ru
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
330
Подписчики
+524 часа
+97 дней
+7830 дней
Архив постов
هول شدم🙏

دوباره بخونید:(

دنیز صداش رو صاف کرد. دنیز: باید حرف بزنیم. اولاش دستی لای موهاش کشید. اولاش: آره ببخشید من حواسم پرت.. نفس عمیقی کشید. چند لحظه بهم نگاه کردن. دنیز سر تکون داد. دست برد و گردنبندش رو درآورد. دست اولاش رو گرفت و گردنبند رو داخل دستش گذاشت. اولاش نگاهش کرد. «اگه یه روز من نبودم، مراقبش باش». دنیز: فردا.. آخر هفتست. اولاش سر بلند کرد. دنیز: می‌خوام باهام بیای.. پیش بابام. دست اولاش دور گردنبند محکم‌تر شد. اولاش: اونجا.. باهام حرف می‌زنی؟.. واقعا.. باهام حرف می‌زنی، دنیز؟ لب‌های دنیز لرزید. دنیز: می‌خوام با هردوتون حرف بزنم. اولاش: یعنی.. می‌خوای منم کنارت باشم؟ همین برای آروم شدن اولاش کافی بود. اولاش: میام دنبالت. دنیز: نه. فردا بعدازظهر خودم میام. اولاش: تنها؟ دنیز: آره. اولاش چند لحظه نگاهش کرد بعد آروم سر تکون داد. اولاش: باشه. هرجور که تو بخوای. دنیز ممنون آرومی گفت. اولاش برگشت و دستش روی دستگیره نشست. برگشت. اولاش: فردا بعدازظهر.. دنیز: می‌بینمت. اولاش: مواظب خودت باش. در آروم پشت سرش بسته شد. فقط صدای بارون باقی موند. چشمش به کت اولاش افتاد. آروم جلو رفت. هنوز کمی نم داشت. چراغ کنار تخت رو خاموش کرد. دراز کشید. کت رو بغل کرد. چشماش رو بست. «این صدا فقط برای تو این‌طوری می‌لرزه». به سقف خیره شد. قلبش دوباره تندتر زد. کت رو روی صورتش انداخت. — صبح روز بعد باشگاه تیراندازی صدای شلیک‌ها پراکنده می‌اومد. بوراک ساعتش رو نگاه کرد. بوراک: بیست دقیقه دیر کردیم. آوا: خیلی غر می‌زنی بوراک جون. بوراک: این جمله رو یه بار دیگه بگی برمی‌گردیم. آوا به نشونه تسلیم دستش رو بالا برد. بوراک عینک و محافظ گوش رو برداشت. بند عینک لای موهای بسته‌شده آوا گیر کرد. بوراک: وایسا. دستش رو داخل جیبش برد. آوا با دیدن گیره مو لبخند زد. بوراک گیره رو بین انگشت‌هاش چرخوند. آوا: عه این هنوز دست توئه؟ بوراک: یه بار جونت رو نجات داد. گفتم نگهش دارم. آوا: دستبندی رو باز کرد که به هر حال مجبوری بودی بازش کنی. بوراک لبخندی زد و جلو اومد. با دقت موهای رهاشده رو جمع کرد و گیره رو سر جاش گذاشت. بوراک: اینم از این. بند عینک رو از لای موهاش بیرون آورد. بوراک: سرت رو یه کم بالا بگیر. آوا سرش رو بالا آورد. نگاهش مستقیم به نگاه بوراک افتاد.‌ لازم نبود این‌قدر واضح نگاهش کنه اما نگاهش رو هم نمی‌تونست بدزده. نفسش رو حبس کرد. وقتی عقب رفت، آوا نفسش رو آروم بیرون داد. بوراک اسلحه رو برداشت. خشاب رو چک کرد. آوا: مرسی مربی. بوراک: بادیگارد، مربی. بعدی چیه؟ آوا: بعدا می‌فهمیم. بوراک سمت هدف برگشت. ماشه رو کشید. مرکز هدف. اسلحه رو به آوا داد. آوا اسلحه رو گرفت اما دستش می‌لرزید. ماشه رو کشید. به لبه‌ هدف خورد و دستش به عقب پرت شد. اسلحه رو پایین آورد. آوا: اینقدر محکم می‌زنه؟ بوراک پشت سرش ایستاد. دست چپش رو روی شونه‌ آوا گذاشت و آروم شونه‌اش رو صاف کرد. کمی به جلو خم شد. بوراک: اجازه هست؟ آوا نگاهش کرد. سر تکون داد. دست راستش دور کمر آوا حلقه شد. آوا نفسش رو حبس کرد. نگاهی به دست بوراک کرد. انگشترش تنها بخش سرد دستش بود. تقریبا داشت آوا رو می‌سوزوند. آوا گاهی صدای بوراک رو می‌شنید. بوراک: وزنت رو روی هر دو پا بنداز. دستش روی آرنج آوا رفت و جابه‌جاش کرد. بوراک: اینم زیادی قفل شده. آوا همچنان سرش پایین بود آب دهنش رو قورت داد. بوراک: شنیدی چی گفتم؟ آوا پلک زد. بوراک: چی گفتم؟ آوا دهنش رو باز کرد. بست. اخم کرد. آوا: از الان امتحان می‌گیری؟ بوراک: تمرکز کن، خانوم وکیل. آوا نگاهش رو به مرکز هدف دوخت. دو ثانیه. سه ثانیه اما نفس‌های آروم بوراک کنار صورتش رو حس می‌کرد. چشماش رو بست. آوا: چقدر دیگه باید.. همین‌طور بمونیم؟ بوراک: تا وقتی که مطمئن بشم دستت نمی‌لرزه. آوا: حالا حالا ها می‌لرزه. بوراک: می‌مونیم تا وقتی که نلرزه. آوا سرش رو کمی کج کرد. آوا: خیلی‌خب. بوراک لبخند زد. بوراک: نفس عمیق بکش. آوا سعی کرد فقط به صداش گوش کنه اما دست بوراک دوباره روی کمرش جابه‌جا شد. بوراک: آفرین. حالا شلیک کن. آوا نفسش رو نگه داشت. ماشه رو آروم فشار داد. هر دو به هدف نگاه کردن. نزدیک مرکز. آوا با ذوق برگشت و دست‌هاش رو دور بوراک انداخت و بغلش کرد. آوا: دیدی؟ بوراک لبخندی روی صورتش نشست. بوراک: دیدم. محکم بغلش کرد. آروم لب‌هاش رو روی سر آوا گذاشت. آوا چشماش رو بست. بوراک: یه کم بهت امیدوار شدم. آوا در حالی که هنوز توی بغلش سر بلند کرد و نگاهش کرد. آوا: یه کم؟ بوراک خندید. بوراک: خیلی کم. آوا: اذیتم نکن این بار می‌زنم تو سرت ها. بوراک: دلت نمیاد. آوا عقب رفت و به بازوی بوراک کوبید. آوا: ببین چه جور.. صدای شلیک پشت‌هم. هر دو برگشتن. گلوله‌ها درست وسط هدف می‌نشستن. پشت خط تیراندازی ایستاده بود. خشاب رو بیرون آورد و اسلحه رو بررسی کرد. زن سرش رو بالا آورد و متوجه نگاه آوا شد.

اولاش اینا رو فقط برای دنیز میگه فکر نکنم به کار تو بیاد عشقم

sticker.webp0.07 KB

اولاش: همین‌جوری عصبی بمون‌. نفس های دنیز به شماره افتاد. دنیز: ولی هنوزم می‌خواستم.. در باز بشه.. صداتو بشنوم.. اولاش بیشتر به سمت لبای دنیز خم شد‌. اولاش: الان صدامو می‌شنوی. خنده‌ای کرد. اولاش: این صدا فقط برای تو اینطوری می‌لرزه‌ها. دنیز نفسش رو حبس کرد. اولاش: فقط به خاطر تو آروم می‌شه. نفس عمیقی کشید اما فایده‌ نداشت. اولاش: فقط به خاطر تو می‌شکنه. لب های دنیز از هم فاصله گرفت. اولاش: نگاه کن به من.. بیچارم کردی تو.
خاله میشه با دنیز صحبت کنی اولاشو بهم قرض بده؟:( یعنی چی این کاراااااا؟ویویممثوصوصث سکتهههههه کردمممم

دیشبم‌قرار بود بیشتر باشه منتها schedule کردن بودم و نیومدن👌

چرا میزارم

امشب پارت نمیذارییی🥹🥹🥹🥹

میشه امشب پارت بدی دارم میمیزمممو

sticker.webp0.37 KB

الهی فداتشم چشم میزارم

خاله نمیخوای برای پروفایل ناشناس عکس بزاری👀؟(مدیونی فکر کنی حوصله ام سر رفته هیچکسی هم نبوداومدم به تو گیر دادم😔☹️)

https://t.me/sirdasnovel/2080 ی حسودیمون برای اولاش نشه یعنی؟😔

بچه ها به نظرتون وقتی یک زن عاشق میشه اولین حسی که تجربه میکنه چیه؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖ فکر میکنم بستگی به موقعیت هم داره ... در حالت کلی خوشحال و پر از شوق و ذوق میشه انگار پاهاش از زمین جدا شده ... ولی اگه مسیر رسیدنشون بهم سخت باشه و پر از غم و غصه احتمالا بصورت همزمان ترس خیلی زیاد ، خوشحالی ، غم و ناراحتی .رو تجربه میکنه ...

بنظرم اول بخاطر هررفتار کوچیک طرف مقابلش ذوق میکنه. عه خندید. عه تکون خورد. عه اخم کرد. عه خجالت کشید. جزئیات یکم براش مهم میشه توی طرف مقابلش.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 45 دنیز: بودم. هستم. خیلی عصبیم. اولاش سر تکون داد. اولاش‌: باشه. لباش خشک شده بود. اولاش: همین‌جوری عصبی بمون‌. نفس های دنیز به شماره افتاد. دنیز: ولی هنوزم می‌خواستم.. در باز بشه.. صداتو بشنوم.. اولاش بیشتر به سمت لبای دنیز خم شد‌. اولاش: الان صدامو می‌شنوی. خنده‌ای کرد. اولاش: این صدا فقط برای تو اینطوری می‌لرزه‌ها. دنیز نفسش رو حبس کرد. اولاش: فقط به خاطر تو آروم می‌شه. نفس عمیقی کشید اما فایده‌ نداشت. اولاش: فقط به خاطر تو می‌شکنه. لب های دنیز از هم فاصله گرفت. اولاش: نگاه کن به من.. بیچارم کردی تو. دنیز چشماش رو بست. اولاش این‌بار طوری دستاش رو روی کمر دنیز محکم کرد که دنیز احساس کرد از زمین فاصله گرفته. نگاهش از لب‌های اولاش بالا رفت. تازه فهمیده بود چقدر بهش نزدیک شده‌. — دادگستری کان حدود 9 شب از اتاقش بیرون اومد. جمعیت جلوی خروجی ساختمون بودن. پینار جعبه در دست وسط جمع ایستاده بود. ـ مراقب خودتون باشین خانوم تونا. «دیگه نمی‌خوام ببینمت». کان جلو رفت. چند نفر با دیدنش ساکت شدن. کان: خانوم تونا. پینار سرش رو بالا آورد اما در ثانیه نگاهش رو گرفت. پینار: ممنون بابت همه‌چی عزیزان. + هر جا رفتین موفق باشین. کان: چی شده؟ ×انتقالی خانوم تونا اومده، جناب سزگین. کان: کی تصمیم گرفته؟ پینار چشماش رو چرخوند. پینار: من برم. باز هم مرسی از همگی. کان: خانوم تونا. بدید من. پینار: خودم می‌برم. ممنون جناب دادست.. کان جعبه رو گرفت. وقتی به ماشین رسیدن پینار صندوق عقب رو باز کرد. کان جعبه رو داخل گذاشت. کان: واقعا داری می‌ی؟ پینار دستش رو روی لبه صندوق گذاشت. پینار: خودم بهت گفتم دیگه نمی‌خوام ببینمت پس چرا باید بمونم؟ کان: من اون حرف رو جدی نگرفتم. کان یه قدم نزدیک شد. کان: پینار من و تو.. پینار: خبرها رو دیدم. کان ساکت شد. پینار: بهتون تسلیت میگم. کان: دوباره شروع نکن. پینار با تلخی خندید. پینار: دوباره یه چیزی رو ازم مخفی کردی و دوباره خودم فهمیدم. در صندوق رو بست. اشک تو چشماش جمع شد. پینار: قبلا فکر می‌کردم توی رابطمون چی کم گذاشتم. کجا باید بیشتر می‌فهمیدمت، بیشتر کنارت می‌موندم، بیشتر دوستت می‌داشتم ولی الان.. صداش لرزید. پینار: ازت متنفر.. کان: منم از خودم متنفرم. فقط تو هر شب ننشستی و از خودت نپرسیدی کجای کار رو خراب کردی. تنها نیستی. اگه تو بعد از اینکه دو سال پیش اومدی این شعبه دوباره ذهنت درگیر گذشته شدع من از همون موقع دارم هر روز و هر شب همین سوال رو از خودم می‌پرسم. با خودم کلنجار می‌رم که شاید اگه یه تصمیم دیگه می‌گرفتم، اگه یه جمله دیگه می‌گفتم، اگه فقط یه لحظه دیرتر.. صداش شکست. کان: پینار خیلی چیزا هست که تو نمی‌دونی.. پینار جیغ زد. پینار: بگو تا بدونم!. کان: بهت گفتم نمی‌تونم! پینار: من می‌رم کان. کان: نه. دو ساله داری از من می‌پرسی چرا رفتم. هیچ‌وقت نپرسیدی چرا مجبور شدم برم. پینار: مجبور شدی؟ کان: برای یک بار هم که شده قبل از اینکه بری.. بدون دوستت دارم. پینار نفسش رو حبس کرد. چشماش رو بست و داخل ماشین رفت. نگاهش از آینه روی کان‌ موند. به تصویر خودش خیره شد. نفس عمیقی کشید. یکی. دو تا. سه تا. نشد. بغضی که تمام این مدت نگه داشته بود بالاخره شکست. مشتش محکم روی فرمان فرود آمد. پینار: لعنت بهت. سرش رو روی فرمون گذاشت. — دنیز می‌خواست ذهنش ساکت کنه اما نمی‌تونست. «می‌خوام اولاش رو بشناسی». سرش رو پایین انداخت. صورت اولاش جمع شد. نفسش رو حبس کرد. دستای دنیز از پشت گردن اولاش پایین اومد و باهاشون صورتش رو پوشوند. اولاش بعد چند لحظه آروم دست‌هاش رو از کمر دنیز شل کرد. کف پاهای دنیز روی زمین قرار گرفت. دنیز عقب رفت. به دیوار خورد. اولاش همون‌جا ایستاده بود. موهاش به هم ریخته بود. فکش منقبض شده بود. رها شده بود. نمی‌دونست باید چه کار کنه. دنیز صدای قدم‌های آروم اولاش به سمتش رو شنید. چشم‌هاش رو باز کرد. دوباره فاصلشون رو کم کرده بود. اون‌قدر که بتونه چشم‌هاش رو واضح ببینه. چشم‌های سبزی که داشتن التماسش می‌کردن. اولاش: ما..

ای قلبم:) میخام این ترکیبو👩‍🦯😭
ای قلبم:) میخام این ترکیبو👩‍🦯😭