند اینقدر راحت این حرف را بزند. سپس با جوابی که به ذهنش رسید، لبخند پررویی روی صورتش نقش بست. گفت: از کجا نوه تو میشود؟ با زُهتو خوابیدی یا با عمر؟ دهان ظریفه از تعجب باز ماند. ایسو با لقمهای که میخورد نزدیک بود خفه شود و شروع به سرفه کرد. شریف صندلیاش را به عقب پرت کرد و ایستاد. _اسمه، به خودت بیا و حواست به حرفهایی که از دهانت بیرون میآید باشد! عادل هم سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. _تو خودت به خودت بیا. تو آنقدر پست هستی که به یک زن متأهل و باردار پیله میکنی. _کافیه دیگه لانتوری! شریف مشتش را روی میز فرود آورد. _همین الان میرم و یک تیر تو سر عادل خالی میکنم، منو روانی نکن! شریف گفت: تو دیگه زن منی. بهتره اینو تو کلهت فرو کنی. باید عادل کوچاری رو از ذهنت بیرون بریزی. لبخند از روی صورت عادل محو شد. گفت: دستت بهش برسه، میکشمت. صدایش دیگر مثل چند لحظه پیش لحن تمسخرآمیز نداشت؛ آرام و برنده بود. _این بار واقعاً میکشمت. شیرین بدون اینکه از جایش بلند شود به پسرش نگاه کرد. _شریف، بنشین. شریف انگار صدای مادرش را نشنیده باشد، همچنان به عادل نگاه کرد. _دیگه نمیخوام اسم اون مرد رو تو این خانه بشنوم. _اون شوهر منه. باز هم زیاد میشنوی. _گفتم کافیه! _داد هم بزنی شوهرمه، تهدید هم بکنی شوهرمه. شریف یک قدم به سمت او برداشت. عادل از روی صندلیاش بلند نشد. شیرین این بار قاطعتر سخن گفت. _شریف! شریف ایستاد. وقتی به سمت مادرش برگشت، سینهاش از عصبانیت بالا و پایین میرفت. شیرین گفت: این تشریفات عقد رسمی خیلی طولانی شد. تو برو عاقد رو خبر کن. درست نیست این دختر بدون عقد در خانه ما بماند. دستکم امروز عقد شرعیتان خوانده شود. عادل با شنیدن این حرف چند ثانیه به شیرین نگاه کرد. سپس انگار که باور نمیکرد، خندید. _چه عقدی؟ من همین الان هم شوهر دارم. شریف بدون اینکه چشم از او بردارد، کت خود را از پشت صندلی برداشت. _ اگر عادل بمیره، عقدش هم باطل میشه اسمه. رنگ از چهره عادل پرید. شریف با دیدن این حالت، گوشه لبش به آرامی بالا رفت. _من میرم عاقد رو بیاورم. عادل یکباره از جا برخاست. _شریف! شریف نایستاد. عادل خواست دنبالش برود که صدای شیرین مانع او شد. _بنشین سر جایت. عادل برگشت و به آن زن نگاه کرد. _اول حواست به پسرت باشه. _شریف سالهاست منتظر توست. _من گفتم منتظر بمونه؟ _تو اونو به این روز انداختی. عادل خنده کوتاهی کرد. _چون پسرت آدم پستی هستش، مقصرش من شدم؟ عادل دمنوش روبروی خود را برداشت و آخرین جرعهاش را نوشید. سپس بشقابش را دوباره سمت خود کشید. شریف برای آوردن عاقد رفته بود اما عادل از سر سفره بلند نشد. گرسنه بود. بعلاوه، قرار نبود جلوی این آدمها با ترس به اتاقش فرار کند. تا زمانی که غذایش تمام شد با کسی صحبت نکرد. ظریفه زیر لب غرولند میکرد. ایسو هم سعی میکرد دیگر به عادل نگاه نکند و در سکوت صبحانهاش را میخورد. عادل وقتی آخرین لقمه را خورد، صندلیاش را به عقب داد. گفت: نمیگم دستتون درد نکنه. غذا دادن به کسی که به زور نگهش داشتید، لطف حساب نمیشه. شیرین از پشت سر صدایش زد. _جایی نرو. عاقد میآید. عادل همانطور که به سمت پلهها میرفت، سرش را چرخاند. _بیاین. به اون هم تعریف میکنم که شما چه جور خانوادهای هستید. حدود یک ساعت بعد، شریف همراه با امام جماعت روستا به عمارت برگشت. عادل از پنجره راهرو طبقه بالا، حیاط را تماشا میکرد. وقتی مردی حدوداً شصتساله با ریش سفید را کنار شریف دید، متوجه شد برای چه آمده است. برای بررسی مسیرهای فرار به پشت عمارت رفته بود؛ آنجا دو مرد نگهبانی میدادند. یک نفر هم جلوی در حیاط بود. درِ آشپزخانه که به باغ باز میشد هم از داخل قفل بود. فعلاً راه آسانی برای بیرون رفتن وجود نداشت. شریف سرش را بالا آورد و او را پشت پنجره دید. _بیا پایین! عادل تکان نخورد. _شنیدی چی گفتم؟ _شنیدم. _پس بیا پایین! عادل از کنار پنجره کنار رفت. شریف ممکن بود فکر کند او حرفش را گوش کرده، اما عادل فقط میخواست ببیند پایین چه اتفاقی میافتد. وقتی به سالن پایین آمد، میز جلو مبلی را برداشته بودند و مبلها را روبروی هم چیده بودند. عاقد روی یک مبل نشسته بود و عرقچین روی سرش را صاف میکرد. شیرین درست کنارش و شریف روبرویش بود. ظریفه و ایسو کمی عقبتر منتظر بودند. عاقد با دیدن عادل از جا برخاست. _بیا دخترم. عادل جلوی در ایستاد. _چرا صداتون کردن، بهت گفتن؟ عاقد نگاهی به شریف انداخت. _برای جاری کردن خطبه عقد آمدیم. _پس بهت نگفتن. شریف بیصبرانه میان کلام آمد. _اسمه، بنشین. عادل بدون اینکه چشم از عاقد بردارد، روی مبل روبرویی نشست.
#Senin_yerinde 57نگاه شیرین یک لحظه به شریف افتاد. شریف به بشقاب روبروی خود نگاه میکرد و فکش را فشار میداد. ایسو با جسارت گرفتن از حرفهای مادرش رو به عادل کرد. _اگر چیزی میخواهی یک زحمت بکش خودت بلند شو بردار، زنعمو اسمه. عادل بدون معطلی دستش را بالا آورد و سیلی محکمی به پشت گردن ایسو زد. در حالی که ایسو با درد پشت گردنش را گرفته بود، ظریفه صندلیاش را به عقب پرت کرد و ایستاد. _هی، تو بچه مرا زدی؟ عادل با آرامش گفت: زدم. تا یاد بگیره درست با من حرف بزنه. یک بار دیگه بگه زنعمو، ببین باهاش چیکار میکنم. ایسو هم خواست از جایش بلند شود، اما شریف با عصبانیت از سر میز جهید و در برابر ظریفه ایستاد. _زنداداش، همه تو این خانه باید حد خودشون رو بدونن. کسی حق نداره با زن من اینطوری حرف بزنه. ایسو هم اگر یاد بگیره به زنعموش احترام بذاره، اینطوری کتک نمیخوره. عادل از روی عصبانیت چشمانش را بست و باز کرد. گفت: تو زنی نداری. من زن عادلم. شریف دندانهایش را روی هم میفشرد. با صدایی مثل هسهس گفت: اسمه! عادل با دیدن چهره سرخشده او از عصبانیت، با لذت به پشتی صندلی تکیه داد. معلوم بود دست روی نقطه حساس گذاشته است. _چیه شریف فورتونا؟ _صبر من رو امتحان نکن. شیرین نفس بیقراری کشید. _کافیه. سر سفره غذا داد و فریاد بیشتری نمیخوام. شریف تو هم بنشین. شریف چند ثانیه دیگر ایستاده ماند. سپس صندلیاش را محکم کشید و سر جایش نشست. در این میان، یشیم، خدمتکار خانه، با فنجانی دمنوش ایهلامور وارد سالن شد. فنجان را جلوی عادل گذاشت و فوراً عقب کشید. عادل دمنوش را بو کرد. سپس فنجان را روی میز گذاشت. _عسل نیست؟ ظریفه با نگاهی باورنکردنی به او چشم دوخت. _عسل هم میخوای؟ _باردارم. با شکم خالی نمیتونم ساده بخورم. _تا دیروز تو این خانه شیشه پاک میکردی. امروز واسه ما سلطان شدی. عادل سرش را به یک طرف خم کرد. _تا دیروز هم زن عادل بودم. امروز هم زن عادلم. چیزی تغییر نکرده. چنگال در دست شریف محکم به بشقاب خورد. عادل با خوردن جرعهای از دمنوش، لبخندی را که گوشه لبش ظاهر شده بود پنهان کرد. شیرین به یشیم نگاه کرد. _عسل بیار. ظریفه با نارضایتی سر جایش نشست. ایسو هنوز پشت گردنش را مالش میداد و زیرچشمی به عادل نگاه میکرد. عادل دستش را به سمت بشقاب دراز کرد. تکهای نان برداشت. کمی پنیر، زیتون و تخممرغ جلوی خود گذاشت. معدهاش از گرسنگی به هم میپیچید، اما عجله نکرد. لقمهاش را آرامآرام و کوچککوچک جوید. سنگینی نگاه شریف را روی خود احساس میکرد. گفت: چی نگاه میکنی؟ _درست و حسابی بنشین. عادل روی صندلیاش کمی بیشتر لم داد. _عادل اینطوری میشینه. _تو عادل نیستی! همه سر سفره به سمت شریف برگشتند. دست عادل لحظهای در هوا معلق ماند. شریف هم متوجه عجیب بودن حرفی که زده بود شد. ابروهایش در هم رفت. عادل لقمه دیگری از نانش برداشت. بدون اینکه چشم از شریف بردارد گفت: معلومه که نیستم. اما اونقدر دوستش دارم که اخلاق و رفتارش به من هم سرایت کرده. شریف پاسخی نداد. _مثلاً اون هم الان وقتی قیافه تو رو میبینه دلش میخواد بکشتت. این بار صدای شیرین تندتر و سختتر شنیده شد: اسمه. عادل به سمت او برگشت. _چیه؟ _اگر قرار است در این خانه بمانی، باید یاد بگیری بدون دعوا و جنجال بنشینی. پوزخند روی صورت عادل کمکم محو شد. _من در این خانه نمیمانم. _فعلاً که اینجایی. _به زور. شیرین مدتی به صورت او نگاه کرد. _شریف تو را دوست دارد. خندهای کوتاه و بیباور از دهان عادل خارج شد. _اگر چیزی که اسمش را دوست داشتن میگذارید، تهدید کردن به کشتن شوهرِ کسی و زندانی کردنش در یک اتاق است، خدا دشمنم را هم از چنین دوست داشتنی حفظ کند. شریف خواست از جایش بلند شود. شیرین فقط نگاهش کرد و او دوباره نشست. عادل ادامه داد: من با پای خودم به اینجا آمدم. اما نه به خاطر اینکه شریف را انتخاب کردم. برای اینکه عادل زنده بماند. برای اینکه پدر بچهام زنده بماند. دستش را روی شکمش گذاشت. _همه در این خانه این را اینطور بدانند. عادل تکه دیگری از تخممرغ روبروی خود برداشت. در درونش هنوز خشمی وجود داشت که میخواست گلوگاه شریف را بفشارد، سفره را روی سرشان خراب کند، در را بشکند و تا کوچاری بدود. اما دیگر اجازه نمیداد آن خشم او را کنترل کند. اول از بچهاش محافظت میکرد. سپس هر گوشه این عمارت، هر در و هر نقطه ضعف آن را یاد میگرفت. و تا آن زمان، همانطور که فورتوناها آرامش را بر او تنگ کرده بودند، او هم این عمارت را بر آنها تنگ میکرد. صدای قاطع شیرین سکوت سر سفره را شکست. _اسمه! آن بچه دیگر نوه من است و تو هم دختر این خانهای. تو هم اگر خودت را با این موضوع وفق بدهی به نفعت است.
#Senin_yerinde 56
#urtuna_Geliniوقتی درِ اتاق باز شد، عادل شریف را در برابر خود دید. تمام خستگی لحظات پیشِ او در یک لحظه محو شد. از روی زمین برخاست و با یک حرکت چابک به سمت شریف هجوم برد. هر دو دستش را دور گردن او انداخت. _میکشمت ای حرومزاده! شریف تلوتلوخوران یک قدم به عقب رفت. دو مچ عادل را گرفت و سعی کرد دستهای او را از گلویش دور کند. _اسمه بس کن. _ولم کن سگ! عادل زانویش را بالا آورد تا به شریف ضربه بزند. وقتی لباس عروس دور پاهایش پیچید، تعادلش را از دست داد. شریف محکم بازوهای او را گرفت و از خودش دور کرد. در همان هنگام، ظریفه جلوی در ظاهر شد. با نیشخند و کنایه گفت: کاملاً دختر یک خانواده متین! عادل از خشم دست و پا میزد. _ولم کن هوی، ولم کن! شریف گفت: ببین، اگر باز هم دیوانهبازی دربیاری مجبور میشم دوباره حبست کنم اسمه. آروم بگیر تا ولت کنم. ظریفه گفت: هنوز عروس نیامده عمارت را روی سرمان خراب کرد. با درد ناگهانی و شدیدی که در شکمش پیچید، عادل دست از حمله به شریف برداشت. خشمِ روی صورتش در یک لحظه به درد تبدیل شد. وقتی شریف مچهایش را رها کرد، عادل تلوتلوخوران به عقب رفت. یک دستش را روی شکمش گذاشت. چیزی که از آن میترسید جان خودش نبود؛ بدن اسمه، جان اسمه و کودکِ هر دویشان بود. شریف با دیدن تغییر چهره او، ابروهایش را در هم کشید. _به خودت بیا. عاقل باش و دو لقمه غذا بخور. عادل پاسخی نداد. شکمش واقعاً بسیار گرسنه بود. اسمه از دیروز صبح هیچچیزی نخورده بود. شلوغی و اضطراب عروسی، تهدید شریف، و سپس اتفاقاتی که افتاده بود... ساعتها گرسنه مانده و تمام شب را گریه کرده بود. عادل چشمانش را محکم بست. با خشم تازهای که در درونش زبانه میکشید، خواست دوباره به سمت شریف هجوم ببرد. اما وقتی جنین را زیر کف دستش احساس کرد، خودش را کنترل کرد. با حمله کردن به اینسو و آنسو فقط به خودش و بچهاش آسیب میزد. او در قالب و بدن اسمه نمیتوانست شریف را بزند. اگر نمیتوانست به این شکل از این خانه خارج شود، باید آرام میگرفت و به طرح و نقشه دیگری فکر میکرد. چشمانش را باز کرد و به مرد روبرویش نگاه کرد. با خودش فکر کرد: «چرا من باید دیوانه بشم؟ بذار اونارو دیوونه کنم.» شانههایش را شل کرد. شریف با این گمان که او آرام شده است، دستهایش را کاملاً پایین آورد. عادل گفت: فقط به خاطر بچهام غذا میخورم. از جلوی راهم برو کنار. به سمت در حرکت کرد. همانطور که شریف کنار میرفت، عادل روی آستانه در ایستاد. آهسته به پشت سرش برگشت. _به خاطر بچهای که با عادل ساختیم. شریف با عصبانیت گفت: اسمه، اینطوری حرف نزن و رو اعصاب من راه نرو. عادل چند ثانیه به او نگاه کرد. سپس گوشه لبهایش به طرز مبهمی به سمت بالا برگشت. گفت: چرا، دروغه؟ پدر این بچه عادله، مادرش هم اسمه. تو هم کسی هستی که سعی داری یک زن متأهل و باردار را با تهدیدِ جانی به زور به عقد خودت دربیاری. شریف گفت: تو دیگر زن او نیستی. _تو بخواهی یا نخواهی، من زن عادلم. اسمه کوچاری هستم. تا روزی هم که بمیرم همینطور خواهم ماند. شریف رویش را برگرداند و خدمتکاری را که به کارهای خانه میرسید صدا زد. وقتی دوباره رو به عادل کرد، انگار که تهدیدش کند، انگشتش را تکان داد. _عاقل باش. به دختر جوانی که کناری ایستاده بود نگاه کرد. _به اسمه چند تکه لباس بده تا عوض کند. شریف بدون اینکه فرصت صحبت به او بدهد از اتاق بیرون رفت. ظریفه نیز نگاه تندی به عادل انداخت و پشت سر او رفت. عادل نفس عمیقی کشید. چند دقیقه بعد، دختر چند تکه لباس برای عادل آورد تا بپوشد. عادل بعد از رفتن دختر در را بست. همانطور که لباسهایش را عوض میکرد، به این فکر میکرد که چه باید بکند. برای فرار، باید عمارت را میشناخت. باید میفهمید آدمهای شریف کجا میایستند، کدام درها به بیرون باز میشوند و چه کسی چه زمانی میخوابد. اما اول باید بچهی داخل شکمش را سیر میکرد. وقتی از پلهها پایین آمد، تمام خانواده فورتونا سر سفره جمع شده بودند. شیرین بالای میز و شریف در سمت راست او نشسته بود. ظریفه روبروی آنها، و پسر هفدهسالهاش ایسو نیز کنار او جای گرفته بود. با ورود عادل به سالن، گفتگوها قطع شد. شیرین او را از بالا تا پایین برانداز کرد. در چهرهاش نه گرمایی بود و نه خشمی. گفت: بیا، بنشین. عادل روی صندلیای که کشید نشست. چایی را که جلوی او گذاشته شده بود با دستش کنار زد و به وسط میز فرستاد. با لحنی تند گفت: ایهلامور بیاورید. من چای نمیخورم. ظریفه با ناراحتی گفت: خدمتکار عمارت بود، حالا شده خانم عمارت! عادل به پشتی صندلی تکیه داد. _خانم این عمارت نیستم. مهمان هم به حساب نمیآیم. به زور نگهداشته شدهام. پس در خدمترسانی کم نگزارید. اگر راضی نیستید بگذارید بروم.
کپشن:
Karadeniz'in havası puslu, mesaji net!
هوای دریای سیاه مهآلود است، اما پیامش کاملاً روشن و واضح!
