ru
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
324
Подписчики
+924 часа
+667 дней
+7130 дней
Архив постов
میسـوزد آواز غـم دارد این ساز ای الههٔ نـاز ؛
@SagharEdiit

به اسدیل متاهل سلام کنید😭✨!
به اسدیل متاهل سلام کنید😭✨!

𝓚𝗈𝖼𝖺𝗋𝗂 𝖠𝗂𝗅𝖾𝗌𝗂🌸✨️
𝓚𝗈𝖼𝖺𝗋𝗂 𝖠𝗂𝗅𝖾𝗌𝗂🌸✨️

اه بمیرم براتون

៸៸ 𝖴𝗅𝖺𝗌̧ 𝗏𝖾 𝖠𝗏𝖺 🍓 ៸៸
៸៸ 𝖴𝗅𝖺𝗌̧ 𝗏𝖾 𝖠𝗏𝖺 🍓 ៸៸

بوراک چشم‌هاش رو بست. سنگینی‌ای روی پشتش افتاد. با تموم توان خودش رو چرخوند. مرد پای چپش رو گرفته بود. خون از زیر زانوش روی آسفالت خیس پخش می‌شد. بوراک داد زد. بوراک: مگه نگفتم آوا رو ببر! خودش رو روی زمین کشید و اسلحه مرد رو برداشت. به دیوار تکیه داد. نگاهش به انتهای کوچه افتاد. موهای به‌هم‌ریخته‌ای که بارون خیسشون کرده بود به صورتش چسبیده بودن. تیکه‌ای از پارچه‌ لباسش پاره شده بود. شلوارش از زانو تا ساق پا خراش خورده بود انگار روی زمین کشیده شده بود. چشم‌هاش به بوراک افتاد. اسلحه از بین انگشت‌های لرزونش سر خورد و روی آسفالت خیس افتاد. چند قدم جلو رفت. مرد خواست خودش رو بلند کنه که پای آوا رو روی زانوش نشست. - نکن! آوا فشار پاش بیشتر شد. نفسش شکست. آوا: همون پا رو زدم تا یادت بمونه رو کی پا‌ می‌ذاری. مرد دندون‌هاش رو روی هم فشار داد. بوراک آب دهنش رو قورت داد. زانوهای آوا خالی کردن. روی آسفالت خیس کنار بوراک افتاد. نفسش بریده بود. دست‌هاش هنوز می‌لرزید. نگاهش از مرد به بوراک چرخید. لب‌هاش لرزید. آوا: چرا گفتی شلیک کنه؟ بوراک چند لحظه فقط نگاهش کرد. بوراک: فکر کردم گرفتنت.. آوا: خب اگه گرفته بود چی؟ صداش شکست. آوا: اگه منو گرفته بود اصلا ممکن بود با اون شلیک چی بشه؟ چه فکری با خودت کردی؟ بوراک: به تو فکر کردم. آوا: من ازت نخواستم به من فکر کنی! بوراک: وقتی صداتو شنیدم نتونستم به چیز دیگه‌ای فکر کنم! سکوت. آوا چشم‌هاش پرتر شد. سرش رو برگردوند. بوراک: نباید برمی‌گشتی اگه.. آوا سمتش برگشت. آوا: نمی‌تونستم ولت کنم. بوراک نگاهش کرد. دست سالمش رو بالا آورد و دور شونه‌های آوا انداخت و آوا رو به خودش نزدیک کرد. — خونه تونا دنیز روی مبل نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود. آلپرن: بگیر زن‌داداش. دنیز بهش نگاه کرد. آلپرن: سه ساعته به در زل زدی. دنیز: ساعت دو شبه ولی نیومده. آلپرن‌: میاد. جرعه‌ای از آب خورد. دنیز: تو از زن اونور چی می‌دونی؟ آب داخل گلوی آلپرن‌ پرید. — هشت سال قبل، مسکو — عمارت آیدین نزدیک یه هفته بود که یکی از اتاق‌های طبقه‌ سوم رو در اختیار آلپرن بود. گزارش فنی و اطلاعات مربوط به سیستم‌های یکی از شرکت‌های آیدین روی صفحه لپ‌تاپ دیده می‌شد. صدای باز شدن در دستش رو متوقف کرد. زن وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. جلو اومد و روی لبه‌ میز نشست. - بیا یه قهوه بخوریم. — آلپرن فنجونش رو بین دو دستش گرفته بود و نگاهش بین ایرم و حیاط خالی عمارت می‌چرخید. ایرم: پس تو آلپرنی. آلپرن نگاهش روی دست‌های زن نشست. حلقه‌ طلایی مشابه اونور. نام خانوادگی آیدین روش بود. ایرم: برای آرکان کار می‌کردی؟ لبخندی زد. ایرم: متاسفم. آلپرن: به شوهرتون هم تسلیت گفتین؟ ایرم چند لحظه نگاهش کرد. بحث رو عوض کرد. ایرم: دریا رو می‌شناسی؟ آلپرن: همون که من و رفیقامو تحویل شوهر شما داد؟ ایرم فنجونش رو روی میز گذاشت. ایرم: ما توی یه پرورشگاه بزرگ شدیم مثل خواهر بزرگترم بود. نگاهش به حیاط افتاد. ایرم: وقتی خواستم تو دبیرستان با اونور ازدواج کنم مخالف بود. آلپرن آروم فنجونش رو روی میز گذاشت. آلپرن: پس قید حرف تنها آدمی که تمام عمرتون کنارتون بود رو برای کسی که تازه وارد زندگیتون شده بود زدین؟ ایرم نگاهش کرد. ایرم: من هنوزم جفتشون رو دوست دارم. آلپرن از جا بلند شد. آلپرن: خانوم محترم! مردی که شما ازش حرف می‌زنین لای جواهراتش آدم قاچاق می‌کنه و آدم‌ها رو بازی.. ایرم که بلند شد باعث شد آلپرن‌ کمی عقب بره. ایرم: آخرین باره صداتو روی من بلند می‌کنی! سکوت. ایرم: می‌تونی از شوهرم متنفر باشی. یه قدم دیگه جلو رفت. ایرم: می‌تونی از من متنفر باشی. نگاهش مستقیم توی چشم‌های آلپرن قفل شد. ایرم: ولی مطمئن شو نصف چیزایی که من از سر گذروندم رو تحمل کردی. آلپرن: فکر می‌کنین فقط شما درد کشیدین؟ ایرم: نه! برای همینه که هنوز سالم اینجا وایسادی. — دنیز: آلپرن. با توام. آلپرن سرش رو بلند کرد. گوشی روی میز شروع به لرزیدن کرد. از روی مبل بلند شد. کان: پاشو بیا. آلپرن: داداش دنیز پیشمه. پینار خسته بوده خوابید. اولاش هنوز برنگشته.. کان: بوراک.. آلپرن ایستاد. — دنیز با صدای در سر بلند کرد. نگاهی به ساعت انداخت. 3:30. دنیز: اولاش؟ پتو رو کنار زد. اولاش: تو نخوابیدی؟ دنیز: تو خوب نیستی؟ اولاش نفی عمیقی کشید. اولاش: خوبم.. ناگهان کنار مبل نشست. دنیز پایین رفت. دستش رو پشت گردن اولاش برد و مقاومت اولاش رو شکوند. سرش روی شونه دنیز افتاد. دست‌هاش دور کمر دنیز حلقه شد. دنیز دستش رو بین موهای خیسش برد. اولاش چشم‌هاش رو بست. دنیز صورتش رو روی موهاش گذاشت. دستش رو محکم‌تر دور اولاش حلقه کرد. دنیز: چی‌شده.. اولاش صورتش رو بیشتر داخل شونه‌ دنیز پنهون کرد. دنیز آروم لبش رو روی موهای خیس اولاش گذاشت. اولاش دست‌هاش دور کمر دنیز محکم‌تر شد. دنیز چشم‌هاش رو بست. اولاش: خسته شدم.

خب دیگه ناشناس بسه بریم پارتا رو سر و سامون بدیم زنامونو ببریم❤️

حرمسرا باز میکنم از امشب

https://t.me/sirdasnovel/2931 پارت بذار زن همه مال تو

زیرلفظی می‌دین؟؟

نگار زیرلفظی چیزی میخوای برای پارت گذاشتن بزار دیگه زنیکههههه💋

https://t.me/sirdasnovel/2928 اکه ی تخفیف بدی من زن اولاشو برمیدارم

دوستان اگه زن دارین بندازین رو کولتون در برین اینجا همه زن بقیه رو میخوان

زن اونور و زن اولاش و زن کان مال منه کسی حق نداره دست بهشون بزنه🤍