ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝖧𝖺𝖽𝖾𝗌'𝗌 𝖳𝖺𝗋𝗈𝗍

𝖧𝖺𝖽𝖾𝗌'𝗌 𝖳𝖺𝗋𝗈𝗍

Открыть в Telegram

( The cards never lie. ) @HADXESl ݂ 𖤐 𝐓𝐚𝐫𝐨𝐭 𝐨𝐟 𝐇𝐚𝐝𝐞𝐬 𝘛𝘳𝘶𝘴𝘵 𝘵𝘩𝘦 𝘤𝘢𝘳𝘥𝘴, 𝘯𝘰𝘵 𝘵𝘩𝘦 𝘧𝘦𝘢𝘳. @Hadessllbot ✦ چنل رضایت : @tarotrezayat

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
2 873
Подписчики
-624 часа
+6857 дней
+67530 дней
Архив постов
جمنای انقدر سناریوهای مختلف توی ذهنت میسازی که آخرش خودت هم نمیدونی واقعاً چی شده و چی فقط توی ذهنت بوده.

لئو بعضی وقت‌ها از چیزی میری، نه چون دیگه دوستش نداری؛ چون می‌فهمی موندن بیشتر از رفتن بهت آسیب میزنه.

ویرگو احتمالاً یه بار هم شده به یکی فرصت اضافه دادی، ولی وقتی فهمیدی قرار نیست تغییر کنه، خیلی تمیز از زندگیت حذفش کردی.

لیبرا یه نفر یا یه رابطه هست که حتی بعد از فاصله گرفتن هم گاهی با خودت مقایسه‌ش می‌کنی با آدم‌های جدید.

سجتریس گاهی از یه چیزی میترسی ولی به هیچ‌کس نمیگی و با اعتمادبه‌نفس کامل طوری رفتار میکنی که انگار اصلاً برات مهم نیست.

کپریکورن یک چیزی رو خیلی وقته داری صبر میکنی ببینی بالاخره نتیجه میده یا نه، ولی شب‌ها وقتی تنها میشی هزار بار به خودت میگی «نکنه اصلاً ارزش این همه صبر رو نداشت؟»

اکواریس وقتی بفهمی حق با تو نبوده، ممکنه اولش سکوت کنی، ولی تهش بلدی مسئولیتش رو بپذیری؛ چون دوست نداری یه اشتباه رو دوباره تکرار کنی.

اسکورپیو یک سری آدم‌ها یا اتفاق‌ها هرچقدر هم ازشون فاصله بگیری، انگار یه جوری دوباره سر راهت قرار می‌گیرن.

کنسر یه بخشی ازت شدیداً دوست داره همه‌چیز رو خودش مدیریت کنه و محتاج هیچ‌کس نباشه، حتی وقتی ته دلت دلت میخواد یکی مراقبتت باشه.

پایسیز معمولاً جذب آدم‌های بااعتمادبه‌نفس و پرانرژی میشی؛ حتی اگه خودت اولش قبول نکنی که تحت‌تأثیرشون قرار گرفتی.

ری‌اکت یادتون نره ها با وجود خستگی شدید گذاشتم 😭

⭑آخرین نامه‌ای که هرگز به دستت نرسید. تورس • ویرگو • کپریکورن 🍀 راستش نمی‌دونم از کجا شروع کنم، چون هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که بینمون کلی حرف موند که هیچ‌وقت درست گفته نشد. شاید از بیرون فکر کردی من بی‌تفاوت بودم. شاید فکر کردی وقتی فاصله گرفتم، دیگه برام مهم نبودی. ولی واقعیت اینه که یه مدت خودم هم نمی‌دونستم با این همه احساسی که توی خودم جمع شده باید چی کار کنم. خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست بیام و همه‌چیز رو یک‌دفعه بهت بگم. بدون فکر کردن، بدون اینکه حواسم به نتیجه‌ش باشه. حتی بعضی وقت‌ها توی ذهنم باهات بحث کردم؛ حرف‌هایی که دلم می‌خواست همون موقع بهت بزنم، چیزهایی که ازت ناراحتم کرده بود و هیچ‌وقت درست توضیحشون ندادم. ولی می‌دونی دردناک‌ترین قسمت ماجرا چی بود؟ اینکه من واقعاً از چیزی که بینمون اتفاق افتاد ضربه خوردم. شاید هیچ‌وقت نفهمیدی چقدر بعضی حرف‌ها یا رفتارها برام سنگین بود. من خیلی چیزها رو قورت دادم و وانمود کردم اوکی‌ام، ولی نبودم. یه جایی رسیدم که حتی وقتی دلم می‌خواست دوباره نزدیک بشم، یه چیزی درونم می‌گفت: «نه، دوباره خودتو توی همون موقعیت ننداز.» با این حال، نمی‌تونم انکار کنم که تو برای من یه آدم معمولی نبودی. یه چیزی بینمون بود که ارزش داشت. خاطراتی بود که هنوز وقتی بهشون فکر می‌کنم، نمی‌تونم بگم کاش هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود. حتی شاید یه بخشی از من زمانی آینده‌ای رو تصور کرده بود که تو هنوز توش حضور داری. ولی من همون‌جا گیر کردم. نه تونستم برگردم، نه تونستم کاملاً رها کنم. شاید برای همین این‌همه سکوت کردم. شاید منتظر بودم زمان یه کاری بکنه که خودم جرئت انجام دادنش رو نداشتم. منتظر بودم یا دلم بالاخره بی‌خیال بشه، یا یه چیزی پیش بیاد که تکلیفمون رو روشن کنه. اما هنوز... یه جایی بین رفتن و برگشتن معلقم. اگه بخوام فقط یه حرف از ته دلم بهت بزنم، اینه که من ازت ناراحت شدم، شکستم و خیلی چیزها رو با خودم حمل کردم؛ ولی هیچ‌وقت نتونستم ارزش چیزی که بینمون بود رو کاملاً انکار کنم. شاید قرار نبود دوباره برگردیم. شاید هم هنوز زمانش نرسیده. فقط می‌دونم که اگر یه روز دوباره درباره‌ی ما حرف زدیم، دلم می‌خواد این بار بدون غرور و بدون عصبانیت حرف بزنیم. چون من هنوز جواب خیلی از سؤال‌هام رو ندارم. و شاید تو هم ندونی که این داستان برای من، هیچ‌وقت به اون سادگی که فکر کردی تمام نشد.

⭑آخرین نامه‌ای که هرگز به دستت نرسید. جمنای • اکواریس • لیبرا 🌪 نمی‌دونم اگه الان این نامه رو بخونی، اصلاً برات مهمه که بدونی من اون موقع واقعاً چه حسی داشتم یا نه... ولی یه سری چیزا هست که هیچ‌وقت نتونستم درست بهت بگم. من بیشتر از چیزی که نشون می‌دادم بهت احساس داشتم. شاید چون همیشه سعی می‌کردم خودمو کنترل کنم، تو فکر کردی برام اون‌قدرها مهم نیستی. شاید حتی فکر کردی خیلی راحت از کنارت گذشتم و تموم شد. ولی واقعیت این نبود. من فقط بلد بودم احساساتم رو قایم کنم، نه اینکه نداشته باشمشون. یه زمانی واقعاً فکر کردم می‌تونیم یه شروع تازه داشته باشیم. یه چیزی بینمون بود که حس می‌کردم ارزش امتحان کردن داره. یه کشش، یه هیجان، یه حسِ «شاید این دفعه درست بشه». ولی هر بار که می‌خواستم قدمی بردارم، یه چیزی توی ذهنم متوقفم می‌کرد. هزار تا فکر میومد سراغم؛ «اگه پیام بدم چی؟» «اگه جوابش سرد باشه چی؟» «اگه هنوز ازم ناراحت باشه چی؟» «اگه دوباره همون اتفاق‌ها تکرار بشه چی؟» و آخرش هیچ کاری نکردم. شاید فکر کردی سکوت من یعنی بی‌تفاوتی، در حالی که خیلی وقت‌ها سکوت من فقط نتیجه‌ی ترس و دودلی بود. من بارها توی ذهنم برگشتم به گذشته و مکالمه‌هامون رو مرور کردم. به جاهایی که می‌تونستم جور دیگه‌ای رفتار کنم، حرف‌هایی که می‌تونستم بزنم و نزدم، و تصمیم‌هایی که شاید اگر دوباره فرصت داشتم، متفاوت می‌گرفتم. یه بخشی از من هنوز هم فکر می‌کنه این داستان می‌تونست جور دیگه‌ای تموم بشه. ولی این بار نمی‌خوام فقط منتظر بمونم که اتفاقی بیفته. اگه یه روز دوباره سر راه هم قرار گرفتیم، می‌خوام این بار خودِ واقعی‌م باشم؛ نه اون آدمی که احساساتش رو پنهان می‌کرد و بعد وانمود می‌کرد هیچ اتفاقی نیفتاده. می‌خوام بدونی که رفتنم به معنی بی‌احساسی نبود. من دوستت داشتم، اما بین چیزی که احساس می‌کردم و چیزی که جرئت می‌کردم انجام بدم، یه فاصله‌ی خیلی بزرگ بود. و شاید بزرگ‌ترین حرف نگفته‌م همین باشه: اگر اون موقع کمتر می‌ترسیدم و بیشتر حرف می‌زدم، شاید داستان ما امروز این‌قدر ناتمام به نظر نمیرسید.

⭑آخرین نامه‌ای که هرگز به دستت نرسید. اسکورپیو • کنسر • پایسیز 🌊 اگه بخوام بعد از این همه مدت صادقانه باهات حرف بزنم، باید بگم خیلی وقت‌ها بیشتر از چیزی که نشون دادم بهت فکر کردم. فقط بلد نبودم احساساتم رو درست بیان کنم. همیشه سعی کردم منطقی رفتار کنم، خودمو کنترل کنم و نذارم چیزی که بینمون بود منو از تصمیمی که گرفته بودم برگردونه. ولی واقعیت اینه که من از تو خاطره‌های بدِ خالی ندارم. اتفاقاً خیلی از لحظه‌هایی که با هم داشتیم هنوز برام روشن و زنده‌ان. یه وقت‌هایی یاد خنده‌هامون، حرف‌هامون و اون حس خوبی که کنار هم داشتیم می‌افتم و با خودم می‌گم کاش همه‌چیز همون‌قدر ساده و قشنگ می‌موند. تو یه بخشی از زندگی من بودی که نمی‌تونم وانمود کنم اصلاً اتفاق نیفتاده. حتی یه جایی از ذهنم هنوز با خودش می‌گه شاید می‌شد دوباره از اول شروع کرد؛ بدون گذشته، بدون دلخوری، بدون اینکه هر دومون مدام منتظر باشیم یکی دیگه اول قدم برداره. ولی همزمان یه چیز دیگه هم هست که هیچ‌وقت بهت نگفتم... من خسته شده بودم. خسته از چیزهایی که بینمون گفته نشد، از حرف‌هایی که روی هم جمع شد، از اینکه باید مدام یه چیزی رو تحمل می‌کردم و وانمود می‌کردم مشکلی نیست. شاید تو اصلاً نفهمیدی چقدر از درون تحت فشار بودم، چون من خیلی چیزها رو به زبون نیاوردم. برای همین رفتم. نه لزوماً چون دیگه هیچ حسی نداشتم؛ شاید دقیقاً برعکس. چون اگر هیچ حسی نبود، این‌همه سنگینی هم وجود نداشت. اگه امروز می‌تونستم فقط یه چیز بهت بگم، می‌گفتم: من هیچ‌وقت همه‌ی خوبی‌هایی که بینمون بود رو فراموش نکردم. فقط دیگه نمی‌خواستم برای نگه داشتن چیزی که داشت منو خسته می‌کرد، خودمو بیشتر از این فرسوده کنم. شاید یه روزی دوباره همدیگه رو ببینیم و حتی بتونیم بدون ناراحتی به گذشته نگاه کنیم. ولی فعلاً... بذار این نامه آخرین چیزی باشه که از من می‌شنوی. من هنوز خاطرات خوبمون رو دوست دارم؛ فقط دیگه نمی‌خوام بارِ تمام چیزهایی که خراب شد رو با خودم حمل کنم.

⭑آخرین نامه‌‌ای که هرگز به دستت نرسید. آریس • لئو • سجتریس 🔥 راستش هنوزم بعضی وقتا کنجکاوم بدونم چی تو سرت می‌گذره و الان درباره‌ی من چی فکر می‌کنی. شاید از دور بیشتر از چیزی که فکر کنی حواسم بهت بوده، حتی وقتی وانمود می‌کردم نیست. خیلی چیزا رو نگفتم؛ خیلی سؤال‌ها رو توی ذهنم نگه داشتم و به‌جای اینکه از خودت بپرسم، خودم براشون جواب ساختم. یه بخشی از من واقعاً می‌خواست بیاد سمتت و حرف بزنه. می‌خواستم یه بار بدون غرور و بدون اون همه فاصله، بهت بگم که برام بی‌اهمیت نبودی. شاید حتی هنوز یه گوشه‌ای از دلم دوست داشت یه حرف قشنگ ازت بشنوه، یه عذرخواهی، یه توضیح، یا حتی فقط اینکه بدونم تو هم یه زمانی مثل من درگیر این ماجرا بودی. ولی بعدش خودم عقب کشیدم. رفتم توی سکوت و خیلی چیزا رو تنهایی مرور کردم. شاید تو فکر کردی بی‌خیال شدم یا دیگه برام مهم نیست، ولی واقعیت اینه که مدت زیادی با خودم کلنجار رفتم که بفهمم اصلاً چی می‌خواستم و چرا این رابطه این‌طوری تموم شد. بعضی جواب‌ها رو پیدا کردم، بعضیاشون هنوزم ندارن. با این حال، یه جایی از این ماجرا هنوز ته دلم دوست داشتم همه‌چیز یه جور دیگه تموم بشه. دلم می‌خواست آخرش به جای این همه دلخوری و فاصله، یه حس خوب از تو برام باقی بمونه. ولی فکر کنم بعضی اتفاق‌ها باید می‌شکست تا من بفهمم دیگه نمی‌تونم مثل قبل ادامه بدم. اگه یه روز دوباره باهات حرف می‌زدم، احتمالاً خیلی چیزا رو نمیگفتم؛ فقط می‌گفتم که رفتنم به این معنی نبود که هیچ حسی نداشتم. اتفاقاً شاید چون زیادی حس داشتم، مجبور شدم برم. و شاید عجیب باشه، ولی با همه‌ی چیزایی که بینمون خراب شد، یه بخشی از من هنوز بابت اینکه تو رو شناختم خوشحاله. فقط کاش بعضی چیزا هیچ‌وقت این‌قدر دیر فهمیده نمیشدن.

پولاریسا هم میتونید سان و رایزینگ خودتون و هم سان و مون طرف مقابلی که باهاش قطع ارتباط کردین رو چک کنین! ببینیم آخرین نامه‌‌ی اون فرد به شما چیه؟

sticker.webp0.00 KB