لحظه هایِ آبی
Открыть в Telegram
408
Подписчики
+124 часа
+57 дней
+2430 дней
Архив постов
باور نمیکنم واقعا حس میکنم تهرانی دانشگاهی و مثل قبل فقط باهم چت میکنیم و وقتی دوباره پیاماتو میخونم و وویساتو گوش میدم انگار همچنان داریم باهم حرف میزنیم.
اما پارسال تابستون اومدی! برای اخرین بار دیدمت بغلت کردم از اون بغل محکمااا
که نمیدونستم اخرین باره:)
رها جونم نمیتونم عمیقا راجب نبودنت فکر کنم
چطور میشه اخه؟چطور الان دارم راجبش مینویسم؟ قلبم درد میگیره بدنم شروع به لرزیدن میکنه نفس کشیدن سخت میشه انگار دارم میمیرم.
خدای من یعنی چی ؟؟؟
یعنی چی که رها دیگه نیست؟
وای نمیتونم نمیتونم نمیتونم.
نه نمیشه نمیشه بهش فکر کرد.
چطور من زندهام و تونیستی؟
باور نمیکنم.
Repost from le vent nous portera
اکثر اوقات تنها چیزی که نیاز دارم یک انسانه! یک انسان که دیگه وجود نداره. که روزی بوده، زندگی کرده و حالا دیگه نیست. که یادم بندازه هستم و زندگی میکنم و خواهم رفت. که همینقدر راحته. که همینه.
Repost from le vent nous portera
توی خاورمیانه بودن یعنی اینکه از پرداختن به زندگی عادی و روزمرهت احساس شرم و خجالت داشته باشی.
