𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Открыть в Telegram
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
259
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
#Senin_yerinde 68_به خاطر کارهایی که کردی هنوز جانمان در خطر است. اصلاً به حرف گوش نمیدهی. _من چه کار کردم؟ _از عمارت فرار کردی. با حالت بارداری تا روستا دویدی. با مردها دعوا کردی. کافی نبود، رفتی روی پنجره عمارت و سعی کردی پایین بیایی. _میتوانستم پایین بیایم. _تو حاملهای عادل! اسمه هر دو دستش را لابلای موهایش برد: اگر آنجا میافتادی یا میپرییدی یا اتفاقی برای بچهمان میافتاد چه؟ حالت دفاعی روی صورت عادل یکباره تغییر کرد: او را به خطر ننداختم اسمه. _شکمت درد میکرد، خودت این طور گفتی. _گذشت. _گذشتنش به این معنی نیست که اتفاقی نیفتاده است. _حالم خوب است. _نمیپپرسم حالت خوب است یا نه. چشمان عادل پر شد: من هم داشتم از بچهمان محافظت میکردم. اسمه پاسخی نداد. وقتی دید عادل هر دو دستش را روی شکمش به هم گره زده است، خشمش برای لحظهای متوقف شد. اما ترسش هنوز سرجایش بود. سوئیچ ماشین را که روی کمد بود برداشت: میرویم بیمارستان. _اسمه، نیازی نیست. _آماده شو. _خستهام. _بدون اینکه برویم بیمارستان و مطمئن شویم بچه سالم است، امشب هیچکداممان نمیخوابیم. عادل دهانش را باز کرد تا اعتراض کند. اما وقتی قیافه اسمه را دید، منصرف شد و گفت: باشد. اما داد زدن را تمام کن. _تو هم مرا مجبور نکن داد بزنم. انتظار در بخش زنان و زایمان بیمارستان برای هر دوی آنها طولانیتر از حد معمول گذشت. در حالی که اسمه در راهرو قدم میزد، عادل روی صندلی نشسته بود و او را تماشا میکرد. چند بار خواست بگوید آرام باشد اما برای اینکه بحث جدیدی راه نیفتد ساکت ماند. وقتی پرستار در را باز کرد و صدا زد، هر دو همزمان به سمت در رفتند. _اسمه ار؟ عادل وارد شد. وقتی اسمه هم پشت سرش جلو رفت، پرستار به او نگاه کرد: همسرشان هستید؟ _بله. _شما هم میتوانید تشریف بیاورید. پزشک ابتدا فشار خون عادل را اندازهگیری کرد. سپس به اتفاقاتی که در طول روز برایش رخ داده بود گوش داد. هر چه بیشتر میشنید که او دویده، شکمتس درد گرفته و مدت طولانی گرسنه مانده است، چهرهاش جدیتر میشد. _خونریزی داشتید؟ _نه. _دردتان ادامه دارد؟ _الان ندارم. پزشک خواست که برای انجام سونوگرافی آماده شود. با تصویر کوچکی که روی صفحه ظاهر شد، تمام صداهای داخل اتاق ساکت شدند. در حالی که پزشک اندازهگیریها را انجام میداد، اسمه کنار تخت ایستاده بود و دست عادل را گرفته بود. پزشک گفت: بچه خوب به نظر میرسد. ضربان قلبش هم منظم است.
#Senin_yerinde 67خشم اسمه کمی فروکش کرد اما به طور کامل از روی صورتش محو نشد: با این حال میتوانی محتاطتر باشی. _بودم. _داشتی از پنجره میپری بیرون. _نپریدم. _چون من آمدم! _اصلاً میدانستم که میآیی. اسمه برای لحظهای ساکت شد. عادل به او نگاه کرد و گفت: میدانستم. هر چقدر هم عصبانی باشی، میدانستم که مرا آنجا رها نخواهی کرد. اسمه دستش را به آرامی از روی شکمش برداشت: زیاد مطمئن نباش. _مطمئن هستم. _عادل. _مگر زنم نیستی؟ روی چهره اسمه در میان خشم، لبخند محو و نامشخصی خواست نقش ببندد. فوراً خودش را جمع و جور کرد: سوار ماشین شو. _اول بغلم نمیکنی؟ _نه. _همین الان داخل، بغلم کردی. _آن فرق داشت. _چه فرقی دارد؟ _جانت در خطر بود. _الان هم هست. گفتی مرا خواهی کشت. اسمه در ماشین را باز کرد: سوار این ماشین شو. عادل چند ثانیه از جایش تکان نخورد. سپس وقتی فهمید اسمه واقعاً بغلش نخواهد کرد، با قیافهای اخمآلود سوار ماشین شد. اسمه هم کنار او نشست. به محض بسته شدن در، عادل به سمت او برگشت: واقعاً بغلم نمیکنی؟ اسمه تلاش کرد به بیرون از پنجره نگاه کند. کبودیهای مچ دست عادل را دوباره دید. موهای به هم ریختهاش، چشمهای قرمز و صورت خستهاش را دید. نتوانست تحمل کند. یکباره به سمت او برگشت و هر دو دستش را دور گردنش حلقه کرد. عادل هم با همان سرعت او را در آغوش گرفت. صورتش را در سینه اسمه پنهان کرد. وقتی شانههایش شروع به لرزیدن کرد، تمام خشم اسمه برای یک لحظه آرام گرفت. عادل گفت: خیلی ترسیدم. اسمه چشمهایش را بست. یک دستش را روی موهای او و دست دیگرش را روی کمرش گذاشت: من هم. _فکر کردم نخواهی آمد. _آمدم. _خیلی از دستم عصبانی هستی. _عصبانی هستم خب، بچهمان را به خطر انداختی. _ترکم میکنی؟ اسمه او را کمی محکمتر در آغوش کشید: نه. عادل نفس عمیقی کشید: من هم تو را هرگز رها نخواهم کرد. اسمه سرش را روی موهای او گذاشت: میدانم که راه نجاتی از دست تو ندارم. عادل در میان بازوهایش به آرامی خندید: بسیار خوب. وقتی عمر روی صندلی جلو نشست، از آینه به هر دوی آنها نگاه کرد. بدون اینکه چیزی بگوید رویش را برگرداند. ماشینها یکییکی از حیاط عمارت فورتونا خارج شدند. اسمه از شیشه عقب به عمارت که در حال دور شدن بود نگاه کرد. شریف جلوی در ایستاده بود و ماشینهای در حال رفتن را تماشا میکرد. نگاههایشان برای لحظهای تلاقی کرد. حالت روی صورت شریف نشان میداد که این ماجرا هنوز تمام نشده است. اسمه دست عادل را محکمتر فشرد. میدانست نه میتواند عادل را کنترل کند و نه شریف دست از کار خواهد کشید. نمیتوانست از راه دور از بچهاش محافظت کند. دیگر عادل را رها نخواهد کرد. وقتی در عمارت کوچاری باز شد، فاطمه و فادیمه در حیاط منتظر بودند. فاطمه به محض دیدن عادل که از ماشین پیاده میشد به سمتش دوید. اول به صورتش، و سپس به شکمش نگاه کرد. بعد او را محکم در آغوش کشید: خوبی دخترم؟ _خوبم مادر. _کاری با تو کردند؟ _نه. فاطمه او را کمی عقب کشید و دوباره از سر تا پا بررسیش کرد: مچ دستت کبود شده. _مهم نیست. اسمه از طرف دیگر ماشین پیاده شد: مهم است. با لحنی محکم گفت: همه چیز مهم است. عادل سرش را به سمت او چرخواند. بلافاصله فهمید که خشم روی صورت اسمه در طول مسیر برگشت کاهش نیافته است. فاطمه به پسرش نگاه کرد: اول بگذار برود داخل. به حال و روز دختر نگاه کن. اسمه گفت: برود داخل. به هر حال با هم حرف خواهیم زد. عادل نفس عمیقی کشید: دوباره شروع کرد. _هنوز شروع نکردهام. اسمه بدون اینکه به عادل فرصت دهد دستش را بگیرد، به سمت عمارت راه افتاد. عادل نگاه کوتاهی به فاطمه انداخت و پشت سر او رفت. فادیمه نگاهش را بین خشم روی صورت برادرش و حالِ خسته عروسشان چرخاند: اینها از نجات پیدا کردنشان خوشحال نمیشوند؟ فاطمه هم داشت پشت سرشان نگاه میکرد: خوشحال شدن اینها هم با دعوا کردن همراه است. اسمه با سرعت از پلهها بالا رفت. عادل به محض ورود به اتاق، در را پشت سرش بست. اسمه برگشت و روبرویش ایستاد. _تو وسط کل روستا به چه دلیلی چرندیات داد میزنی؟ ابروهای عادل بالا رفت: به نظر تو اینکه همسر تو باشم و بچهات را حمل کنم، یک چرندیات است؟ _حرف را تحریف نکن. _تحریف نمیکنم. عین چیزهایی را که گفتی دارم میگویم. _نیازی نبود مرا به کل روستا آگهی کنی، لازم نبود سوژه شایعه برای دهان همه درست کنی عادل. چهره عادل سفت شد: اگر در روز عروسی مرا رها نمیکردی و نمیرفتی، کار به اینها نمیکشید. اسمه چند ثانیه به او نگاه کرد: اگر نمیرفتم، به هلاکت رسیده بودی عادل. _نمیدانی. _میدانم! صداي اسمه در اتاق طنینانداز شد: قبلاً هم این کار را کرده است. اگر میمردی چه؟ رفتم تا من هم همان اتفاق را تجربه نکنم. _من هم نمیتوانستم آنجا رهایت کنم.
#Senin_yerinde 66شریف در حالی که سرش را تکان میداد گفت: دیروز خودت به اینجا آمدی. با سر به آرامی به اسمه اشاره کرد. _آمدم چون تهدید کرده بودی عادل را میکشی. فک شریف منقبض شد: آن مرد نتوانست از تو محافظت کند. فکر میکنی عادل به تو اهمیت میدهد؟ اگر دیروز دوستت داشت اجازه نمیداد بروی. عادل یک قدم از پشت اسمه جلو آمد: آن مرد اینجاست، کنار من است. اسمه سرش را به آرامی به سمت او چرخواند. چشمهای عادل به شریف دوخته شده بود. عادل ادامه داد: عشق را چه فرض کردهای؟ چه زمانی نگهداشتن یک زن با زور و تهدید اسمش عشق شده است؟ _اسمه... _من تو را دوست ندارم. خشم روی صورت شریف در یک لحظه خشک شد. عادل ادامه داد: هیچوقت دوست نداشتم. هیچوقت هم دوست نخواهم داشت. اسمه مچ دست عادل را گرفت: کافیه. داریم میرویم. اسمه دست او را گرفت: حالا با من بیا. این بار عادل دستش را رها نکرد. هر دو با هم به سمت شریف برگشتند. صدای اسمه جدیتر و محکمتر شد: از جلوی راهمان کنار برو. شریف تکان نخورد. از پایین صدای عمر به گوش رسید: عادل! اسمه پاسخ داد: اینجاییم! عمر به همراه دو ژاندارم از پلهها بالا آمد. در دو طرف راهرو افراد فورتونا و در وسط آن شریف ایستاده بود. عمر به عروسش که دست پسرش را گرفته بود نگاه کرد. وقتی دید هر دو روی پای خود ایستادهاند، تنش روی صورتش کمی کمتر شد و گفت: یالا. داریم میرویم. فرمانده پاسگاه به سمت عادل برگشت: سرکار خانم، آیا به میل خودتان اینجا ماندهاید؟ _نه. _میخواهید از این خانه بروید؟ _بله. _شما را تهدید کردهاند؟ چشمان عادل به شریف دوخته شد: شوهرم را به قتل تهدید کرد. مرا به زور اینجا نگه داشت. من فرار کردم. آدمهایش را فرستاد تا از بازوهایم بگیرند و از میدان روستا برگردانند. شریف به جلو آمد: دروغ میگوید. فرمانده با لحنی تند به سمت او برگشت: حرفش را قطع نکنید. _او زن من است. نمیتوانید ببریدش. عادل فریاد زد: زن تو نیست! فرمانده جلوی شریف ایستاد: _خانممحترم صراحتاً گفت که نمیخواهد با شما بماند. نمیتوانید مانع رفتنشان شوید. _از این در بیرون نخواهد رفت. همین که شریف دستش را به سمت کمرش برد، دو ژاندارم بازوهایش را گرفتند. یکی از آنها او را به سمت دیوار چرخاند و دیگری اسلحه را از کمرش بیرون آورد: ولمم کنید لانتوریها! _آرام باشید! _من در خانه خودم اسلحه حمل میکنم! فرمانده گفت: مجوزش را در پاسگاه نشان میدهید. از این به بعد حق نزدیک شدن به سرکار خانم را ندارید. به خاطر اتهامات مربوط به تهدید و حبس اجباری هم همراه ما خواهید آمد. شریف تلاش میکرد از دست ژاندارمها رها شود که دست عادل ناخودآگاه به سمت شکمش رفت. اسمه بلافاصله جلوی او آمد و او را پشت بدن خود پنهان کرد. شریف فریاد زد: عادل! این را بیجواب نمیگذارم! عادل با ترس پشت پیراهن اسمه را چنگ زد. اسمه دست او را پیدا کرد و محکم فشرد: راه بیفت. هنگام عبور از کنارشان، صدای شریف شنیده شد: اینجا تمام نشد. اسمه ایستاد اما به عقب برنگشت و گفت: تمام شد. تو هنوز متوجه نشدهای. به همراه عادل از پلهها پایین آمدند. ژاندارمها دور تا دورشان راه میرفتند. وقتی به حیاط رسیدند، افراد فورتونا مجبور شدند راه را برایشان باز کنند. عادل وقتی به هوای آزاد رسید نفس عمیقی کشید و دوباره از سر تا پا او را بررسی کرد: میتوانی راه بروی؟ _میتوانم راه بروم. _سرت گیج میرود؟ _نه. _شکمت درد میکند؟ _نه. _دروغ نگو. _الان درد نمیکند. اسمه کف دستش را روی شکم عادل گذاشت. عادل دست خودش را روی دست او گذاشت. تا چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. عادل از حالت خشمگین اسمه بهشدت ترسیده بود: از من عصبانی هستی؟ اسمه عقب کشید و به او نگاه کرد: خیلی. عادل بینیش را بالا کشید: با این حال آمدی. _آمدم تا بیشتر از این مزخرف نگویی. گوشه لب عادل به آرامی کج شد: معلوم است. سپس اسمه سرش را بالا آورد و با خشم به او نگاه کرد: چرا تو کل روستا جار زدی که حاملهام؟ حالت نرم روی چهره عادل ناپدید شد: الان میخواهیم درباره این حرف بزنیم؟ _بله، همین الان. _دزدیده شده بودم. _میتوانستی بگویی به ژاندارمری زنگ بزنید. _آن را هم گفتم. _فریاد زدن اینکه بچه عادل کچاری را حمل میکنم چه فایدهای داشت؟ _گفتم تا جرئت نکنند به من دست بزنند. _کل روستا شنید! _بگذار بشنود. اسمه چشمهایش را ریز کرد: برای تو آسان است البته. عادل هم صدایش را بالا برد: آسان است؟ همه افراد حاضر در حیاط به آن دو نگاه کردند. عمر نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت دیگری چرخواند. عادل دست اسمه را از روی شکمش برنداشت: من آنجا تنها بودم. بچهمان در شکمم بود. دو مرد بازویم را گرفته بودند و داشتم کشیده میشدم. کل روستا تماشا میکرد. هر چه به ذهنم رسید گفتم تا هیچکس نتواند به من دست بزند.
#Senin_yerinde 65اسمه رو به شریف کرد: دیدی؟ یک دقیقه دیگر آنجا بماند خودش را پرت میکند پایین. این در را باز کن. صورت شریف از شدت خشم سرخِ سرخ شده بود: او زن من است. _نیست. _خواهد شد. _نخواهد شد. _تو نمیتوانی قبول کنی که تمام شده است. اسمه یک قدم به سمت او برداشت: اتفاقات بین من و زنم... به تو ربطی ندارد. اینکه مرا ترک کند هم به تو ربطی ندارد. اینکه نخواهد دیگر قیافه مرا ببیند هم به تو ربطی ندارد. تو نمیتوانی زنی را که بچهی مرا در شکمش دارد به زور در خانهات نگه داری. نگاه شریف سختتر شد: آن بچه در خانه من بزرگ خواهد شد. سیلی اسمه آنقدر سریع فرود آمد که عمر نرسید جلوی او را بگیرد. صورت شریف با ضربه سیلی به یک طرف چرخید. آدمهای فورتونا همزمان به حرکت درآمدند. ژاندارمها فوراً وارد عمل شدند و عمر، اسمه را از شانه گرفت و به عقب کشید. شریف با پشت دست خونِ روی لبش را پاک کرد. اسمه گفت: یک بار دیگر بگو. یک بار دیگر درباره بچه من حرف بزن. وقتی شریف خواست به سمت او هجوم ببرد، فرمانده پاسگاه بین آن دو قرار گرفت: کافیه! از پشت در صدای شیرین آمد: شریف! شیرین با قدمهای سنگین جلوی در آمد. پشت سر او ظریفه و چند مرد دیگر بودند. با دیدن جمعیت جلوی عمارت چهرهاش در هم رفت: همه کل روستا را اینجا جمع کردهاید. عمر رو به او کرد: دخترمان را بده تا برویم شیرین. _آن دختر با پای خودش آمد. اسمه گفت: با پای خودش نیامد، با تهدید آمد و در آغوش آدمهای شما برگردانده شد. همه روستا هم دیدند. شیرین مدتی به او نگاه کرد: چون تو نتوانستی از زنت نگهداری کنی، مقصرش ما نیستیم عادل. قبل از اینکه اسمه پاسخی دهد، سروصدای جدیدی از طبقه بالا شنیده شد. این بار چیزی واژگون شده بود. صدای عادل دوباره بلند شد: دستت به من نخوره! فرمانده پاسگاه سرش را بالا آورد و به پنجره نگاه کرد. سپس به دو ژاندارم اشاره کرد: آن زن در خطر است. وارد میشویم. شریف سعی کرد جلوی آنها را بگیرد: من اجازه نمیدهم. _کنار بروید. _اینجا خانه من است. _آن داخل زنی هست که به زور نگه داشته شده و دارد سعی میکند از پنجره بپرد. مانع نشوید. یکی از ژاندارمها شریف را کنار کشید. وقتی فرمانده به همراه دو نیرو وارد عمارت شد، اسمه هم پشت سر آنها راه افتاد. شریف دستش را دراز کرد تا او را بگیرد، اما عمر بازویش را محکم گرفت و به عقب کشید: دستت به پسرم نخورد. اسمه به هیچکدامشان نگاه نکرد. جلوی ژاندارمها افتاد و به سمت پلهها رفت. پلهها را دو تا یکی بالا رفت. وقتی به طبقه بالا رسید، در انتهای راهرو دید که دو مرد دارند سعی میکنند عادل را از بازوهایش بگیرند. عادل روی پای یکی از آنها پا میگذاشت و دیگری را با شانه به دیوار میفشرد: ولش کنید! مردها سرشان را چرخاندند. عادل هم با دیدن اسمه دست از دست و پا زدن برداشت. فرمانده پاسگاه به سمت مردها حرکت کرد: سرکار خانم را رها کنید. مردها لحظهای تردید کردند. با دیدن دو ژاندارم پشت سر او، مجبور شدند بازوهای عادل را رها کنند. اسمه با چند گام خودش را به او رساند. دست مرد اول را از روی بازوی عادل کشید و کنار زد. مرد دوم را هم از او دور کرد: یک بار دیگر دستتان به زن من بخورد دستهایتان را میشکنم. مردها جلوی ژاندارمها نتوانستند پاسخی بدهند و عقب کشیدند. عادل موهایش را از روی صورتش کنار زد. چند ثانیه اسمه را از بالا تا پایین برانداز کرد. سپس لبخند حاکی از آسودگی روی صورتش نقش بست: آمدی. اسمه نگاه تندی به او انداخت: بعداً با هم حرف میزنیم. _من هم از دیدنت خوشحال شدم. نگاه اسمه از روی صورت عادل به سمت پایین لغزید. اول به مچهایش نگاه کرد. کبودیهای جدیدی روی آن بود. سپس هر دو دستش را روی شانههای او گذاشت و او را به سمت خودش چرخاند و محکم در آغوشش کشید: جاییت آسیب زدند؟ _نه. _شکمت؟ _خوبه. _درد داری؟ _کمی داشتم، گذشت. رنگ از رخسار اسمه پرید: چطور گذشت؟ چقدر درد داشتی؟ افتادی زمین؟ کتکت زدند؟ _نه، حتماً به خاطر دویدنم بوده. اسمه چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید: دویدی. _داشتم فرار میکردم. _با این حالِ بارداریات. _چند بار نگفتم اینطور حرف نزن؟ اسمه چشمهایش را باز کرد: خوب بلد بودی به همه روستا اعلام کنی اما. خودم تیکهتیکهات میکنم. عادل لبهایش را روی هم فشار داد: اول بیرون برویم، برویم خانهمان، بعد هرچقدر خواستی تیکهتیکهام کن. اسمه بازوی او را گرفت: راه بیفت. در ابتدای راهرو شریف ظاهر شد. پشت سرش شیرین و چند مرد دیگر بودند. خون روی لب شریف هنوز سرجایش بود: نمیتوانی او را هیچجا ببری. اسمه، عادل را پشت سر خود قرار داد: کنار برو. نگاه شریف به عادل که پشت سر اسمه ایستاده بود لغزید. شریف گفت: اسمه، تو میخواهی بروی؟ با نگاهش تلاش میکرد تهدید دیروز را یادآوری کند. عادل بدون هیچ تردیدی گفت: بله.
#Senin_yerinde 64مرد به عقب برگشت و به کسی اشاره کرد. عمر، اسمه را از شانهاش گرفت و به عقب کشید: جلو نرو. _بابا... _مسلح هستند. _ما با گل آمدیم؟ _عادل! اسمه ساکت شد اما عقب نکشید. فرمانده پاسگاه جلوی در آمد: ژاندارمری! در را باز کنید! مرد پشت در این بار نتوانست پاسخی دهد. پشت در عمارت حرکتی ایجاد شد. شریف به تنهایی بیرون آمد. جلوی در ایستاد. اول به ماشینهایی که در امتداد جاده صف کشیده بودند، و سپس به مردهای کوچاری نگاه کرد. در نهایت چشمش به اسمه افتاد: در خانه من چه کار داری؟ اسمه خواست به سمت او راه بیفتد. عمر بازویش را جلوی او دراز کرد و نگه داشت. اسمه گفت: آمدم زنم را ببرم. گوشه لب شریف کج شد: او دیگر زن من است کوچاری. اسمه به سمت شریف حرکت کرد و یقه او را چسبید: میکشمت لعنتی! مردهای پشت سر شریف به سمت جلو حرکت کردند. ژاندارمها هم روبروی در کنار هم ایستادند. فرمانده پاسگاه دستش را بالا آورد: آقایون آرام باشید. کنار بروید. اسمه دستهایش را از روی شریف برداشت و سرش را به جلو و عقب تکان داد. فرمانده گفت: هیچکس از جایش تکان نخورد. نگاهش را به شریف دوخت: گزارشی دریافت کردهایم مبنی بر اینکه اسمه ار به زور در اینجا نگه داشته شده است. شاهدانی وجود دارند که شهادت میدهند او در میدان روستا به زور سوار ماشین شده است. با خودش صحبت خواهیم کرد. _اسمه با میل خودش آمده است. خندهای خشمگین از دهان اسمه خارج شد: او من را با تهدید به مرگ با خودش برد. شریف به او نگاه کرد: این را باید از خودت بشنویم. اسمه به تو چه گفت عادل؟ نگفت که تو را نمیخواهد؟ اسمه چشمانش را با خشم بست و دندانهایش را روی هم فشرد. شریف با فهمیدن اینکه روی نقطه درستی دست گذاشته است، لبخند زد: روز عروسی تو را رها کرد و با من آمد. فک اسمه منقبض شد: برای اینکه ترسیده بود آمد. _او تو را انتخاب نکرد، مرا انتخاب کرد. اسمه گفت: او تو را انتخاب نکرد. برای اینکه من زنده بمانم خودش را فدا کرد. شریف چند ثانیه او را تماشا کرد: چه فرقی میکند؟ او حالا در خانه من است. _لحظهای دیگر نخواهد بود. وقتی اسمه دوباره به سمت در حرکت کرد، شریف جلویش را گرفت: اسمه هیچجا نمیرود. صدای فرمانده پاسگاه مقابل عمارت طنینانداز شد: اسمه خانوم خودش تصمیم خواهد گرفت. لطفاً حالا اسمه خانوم را صدا بزنید تا بفهمیم زور و اجباری در کار هست یا نه. لبخند روی صورت شریف محو شد. فرمانده گفت: نصف روستا شاهدند که آن زن به زور سوار ماشین شده است. امام جماعت هم تعریف کرد که تلاش کردهاید به زور صیغه عقد را جاری کنید. اگر مانع صحبت کردن او با ما شوید، به اتهام حبس غیرقانونی وارد عمارت میشویم. شریف دندانهایش را روی هم فشرد: این مسئله خانوادگی ماست. _اگر شواهدی از جرم وجود داشته باشد، دیگر مسئله خانوادگی نیست. دقیقاً در همان لحظه صدای شکستن شیشهای از طبقه بالای عمارت به گوش رسید. همه سرشان را بالا گرفتند و به بالا نگاه کردند. سپس صدای خشمگین زنی شنیده شد: گورتان را گم کنید از جلوی من! اسمه چشمانش را بست: دوباره شروع کرد. پرده یکی از پنجرههای طبقه بالا با شدت کنار رفت. عادل جلوی پنجره ظاهر شد. موهایش آشفته و صورتش از خشم سرخ شده بود. با یک دستش لبه پنجره را گرفته بود و با دست دیگرش به کسی که پشت سرش بود ضربه میزد: ولم کن! لحظهای که اسمه او را دید، تمام خشمش به ترس تبدیل شد. عادل به پایین نگاه کرد. با دیدن اسمه، حالت چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد: آمدی؟ شادی موجود در صدایش، چنان محکم به قلب اسمه خورد که اصلاً انتظارش را نداشت. عادل خودش را از دست مرد پشت سرش رها کرد و کمی بیشتر به پنجره نزدیک شد: میدانستم میآیي! _از پنجره کنار برو! _من میتوانم از اینجا پایین بیاییم. چشمان اسمه درشت شد: اصلاً فکرش را هم نکن! عادل به برآمدگی زیر پنجره نگاه کرد: خیلی بلند نیست. _قسم میخورم اگر بپری خودم تو را میکشم! شریف سرش را بالا آورد و با خشم فریاد زد: اسمه، بیا تو! عادل به پایین نگاه کرد: وارد نمیشوم! اسمه سرش را بین دو دستش گرفت: خدایا، به من صبر بده. مردی که سعی داشت عادل را کنار پنجره بگیرد دوباره ظاهر شد. عادل با آرنج به صورت مرد زد. مرد که به عقب تلوتلو خورد، عادل چارچوب پنجره را گرفت و سعی کرد بیرون بیاید. اسمه این بار با تمام توانش فریاد زد: اسمه! عادل در جایش خشکش زد. اسمه نمیتوانست جلوی همه او را با اسم واقعیاش صدا بزند. دندانهایش را روی هم فشرد و ادامه داد: همانجا که هستی بمان. اگر یک قدم دیگر برداری بدون بردن تو برمیگردم. قاطعیتِ روی صورت عادل متزلزل شد: برنمیگردی. _امتحان کن تا ببینی. عادل مدتی به اسمه که پایین ایستاده بود نگاه کرد. سپس ناخواسته پایش را از روی برآمدگی لبه پنجره عقب کشید و گفت: باشه... اما عجله کنید.
#Senin_yerinde 63
#Prensesi_Kurtarmakدر حیاط عمارت کوچاری ظرف چند دقیقه شش خودرو آماده شده بود. عمر کنار خودروی جلویی ایستاده بود و دستورات کوتاه و محکمی به مردهایی که میآمدند میداد. او نمیخواست کسی به تنهایی عمل کند و به همه در خصوص احتمال اینکه فورتوناها سلاح بکشند هشدار میداد. وقتی اسمه از پلهها پایین آمد، تمام سرها در حیاط به سمت او برگشت. او هنوز پیراهن سفیدی را که عادل در عروسی پوشیده بود به تن داشت. آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود و کبودیهای زیر چشمانش نشان میداد که دیشب اصلاً نخوابیده است. عمر با دیدن او ابروهایش را در هم کشید: تو نمیآی. اسمه بدون هیچ توقفی به سمت درِ راننده ماشین رفت: میآیم. _عادل، عاقبت این کار مشخص نیست. _برای همین هم هست که دارم میآیم. عمر جلوی پسرش ایستاد: من برای جمع کردن آدم به عمارت فورتونا نمیروم، دارم میروم عروسم را بیاورم. تو همین جا میمانی. اسمه مستقیماً به چشمهای پدرش نگاه کرد: اگر او عروس شماست، همسر من هم هست. با بیرون آمدن این کلمه از دهانش، هر دو لحظهای ساکت شدند. اسمه فکش را منقبض کرد و نگاهش را دزدید. خشمش نسبت به عادل هنوز فروکش نکرده بود؛ وسط تمام روستا بارداریاش را فریاد زده بود، فورتوناها را تحریک کرده بود، و با تلاش برای فرار، خودش و بچه را به خطر انداخته بود. اما در حال حاضر دست شریف بود. و اسمه با فکر کردن به اینکه عادل ممکن است چه کارهای دیگری انجام دهد، میدانست که ماندن در اینجا غیرممکن است. گفت: تو او را نمیشناسی پدر. تا ما به آنجا برسیم یا سعی میکند شریف را بکشد، یا عمارت را به آتش میکشد، یا خودش را از پنجره به پایین پرت میکند. چهره عمر بیشتر منقبض شد: زیادهروی نکن. _زیادهروی نمیکنم. تا میدان روستا فرار کرده بود. وسط کل روستا با تمام توانش فریاد زده بود. حالا دوباره به عمارت برگرداندهاش. به نظرت در اتاقش آرام مینشیند و منتظر ما میماند؟ عمر پاسخی نداد. اسمه درِ ماشین را باز کرد: باید او را قبل از اینکه کارهای مسخرهتری انجام دهد، از آنجا بیرون بیاورم. عمر چند ثانیه به صورت پسرش نگاه کرد. حالت لجبازِ مقابلش برای او بیش از حد آشنا بود. در نهایت درِ عقب را باز کرد: تو پشت فرمان نخواهی نشست. سوار شو. اسمه اعتراض نکرد. روی صندلی عقب نشست. عمر هم کنار او نشست. در حالی که چاکر ماشین را میراند، خودروهای دیگر پشت سرشان ردیف شدند. فاطمه جلوی در عمارت ایستاده بود و پشت سرشان نگاه میکرد و فریاد زد: بدون آوردن عروسم برنگردید! اسمه سرش را به شیشه تکیه داد و میان دندانهایش گفت: میآورمش. بعد هم با دستهای خودم نابودش میکنم. عمر با گوشه چشم به او نگاه کرد: شریف را؟ اسمه به جای پاسخ دادن فقط سرش را تکان داد اما در دلش زمزمه میکرد: عادل را. وقتی ماشینها وارد جاده روستا شدند، دستی که روی زانوی اسمه بود مدام تکان میخورد. انگشتانش را جمع و باز میکرد و پارچه شلوارش را میفشرد. عمر مدتی این حالت او را با سکوت تماشا کرد و در نهایت گفت: نترس. میآوریمش. _نمیترسم. _من پدر تو هستم. اسمه بلافاصله پاسخ نداد. سرش را از شیشه برنگرداند. کمی بعد گفت: میترسم اتفاقی برای بچه بیفتد. _شریف نمیتواند به آن بچه دست بزند. _من میترسم اسمه خودش به خودش آسیب بزند. نیازی به شریف نیست. چشمانش را بست. داشت به عادل فکر میکرد: تنها میدود، دعوا میکند. خدا میداند کارهای دیگر چه کرده است. احتمالاً اصلاً چیزی هم نخورده است. انگار که در شکمش بچهای نیست به هر طرف حمله میکند. عمر نفس عمیقی کشید: عروس من هم دختر کلهشقی است. اسمه سرش را چرخاند: این کلهشقی نیست. این عین بیعقلی است. داخل ماشین سکوت کوتاهی برقرار شد. عمر فقط توانست بگوید: ترسیده است. نگاههای اسمه دوباره به جاده برگشت. وقتی به مقابل عمارت فورتونا رسیدند، خودروهای ژاندارمری از قبل آمده بودند. ماشین اسمه چند متر جلوتر از در ایستاد. ماشینهای کوچاریها هم بلافاصله پشت سر آن در امتداد جاده صف کشیدند. عمر، حتی قبل از اینکه از عمارت خارج شود، پاسگاه را تلفنی خبر کرده بود؛ شاهدان میدان روستا و اینکه اسمه به زور برده شده بود را تک تک شرح داده بود. ابتدا فرمانده پاسگاه و پس از او چهار ژاندارم پیاده شدند. عمر هم همراه آنها به سمت در رفت. مردهای کوچاری کنار ماشینها مانده بودند. اسمه هم بلافاصله پشت سر او پیاده شد. وقتی به در عمارت نگاه کرد، سنگینیِ عجیبی وسط سینهاش نشست. عادل پشت آن دیوارها بود. در بدن خودش بود. در شکمش بچهشان بود. و شریف هم کنار او بود. اسمه به سمت در راه افتاد: در را باز کنید! یکی از مردها از روی دیوار پاسخ داد: دستور آقا شریف است. هیچکس نمیتواند وارد شود. اسمه یک قدم جلوتر آمد: پس به آقایت بگو، عادل کوچاری آمده است. بدون بردن زنش هم از اینجا نمیرود.
