Anliliy اساطیر ایـران و
Открыть в Telegram
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 دانشجوی هوافـضا «و سرانجام روزی دختری که ریشه در خاک ایران داشت، خواست از شکفتن بنویسد.» message: @Anliliybot .. ̥✿ یه گپ کوچیک دورهمی برای اینجا https://t.me/+POztvByvTBplMWFk
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 124
Подписчики
-124 часа
+637 дней
+15630 дней
Архив постов
گاهشمار کهن : ۱۳ تیر، جشن تیرگانتیرگان در روز تیر از ماه تیر، یعنی سیزدهم تیر برگزار میشه. در گاهشماری ایرانی، هر روزِماه، نامی داره و هرگاه نام روز و ماه یکی بشه، ایرانیان جشن میگیرن. به همین صورت جشنهایی مثل مهرگان، آبانگان و اردیبهشتگان هم به وجود اومدن. اما «تیر» یعنی چی؟ واژهٔ تیر در این جشن، در اصل به تیشتر برمیگرده؛ ایزد باران در آیین ایرانی. «تیشتر» در اوستا به صورت Tistrya اومده و همون ستارهٔ درخشان شِعرای یمانی یا سیریوس (Sirius) به شمار میره. ایرانیها باور داشتن که تیشتر هر سال با دیوی به نام اپوش، دیو خشکسالی، نبرد میکنه. اگه تیشتر پیروز بشه، باران میباره و زمین دوباره زنده میشه؛ و اگه شکست بخوره، خشکسالی جهان رو فرا میگیره. به همین دلیل، تیرگان پیش از هر چیزی جشن بارانه.
داستان نبرد تیشتر و اپوش رو اینجا بخونیدبعدها، یه روایت دیگه به این روز گره خورد؛ در دوران جنگ ایران و توران، پهلوانی ایرانی به نام آرش کمانگیر بر فراز دماوند میایسته و تمام نیروی جونش رو در تیری میذاره که مرز ایران و توران رو مشخص میکنه. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان پرواز میکنه و هرجا به زمین میشینه، همونجا مرز دو سرزمین میشه. برای همین، تیرگان امروز بیشتر به نام آرش شناخته میشه؛ هرچند ریشهٔ اصلی این جشن، بسیار کهنتر از این روایت و به پرستش تیشتر و آرزوی بارش باران برمیگرده.
گاهشمار کهن : آیین های تیرگان
در تیرگان ما ایرانیها دست خانواده و دوستانمون رو میگیریم و میریم به دل طبیعت، به خصوص کنار رودها و چشمه ها. خوراکی و میوه میل میکنیم و موسیقی و پایکوبی به راهه. در کنارش آیین های جالب و به خصوصی هم هست که البته، بسته به جغرافیا شامل تفاوت میشه. شناختهشدهترین آیین تیرگان، آبپاشی کنار رودها، چشمهها یا قناتها جمع میشیم و برای طلب باران، پاکی و برکت، به همدیگه آب میپاشیم.این رسم یادآور پیروزی تیشتر بر اپوش، دیو خشکسالی، و بازگشت باران به زمینه. یکی دیگه از آیینهای تیرگان، بستن دستبند تیر و باد این دستبند از نخهای هفترنگ یا ابریشمی درست شده که بهش تیر و باد میگن، معمولاً از روز تیرگان بسته میشه و پس از نه یا ده روز، با وزیدن باد، به شاخهٔ درختها یا به جریان باد میسپریمش و آرزو میکنیم اندوه و بیماری رو با خودش ببره. چکدوله یا فال کوزه، مخصوص خانوما دخترا و خانومای جوون یه کوزهٔ سفالی رو از آب زلال پر میکنن و هرکس چیزی مثل انگشتر، سکه یا مهره داخلش میندازه. روز جشن، یه پیرزن یا دختربچه بدون نگاه کردن، اشیا رو یکییکی از کوزه بیرون میاره و همزمان شعر خونده میشه. هر شعر، تعبیر و فال صاحب اون شئ به شمار میره. برای بچه ها هم به یاد آرش، از چوب تیر و کمان نمادین ساخته میشه تا بازی کنن.
آسمان از اون کهن واژه هاییه که در طی هزاره ها شکل و آوای خودش رو حفظ کرده اما از دید معنایی گسترده شده. در اوستا واژه «آسمان» در مفهوم سنگ و صخره، و همچنین آسمان به معنای امروزی اومده.
در باور های اسطوره ای آسمان یه گنبد سخت و سنگی تصور میشد که زمین رو در بر گرفته و به این دلیل تدریج این واژه به طور کامل از سنگ به معنای امروزی تحول پیدا کرد.در سانسکریت، asman به معنای سنگ، صخره و گاهی آذرخش اومده و در یونانی باستان هم واژهٔ akmon به معنای سندان و سنگ سخت، از همین خانوادست. رد این جهانبینی حتی قرنها بعد هم در ادبیات پارسی باقی میمونه و شاعران بارها آسمان رو «چرخ سنگی» بیان میکنن.
«بگرداند این چرخ سنگی برین / برآسوده باشد به جای زمین» فردوسی
«مگر ای چرخ سنگی کهنکار / بدین میخِ ستارهت گشت مسمار» خیام
لیست تیر ماه:
سایهٔ اسلحه - امیر عشیری
کیجا - سجاد صابر
ترانه های خیام - صادق هدایت
بیست هزار فرسنگ زیر دریا - ژول ورن
دون ژوان در جهنم - برنارد شاو
داستان ایزداننبرد تیشتر،ایزد باران و دیو اهریمنی، اپوش! در جهانبینی ایرانیان باستان، اگه بارون میبارید، یعنی نیروهای روشنایی پیروز شده بودن و اگه خشکسالی میشد، یعنی اهریمن دوباره دست بالا رو پیدا کرده بود. در یک سوی این نبرد، تیشتر ایستاده بود؛ ایزد باران، نگهبان آبهای آسمانی و همون ستارهی درخشان شِعرای یمانی یا سیریوس که ایرانیها طلوعش را نشانهی رسیدن زمان بارشهای سودمند میدونستن. و سوی دیگه، اپوش قرار داشت؛ دیو خشکسالی، تشنگی و بیبارانی. دیوی که آرزوش این بود که رودها خشک بشن، گیاهان از بین برن و زندگی روی زمین کمکم خاموش بشه. اما قبل از اینکه بارانی بباره، تیشتر باید از پس این دشمن برمیاومد تیشتر سفرش رو آغاز میکنه تیشتر برای نبرد، از جایگاه ستارهای خودش به سمت دریای کیهانی فراخکرت حرکت میکنه. فراخکرت فقط یک دریا نیست؛ در اساطیر ایرانی، سرچشمهی تمام آبهای جهانه. باور داشتن که همهی رودها، چشمهها و بارانها، در نهایت از همین دریای عظیم سرچشمه میگیرن. وقتی تیشتر به فراخکرت میرسه، اول به شکل جوان پانزدهساله، زیبارو، بلندبالا و نیرومند درمیاد
در فرهنگ ایرانی، پانزدهسالگی سن اوج طراوت، نیرو، زیبایی و کمال جوانی به شمار میرفت. تیشتر در این پیکر، نیروی زنده و تازگی جهان رو نمایندگی میکنه.بعد، به شکل گاوی سپید با شاخهای زرین درمیاد.
گاو در اساطیر ایرانی نماد زایش، فراوانی، کشاورزی و برکته. شاخهای زرین هم نشانهٔ فره و نیروی ایزدیان.و سپس برای اینکه نیروی خودش رو کامل آشکار کنه، به شکل اسب سپید، بلندبالا، خوشاندام، زرینگوش و زرینلگام درمیاد؛
اسبی که نماد پاکی، روشنایی و زندگیه.در مقابلش، اپوش هم بیکار ننشسته. اون خودش رو به شکل اسب سیاه، لاغر، بییال، زشت و هراسانگیز درمیاره؛ تصویری از خشکی، فرسودگی و مرگ. دو اسب وارد فراخکرت میشن. سه شبانهروز بیوقفه با هم میجنگن. موجهای فراخکرت به تلاطم درمیاد، آبها خروشان میشن و نبردی شکل میگیره که سرنوشت جهان بهش گره خورده. اما تیشتر شکست میخوره. اپوش اونو عقب میرونه و راه آبها همچنان بسته و زمین تشنه باقی میمونه. درگاه اهورامزدا تیشتر با اندوه پیش اهورامزدا میره و میگه: «اگر مردم مرا آنگونه که شایسته است نیایش و یزش میکردند، هیچ دیوی توان شکست دادنم را نداشت.»
اینجا یکی از عمیقترین بخشهای جهانبینی ایرانی دیده میشه. در این آیین، ایزدان مطلقاً مستقل نیستن؛ نیروی اونها با راستی، نیایش و کردار نیک انسانها پیوند خورده. هرچه انسانها از اشه(نظم و راستی) دورتر بشن، نیروهای نیکی هم ضعیفتر میشن و اهریمن فرصت بیشتری برای پیشروی پیدا میکنه. پس شکست تیشتر، فقط شکست یک ایزد نیست؛ نتیجهی سستی انسانها در همراهی با جهانه.اهورامزدا خودش برای تیشتر یزش به جا میآره و اونو ستایش میکنه. بعد نیرویی همسنگ صد اسب، هزار گاو، ده هزار کوه و هزاران رود خروشان به او میبخشه. تیشتر دوباره نیرو میگیره. درخشانتر میشه و بار دیگه به سمت اپوش میتازه. نبرد دوم خیلی طول نمیکشه. تیشتر که حالا از نیروی اهورامزدا و یزشها و ستایش ها برخورداره، با تمام توان به اپوش حمله میکنه. اپوش تاب مقاومت نمیاره، شکست میخوره و از میدان نبرد فرار میکنه و راه آبها آزاد میشه. اما هنوز بارانی در کار نیست بعد از پیروزی تیشتر، باد به فرمان اهورامزدا شروع به وزیدن میکنه. آبهای فراخکرت رو به آسمان میبره و به ابر تبدیل میشن. ابرها سراسر آسمان رو میپوشونن و بعد...باران بر تمام هفت کشور زمین میباره. نه فقط به ایران، به تمام جهان. رودها دوباره جاری میشن. چشمهها میجوشن. بذرهایی که ماهها زیر خاک خوابیده بودن، جوانه میزنن. مرتعها سبز میشن. درختها جون میگیرن. دامها سیراب میشن. و زندگی دوباره به زمین برمیگرده 🤍
میدونستین واژهٔ «بوسه» احتمالاً اونقدرها هم ارتباط مستقیمی با عشق و محبت نداره؟
بوسه دستکم از دورهٔ پارسی میانه در زبان ما وجود داشته و واژهای اصیل ایرانیه. اما ریشهٔ کهنترش هنوز بهطور قطعی شناخته نشده. یکی از فرضیههای مهم اینه که «بوسیدن» در ابتدا با مفهوم نزدیک شدن برای استشمام پیوند داشته و حتی بعضی زبانشناسها میان «بوس» و «بو» هم ارتباطی احتمالی میبینن؛
جالبه که در بسیاری از فرهنگهای کهن، پیش از رواج بوسه به شکل امروزی، نزدیک کردن چهره و استشمام بوی محبوب، خودش نوعی ابراز صمیمیت بوده. نزدیک شدن بینی ها حین بوسه هم دلیل دیگه ای بر ادعای هم ریشه بودن بوسه و بوییدنه
میپذیریم که «ستان» پسوند مکان یا جایگاهه؛ مثل گلستان، بیمارستان، قبرستان و...پس داستان تابستان و زمستان چیه؟ تابستان = تاب + ستان جز دوم که مشخصه. اما «تاب» از همون ریشهای میاد که امروز تو واژههایی مثل تابیدن، تابش، آفتاب، مهتاب و تابناک میبینیم، به مفهوم درخشیدن و گرما. در نتیجه، تابستان یعنی فصل تابش. اما زمستان = زم + ستان. این «زم» بازماندهٔ واژهٔ ایرانیِ کهنیه که در اوستایی به صورت zima به معنی سرما و زمستان وجود داشته. خودِ این واژه بعدها در شاخههای مختلف خانوادهٔ هندواروپایی مسیرهای متفاوتی رو طی کرده.
در سانسکریت، همین ریشه به صورت hima به معنی برف دیده میشه؛ برای همین هیمالیا (Himālaya) یعنی خانهٔ برفاز طرف دیگه، در بعضی زبانهای خواهرِ پارسی مثل روسی، لهستانی، چکی و چند زبان اسلاوی دیگه، هنوز واژهٔ zima دقیقاً با معنی زمستان به کار برده میشه. اما در پارسی این ریشه تقریبا از بین رفته و به شکل یه فسیل زبانی در «زمستان» باقی مونده :)
پیشدادیاننخستین زوج کیومرث در ایرانویج زندگی میکرد و از خلقت جهان در بهت و شگفتی بود که اهریمن نتونست شکوهِ کیومرث و آرامشِ ایرانویج رو تحمل کنه. پس با لشکری از دیوهایِ بیماری و مرگ به جهانِ نورانیِ کیومرث حمله کرد. اینجا دقیقاً همون نقطهایه که کیومرث از «موجودِ جاویدان» تبدیل میشه به «انسانِ میرا». اهریمن به کیومرث میگه : تو را از کجا آغاز به خوردن کنم؟ و کیومرث پاسخ میده : از پایم تا زمانی به درازا بکشد و از تماشای جهان خوشی ببرم. اما اهریمن خلاف خواسته اون، از سر شروع به خوردنش میکنه و با رسیدن به انتها نطفه ای از کیومرث خارج میشه و در زمین فرو میره، این نطفه ۴۰ سال در زمین به سر میبره و توسط خورشید پالایش میشه تا این که در سال چهلم، گیاهی ریواس شکل(یا مهرگیاه) از زمین روییده میشه به گونه ای که انگار دو تن در هم پیچیده و به هم پیوند خوردند و مشخص نیست که کدوم نر و کدوم ماده هست. این دو تن مشی و مشیانه، اولین مرد و زن در اساطیر ایرانی هستند که نسل بشر ازشون آغاز میشه و در روایت های تطبیقی معادل آدم و حوا در فرهنگ های سامی در نظر گرفته میشن. مشی و مشیانه کم کم از پیکر گیاه جدا شده و به پیکر آدمیزاد درمیان. در این برهه، در اوج نور، شادی و الوهیت زندگی میکردن و از همه چیز بی نیاز بودن تا اینکه اهریمن دوباره سر میرسه، و این بار بهشون میگه : اهورمزدا شمارو آفرید، اما لذت، هیجان، طعم، و قدرت واقعی رو من به جهان بخشیدم. مشی و مشیانه فریب میخورن، اقرار میکنن که قدرت و ثروت واقعی در دست اهریمنه، و به سمت اون میرن. با این کار فره و نور ایزدی از اونا گرفته میشه و به موجوداتی فانی تبدیل میشن. موجوداتی که حالا رنج، بیماری و درد رو تجربه میکنن. مشی و مشیانه یه زنجیره سقوط سلسله وار رو طی میکنن، به آب و غذا بی احترامی میکنن و درگیر قحطی و گرسنگی میشن. باهم دیگه ستیز و دشمنی میکنن و دانش اغازین(شهود قلبی) که از کیومرث بهشون رسیده بود رو فراموشش میکنن. تو همین اوضاع بعد پنجاه سال میل جنسی در اونها بیدار میشه، آمیزش میکنن و بعد از نه ماه صاحب یک جفت فرزند نر و ماده میشن.
اما...اونارو میخورن :)این فرزند خواری حاصل گرسنگی زیاد و وسوسه های اهریمن بود. اهورامزدا با این که از دست این دو موجود خسته شده بود، نمیخواست نسل بشر منقرض بشه، پس اونارو میبخشه، میل فرزندخواری رو ازشون میگیره و مهر پدر و مادری رو در دلشون قرار میده. مشی و مشیانه دوباره صاحب فرزند میشن. خداوند هفت جفت فرزند نر و ماده بهشون میده که جفت هفتم سیامک و نشاگ هستند که به نیا و جد نژاد ایرانی شناخته میشن؛ به همین ترتیب باقی جفت ها هم نیای اقوام دیگه ای مثل چینی، هندی، رومی و...هستند. نکته مهم اینجاست که اینها در اصل «دوقلو به معنای امروزی» نیستن؛ بلکه در اسطوره، هر زایش به شکل یک جفت نر و ماده تصور میشه. و در ادامه همین نسلهاست که به ترتیب به شخصیتهایی مثل جفت «فرواگ و فرواگین» و بعدتر «هوشنگ و گزک» میرسیم.
این سیر داستانی بر اساس متون پهلوی و بندهشنه،اما در شاهنامه فردوسی بعضی از این شخصیتهای فرعی حذف شدن یا سادهتر شدن؛ مثلاً هوشنگ به عنوان پسر سیامک و سیامک به عنوان پسر کیومرث معرفی شده.که از نظر نسبی اشتباه نیست، اما روایت پهلوی جزئیات کاملتری از این زنجیره ارائه میده.
