ru
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
328
Подписчики
+124 часа
+127 дней
+7030 дней
Архив постов
البته همه سریالا نه راستش

اگه رو یه ایکس ببینم یا فکر می‌کنم اونا چیزی کشیدن یا خودم باید چیز بکشم تا بتونم تحمل کنم

بانوی زیبا 600تایی شدنت مبارک با استعدادترین💙 امیدوارم خیلی زود این عدد برات چند برابر بشه.
بانوی زیبا 600تایی شدنت مبارک با استعدادترین💙 امیدوارم خیلی زود این عدد برات چند برابر بشه.

Repost from N/a
یه هل بدید ۱۴۰ بشیم دیگه

میسه ری اکتای این سه تا رو ده تا کنین بریم ادامه؟🤨

واکنش صادقانه خانوم آرکان

منظور خاصی که نداری؟؟؟؟

اولاششششششششش میخوامت

آلپرن سرش رو بلند کرد. اولاش: اخبار رسمی سکته رو اعلام کرده. ـ اما چیزایی درباره مسمومیت شنیدم. اولاش اخم کرد. دنیز: میشه‌ ادامه بدی؟ اولاش نگاهش کرد. ـ ظاهرا وقتی داشتن آقای دمیر رو سوار آمبولانس می‌کردن یه مرد کارتن‌خواب بطری آبی داخل سطل زباله نزدیک بازداشتگاه پیدا می‌‌کنه تا خالیش کنه و بطری رو بفروشه اما آب رو که روی آسفالت می‌ریزه.. آسفالت می‌سوزه. آلپرن و اولاش همزمان به هم نگاه کردن. ـ بطری رو برای بررسی بردن. اولاش: از کجا شنیدین؟ ـ یکی از نیروهای اونجا.. اولاش: بدون اطلاع من رفتین اطلاعات یه پرونده قضایی در حال بررسی رو پیگیری کردین؟ ـ من.. اولاش: قانون اول اینجا چیه؟ هیچ‌کس حرف نزد. اولاش: قانون اول. ـ بدون اجازه‌ شما.. وارد هیچ پرونده‌ قضایی نمی‌شیم. اولاش دستش رو روی میز کوبید. اولاش: و شما.. دنیز نوک انگشتش رو به دست اولاش زد. نگاه اولاش سمتش چرخید. دنیز نگاهش کرد. «آروم باش». اولاش دستی به صورتش کشید. اولاش: لطفا.. دفعه بعد اول به من اطلاع میدین. لیوان آب رو برداشت. آلپرن‌ صداش رو صاف کرد. آلپرن: خیلی خب. امروز کافیه. خسته نباشین. صندلی‌ها عقب کشیده شدن. آلپرن از جاش بلند شد. آلپرن: کاری نداری؟ اولاش: سرور بخش آرشیو دوباره مشکل پیدا کرده. فایل‌های بکاپ گزارش‌ها هم دوباره چک کن. آلپرن دستش رو بالا برد و از اتاق بیرون رفت. دنیز دفترش رو بست. انگشت‌های اولاش دور مچش حلقه شد. اولاش: می‌ری؟ دنیز: بعد چند روز اومدم سرکار.. اولاش: پنج دقیقه. دنیز نگاهش کرد. اولاش: سهم من تا نهار فقط همین پنج دقیقه‌ باشه. از جاش بلند شد. دسته‌ای از موهای دنیز رو پشت گوشش برد. دو طرف صورتش رو بین دست‌هاش گرفت. بوسه کوتاهی روی پیشونیش گذاشت. اولاش: مرسی خوشگلم. دنیز: برای.. اولاش: برای اینکه حواست بهم هست. دنیز نفس عمیقی کشید. دنیز: معلومه که هست. اولاش خندید‌. دنیز: دوستت دارم دیگه. اولاش نفس عمیقی کشید. پیشونیش رو به پیشونی دنیز تکیه داد. اولاش: من هم.. دوستت.. دارم. لبخند دنیز عمیق‌تر شد. دنیز: حالا می‌ذاری برم سر کار؟ اولاش آه نمایشی کشید. اولاش: هنوز سه دقیقه از پنج دقیقه‌ مونده. دنیز خندید اما این بار لبخندش خیلی زود کمرنگ شد. اولاش: چی‌شد؟ دنیز: هیچی. اولاش نگاهش کرد. اولاش: دنیز. دنیز: فقط یکم استرس دارم. اولاش: برای فردا؟ دنیز: نمی‌دونم باید بهش چی بگم.. می‌خواست بهت حمله.. اولاش آه کوتاهی کشید. اولاش: طبیعیه جون‌دلم. دنیز نگاهش کرد. اولاش: بعد از همه اتفاق‌هایی که افتاده اگه استرس نداشته باشی تعجب می‌کنم اما.. دنیز: چی؟ اولاش: روی میزت چند تا سورپرایز گذاشتم. دنیز ابرو بالا انداخت. دنیز: سوپرایز؟ اولاش: برو به کارت برس و به هیچی فکر نکن. فردا با هم می‌ریم. من کنارتم. درباره همه چی حرف می‌زنیم. نفس عمیقی کشید. اولاش: مامانت هم.. کمکم می‌کنه خیلی چیزها رو بهت توضیح بدم. دست دنیز رو بالا آورد و بوسه کوتاهی روش گذاشت. اولاش: فقط قول بده فردا هر لحظه حس کردی قلبت زیادی سنگین شده.. به من بگی. دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. دستش رو روی گونه اولاش گذاشت. دنیز: باشه. بوسه کوتاهی روی گونه‌اش گذاشت. اولاش همون‌جا ثابت موند. دنیز چند قدم عقب رفت. دستش روی دستگیره نشست. برگشت. اولاش هنوز همون‌جا ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. اولاش: جونم؟ دنیز: منم کنارتم. از اتاق بیرون رفت. اولاش چند ثانیه به در خیره موند. خندید. گوشی رو از جیبش بیرون آورد. صفحه کان رو باز کرد. Ulaş اون بطری کوفتی رو ازم گرفتی کجا انداختی؟ — بوراک در رو باز کرد. زنگ کوچیکی بالای در به صدا دراومد. آوا چند قدم داخل رفت. نور زرد و گرم روی گردنبندها، دستبندها و انگشترها که روی پایه‌های مخملی چیده شده بودن پخش می‌شد. آوا آروم دور خودش چرخید. آوا: تو اینجا بزرگ شدی؟ بوراک: تقریبا. صدایی از انتهای سالن بلند شد. اردم: دروغ میگه. آوا برگشت. آوا: سلام. اردم سر تکون داد و سمت بوراک رفت. محکم هم رو بغل کردن. چند ضربه به پشت بوراک زد. اردم: هر چی خواست ببر. بوراک عقب رفت. چشمکی زد و یقه کتش رو مرتب کرد. بوراک: ایول. آوا چند متر اون‌طرف‌تر خم شده بود و با دقت به گردنبندی نگاه می‌کرد. بوراک نگاهش کرد. لبخند روی لبش نشست. بوراک: حداقل یکی از ما شیفته اینجاست. اردم: مهم اینه که اون یکی شیفته کیه. بوراک اخم نمایشی کرد. اردم لبخند زد و دست‌هاش رو بالا برد. بوراک آهی کشید و سمت آوا رفت. اردم دنبالش رفت. اردم: طراحی دستی و کار یه هنرمند محلیه. جالبیش اینه که سنگ وسطش.. آوا دستش رو بالا آورد. به بوراک اشاره کرد. آوا: تو هم بلدی؟ بوراک چند ثانیه به گردنبند نگاه کرد. بوراک: خب.. اگه اینجا به جای گردنبند یه اسلحه گلاک نوزده گذاشته بودن می‌تونستم دو ساعت برات دربارش حرف بزنم. آوا به گردنبند اشاره کرد. بوراک: فقط می‌دونم از اول صحبتمون سه بار بهش نگاه کردی. آوا مکث کرد. بوراک: پس احتمالا خوشت اومده.

آلپرن: نمی‌دونم. اولاش: یه نفر دیگه قراره آسیب ببینه و ما فقط منتظر.. آلپرن روی صندلی ولو شد. آلپرن: اونور رو قانع کنیم سمتشیم. دنبال مدارک بگردیم. حواسمون به دخترا باشه. دعا کنیم قبل از اونور ما چیزی پیدا کنیم. وقتی این همه چیز رو همزمان جلو می‌بری یه چیزهایی از دستت در می‌ره. اولاش نگاهش کرد. آلپرن: ما همه جا رو گشتیم. هر جایی که فکر می‌کردیم آرکان ممکنه چیزی قایم کرده باشه به جز خونه.. اولاش روی میز کوبید. اولاش: من خونه دنیز رو نمی‌گردم! آلپرن از جا بلند شد. آلپرن: به زودی نصف اموال اونور منتقل میشه و اسم دنیز وسط همه چیز میاد! اولاش چشم‌هاش رو بست. با حرص خودکار روی میز رو برداشت. کنار جعبه گردنبند یه یادداشت نوشت. آلپرن جلوتر رفت. آلپرن: مگه قرار نیست بهشون بگیم؟ کمکمون می‌کنن. اولاش‌ برگشت. اولاش: گفتی باید وانمود کنه نفهمیده الان قرار شد کمکمون کنن؟ آلپرن آهی کشید. اولاش: ما سال‌هاست وسط این لجن دست و پا می‌زنیم. اگه یه قدم اضافه برداریم اونور تعجب نمی‌کنه و فکر می‌کنه کارهای خودشه اما می‌فهمه اون‌ها دنبال چیزی می‌گردن.. با شماره هفت یه نفر ممکنه ناپدید بشه و.. آلپرن: منظورت رو فهمیدم. شاید این بار یکی از خودمون باشه.. سکوت. تصویر دنیز از ذهن اولاش گذشت. دنیز که داخل بیمارستان منتظرش نشسته بود. دنیز که دوباره تنها می‌شد. فکش منقبض شد. آلپرن: اگه قرار باشه بین من و تو یکی بره ترجیح می‌دم من.. اولاش: خفه شو! خودکار رو روی میز انداخت. اولاش: هیچ‌کدومتون نمی‌رین. تو. بوراک. کان. تا اینجا کنار هم زنده موندیم و کنار هم زنده بیرون میایم. — آوا برگه بعدی رو امضا کرد. بوراک روی صندلی روبه‌روش جابه‌جا شد. آوا زیرچشمی نگاهش کرد. آوا: خسته شدی؟ بوراک: من؟ آوا: از صبح اینجایی. بوراک شونه بالا انداخت. بوراک: بهت قول دادم. آوا: شاید اشتباه کرده باشم. بوراک ابرو بالا انداخت. آوا: بوراک جون برو چند نفر رو بازداشت کن. یه مجرم بگیر. یه کاری بکن حقوقت حلال شه. بوراک خندید. بوراک: نگران حقوق منی؟ دست‌هاش رو روی سینه گره زد. بوراک: دیر شده. آوا: برای چی؟ بوراک: برای اینکه از صبح سرکار جدیدمم. آوا: نشستن و نگاه کردن به پرونده‌های من؟ بوراک: نگاه کردن به تو و اطمینان از سلامتت. آوا خودکار رو روی میز گذاشت و بلند شد. آوا: طوری رفتار می‌کنی انگار یه قاتل زنجیره‌ای افتاده دنبالم. بوراک چند ثانیه نگاهش کرد. لبخندش کم‌رنگ شد. آوا: چیه؟ بوراک صداش رو صاف کرد. بلند شد. بوراک: تموم شد؟ آوا سمت میز برگشت. آخرین پرونده رو بست. بوراک دستش رو به سمت در گرفت. بوراک: پس بریم خانوم وکیل. — اولاش روی صندلی انتهای میز نشست. اولاش: شروع کنیم. ـ گزارش شهرداری آماده‌ست. اولاش چند صفحه رو ورق زد. اولاش: منبع دوم رو هم اضافه کن بعد نهاییش کن. + گزارش مربوط به قراردادهای عمرانی.. دنیز مشغول یادداشت برداشتن بود که انگشت‌های اولاش آروم به انگشت‌هاش برخورد کرد. دنیز لحظه‌ای مکث کرد. گوشه لبش تکون خورد. اولاش صفحه بعدی رو ورق زد. + بودجه بخش دوم هنوز تایید نشده.. انگشت شست اولاش خیلی کوتاه روی بند انگشت دنیز کشیده شد. دنیز نفس آرومی بیرون داد. اولاش: عدد دقیق رو برام بفرستین. دنیز آروم دستش رو چرخوند. انگشت‌هاش بین انگشت‌های اولاش قرار گرفت. × آقای کوروغلو درباره پرونده بیمارستان هم یه ابهام هست. اولاش: که؟ × خانواده بیمار حاضر به مصاحبه نیستن. اولاش چند لحظه فکر کرد. انگشت‌هاش آروم از بین انگشت‌های دنیز عقب رفت. اولاش: خانوم آرکان؟ همه سمت دنیز برگشتن. دنیز خودکارش رو روی دفتر گذاشت. دنیز: اگه حاضر به مصاحبه نیستن فشار آوردن بدترش می‌کنه. اولاش سر تکون داد. دنیز: می‌تونیم از وکیل خانواده یا پرونده پزشکی استفاده کنیم. لازم نیست مستقیم سراغ خودشون بریم. اولاش: منم همین فکر رو می‌کنم. پوشه رو بست. اولاش: فعلا روی همین مسیر برین. باقی خوبه. همه سر تکون دادن. آلپرن: گزارش‌های جدید. چند نفر صاف‌تر نشستن. یکی از خبرنگارها پوشه‌ای جلو کشید. ـ آقای کوروغلو. اولاش نگاهش کرد. ـ روی خبر ساواش دمیر کار نمی‌کنین؟ اتاق ساکت شد.