ru
Feedback
𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹

𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹

Открыть в Telegram

برای ارتباط: @LUNAA_WHISPER_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
867
Подписчики
-624 часа
-187 дней
-1830 дней
Архив постов
فرصت از کف مده و وقت غنیمت پندار.
-غالب دهلوی

چه زیبا گف شاعر:

شب زنده داری را از من بپرس درد عشق نصفه را از من بپرس از من بپرس تنهایی را جدایی را از من بپرس خوشحالی را میدانی ولی ناراحتی را از من بپرس

-چرا به اینجا کشید کارم...

گاهی غمگین‌ترین نوعِ تنهایی این نیست که هیچکس کنارت نباشد؛ این است که بین آدم‌هایی باشی که دوستشان داری، اما ته دلت حس کنی بود و نبودت برایشان فرقی ندارد. اینکه سر یک میز بنشینی، صدای خنده‌هایشان را بشنوی، در همان خانه نفس بکشی، در همان جمع حضور داشته باشی، اما یک گوشه‌ی ذهنت مدام بپرسد: «اگر من اینجا نباشم، واقعاً چیزی تغییر میکند؟» اضافی بودن غم عجیبی دارد. چون آدم از غریبه‌ها انتظار ندارد که جای خاصی برایش داشته باشند؛ اما وقتی این حس از نزدیکترین آدم‌های زندگی‌ات می‌آید، همه‌چیز سنگین‌تر میشود. سخت است وقتی برای دیده شدن، باید خودت را بیشتر توضیح بدهی. وقتی برای شنیده شدن، باید صدایت را بلندتر کنی. وقتی برای اینکه یادت بیاورند، باید مدام خودت را به یادشان بیاوری. گاهی آدم حتی دلش نمیخواهد توجه ویژه‌ای بگیرد؛ فقط میخواهد مطمئن شود در زندگیِ کسانی که دوستشان دارد، واقعاً جایی دارد. میخواهد وقتی وارد اتاق میشود، کسی نبودنش را هم متوجه شود. وقتی ساکت میشود، کسی بپرسد چه شده. وقتی ناراحت است، لازم نباشد خودش را هزار بار توضیح بدهد. اما بعضی وقت‌ها، آدم آنقدر احساسِ اضافه بودن میکند که حتی برای ناراحتی خودش هم عذاب وجدان میگیرد. با خودش میگوید: «شاید زیادی حساسم.»، «شاید دارم سخت می‌گیرم.»، «شاید اصلاً چیزی نیست.» و همین «شاید»ها، کم‌کم آدم را از درون خسته میکنند. چون هیچ‌چیز به اندازه‌ی این دردناک نیست که در جایی که باید احساسِ تعلق داشته باشی، مدام در حال اثباتِ حقِ بودنت باشی. گاهی آدم فقط دلش میخواهد یک نفر، بدون اینکه مجبورش کند حرف بزند، کنارش بنشیند و بگوید: «تو اضافه نیستی؛ بودنت برای من فرق دارد.» شاید بعضی غم‌ها با راه‌حل از بین نمیروند؛ فقط با یک ذره دیده شدن، کمی سبک‌تر میشوند. و چه غم سنگینی‌ست وقتی آدم در میان نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش، باز هم احساس کند جایی برای خودش پیدا نمی‌کند.

کاش آدم ها یاد بگیرن اگه قراره گلی رو آب ندن و بهش رسیدگی نکنن، از اول نکارنش.

با حسرت خیلی چیزا بزرگ شدیم.

-گر نباشد رنگ رویا به چه دل باید سپرد؟
-گر نباشد رنگ رویا به چه دل باید سپرد؟

Yakamoz Ahmet Kaya.mp35.03 MB

ماهم درومد
ماهم درومد

بعضی غروب ها حرفی برای گفتن ندارند فقط باید نگاهشون کرد...
بعضی غروب ها حرفی برای گفتن ندارند فقط باید نگاهشون کرد...

آدم را درد است که به تفکر می‌رساند. ربطی به سن ندارد، چه برسد ریش.
هاروکی موراکامی

یک سؤال عجیب وجود دارد که قرن‌هاست ذهن آدم‌ها را درگیر کرده؛ اگر یک کشتی داشته باشی و هر بار فقط یکی از قطعاتش را عوض کنی و بعد از سال‌ها تمام قطعاتش را با قطعات جدید جایگزین کنی، آیا هنوز همان کشتی است؟ ظاهرش شاید همان باشد، اسمش همان باشد، حتی داستانی که درباره‌اش میگویند همان باشد؛ اما هیچکدام از تکه‌های اولیه‌اش دیگر وجود ندارند. پس واقعاً چه چیزی باعث میشود یک چیز همان چیزی باشد که قبلاً بوده؟ حالا اگر همین سؤال را از خودمان بپرسیم، ماجرا عجیب‌تر میشود. بدن ما عوض میشود، فکرهایمان عوض میشوند، علاقه‌هایمان تغییر میکنند، باورهایی که یک روز برایشان میجنگیدیم، ممکن است چند سال بعد برایمان هیچ معنایی نداشته باشند. حتی آدمی که امروز هستیم، با آدمی که پنج سال پیش بودیم، شاید هیچ شباهتی نداشته باشد. اما هنوز اسممان همان است. هنوز وقتی به آینه نگاه میکنیم میگوییم: «این منم» ولی کدام «من»؟ آن آدمی که یک روز از چیزهایی میترسید که امروز برایش خنده‌دارند؟ آن آدمی که آرزوهایی داشت که دیگر حتی یادش نیست؟ یا همین آدمی که حالا، با تمام تغییراتش، اینجا ایستاده؟ شاید هویت چیزی ثابت و دست‌ نخورده نیست. شاید «من» بودن، نه به این است که هیچوقت تغییر نکنیم، بلکه به این است که تمام این تغییرها، به شکلی نامرئی، در ادامه‌ی همان داستان اتفاق افتاده‌اند. ما هر چند وقت یکبار تکه‌ای از خودمان را کنار میگذاریم؛ یک باور، یک ترس، یک عادت، یک نگاه، یک نسخه‌ی قدیمی از خودمان؛ و بدون اینکه متوجه باشیم، کم‌کم تبدیل به آدم دیگری میشویم. اما هنوز خودمان را همان «خود» صدا میزنیم. شاید آدم‌ها هم درست مثل همان کشتی‌اند؛ مدام در حال عوض شدن، اما با داستانی که هنوز ادامه دارد. و شاید سؤال واقعی این نباشد که «آیا هنوز همان آدم قبلی هستیم؟» شاید سؤال این باشد: اگر تمام چیزهایی که زمانی ما را ساخته بودند تغییر کرده‌اند، چه چیزی هنوز باعث می‌شود بگوییم «این، هنوز منم.»

“We were written like a war, but felt like love.”
“We were written like a war, but felt like love.”

گاهی فکر میکنم زندگی چقدر میتوانست متفاوت باشد، اگر فقط یک اتفاق کوچک، کمی جور دیگری رخ میداد. اگر آن روز پنج دقیقه دیرتر از خانه بیرون می‌آمدیم، اگر به آن تماس جواب میدادیم، اگر از آن خیابان رد نمیشدیم، اگر یک روز تصمیم میگرفتیم جایی برویم که معمولاً نمیرفتیم. شاید همان پنج دقیقه، باعث میشد با آدمی روبه‌رو شویم که بعدها بخش بزرگی از زندگیمان میشد. شاید یک انتخاب ساده، مسیر تحصیل، کار، دوستی، یا حتی طرز فکرمان را برای همیشه تغییر میداد. عجیب است که ما معمولاً فقط نتیجه‌ی اتفاق‌ها را میبینیم، نه تمام چیزهایی را که میتوانستند اتفاق بیفتند. در هر لحظه، هزاران مسیر ممکن وجود دارد؛ اما ما فقط یکی از آن‌ها را زندگی میکنیم. و هیچوقت نمیفهمیم در مسیرهای دیگری که انتخاب نکردیم چه کسی بودیم، کجا زندگی میکردیم، چه آدم‌هایی را میشناختیم و چه چیزهایی را دوست داشتیم. شاید اگر آن روز کمی دیرتر بیدار میشدیم، امروز آدم دیگری بودیم. شاید اگر یک «نه» را «بله» میگفتیم، تمام زندگیمان شکل دیگری پیدا میکرد. و شاید حتی چیزهایی که امروز کاملاً عادی به نظر میرسند، نتیجه‌ی زنجیره‌ای از اتفاق‌های کوچکی باشند که هیچوقت نفهمیدیم چقدر مهم بوده‌اند. یک انتخاب، به انتخاب دیگری منجر میشود. یک اتفاق، اتفاق بعدی را میسازد. و این زنجیره، آنقدر ادامه پیدا میکند تا برسد به همین لحظه‌ای که حالا در آن ایستاده‌ایم. برای همین شاید زندگی، بیشتر از آنکه مجموعه‌ای از اتفاق‌های بزرگ باشد، مجموعه‌ای از «اگرها»ست. اگر آن روز... اگر آن لحظه... اگر آن تصمیم... اما هیچکدام را نمیتوانیم امتحان کنیم. چون زندگی فقط همان مسیری را به ما نشان میدهد که انتخاب کرده‌ایم؛ و باقی مسیرها، برای همیشه در دنیای «میتوانست باشد» باقی میمانند. شاید ترسناک‌ترین بخش زندگی همین باشد: اینکه هیچ‌وقت نمیفهمیم کدام اتفاق کوچک، در واقع داشت آینده‌ی ما را میساخت.

مردم ما فکر میکنند هرچه بلندتر حرف بزنی، حق با توست. و هرکه آرام حرف بزند، یا دیوانه است، یا چیزی نمی‌داند.
"صادق هدایت"

گاهی فکر میکنیم چیزهایی که هر روز تکرار میکنیم، آنقدر کوچک‌اند که نمیتوانند تغییری در ما ایجاد کنند. هر روز یک مسیر را میرویم، یک آهنگ را گوش میدهیم، یک جمله را با خودمان تکرار میکنیم، یک ساعت مشخص میخوابیم، یا هر شب قبل از خواب، چند دقیقه در سکوت به سقف خیره میشویم. هیچکدام به‌تنهایی اتفاق بزرگی نیستند. اما چیزی که فراموش میکنیم، قدرتِ تکرار است. عادت‌ها آرام کار میکنند. آنقدر آرام که معمولاً متوجه تغییرشان نمیشویم. یک روز بیدار میشویم و میبینیم دیگر از چیزی که زمانی برایمان سخت بود، نمیترسیم. یا میبینیم یک رفتار کوچک، تبدیل به بخشی از شخصیتمان شده. حتی طرز فکرمان ممکن است از چیزهایی ساخته شده باشد که بارها و بارها، بی‌آنکه حواسمان باشد، به خودمان گفته‌ایم. شاید انسان بیشتر از آنکه با تصمیم‌های بزرگ ساخته شود، با تکرارهای کوچک ساخته میشود. هر چیزی که هر روز به آن برمیگردیم، کم‌کم جایی در ما برای خودش پیدا میکند. برای همین گاهی یک تغییر کوچک، از یک تصمیم بزرگ مهم‌تر است. چون چیزی که یک بار انجام میدهیم، یک اتفاق است؛ اما چیزی که مدام تکرارش میکنیم، کم‌کم تبدیل به بخشی از زندگیمان می‌شود. عادت‌ها شبیه قطره‌های آب‌اند؛ هیچکدام به‌تنهایی چیزی را تغییر نمیدهند، اما وقتی ادامه پیدا کنند، حتی سنگ را هم شکل میدهند. و شاید عجیب‌ترین قسمت ماجرا این باشد که ما هر روز، بدون اینکه متوجه باشیم، داریم خودمان را دوباره میسازیم. با چیزهایی که میخوانیم، چیزهایی که میبینیم، حرف‌هایی که با خودمان میزنیم، و کارهایی که بارها تکرار میکنیم. آخرش شاید آدمی که میشویم، بیشتر از آنکه نتیجه‌ی یک تصمیم بزرگ باشد، نتیجه‌ی تمام چیزهایی باشد که گفتیم: «این فقط یه بار دیگه‌ست.»

شاید عجیب باشد، اما ما همیشه جذب چیزهای کامل نمیشویم. گاهی یک ترک روی دیوار، یک نقاشی نیمه‌ تمام، یک دست‌ خط نامرتب، یا حتی یک گلدان که گوشه‌اش لب‌پر شده، بیشتر از یک چیز کاملاً بی‌نقص توجهمان را جلب میکند. انگار ذهن آدم برای کامل بودن ساخته نشده؛ برای پیدا کردن معنا ساخته شده. چیزهای بی‌نقص، همه‌چیز را از قبل به ما میگویند. جایی برای حدس زدن باقی نمی‌گذارند. اما چیزهای ناقص، یک جای خالی دارند؛ و ذهن ما عاشق پر کردن جای خالی‌هاست. شاید به همین دلیل است که یک داستان ناتمام، گاهی بیشتر از یک پایان فوق‌العاده در ذهنمان میماند. چون وقتی چیزی تمام نشده باشد، ذهنمان مجبور میشود ادامه‌اش را خودش بسازد. ما برای یک جمله‌ی نصفه، ده‌ها پایان احتمالی میسازیم. برای یک نگاه نامفهوم، معنا پیدا میکنیم. برای یک نقاشی ناتمام، تصویری را میبینیم که شاید اصلاً در ذهن نقاش وجود نداشته. و شاید همینجا یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های انسان خودش را نشان میدهد؛ اینکه گاهی چیزی را نه به خاطر آنچه هست، بلکه به خاطر آنچه میتوانست باشد، دوست داریم. شاید زیبایی همیشه در کامل بودن نیست. گاهی درست در همان قسمت‌هایی پنهان شده که چیزی کم دارند. یک ترک کوچک، یک خط کج، یک گوشه‌ی خالی، یک پایان نرسیده... چیزهای ناقص به ما اجازه میدهند بخشی از خودمان را به آن‌ها اضافه کنیم. و شاید برای همین است که بعضی چیزهای بی‌نقص، بعد از مدتی فراموش میشوند؛ اما یک چیز نصفه‌نیمه، سال‌ها در ذهنمان باقی میماند. چون کامل بودن جایی برای خیال باقی نمیگذارد.

Tattoo Loreen.mp32.83 MB