ru
Feedback
Anliliy اساطیر ایـران و

Anliliy اساطیر ایـران و

Открыть в Telegram

زاده‌ی خـاک و خورشــید‌ 🌞 دانشجوی هوافـضا ‌ «و سرانجام روزی دختری که ریشه در خاک ایران داشت، خواست از شکفتن بنویسد.» message: @Anliliybot .. ̥✿ یه گپ کوچیک دورهمی برای اینجا https://t.me/+POztvByvTBplMWFk

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 107
Подписчики
+524 часа
+717 дней
+16830 дней
Архив постов
چشمم به این فهرست خورد و شگفت‌زده شدم، خوب پیش‌رفتیما🥲✨

این خیلی جالب بوددد، ممنونم که گفتیی✨🤍

https://t.me/Anliliiy/873 معبد همین استر و مردخای هم در همدان قرار داره و خودشون معتقدن که کاملا داستان واقعیه ، بعد از جنگ ه
https://t.me/Anliliiy/873 معبد همین استر و مردخای هم در همدان قرار داره و خودشون معتقدن که کاملا داستان واقعیه ، بعد از جنگ هم دیگه بازدید نداره و بسته شده🥲 من رفتم داخل معبد و واقعا جالبه .. فقط سختگیری های زیادی داشت مثلا این که نباید فیلم و عکس گرفت از داخلش، نباید خندید یا بی احترامی کرد و... درِ معبد هم بسیار کوتاه بود که موقع ورود به حالت احترام وارد بشیم ...

این خیلییی جالب بود، ممنونم که گفتی🤍✨

https://t.me/Anliliiy/873 معبد همین استر و مردخای هم در همدان قرار داره و خودشون معتقدن که کاملا داستان واقعیه ، بعد از جنگ ه
https://t.me/Anliliiy/873 معبد همین استر و مردخای هم در همدان قرار داره و خودشون معتقدن که کاملا داستان واقعیه ، بعد از جنگ هم دیگه بازدید نداره و بسته شده🥲 من رفتم داخل معبد و واقعا جالبه .. فقط سختگیری های زیادی داشت مثلا این که نباید فیلم و عکس گرفت از داخلش، نباید خندید یا بی احترامی کرد و... درِ معبد هم بسیار کوتاه بود که موقع ورود به حالت احترام وارد بشیم ...

زن در آیینه‌ی ایـــران باستـان | فصل هخامنشیان
بخش نوزده: وشتی و استر، درام خونین کاخ‌های شوش
بریم سراغ یکی از جنجالی‌ترین، خشن‌ترین و پرحاشیه‌ترین داستان‌هایی که در طول تاریخ به دربار هخامنشی نسبت داده شده؛ داستانی مستقیما بر اساس متن اصلی سفر استر در عهد عتیق که پر از مستی، قدرت‌طلبی، سیستم سخت‌گیرانه‌ی حرم‌سرا، توطئه‌های خونین و سرانجام یک کشتارِ بزرگِ تاریخیه ‌ وشتی؛ ملکه‌ای که به شاه مست گفت «نه!»
داستان در سال سوم پادشاهی «اخاشویروش»، که خیلیا اون رو با خشایارشا تطبیق میدن، در کاخ شوش شروع میشه. شاه جشنی ۱۸۰ روزه برای بزرگان و جشنی ۷ روزه برای عموم مردم برپا کرده بود. در روز هفتم، وقتی دل شاه از فرط شراب‌خواری گرم شده بود، به ۷ خواجه‌سرا فرمان داد که ملکه‌اش وشتی رو با تاج ملوکانه به حضور بزرگان بیارن تا زیباییش رو به مردم نشون بده. تفسیر سنتی یهودی تاکید می‌کنه که پادشاه خواسته بود وشتی فقط با تاج شاهی(یعنی برهنه) بیاد تا جسمش رو در برابر مردان مست به نمایش بگذاره. وشتی امتناع کرد و به دستور شاه گوش نداد. این نافرمانی، شاه رو شدیدا خشمگین کرد. مشاورانش ترسیدن که این رفتار الگویی برای تمام زنان امپراتوری بشه و حقارت و خشم رو به خونه‌ها ببره. پس نشستن پیش شاه و انقدر تو گوشش خوندن تا شاه تصمیم خودشو گرفت؛ فرمانی به ۱۲۷ ولایت فرستاده شد و وشتی برای همیشه از مقام ملکه خلع شد و از کاخ شوش بیرون انداخته شد.
 سیستم حرم‌سرا و عروج استر
پس از فروکش کردن خشم شاه، درباریان پیشنهاد دادن دختران باکره و زیبا رو از سراسر امپراتوری به حرم‌سرای شوش برده بشن. قوانین حرم‌سرا خیلی سخت بود. هر دختر یک سال کامل آماده‌سازی می‌شد (۶ ماه با روغن مر و ۶ ماه با عطر و لوازم آرایش) و بعد یه شب پیش شاه می‌رفت. از فرداش به بخش «زنان سابق» منتقل میشد و دیگه حق بازگشت نداشت، مگر اینکه شاه رسما اسمشو به زبون میاورد. استر، دختر یتیم یهودی که توسط پسرعموش مردخای بزرگ شده بود، وارد حرم‌سرا شد. به دستور مردخای هویت یهودیش رو مخفی کرد و وقتی نوبت استر رسید، به قدری مورد پسند شاه قرار گرفت که شاه به طور رسمی باهاش ازدواج کرد، تاج شاهی بر سرش گذاشته شد و به جای وشتی به تخت ملکه نشست.
توطئه‌ی هامان
با به قدرت رسیدن هامان به عنوان صدر اعظم، همه موظف به تعظیم در برابر اون شدن. اما مردخای امتناع کرد. هامان از فرط خشم، نه فقط قصد کشتن مردخای، بلکه طرح نابودی کامل تمام یهودیان امپراتوری رو ریخت. بعد با قرعه، روز سیزدهم ماه آذر رو انتخاب کرد و با پرداخت ۱۰,۰۰۰ قنطار نقره به خزانه‌ی شاه، فرمانی گرفت تا زن و طفل، و جوان و پیرِ یهودی در یک روز قتل‌عام بشن و اموالشون غارت بشه. مردخای از استر خواست مداخله کنه. استر ابتدا ترسید، چون رفتن به تالار شاه بدون دعوت، مجازات اعدام داشت مگر اینکه شاه عصای طلا رو دراز کنه. اما با کلام معروف مردخای «کی می‌دانه، شاید برای چنین زمانی به سلطنت رسیده‌ای؟» استر گفت: «اگر هلاک شوم، هلاک شوم» و پس از ۳ روز روزه، نزد شاه رفت. استر با هوشمندی شاه و هامان رو به دو ضیافت شراب دعوت کرد. در ضیافت دوم، استر نقاب برداشت، هویت یهودیش رو فاش کرد و توطئه‌ی هامان رو لو داد. هامان که از ترس روی تخت استر افتاده بود، با خشم شاه به اتهام قصد تجاوز به ملکه، مواجه شد و به همون داری که برای مردخای ساخته بود، آویخته شد.
فرمان دوم، انتقام و کشتارِ ۷۵,۰۰۰ نفری
چون قوانین هخامنشی قابل لغو نبودند، شاه فرمان دومی صادر کرد که به یهودیان اجازه می‌داد مسلح بشن و از خودشون دفاع کنن. در روز موعود، یهودیان در سراسر امپراتوری دست به اسلحه بردن. طبق متن صریح سفر استر، اونها ۷۵,۰۰۰ نفر از دشمنان و مخالفان‌شون رو در ولایات کشتن. استر از شاه خواست که اجازه بده یهودیان شوش یک روز دیگه هم به کشتار ادامه بدن که در این روز دوم، ۳۰۰ نفر دیگه در شوش کشته شدن و اجساد ده پسر هامان به دار آویخته شد. این نجات و پیروزی خونین، منشأ عید «پوریم» شد که تا امروز برگزار میشه.
‌ البته این داستان با چند مورد ناهمانگی داره. ملکه‌ی واقعی: بر اساس اسناد اداری پارسی و نوشته‌های یونانی، تنها همسر رسمی خشایارشا آمستریس، دختر اوتانه بود که هرگز خلع نشد. قوانین ازدواج: شاه هخامنشی طبق قانون فقط می‌تونست از ۷ خاندان بزرگ نجیب‌زاده‌ی پارسی همسر انتخاب کنه، نه یک دختر گمنام. سکوت منابع: هیچ کتیبه‌ی خشتی یا سند یونانی به این کشتار ۷۵ هزار نفری یا وزات هامان اشاره نکرده است. برای همین اکثر پژوهشگران کتاب استر رو یه «رمان تاریخی مذهبی» می‌دونن که در دوران‌های بعد نوشته شده. با این حال، داستان دو الگوی موندگار ساخت: وشتی نمادِ «مقاومت در برابر تحقیر شدن بدنش» و استر نماد «هوشمندی و دیپلماسی سیاسی برای نجات قومش». - منابع این بخش برای مطالعه‌ی بیشتر
سفر استر - عهد عتیق

sticker.webp0.32 KB

به گفته یک منبع مطلع، خانواده #سپهر_امیرزاده پس از ملاقات با او در زندان متوجه وضعیت جسمی وخیمش شده‌اند؛ بدن سپهر پر از آثار کبودی و سیاهی بوده، وزن زیادی کم کرده و با ریزش شدید مو مواجه شده است. این منبع همچنین گفته پدر سپهر که راننده است، برای پیگیری پرونده و تلاش برای آزادی پسرش چند میلیارد تومان هزینه کرده و حتی دار و ندارش را فروخته است. سپهر فرزند بزرگ خانواده است، نی‌انبان می‌نوازد و به‌عنوان مدرس موسیقی فعالیت می‌کند.

اونور درباره‌ی کاری که بعد کشتن بابک خرمدین با دختراش کردن یکم حرف زدم، ولی واقعا غرغرام تموم نشد. شاید سر فرصت درمورد بابک خرمدین پستای خوب اماده کنم تا حق مطلب رو ادا کنه

بزارید اینو تو پست فردا کاملتر بازش کنیم🤍

اون داستانی که میگی احتمالا براساس عهد عتیقه تو منابع معتبر نیومده. تو عهد عتیق هم به پادشاه و ملکه ای هستن به نام اخاشویروش و وشتی. که بعضی مورخ‌ها گفتن اخاشویروش همون خشایارشاهه. خلاصه خیلی داستان معتبری نیست چون میبینیم امستریس تا ۹۰ سالگی تو دربار مونده؛ اما اگه طبق اون داستان عهد عتیق هم نگاه کنیم، دلیل اصلی این نبوده.

واسه همین کاراش خشیارشا طلاقش میده؟

بچه‌ها، زن ماسیتیس خشایارشا رو رد میکنه، اگه بخوایم واسه خیانت یقه‌ی کسی رو بگیریمم این زن بیچاره نیست:)

بنظرم واقعا کار بدی نکرده بهش خیانت کردن خانومی هم گذاشتع کف دستشون

دیگه قدرت درباری و زن ایرانی😭😂

حتی اگه امستریس اینکارارو کرده باشم بازم خیلی diva هست 🛐

زن در آیینه‌ی ایـــران باستـان | فصل هخامنشیان
بخش هجده: بانو آمسـتریس، همسر خشایارشاه
آمستریس رو باید تاریک‌ترین و در عین حال پرحاشیه‌ترین چهره‌ی زنانه در نوشته‌های یونانی بخونیم. اما همین‌جا باید خیلی محتاط باشیم؛ چون تقریباً هرچیزی که از زندگی این زن می‌دونیم، از قلم دو تا نویسنده‌ی یونانی به ما رسیده: هرودوت و کتزیاس. دو تا مورخ که با فاصله‌ی فرهنگی، نگاه زن‌ستیزانه و گاها خصومت آشکار به دربار هخامنشی نگاه می‌کردن. پیوند دو خاندان مقتدر: آمستریس و خشایارشا
آمستریس دختر «اوتانه» بود؛ همون اشراف‌زاده‌ی بزرگی که توی سرنگونی گئوماتا نقش کلیدی داشت و داریوش بزرگ رو به تخت نشوند. وقتی آمستریس با خشایارشا، زمانی که هنوز ولیعهد بود، ازدواج کرد. این سیاسی‌ترین پیوند ممکن برای محکم کردن پایه‌های قدرت بین دو تا از مقتدرترین خاندان‌های پارسی بود. با رسیدن خشایارشا به سلطنت، آمستریس شد بانوی اول دربار. اون هم املاک، ثروت مستقل و کارگاه‌های خودش رو داشت، و هم مادر ولیعهد، اردشیر یکم بود. نفوذش حتی بعد از مرگ خشایارشا کم نشد و آمستریس تا سال‌ها به‌عنوان «ملکه‌ی مادر» یکی از اصلی‌ترین آدمای تصمیم‌گیرنده در کاخ‌های شوش و تخت‌جمشید باقی موند.
روایت هرودوت: انتقام‌جویی در ماجرای ماسیستس
مشهورترین و البته خشن‌ترین داستانی که درباره‌ی آمستریس ساختن، توی کتاب نهم تاریخ هرودوت آمده. طبق این روایت، وقتی خشایارشا از جنگ یونان برگشت، عاشق همسرِ برادرش ماسیستس شد، اما اون زن دست رد به سینه‌ی شاه زد. خشایارشا برای اینکه به این خانواده نزدیک‌تر بشه، دخترِ ماسیستس یعنی «آرتاینته» رو به همسری پسر خودش درآورد. اما طولی نکشید که خودش شیفته‌ی همین دختر جوان شد. هرودوت ادعا می‌کنه وقتی آمستریس از این خیانت باخبر شد، به‌جای دختره، مادرش، همسر ماسیستس رو مقصر اصلی دونست. توی جریان یه جشن شاهانه، آمستریس از شاه خواست که زن ماسیستس رو به اون واگذار کنه. بعد هم دستور داد گوش، بینی، لب و زبان و پستان‌های اون زن رو ببُرن! هرودوت حتی یه جای دیگه مدعی میشه که آمستریس توی سنین پیری، برای تشکر از خدایان زیرزمین، ۱۴ کودک از فرزندانِ بزرگان پارس رو زنده‌به‌گور کرده.
روایت کتزیاس: شکنجه‌ی پزشک یونانی
کتزیاس، پزشک یونانی هم داستان دیگه‌ای نقل می‌کنه. اون میگه «آپولونیدس» پزشک یونانی دربار با آمیتیس، دخترِ آمستریس، مخفیانه رابطه داشت. وقتی آمیتیس مریض شد و در حال مرگ بود، از مادرش خواست تقاص این خیانت رو از پزشک بگیره. آمستریس هم بعد از مرگ دخترش، با اجازه از شاه، اردشیر یکم، اون پزشک رو دو ماه شکنجه کرد و در نهایت زنده زنده چالش کرد.
چرا باید به این داستان‌ها شک کرد؟ ۱. الگوی ثابتِ یونانی‌ها:
یونانی‌ها عادت داشتن شکست‌ها یا افول امپراتوری‌های رقیب رو بندازن گردن «فساد حرم‌سرا» و «زنان خشن و دسیسه‌گر». این یه تصویرسازی دست‌ساز بود تا شرق رو ضعیف و منحط نشون بدن.
۲. شایعه‌پردازی‌های کتزیاس:
کتزیاس کلا به داستان‌پردازی و بزرگ‌نمایی شایعات کاخ معروفه و متونش دست‌چندم به ما رسیده.
۳. تضاد با باورهای ایرانی:
ادعای زنده‌به‌گور کردن آدما برای «ایزد زیرزمین» کاملاً با باورهای مذهبی ایرانیان و زرتشتی‌ها که آلوده کردن خاک رو گناه بزرگ می‌دونستن در تناقضه.
واقعیت چه بود؟ اگر غبار افسانه‌ها و دشمنی‌های یونانیان رو کنار بزنیم، به سیمای واقعی‌تری از آمستریس می‌رسیم. آمستریس نه اون هیولای خون‌خوارِ بی‌منطق بود و نه یه فرشته‌ی بی‌گناه. اون زنی سیاست‌مدار، سرسخت و کاملاً آگاه به ساختار قدرت بود. آمستریس نزدیک به نود سال زندگی کرد و تا آخرین روزهای عمرش در دوران سلطنت پسرش، کانون اصلی اقتدار توی دربار باقی موند. چیزی که یونانی‌ها «قساوت زنانه» می‌نامیدن، در واقع رفتارهای قاطعانه‌ی یه «ملکه مادر» برای سرکوب توطئه‌های داخلی، حفظ ثبات امپراتوری و تضمین تاج‌وتخت پسرش بود. به هرحال قضاوت با شماست... ـ منابع این بخش برای مطالعه‌ی بیشتر
هرودوت - کتاب ۷ و ۹ کتزیاس - پرشیا دانشنامه ایرانیکا - امستریس

ای وای دیدین چیشد😭 پست امروزو نوشته بودم یادم رفته بود قبل سرکار تنظیم کنم ارسال شه

روز نبرد سرنوشت‌سازِ «تیمبرا» با سپاهِ لیدیه فرا رسید. پانته‌آ از روزهای قبل، تمام زیورآلات و طلاهای شخصی‌اش رو ذوب کرده بود و مخفیانه برای شوهرش یه کلاه‌خود، زره و بازوبند تمام‌طلا ساخته بود. وقتی آبراداتاس آماده‌ی رفتن به میدان شد، دید که پانته‌آ زره درخشان طلایی رو براش آورده. آبراداتاس با تعجب گفت: «پانته‌آ! آیا تمام جواهرات خودت را برای زره من ذوب کردی؟» پانته‌آ در حالی که اشک می‌ریخت و با دست‌های لرزانش بندهای زره شوهرش رو می‌بست، نگاهش کرد و گفت: «تو برای من بالاترین و قشنگ‌ترین زیورآلاتی! اما ای آبراداتاس... یادت باشد که ما چقدر به کوروش مدیونیم. اگرچه جانم به جان تو بسته است، اما ترجیح می‌دهم پیکر غرق به خون تو با افتخار از میدان بیاید، تا اینکه زنده بمانی و در راهِ مردی به بزرگی کوروش کم‌فروشی کنی! برو و مثل یک پادشاه بجنگ...» آبراداتاس سرِ پانته‌آ رو بوسید، او رو سوار گردونه کرد، پرده‌ی خیمه رو کشید و به طرف صف‌های مقدم نبرد رفت. در نبرد تیمبرا، آبراداتاس فرماندهی گردونه‌های سنگین داس‌دار سپاه ایران رو بر عهده داشت. وقتی شیپور جنگ نواخته شد، آبراداتاس گردونه‌اش رو مستقیما به قلب لشکر  عظیم و متراکمِ مصری‌ها، که متحدان لیدیه بودند، زد. گردونه‌‌اش صفوف دشمن رو شکافت، شمشیرها و داس‌های گردونه گردوخاک و خون به پا کردند. اما لشکر مصری‌ها بسیار فشرده بود. گردونه‌ی آبراداتاس واژگون شد. آبراداتاس و یارانش از گردونه پیاده شدند و دست به شمشیر بردند. مثل یک شیر جنگید، اما تعداد دشمنان بی‌شمار بود. آبراداتاس زیر ضربات سنگین نیزه‌ها و شمشیرهای مصری‌ها، غرق در خون به زمین افتاد و جان از دست داد... جنگ با پیروزی قاطع کوروش به پایان رسید. اما وقتی کوروش سراغ آبراداتاس رو گرفت، بهش گفتند که  کشته شده و همسرش پانته‌آ، پیکر غرق به خونش رو به کنار رودخانه‌ی «ساریس» برده و سر شوهرش رو روی زانوهاش گذاشته. کوروش با شنیدن این خبر، به شدت متأثر شد. با اسب و همراه با جیره‌های غذایی، پزشکان و امکانات کامل تشییع، فوراً خودش رو به کنار رودخانه رسوند. وقتی کوروش رسید، صحنه‌ای رو دید که قلب هر انسانی رو به درد می‌آورد: پانته‌آ روی خاک نشسته بود، پیکر تکه‌تکه‌شده‌ی آبراداتاس رو در آغوش کشیده بود، تکه‌های دست بریده‌ی شوهرش رو به بدنش می‌چسبوند و گریه می‌کرد. کوروش زانو زد، دست آبراداتاس رو گرفت، که با نوازشش کنده شد، چون دستش قطع شده بود، و با اشک گفت: «آه ای دوستِ وفادار و شجاع من! تو ما را رها کردی و رفتی...» سپس رو به پانته‌آ کرد و گفت: «بانو! او با افتخار تمام کشته شد. من دستور می‌دهم بنای یادبود عظیمی برای او بسازند و تو را با تمام احترام و تشریفات به هر کجای دنیا که بخواهی می‌فرستم.» پانته‌آ در حالی که سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه، تعظیم کرد و گفت: «سپاسگزارم ای پادشاه بزرگ... نگران من نباش. خودم می‌دانم به کجا باید بروم!» کوروش با اطمینان از اینکه خادمان مواظب پانته‌آ هستند، برای رسیدگی به امور پس از جنگ چند گام دور شد. پانته‌آ رو به خادمانش کرد و گفت: «همه از خیمه بیرون بروید و مرا با همسرم تنها بگذارید. فقط خدمتکار دایه‌ام بماند.» او به دایه‌اش وصیت کرد: «وقتی من مردم، پیکر من و آبراداتاس را در یک پارچه بپیچ و با هم در یک خاک دفن کن...» قبل از اینکه کسی کاری بکنه، پانته‌آ خنجری رو که از قبل زیر لباسش پنهان کرده بود درآورد و با تمام توان، در سینه‌ی خودش فرو کرد! سرش رو روی سینه‌ی غرق به خون آبراداتاس گذاشت و در کنار عشقش آرام گرفت. وقتی خدمتکاران جیغ کشیدند، کوروش سراسیمه برگشت، اما کار از کار گذشته بود. سه خدمتکار وفادار پانته‌آ هم از شدت غم و صدمه‌ی این عشق، همون‌جا دست به خودکشی زدند. کوروش بر بالای پیکرشون اشک ریخت، دستور داد مقبره‌ای بسیار باشکوه و بلند بر فراز تپه‌ای در کنار رودخانه برای پانته‌آ و آبراداتاس بسازند؛ مقبره‌ای که تا قرن‌ها در باستان به عنوان «آرامگاه عشاق و ستون وفاداری» شناخته می‌شد.
داستانِ پانته‌آ شاید فقط یه قصه‌ی فانتزی عاشقانه باشه، چون سند معتبر دیگه ای به این روایت اشاره نکرده. اما نشون میده که از نگاه یه مورخ یونانی، جایگاه زن ایرانی چطور با شرف و وفاداری پیوند خورده. مثل همیشه یادآوری میکنم: این داستان رو بخونید، اما به عنوان واقعه‌ی تاریخی بهش تکیه نکنید. ‌ منبع کامل این روایت:
گزنفون - سیروپدیا (تربیت کوروش)، کتاب‌های ۴، ۵، ۶ و ۷.