𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Открыть в Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
268
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-230 дней
Архив постов
268
وقتی میرم ریواچ میکنم تازه میفهمم چقد دلم براشون تنگ شده ، واقعا تاشاجاک یه جهان دیگهست برایِ من🫠:)
268
- فادیمه؟
+ ایسو
- زن عزیزم ، زن خوشگلم
+ جانم شوهر تیغ ماهیِ من
قسمتِ ۱۶ / اولین "جانوم کاروم" و "کیلچوک کوجام"💞
268
Repost from α𝗒𝗅𝗂𝗇ꫀ𝖽𝗂𝗍
𓂃ꞋꞌꞋ𝘏𝘦𝘺 𝘺𝘰𝘶, 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘵𝘰 𝘔𝘢𝘷𝘪𝘱𝘦𝘳𝘪 ꞋꞌꞋ𓂃
اینجا قࢪاره یه گوشـہی کوچیک از دنیای سریالهای ترکےخودمون رو داشته باشیم 🫧ꞋꞌꞋ
از ادیتهای مختلف و سکانسهای موࢪدعلاقـہمون
تا خبرها، آپدیتها، توییتها و هر چیزی که مربوط به سࢪیالهامون باشه ☁️🥂
گاهی باهم ذوق مےکنیم، گاهی حرص میخوریم،
گاهی هم سࢪ یه سکانس ساده
هزار بار حرف درمیاریم 😭🫴🏻
اگـہ تو هم با سریالای ترکی زندگـے میکنی،
جای تو اینجاست :)
ꨲپس یه سر به Maviperi بزن و کناࢪمون بمون 🥤
𝘛𝘶𝘳𝘬𝘪𝘴𝘩 𝘴𝘦𝘳𝘪𝘦𝘴 • 𝘦𝘥𝘪𝘵𝘴 • 𝘴𝘤𝘦𝘯𝘦𝘴 • 𝘶𝘱𝘥𝘢𝘵𝘦𝘴
⌗ 𝐽𝑜𝑖𝑛 𝑢𝑠 : @Maviperi
https://t.me/dahatbd
268
https://t.me/Evimizz1/1812
ممنون خیلی پارت قشنگی بود ❤
ولی کی اوروچ خبردار شد که فادیمه حامله اس ؟🤔
268
Repost from 𝖬𝖺𝗏𝗂 / 𝖴𝗓𝗆𝖾𝗅 ❤️🔥
> 𝙈𝙖𝙫𝙞 🫧 scenes • feelings • memories 🎞️دنیای کوچیکی از موردعلاقههام...🪽 ~ فعالیت از سریال 𝗮𝗹𝘁ı𝘂𝘀𝘁𝘂𝗶𝘀𝘁𝗮𝗻𝗯𝘂𝗹 𝗨𝘇𝗺𝗲𝗹 ⭑ 𝗦𝗮𝗱𝗹𝗶𝗻 ⭑𝗗𝘂𝗿𝗺𝗲𝗿🫶🏻 میشه اکانت قشنگتو داخل چنلم ببینم؟🫠
https://t.me/Maviiai
268
+2
اِممممم فکر کنم بچه ی ایسفاد رو پیدا کردم زهرا🥹😭
ببین یکیش شبیه ایسو بور یکیش مثل فادیمه اس🥲
268
وقتی بستنی رو از دستش گرفتم، چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
اولین چیزی بود که بعد از اون همه اتفاق... خودش با اختیار خودش به من داده بود.
یه بستنی ساده بود... ولی برای من، از باارزشترین هدیهی دنیا بیشتر ارزش داشت.
آروم بازش کردم.
نگاه کوتاهی به فادیمه انداختم.
همونطور که مشغول خوردن بستنیش بود، سعی میکرد نگاهم نکنه.
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
شاید هنوز ازم متنفر بود...
شاید هنوز حاضر نبود منو ببخشه...
اما حداقل...
دیگه همهچیزِ بینمون فقط سکوت و درد نبود.
همین برام کافی بود.
صدای زنگ گوشیم اومد، سمتش رفتم که اوروچ بود
+جانم داداش
ــ داداش...خونه این؟
+اره چطور؟
ــ نزدیک خونتونم ،میخوام بیام از فادیمه معذرت خواهی کنم..
+ باشه منتظرتم
نیم ساعت بعد زنگ خونه خورد اوروچ رسید
درو باز کردم و لبخندی بهش زدم
ــ سلام داداش
+ سلام
ــ فادیمه کجاست؟
+توی اتاقه
فادیمه با صدای ما از اتاق اومد بیرون و با دیدن اوروچ اخم کرد
اوروچ لبخندی بهش زد
ــ سلام زن داداش
اخم فادیمه پر رنگ تر شد
+ بهم زنداداش نگو. اصلا هیچی نگو! چطور روت میشه بیای اینجا بعد از آزمایش دیانای تقلبی؟بعد از آوردن مادر تقلبی برای الینا؟ بعد از...
نفس عمیقی کشید
+ از اینجا برو اوروچ!
اوروچ لبخند دردناکی زد
- میدونم زنداداش.همه کارام اشتباه بوده. اومدم برای معذرت خواهی.. نمیخوامم منو ببخشی ، فقط میخوام عذر خواهی کنم ازت، حتی..
چرخید سمت من و ادامه داد
ـ از توهم ایسو. من زندگیتو خراب کردم..
حرف آخرش مثل پتک توی سرم کوبیده میشد..
+ داداش...اینو نگو. من خودم پنهان کردم...
اوروچ آروم سرشو تکون داد
ــ اگه من اون بازی کثیف رو راه نمی انداختم توهم مجبور نمیشدی دروغ بگی.
فادیمه با صدای بلندی گفت:
- بسهههههه تمومش کنین
- اوروچ هر وقت داداشم و الینا تورو بخشیدن منم میبخشمت!
اینو گفت و دوباره رفت داخل اتاق.
داداشم نفسشو بیرون داد و با چشمای پر از پشیمونی نگاهم کرد.
هر چیزی هم که میشد ، من طاقت دیدن ناراحتیِ داداشم ،تنها دوست بچگیم رو نداشتم.
نمیدونستم چطور باید جو سنگین بینمون رو عوض کنم که با یادآوری بستنی ها سمت فریزر رفتم و یکیشو براش اوردم.
- بخور خنک شی!
+ من دارم میرم ، بعدم تو این سرما بستنی واسه چی؟
بستنی رو سمتش پرت کردم که وسط راه گرفتش و از در بیرون رفت.
فکر کردم رفته ولی چند لحظه بعد صدام کرد.
+ ایسو؟
از خونه بیرون رفتم
- بله داداش؟
+ بینتون..خیلی خراب شد؟
با لبخند ریزی سرمو تکون دادم.
- داداش...هنوز تو فکر مایی! ما یه کوچولو تو راه داریما ، بینمون خراب نمیشه...
+ امیدوارم! کاری بود بهم زنگ بزن.
سری تکون دادم که سوار ماشینش شد و راه افتاد.
268
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششمخوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه. برگشت و نگاهی بهم انداخت. سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه. چیزی نگفت و به خونه رسیدیم. یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم. + فادیمه داشت میرفت سمت اتاق که برگشت سمتم و بهم نگاه کرد. از گفتن حرفم پشیمون شدم و به جاش گفتم: + اممم..چیزی دلت نمیخواد برم برات بخرم و بیام؟ ــ نه برگشت سمت اتاق اما مکث کرد و همونجوری که پشتش بهم بود گفت: -شاید... یکم بستی شکلاتی! لبخند زدم. اخیش... بالاخره یه چیزی ازم درخواست کرد! با خوشحالی گفتم: + زود میگیرم و میام «فادیمه» در خونه که بسته شد، چند ثانیه همونجا وایسادم. صدای روشن شدن ماشینش اومد و چند لحظه بعد، سکوت همهی خونه رو گرفت. آروم رفتم سمت اتاق و روی تخت نشستم. بیاختیار روی شکمم نشست. لبخند خیلی کمرنگی روی لبم اومد. آروم زیر لب گفتم: + سلام کوچولوی مامان... اشکام آروم روی گونههام سرازیر شدن. نه از غصه... از یه حس عجیب. حسی که تا چند هفته پیش حتی تصورشم نمیکردم. همون موقع پیام ایسو اومد. Iso: اگه چیز دیگهای هم هوس کردی، هر ساعتی بود بهم بگو. چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره موندم. انگشتم روی صفحه مکث کرد. آخرش فقط یه کلمه نوشتم. Fadime: باشه. پیامو فرستادم و سریع گوشی رو کنار گذاشتم. نمیخواستم فکر کنه همهچی مثل قبل شده. هنوز ازش دلخور بودم... اما نمیتونستم انکار کنم که وقتی با اون ذوق برای خرید بستنی رفت... یه گوشهی کوچیک از دلم، آرومتر شده بود. +کوچولوی مامان... دستم رو آروم روی شکمم کشیدم و لبخند کمرنگی زدم. +میدونم که از بابات دلخورم... خیلی هم دلخورم. هنوز نتونستم دروغشو فراموش کنم. چند ثانیه سکوت کردم. +ولی... دلم براش هم میسوزه. این چند روز هر بار نگاش کردم، انگار یه تیکه از خودش کم شده. هی سعی میکنه ازم فاصله بگیره که ناراحت نشم... حتی حاضر شد روی زمین بخوابه. نفسم رو آروم بیرون دادم. +تو فکر نکنی مامانت سنگدلهها... فقط قلبش شکسته. اشکی که گوشهی چشمم جمع شده بود رو پاک کردم. +کاش زودتر بزرگ بشی... نه برای اینکه عجله داشته باشم، برای اینکه بابات دیگه اینقدر تنها نباشه. لبخند تلخی روی لبم نشست. +البته نه... بهتره عجله نکنی. آروم آروم بزرگ شو. مامان طاقت نداره یه اتفاقی بران بیفته. همون لحظه صدای باز شدن در خونه اومد. بیاختیار سرم رو بلند کردم. زیر لب گفتم: +بابات اومد... و قبل از اینکه خودم متوجه بشم، لبخند خیلی کوچیکی گوشهی لبم نشست؛ لبخندی که سریع جمعش کردم و از روی تخت بلند شدم. وقتی ایسو رو دیدم نزدیک بودم چشام از تعجب در بیان! من فقط گفته بودم بستنی شکلاتی میخوام و به اندازهی دو هفته بستنی گرفته بود ! طعمای مختلفی که من دوست داشتم... پسته فندوق گرفته بود و کلی لواشک! انقدری که دستاش جای نگه داشتن هیچ چیز دیگه رو نداشت. انقدر وسیله دستش بود که حتی نمیتونست در رو درست ببنده. با زحمت در رو با آرنجش هل داد و وارد شد. همین که چشمش به من افتاد، لبخند خستهای زد. ــ اممم... فکر کردم شاید نظرت عوض بشه... نگاهم بین کیسهها میچرخید. +ایسو... من فقط یه بستنی شکلاتی خواسته بودم. با دستپاچگی پشت گردنش رو خاروند. ــ میدونم... ولی فروشنده گفت خانمهای باردار ممکنه هر لحظه یه چیز دیگه هوس کنن... منم گفتم... خب... همهشونو برمیدارم که کم نیاد. چند ثانیه فقط نگاش کردم. این مرد... واقعاً رفته بود هر چیزی که احتمال میداد من دلم بخواد خریده بود! بیاختیار گوشهی لبم بالا رفت. همون لحظه یکی از کیسهها پاره شد. بستنیها یکییکی روی زمین پخش شدن. ایسو با دستپاچگی نشست روی زمین تا جمعشون کنه. منم ناخودآگاه خم شدم که کمکش کنم. همزمان دستمون به یه بستنی رسید. هر دومون مکث کردیم. چند لحظه فقط به دستهامون نگاه کردیم. اول من دستمو عقب کشیدم. ایسو بستنی رو برداشت و خیلی آروم گفت: ــ ببخشید... با تعجب نگاهش کردم. + بابت بستنی؟ سرشو به نشونهی منفی تکون داد. ــ نه... ــ بابت همهچی... این بار هیچ جوابی نداشتم. فقط آروم از جام بلند شدم، بستنی شکلاتی رو از دستش گرفتم و گفتم: +قبل از اینکه آب بشن، بذارشون توی فریزر... اما قبلش خودم دوتا بستنی برداشتم . ایسو که بستنی ها رو گذاشت فریزر ، یکیشونو گرفتم جلوش. با تعجب نگاهش بین بستنی و چشای من میچرخید +نمیگیری؟ سرشو تکون داد و بستنی رو گرفت منم بستنی خودمو باز کردم و مشغول خوردن شدم،خوشمزه بود. «ایسو»
