3 298
Подписчики
+16024 часа
+4117 дней
+1 03330 дней
Архив постов
3 295
دلت برام تنگ شده؟ بهم پیام بده.
از دستم ناراحتی؟ بهم بگو.
فکر می کنی از دستت ناراحتم؟ ازم بپرس.
به نظرت عوض شدم؟ باهام در میون بذار.
چیزی از من اذیتت می کنه؟ مطرحش کن.
بگو تا حرف بزنیم و باهم حلش کنیم، بالغ باش، نگفتن و عوض شدن رفتارت باعث می شه من هزار برداشت اشتباه بکنم و ما یهو از هم دور بشیم.
A
3 295
سلام
نمی دونم اینو قراره بخونی یا نه ، حتی نمیدونم اگه بخونی چیزی حس میکنی یا نه .
ولی من هنوز نصف قلبمو پیشت جا گذاشتم
اون شبی که ولم کردی یه چیزی توی من مرد : ) من نصف قلبم اون شب کنده شد .
#نامه ای برای تو ..
3 295
مردم جوری وانمود می کنند و حرف می زنند که انگار همه چیز را می دانند، اگر جرأت کنى و سؤالی بپرسی متوجه مى شوى که آن ها هیــچ چیز نمی دانند!
– پائولو کوئیلو
3 295
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
#خیام
3 295
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
#خیام
3 295
من میتونم حامی ترین و مهربون ترین آدمی باشم که توی عمرت دیدی؛ اگه ازت بدی نبینم.
ولی میخوام اینو بدونی
اگه لجباز باشی، لجباز ترم.
اگه سرد بشی، من یخ میزنم.
اگه دور بشی، من کمرنگ نمیشم، محو میشم.
اگه سراغمو نگیری، خب منم فراموشت میکنم.
اگه ایگنور کنی، من اسمتم یادم میره.
اگه از قصد بدی ببینم، متقابلاً به خودت برمیگرده.
رفتار من؛ بازتاب رفتار خودته. من خیلی وقته عشق و انرژیمو سر کسی که لایقش نیست نمیذارم عزیزدلم.
-آوا
3 295
اگر مرا نابالغ یافتی؛
قطعا تو نزدیکترین فرد به من هستی.
غریبهها فقط از بلوغ من آگاهاند.
A
3 295
از عشق فرار کردم؛ چون میدانستم که مرا سرانجام نابود خواهد کرد. (فرانتس کافکا)
به سمت عشق دویدم زیرا نیاز داشتم که منی که قبلاً بودم را نابود کند. (فئودور داستایفسکی)
3 295
نیاد اون روزی که حس کنید یه نفر با کل دنیا فرق میکنه و بعدا بفهمید تنها تفاوتش با بقیه این بوده که قشنگتر نقش بازی میکرده..
3 295
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه چنین مجازات شدیم؟
کشتیم خرد،دار زدیم دانش را
دربند و اسیر صد خرافات شدیم
3 295
هیچوقت آدمایی رو که وقتی تو تاریکی بودم با یه چراغ اومدن سمتم فراموش نمیکنم؛ نه اینکه بخوان درستم کنن، بلکه فقط اومدن کنارم نشستن تا وقتی که دوباره خودم بتونم نور رو ببینم.
A
