ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

Открыть в Telegram

𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @‍g‍l‍ass.reflections ‍› 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @‍g‍l4‍ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
291
Подписчики
-124 часа
-127 дней
+7130 дней
Архив постов
𝖳𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗏𝗂𝖽𝖾𝗈.

Fourth of July Sufjan Stevens.m4a4.30 MB

مرگِ من، اگر قرار است معنا داشته باشد، در فروریختنِ دیوارِ چهارم جولاي خواهد بود.

The Other Woman Lana Del Rey.m4a2.81 MB

+ هنوزم مي‌خواي ازش دفاع کني؟ - دفاع؟ نه... ديگه دفاع معني نداره. + پس چي؟ چي باعث میشه هنوز وقتي اسمش میاد، چشمات یه جور دیگه نگاه کنن؟ - شاید چون دفاع کردن ازش، دیگه جزئي از من شده. یه عادتِ کهنه. مثل نفس کشیدن توي هواي سرد. + ولي اون رفت. و بارها رفت. هر بار یه تکه از وجودت رو با خودش برد. - میدونم. ولي اون تکه‌ها رو که پس نمیده. و من دیگه نمي‌خوام پس بگیرمشون. اون تکه‌ها مال اون باشن. من با همون تکه‌هاي باقي‌مونده، بازم زنده‌ام. + پس یعني هنوز دوستش داري؟ - نه، نه به اون شکل ساده‌ش. اون شعله خاموش شده، ولي خاکسترهاش هنوز گرمه. من عاشق خاطره‌اش نیستم. من عاشق اون کسي‌ام که در خاطراتم ساختمش. کسي که هیچ‌وقت واقعاً نبود، ولي همیشه برام معني داشت. + میدوني که داري با یه خیال زندگي میکني؟ - آره. ولي این خیال، تنها پناهگاه منه. واقعیت که رفت. خیال موند. و من ترجیح میدم توی پناهِ یه خیالِ کهنه زنده بمونم تا اینکه توي کوچه‌هاي بي‌رنگِ واقعیت گم بشم. + این یعني مي‌خواي همیشه تنها بموني؟ - نه، تنها نیستم. اون خیال، همراهمه. شاید دیوونه‌وار به نظر بیاد، ولی براي من، همون خیالِ بودنش، از بودنِ خیلي‌ها واقعي‌تره. + پس دیگه هیچ‌کس نمي‌تونه جاش رو پر کنه؟ - هیچ‌کس نمي‌تونه، چون جاش خالي نیست. جاي کسي که رفته، با خاطراتش پر شده. و خاطرات، جاشو خالي نمي‌ذارن. + ترسناکه. - آره، ترسناکه. ولی ترسناك‌تر از اون، اینه که یك روز، دیگه حتي خاطراتش هم رنگ ببازن. که اون موقع، من هیچي ندارم.

𝖳𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗏𝗂𝖽𝖾𝗈.

Born To Die Instrumental (Studio Quality).m4a4.42 MB

پس زندگي کن، اما نه از روي ترس، نه با چنگ‌زدن به روزهایي که مي‌گذرند، بلکه با آگاهيِ تلخِ این که هر نفس، یك قدم به سمتِ پایان است. ما زاده شدیم براي مرگ. این جمله، نه یك نفرین، که رهایي‌ست؛ یعني اگر مي‌داني که هیچ‌چیز نمي‌ماند، پس چرا این لحظه را با نگراني براي فردا، آلوده مي‌کني؟ زیستن در سایهٔ مرگ، خودش شکلي از شجاعت است، نه براي فرار از پایان، بلکه براي چشیدنِ هر ثانیه، انگار که آخرین جرعهٔ شرابِ پیش از اعدام باشد. تو فاني هستي، و این فنا، تو را از قفسِ "همیشگي" آزاد مي‌کند؛ حالا میتواني اشتباه کني، عشق بورزي، بشکني، بسازي، بدون آن که وابسته به نتیجه باشي. زیرا مرگ، بزرگ‌ترین بخشندهٔ معناست: به هر کاري که میکني، فوریتِ تراژیكِ "همین الان" را مي‌دهد. بگذار زندگي، درست در آغوشِ این آگاهي، شعله‌ور شود؛ براي زیبایيِ زودگذرِ بودن. همان گونه که به دنیا آمده‌اي تا بمیري، بمیر تا بداني چگونه زیسته‌اي. و این، تنها امیدِ ممکن است: زیستن، با شورِ کسي که چیزي براي از دست دادن ندارد، جز خودِ مرگ، که خودش هم، در نهایت، یك رهایيِ شیرین است. پس بلند شو، نفس بکش، و بگذار هر قدمت، آوازِ پایان باشد؛ چرا که تنها وقتي مرگ را در آغوش میکشي، زندگي را به تمامي، درك میکني. همین حالا، همین نفس، تمامِ معناست.

مرگ، این آشناي همیشهٔ بي‌آزار، در دل هر کسي که نفس مي‌کشد وحشتي بي‌نام مي‌کارَد، اما درست در همان زمان، براي بسیاري از همان مردم، آرزویي نهفته است که در خلوتِ شبانه، با خود زمزمه مي‌کنند؛ امیدي که هیچ‌کس به زبان نمي‌آورد، چرا که گفتنش هم عذابي‌ست هم ننگي. چه تناقضِ تلخي است این زیستن، که هم‌زمان از پایان مي‌هراسیم و به آن چشم مي‌دوزیم؛ وقتي که زندگي چنان به چنگالِ خستگي و زخم مي‌افتد که هر روزش، مترسکي‌ست داغ‌کرده بر شانه‌هاي خسته. اگر خودک‍‌.شيِ نهفته در دلِ بسیاري از ما، گواهي بر این میلِ خاموش نیست، پس چرا بعد از هر مصیبت، سایه‌اي از رهایي، آن سوي پرده، وسوسه‌مان مي‌کند؟ و از این مي‌گذریم، تا برسیم به درد بزرگ‌تر: این که مرگ، نه فقط پایانِ است، بلکه پیام‌آورِ این حقیقتِ سرد و بي‌رحم است که هیچ‌چیز، نه عشق و نه نفرت، نه خاطره و نه آرزو، نه آن که بودیم و نه آن که شدیم، براي همیشه نمي‌ماند. تو مي‌خواهي به چیزي تکیه کني؛ به دستي، به سرزمیني، به باوري که گمان کني تا ابد پابرجاست، اما مرگ، از درونِ خودِ زندگي، هر چه را که بنا کرده‌اي، یك‌یك از زیرِ پا مي‌کَنَد. این که بداني روزي، همهٔ آنچه را که دوست داشتي، از دست خواهي داد؛ و بدتر، روزي، خودت براي دیگران، تبدیل به یك "بود" خواهي شد — این زهرِ واقعي‌ست. و در این میان، کساني که با شوقِ بي‌صدا به استقبالِ نابودي مي‌روند، از شدتِ این آگاهيِ جان‌کاه است که دیگر طاقتِ "بودن" را ندارند. از فرطِ فرسودگي. و این‌جاست که گرهي گور مي‌شود: از مرگ مي‌ترسي، اما دیگر زندگي، برایت هیچ تضمیني براي "خوب بودن" نداده. پس منتظرش مي‌ماني، و همین انتظار، خود، مرگي تدریجي‌ست. هیچ‌چیز همیشگي نیست، مرگ هم نمي‌گذارد باشد؛ حتي اندوه، حتي خودِ مرگ، روزي، با فراموشي، به پایان مي‌رسد؛ و این، تراژديِ نهایيِ آدمي‌ست: که نه در زیستن و نه در مردن، هیچ‌گونه آرامشي نیست، جز آن لحظه‌اي که در آن، به تمامي، نابود مي‌شوي.

Born To Die Lana Del Rey.m4a4.41 MB

Que Sera Sera Pixies.mp32.78 MB

*𝖭𝗈𝗍 𝖺 𝖻𝗈𝗒𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, 𝖻𝗎𝗍 𝖺 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽 𝗈𝖿 𝗆𝗂𝗇𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝖺𝗇𝗒 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌... 𝖱𝖾𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝗉𝖾𝖺𝖼𝖾, 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 𝖼𝖺𝗉𝗉𝗎𝖼𝖼𝗂𝗇𝗈.