ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Открыть в Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
268
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+2330 дней
Архив постов
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

فدای سرتون ، کنکور ارزشِ شمارو تعیین نمیکنه و کلی مسیر دیگه هستش که توش میتونید بهترین ورژنِ خودتون باشید🩶

کنکور چطور بود خانومیا؟!

دوسش دارمم ، عاشقِ اهنگشم🥹💞

از اشــکــام پـــر شـــــدن عـــکـــســــایـــی که تــوشــون میـــخـــنـدیـدم.....🙃💔
#isfad┃#Edit┃@maviruyaedits

یه‌نفر زنده شدهه ؛ میخواستم اسپویل بدم ولی دیگه کم مونده تا پارت🤏🏻

واقعا تنها کاری که میتونیم بکنیم ریواچه🤦🏻‍♀
منم خرکیف شده بودم یه جوری ذوق میزدم انگار با منه😂

وای منم پیجه رو دارم انقدر سریالو هیچ خبری ازش نمیدن که باید شروع کنیم واسه بار صدم ریواچ💆🏻‍♀
وای اینجا وقتی واسه اولین بار این حرف ایسو رو شنیدم چقدر ذوق کردم چقدر کیف کردمم از همونجا مطمعن شدم ایسو بهترین شوهر واسه فادیمه میشه☝🏻💃🏻

شبتون بخیر از اولین ذوقمون😭❤️
شبتون بخیر از اولین ذوقمون😭❤️

وییی ری اکتا رو🥹💋

درامِ امشب چطور بود🫠؟!
@ZarahearsBot

- باشه...آلینا کوچاری.! الینا لبخند تلخی زد و خمیازه‌ای کشید که داداشم گفت: + دخترام...خسته‌اید..برید یکم استراحت کنید..تا ببینیم چی میشه! سری تکون دادم و به آلینا نگاه انداختم که اونم سرشو تکون داد‌. آلینا بلند شد و جلوم حرکت کرد و منم پشت سرش رفتم که وارد اتاق داداشم و زنداداشم شد‌. این اتاق... اتاق من و ایسو بود.

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم
ماشین که ایستاد ، حتی صبر نکردم اسمه کامل پیاده بشه ؛ در رو باز کردم و دویدم سمت انبار. اما با دیدنش ، قدم‌هام کند شد... همه‌جا سیاه بود... دود هنوز از بین خرابه‌ها بلند می‌شد و بوی سوختگی توی هوا پیچیده بود... خشکم زد. ــ ایسو...؟ صدام لرزید و هیچ‌جوابی نبود.. اسمه خودش رو بهم رسوند و چشم‌هاش که به انبار افتاد ، رنگش پرید. لب‌هاش لرزید دستش رو روی قلبش گذاشت و چند قدم جلو رفت. + نه... صدای گریه‌اش بلند شد... دستمو روی قلبم گذاشتم و رفتم سمت افرادی که اونجا وایساده بودن. با گریه داد زدم: + ایسو کوووو؟! + ایسو رو نجات دادین؟! + با شمااااام! ایسورو نجات دادید؟! سرشونو پایین انداختن. بغض راه نفسامو بست و بلند تر داد زدم: + بلند شید.. +همتون بلند شید...ایسو چیزیش نشده...اونجاست! برید پیداش کنید...سریع! و خودم با عجله وارد انبار شدم. پاهام میلرزیدن... همه جا سوخته بود... بوی دود اذیتم میکرد ولی دستام حتی توان اینو نداشتن که بالا بیان... با ترس و اضطراب دور و برم رو نگاه کردم.. هیچ اثری ازش نبود.. نزدیک ستونی شدم که صندلی ایسو اونجا بود. همه چیز پودر شده بود... پاهام دیگه توان نگه‌داشتنم رو نداشتن و بدون اینکه خودم بخوام ، روی زانوهام افتادم.. اشکام بدون لحظه‌ای درنگ میریختن و جلوی چشمام رو تار میدیدم. دستمو روی زمین کشیدم که یکدفعه تصویری جلوی چشمام جون گرفت... ایسو‌... آخرین بار... لبخندش... من...بهش گفتم..ازت متنفرم... اشکش ریخت... من... سوزوندمش؟! تصویری از ایسو درحالی که توی آتیش بود جلوی چشمام اومد. نسوزوندمش... نسوخته... اون زنده‌ست... چیزیش نمیشه... حالش خوبه... ایسو...منو تنها نمیزاره... من...یک نفر دیگه‌رو از دست نمیدم.. - من یک‌نفر دیگه رو... -از دست...ندادم..! - من یک‌نفر دیگه رو... - از دست...ندادم..! پشت سر هم این جمله رو تکرار میکردم و دستم رو روی سر و صورتم میکشیدم. تصویر ایسو ، یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت... - من یک‌نفر دیگه رو... - از دست...ندادم..! - شوهرِ من... - ایسویِ من... - هیچیش نشده‌..! با گفتن این جملات ، دستم رو محکم به سرم میزدم و سعی میکردم اون تصویر رو نادیده بگیرم.. اما...موفق نبودم! تصویر جلوی چشمم هر لحظه واضح تر میشد... ایسو داشت جلوی چشمای من میسوخت و...همون لبخند روی لبش بود! - ایسو..؟ - تو...هیچیت نشده...نه؟! - کجا رفتی...ایسو..؟! + فادیمه‌م... با لبخند تلخی که روی لبش بود ادامه داد: + تو منو سوزوندی... + اما...گریه نکن...تو گریه نکن! و تصویرش شروع به محو شدن کرد. - نه...نکردم من...نسوزوندم...تو چیزیت نشده...ایسو..؟! جلوی چشمام سیاهی میرفت که دستی روی شونم نشست.. صداش رو به زور تشخیص میدادم. + فادیمه؟! آروم باش تاتارام.. - هیچی نشد...من تورو نسوزوندم... + نسوزوندی فادیمه‌م...اروم باش! - داداش...من یک‌نفر دیگه رو... از دست...ندادم..! + تاتارام...آروم باش! این‌بار اختیار صدام رو از دست دادم. - ایسووو...کجایی پس؟! داداشم منو گرفته بود و به خودش تکیه‌ام داده بود. جلوی چشمام سیاهی بود و سیاهی... اشکام میریختن و صداهای اطرافم گُنگ بودن... با سیلی آرومی که داداشم بهم زد ، تصویرهای جلوم واضح شدن... + فادیمه...خوبی؟! سرم و به چپ و راست تکون دادم و سرمو روی سینه‌ش گذاشتم. چند ثانیه طول کشید که صداهارو کامل بشنوم... هنوز اتفاقات اطرافم رو درک نمی‌کردم... توی یک روز چه اتفاقایی برامون افتاد...؟! - نیستم...داداش‌‌.. - چیشد...ایسو؟! - شوهرِ من...چیشد؟! داداشم آروم دستشو روی موهام کشید. + میفهمیم تاتارام...میفهمیم... - داداش...اگه...- - نه...نمیشه...من...یکی دیگه از کسایی که دوسشون دارم رو..از دست نمیدم..! + نمیدی تاتارام...آروم باش ، باشه..؟! مطمئن باش ایسو هم نمیخواد ناراحت باشی...میفهمیم چی شده... جلوی اشکام رو نمیگرفتم و خودمو به آغوش داداشم سپرده بودم که گوشیش زنگ خورد. + بله؟! -... + اوکی...حالش خوبه پس! منو ببین...بدون اینکه اوروچ بفهمه... بوسه‌ای روی موهام گذاشت و ادامه داد: + ببینید...ایسو اون دور و اطراف نمیپلکه..؟! -... و قطع کرد. - چیشد؟! + چک میکنن تاتارام...تو بلند شو..حال هیچکدوممون خوب نیست..بریم خونه فعلا..باشه؟! با بی‌میلی سرمو تکون دادم و به کمکش خونه رفتیم. با دیدن النی که روی مبل دو نفره نشسته بود ، سمتش رفتم. - النی‌..؟ با چشمای قرمز از اشکش نگاهم کرد که بغلش کردم. - کوچولوی‌ عمه... النی لبخندی زد و گفت: + فادیمه...من آلینا کوچاریم! روی شونه‌ش زدم.

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم
ماشین که ایستاد ، حتی صبر نکردم اسمه کامل پیاده بشه ؛ در رو باز کردم و دویدم سمت انبار. اما با دیدنش ، قدم‌هام کند شد... همه‌جا سیاه بود... دود هنوز از بین خرابه‌ها بلند می‌شد و بوی سوختگی توی هوا پیچیده بود... خشکم زد. ــ ایسو...؟ صدام لرزید و هیچ‌جوابی نبود.. اسمه خودش رو بهم رسوند و چشم‌هاش که به انبار افتاد ، رنگش پرید. لب‌هاش لرزید دستش رو روی قلبش گذاشت و چند قدم جلو رفت. + نه... صدای گریه‌اش بلند شد... دستمو روی قلبم گذاشتم و رفتم سمت افرادی که اونجا وایساده بودن. با گریه داد زدم: + ایسو کوووو؟! + ایسو رو نجات دادین؟! + با شمااااام! ایسورو نجات دادید؟! سرشونو پایین انداختن. بغض راه نفسامو بست و بلند تر داد زدم: + بلند شید.. +همتون بلند شید...ایسو چیزیش نشده...اونجاست! برید پیداش کنید...سریع! و خودم با عجله وارد انبار شدم. پاهام میلرزیدن... همه جا سوخته بود... بوی دود اذیتم میکرد ولی دستام حتی توان اینو نداشتن که بالا بیان... با ترس و اضطراب دور و برم رو نگاه کردم.. هیچ اثری ازش نبود.. نزدیک ستونی شدم که صندلی ایسو اونجا بود. همه چیز پودر شده بود... پاهام دیگه توان نگه‌داشتنم رو نداشتن و بدون اینکه خودم بخوام ، روی زانوهام افتادم.. اشکام بدون لحظه‌ای درنگ میریختن و جلوی چشمام رو تار میدیدم. دستمو روی زمین کشیدم که یکدفعه تصویری جلوی چشمام جون گرفت... ایسو‌... آخرین بار... لبخندش... من...بهش گفتم..”ازت متنفرم...” اشکش ریخت... من... سوزوندمش؟! تصویری از ایسو درحالی که توی آتیش بود جلوی چشمام اومد. نسوزوندمش... نسوخته... اون زنده‌ست... چیزیش نمیشه... حالش خوبه... ایسو...منو تنها نمیزاره... من...یک نفر دیگه‌رو از دست نمیدم.. - من یک‌نفر دیگه رو... -از دست...ندادم..! - من یک‌نفر دیگه رو... - از دست...ندادم..! پشت سر هم این جمله رو تکرار میکردم و دستم رو روی سر و صورتم میکشیدم. تصویر ایسو ، یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت... - من یک‌نفر دیگه رو... - از دست...ندادم..! - شوهرِ من... - ایسویِ من... - هیچیش نشده‌..! با گفتن این جملات ، دستم رو محکم به سرم میزدم و سعی میکردم اون تصویر رو نادیده بگیرم.. اما...موفق نبودم! تصویر جلوی چشمم هر لحظه واضح تر میشد... ایسو داشت جلوی چشمای من میسوخت و...همون لبخند روی لبش بود! - ایسو..؟ - تو...هیچیت نشده...نه؟! - کجا رفتی...ایسو..؟! + فادیمه‌م... با لبخند تلخی که روی لبش بود ادامه داد: + تو منو سوزوندی... + اما...گریه نکن...تو گریه نکن! و تصویرش شروع به محو شدن کرد. - نه...نکردم من...نسوزوندم...تو چیزیت نشده...ایسو..؟! جلوی چشمام سیاهی میرفت که دستی روی شونم نشست.. صداش رو به زور تشخیص میدادم. + فادیمه؟! آروم باش تاتارام.. - هیچی نشد...من تورو نسوزوندم... + نسوزوندی فادیمه‌م...اروم باش! - داداش...من یک‌نفر دیگه رو... از دست...ندادم..! + تاتارام...آروم باش! این‌بار اختیار صدام رو از دست دادم. - ایسووو...کجایی پس؟! داداشم منو گرفته بود و به خودش تکیه‌ام داده بود. جلوی چشمام سیاهی بود و سیاهی... اشکام میریختن و صداهای اطرافم گُنگ بودن... با سیلی آرومی که داداشم بهم زد ، تصویرهای جلوم واضح شدن... + فادیمه...خوبی؟! سرم و به چپ و راست تکون دادم و سرمو روی سینه‌ش گذاشتم. چند ثانیه طول کشید که صداهارو کامل بشنوم.. هنوز اتفاقات اطرافم رو درک نمی‌کردم... توی یک روز چه اتفاقایی برامون افتاد...؟! - نیستم...داداش‌‌.. - چیشد...ایسو؟! - شوهرِ من...چیشد؟! داداشم آروم دستشو روی موهام کشید. + میفهمیم تاتارام...میفهمیم... - داداش...اگه...- - نه...نمیشه...من...یکی دیگه از کسایی که دوسشون دارم رو..از دست نمیدم..! + نمیدی تاتارام...آروم باش ، باشه..؟! مطمئن باش ایسو هم نمیخواد ناراحت باشی...میفهمیم چی شده... جلوی اشکام رو نمیگرفتم و خودمو به آغوش داداشم سپرده بودم که گوشیش زنگ خورد. + بله؟! -... + اوکی...حالش خوبه پس! منو ببین...بدون اینکه اوروچ بفهمه... بوسه‌ای روی موهام گذاشت و ادامه داد: + ببینید...ایسو اون دور و اطراف نمیپلکه..؟! -... و قطع کرد. - چیشد؟! + چک میکنن تاتارام...تو بلند شو..حال هیچکدوممون خوب نیست..بریم خونه فعلا..باشه؟! با بی‌میلی سرمو تکون دادم و به کمکش خونه رفتیم. با دیدن النی که روی مبل دو نفره نشسته بود ، سمتش رفتم. - النی‌..؟ با چشمای قرمز از اشکش نگاهم کرد که بغلش کردم. - کوچولوی‌ عمه... النی لبخندی زد و گفت: + فادیمه...من آلینا کوچاریم! روی شونه‌ش زدم. - باشه...آلینا کوچاری.!

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

اره اینو میگه

چون میگه اوچ کره دستور آلاجاکسین

https://t.me/Evimizz1/4101 میگه ۳بار باید اجازه بگیری

ولی فادیمه؟! فعکک نکنم😔

یه جوری صداهاش ن تو همه که ۳ دفعه گوش دادم تشخیص ندادم ، مهم نیته😂😔