ru
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
325
Подписчики
-624 часа
+27 дней
+7330 дней
Архив постов
خاله چرا همش وسط پارت های حساس غیب میشیییییییی

قلبم درد گرفت😭😭😭😭😭

میخوام دوباره رمان قبلیت بخونم😭😭😭😭😭😭😭😭

https://t.me/sirdasnovel/2178 خیر متاسفانه من هیچوقت نمیتونم به ارکان کوروغلو نه بگم 🎀

مطمئنم گند میزنه به زوج بامزه ام

- ارجان رشید دمیر به سریال « بالا و پایین استانبول » پیوست ؛ او نقش "دورسون -پدر سادو" ( کان آککایا ) را ایفا خواهد کرد. ( از
- ارجان رشید دمیر به سریال « بالا و پایین استانبول » پیوست ؛ او نقش "دورسون -پدر سادو" ( کان آککایا ) را ایفا خواهد کرد. ( از قسمت ۱۳ وارد سریال میشه )  ြ idⵓ @TurkishDiariess 𑱄

پارت داریم امشب عزیزم؟🥹

عشقممم

نمیتونم بگم چقدر عاشقشونممممم 😭😭😭😭 دنیزم انقدر عمیق عاشق شده که بدون شنیدن کامل حقیقت ( حواسم هست هنوزم مارو تو خماری نگه داشتی بعد از این همه پارت 🥹 ) هم به اولاش اعتماد میکنه هم با همه وجود عشقشو باور میکنه 🤌😍❤️ خیلی خیلی قشنگن 🤌🥹 و بی صبرانه منتظرم ببینم بعد از حرف دنیز که گفت «زندگی ای که تو توش نباشی اصلا زندگی من نیست » چه اتفاقایی افتاده ... و چی شد که تو خونه اولاش و تو تختش بیدار شد ... کاش اولاشم کنار باشه و شب تا صبح تو بغل هم گریه کرده باشن و ما همه ی حرفاشونو بخونیم ... 😭😭😭😭😭😭😭 ( کارای دیگه هم کرده باشن بازم خیلی خوبه 👀🔥)

هر چقدرم طول بکشه منتظر میمونیم چون میتونم حدس بزنم حرفاشون چقدر سنگین و حساسه 👌😭

وااااای نمیدونی چقدر هیجان دارم 😍😍😍😭😭😭😭😭😭😭😭

اینبار اینجا جواب بدیم همه رو

سلام من تازه بات ناشناسو باز کردم وای-

نگار جوابمو نمیده💔💔

دریا بدبخت شد

پارت بعد!!!!

فک اولاش منقبض شد. خواست به سمتش بره که دنیز انگشت‌هاش رو دور انگشت اولاش جمع کرد. اولاش برگشت. پارچه قرمز شده بود. اولاش دست‌هاش لرزید. فشار بیشتری روی زخم آورد. اولاش: چرا گرفتی دنیز؟ نگاهش رو بالا آورد. اولاش: چرا گرفتی؟ نفسش شکست. اولاش: الان اون چاقو رو زدی تو قلب من. اولاش دستش رو روی گونه‌ دنیز گذاشت. اولاش: سرگیجه داری؟ دنیز خیلی آروم سر تکون داد. صدای گریه بلند شد. دریا. دستش روی دهنش بود. روی زمین نشست. دنیز به مادرش خیره شد. اولاش حتی سرش رو بلند نکرد. اولاش: باید بریم بیمارستان. دنیز چشم از مادرش گرفت. اولاش دستش رو روی موهای دنیز کشید. اولاش: من حلش می‌کنم باشه؟ دوباره پارچه رو روی زخم فشار داد. دنیز رو تا مبل برد. دنیز رو نشوند. دستش رو پشت کمرش گذاشت. مقابلش زانو زد. اولاش: من برمی‌گردم. بلند شد و به سمت اتاق دوید. کیف پول. کلید ماشین. گوشی. کت خودش. کت دنیز. صدای در ورودی پیچید. یخ زد. سرش رو بالا آورد. دوید. مبل خالی بود. قلبش فرو ریخت. وسایل از دستش روی زمین افتاد. بیرون دوید. یه دست روی سرش گذاشت. برگشت. با عجله از روی میز یه دستمال دیگه برداشت. چاقو رو داخلش پیچید. گوشیش رو برداشت و بیرون دوید. — کان: پینار. گوش کن. داخل یه پاکت دو تا بلیطه. استانبول به مسکو، هشت سال قبل و مسکو به استانبول، سه روز قبل. پینار دست به سینه ایستاد. پینار: ببین جناب دادستان این بسته‌ها یه الگو دارن. دنیز. آوا. من.. چند قدم جلو رفت. پینار: اما بین محتوای بسته‌ها چه وجه اشتراکی هست؟ هیچی. پس فکر نمی‌کنم اصل ماجرا این باشه. کان ابرو بالا انداخت. پینار: محتوای اصلی عددهان. کان: اما برای آوا عددی نبود. پینار: معلومه که بوده. روی پلاک نظامی عدد هست. کان توی فکر فرو رفت. پینار آهی کشید. پینار: از آلپرن می‌پرسم. به هر حال ممنون که.. کان: یه چیز دیگه هم.. پینار: چی؟ کان: داخل کشوی میز اتاقت.. اتاق سابقت. قبل از اینکه بیام.. پینار با حرص خندید. پینار: البته که رفتی داخل. کان: یه حلقه بود. پینار: حلقه؟ کان: یه یادداشت هم کنارش بود درباره برگشتن به.. نیمکت.. نیمکتمون. پینار لحظه‌ای چیزی در نگاهش شکست. پینار پلک نزد. پینار: این روانی کیه؟ جدی دیگه از حد گذشته. چند قدم جلو رفت. پینار: دوربین‌ها؟ کان: بوراک همون روز که بسته آوا رو دید چک‌ کرد. فیلم ها نبودن. چشم‌های پینار ریز شد. پینار: یعنی چی نبودن؟ کان: یعنی همون بازه زمانی پاک شده بود. پینار دست‌هاش رو به کمرش زد. گوشی کان زنگ خورد. آلپرن. پینار چشم‌هاش رو چرخوند. پینار: بهش بگو جلو چشمم نیاد. کان: بگو داداش. اخمش کم‌کم جمع شد. کان: چی؟ پینار سر بلند کرد. کان: نه. نه، صبر کن. الان میام. پینار: چی شده؟ کان دوید و در اتاق رو باز کرد. پینار: کان! عجب آدمیه. کیفش رو از روی میز برداشت. بارونی‌ رو چنگ زد و با عجله از اتاق بیرون زد. پینار: وایسا ببینم! — دریا چشم‌هاش از گریه قرمز بود. دست دنیز می‌سوخت. شال دریا دور دستش بود. نگاهش بی‌هدف داخل ماشین می‌چرخید. صندلی عقب. چند کیف. دو تا ساک. دریا متوجه شد‌. دریا: از استانبول می‌ریم. دنیز: کجا؟ صداش بالا رفت. دنیز: امروز دیوونه شدی مامان؟ بزن بغل. دریا نگاه کوتاهی از آینه به پشت سر انداخت. دریا: دنبالمونه. دنیز: اولاشه؟ عقب رو نگاه کرد‌. دریا روی فرمون کوبید. دریا: دخترم. دختر خوشگلم. اون مرد.. دنیز: اون مرد؟ اشک توی چشم‌هاش جمع شد. دنیز: ماشینو نگه دار. می‌خوام برم.. دریا: دهنتو ببند! خجالت نمی‌کشی؟ هنوز طرف اونو می‌گیری؟ دنیز: داشت ازم مراقبت می‌کرد! دریا بیشتر گاز داد. دنیز: من شوک بودم تو بهم گفتی بریم.. دریا: دارم نجاتمون می‌دم. دنیز: از اولاش یا اونور؟ دریا بازوی دنیز رو گرفت. دنیز: مامان! دردم میاد! دریا فورا عقب کشید. دریا: اولاش بهت چی گفته؟ دنیز: هیچی. دریا: هیچی نمی‌دونی و اسم اونور رو میاری؟ دنیز: پس می‌شناسیش؟ ماشینی جلوشون پیچید. دریا روی ترمز کوبید. آلپرن پیاده شد. چشمش به دریا افتاد و خندید. جلو اومد و دو دستش رو روی کاپوت ماشین کوبید. آلپرن: به به دریا آرکان! دریا خشکش زد. آلپرن: ترسیدی؟ بیا پایین. کوبید. آلپرن: یالا. سرش رو کج کرد. به دنیز نگاه کرد. لب زد. آلپرن: خوبی؟ ماشین پلیس توقف کرد. بوراک پیاده شد. با اشاره‌اش دو مامور دیگه پیاده شدن. آلپرن: دیر کردی. بوراک: ترافیک. آلپرن خندید و دوباره به دریا نگاه کرد. دریا دنده عقب گرفت. ماشین بعدی پشت سرش ایستاد. دنیز ماشین اولاش رو شناخت.