ru
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Открыть в Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
549
Подписчики
Нет данных24 часа
+77 дней
+6930 дней
Архив постов
آزرده دل از جفای یاری.‌‌.. [همینطوری و بداهه‌، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵]

و شاید در جهانی دیگر....

photo content

گاهی فکر می‌کنم توقعم زیادیه. بالاخره آدم‌ها حق دارن ظاهر رو ببینن. و گاهی فکر می‌کنم نه. موضوع ظاهر نیست. موضوع اینه که بعضی آشنایی‌ها این‌قدر عجله دارن که هیچ‌وقت به شناختن نمی‌رسن. بین این دو فکر مدام رفت‌وآمد می‌کنم. و هنوز مطمئن نیستم کدومشون به حقیقت نزدیک‌تره.

و اگر از پسِ شبی تار دوباره طلوعِ خورشید را دیدی عزیزم، به گیاهان فکر کن و به اولین "نوازش نور روی شانه‌ی آن‌ها".

photo content
+1

از دویدن و نرسیدن خسته شدم.

حسین صفا میگه به رنجی‌که میبری نگاه کن ، و دستت را ببوس.

مگان دیواین توی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست می‌گه: "مهم نیست چند رنگین کمان و پروانه به گفتمانمان اضافه کنیم، بعضی‌ از داستان‌ها سرانجام ندارند‌. " هرچند نصفه نیمه و پرابهام، چیزی که تموم شده، تموم شده. پس چه بهتره که اون اتفاق رو که حالا شده یه خاطره، همونجا و همونطور که هست بپذیریم و بذاریم باشه و به زندگیمون ادامه بدیم‌.

ای سراپا نقش نومیدی ای سراسر بی‌وفایی حیف از آن احساسِ پاکِ من با تو حیف از آشنایی

photo content

در نامه‌های آخرش. نه از خودش می‌نوشت، نه از جنگ، نه از انسان‌ها. از بوی خاک می‌نوشت، از درختی که معجزه آسا بین سنگرهای دشمن بر جای مانده بود. درباره‌ی یک برگ می‌نوشت، تک‌برگی که به شاخه وصل بود. هر وقت که باد تندی می‌وزید، برای برگ بیمناک می‌شد و صبح که آن را بر شاخه می‌دید خوشحال می‌شد. گویا الاغ هم داشتند.چه عرعری می‌کردند‌. نمی‌دانست که تقلید آن صدای عرعر احمقانه می‌تواند اینقدر تکان‌دهنده باشد. نمی‌دانست باران‌های صبحگاهی، توده ابرهای از هم گسسته‌ء شامگاهی، چه غم‌انگیزند. به این مطالب و هزاران چیز دیگر پی‌ برد و قهرمانانه مُرد. هرگز زنی را نبوسیده بود.
[قطره اشکی در اقیانوس؛ مانس اشپربر؛ روشنک داریوش]

Repost from N/a
مگر من از وطنم چه می‌خواستم به غیر از تکه‌ای نان گوشه‌ای امن جیبی با حرمت بارانی از عشق پنجره‌ای باز که آزادی و عشق به من دهد من چه می‌خواستم در این حد، که به من نداد؟ - شیر کو بیکس

ای شکوفه خنده‌ی تو جلوه‌ها دارد... [بداهه‌ی عصرگاهی؛ ۹ خرداد ۱۴۰۵]

من معتقدم که بهار با ویگن بیشتر می‌چسبه‌.

"حواسم بهت هست" فقط یک جمله نیست؛ بلکه یک‌سری سلسله رفتارهای ریز و درشتِ پُر از جزئیاته.

در زندگی بعدی‌ام محال است "من" باشم. خفته در پای تپه‌ای دور، گلی وحشی خواهم بود. -مجله پینار

photo content

شبت بخیر ای بغضِ فروخورده در سکوت.✨