ru
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

Открыть в Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
312
Подписчики
+224 часа
+137 дней
+5630 день
Архив постов
مورسو ❌ کندوی عسل ✅ بوجی برنج ✅

جالب است بدانید که اسم «سووشون» برگرفته از کلمه‌ی سیاوشان است. یعنی زاری کردن در سوگ سیاوش.

سوگ سیاوش یکی از تراژدیک‌ترین داستان‌های شاهنامه است. راستش را بخواهید موقع شنیدن این بخش از شاهنامه، مدام از خودم می‌پرسیدم که چرا من قبل از خواندن نمایشنامه‌های شکسپیر شاهنامه نخوانده بودم؟ چرا ماهایی که کتاب می‌خوانیم بسیار کم پیش می‌آید که شاهنامه بخوانیم؟ این بخش از شاهنامه به قول خود حکیم فردوسی: یکی داستان‌ست پر آب چشم. دوست داشتید حتماً شعر بالا را بخوانید، و اگر دوست داشتید با تحلیل بشنوید برایم پیام بفرستید فایل صوتی‌اش را برایتان به اشتراک بگذارم.

سوگ سیاوش مرا زندگانی سر آید همی غم روز تلخ اندر آید همی وز این پس به فرمان افراسیاب مرا نیز بخت اندر آید به خواب ببرند بر بی‌گنه بر سرم ز خون جگر برنهند افسرم نه تابوت یابم، نه گور و کفن نه بر من بگریند زار انجمن بمانم به سان غریبان به خاک سرم کرده از تن به شمشیر چاک *** فریگیس را کرد پدرود و گفت که من رفنتی گشتم ای نیک جفت خروش مغانی دل پر ز درد برون رفت از ایوان دو رخساره زرد جهانا، ندانم چرا پروری چو پرورده باشی، چرا بشکری؟ فریگیس رخ کنده و کنده موی پر آزار زو دل، پر از آب روی سیاوش چو با جفت غم‌ها بگفت خروشان بدو اندر آویخت جفت رخش پر ز خون دل و دیده گشت سوی آخر تازی اسبان گذشت *** سرآمد بریشان بر آن روزگار همه کشته گشتند و برگشته کار ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه همی گشت بر خاک و نیزه به دست گروی زره دست او را ببست نهادند بر گردنش پالهنگ دو دست از پس پشت بسته چو سنگ دوان خون بران چهرهٔ ارغوان چنان روز نادیده چشم جوان برفتند سوی سیاووش گرد پس پشت و پیش سپه بود گرد چنین گفت سالار توران سپاه که ایدر کشیدش به یکسو ز راه کنیدش به خنجر سر از تن جدا به شخی که هرگز نروید گیا بریزید خونش بران گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک *** فرنگیس بشنید رخ را بخست میان را به زنار خونین ببست پیاده بیامد به نزدیک شاه به خون رنگ داده دو رخساره ماه به پیش پدر شد پر از درد و باک خروشان به سر بر همی ریخت خاک بدو گفت کای پرهنر شهریار چرا کرد خواهی مرا خاکسار دلت را چرا بستی اندر فریب همی از بلندی نبینی نشیب سر تاجداران مبر بی‌گناه که نپسندد این داور هور و ماه مکن بی‌گنه بر تن من ستم که گیتی سپنج است با باد و دم یکی را به چاه افگند بی‌گناه یکی با کله برنشاند به گاه سرانجام هر دو به خاک اندرند ز اختر به چنگ مغاک اندرند درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کین به کین سیاوش سیه پوشد آب کند زار نفرین به افراسیاب ستمگاره‌ای بر تن خویشتن بسی یادت آید ز گفتار من بگفت این و روی سیاوش بدید دو رخ را بکند و فغان برکشید *** بفرمود پس تا سیاووش را مرآن شاه بی‌کین و خاموش را که این را بجایی بریدش که کس نباشد ورا یار و فریادرس سرش را ببرید یکسر ز تن تنش کرگسان را بپوشد کفن بباید که خون سیاوش زمین نبوید نروید گیا روز کین همی تاختندش پیاده کشان چنان روزبانان مردم کشان چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت کشانش ببردند بر سوی دشت ز گرسیوز آن خنجر آبگون گروی زره بستد از بهر خون بیفگند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک یکی تشت بنهاد زرین برش جدا کرد زان سرو سیمین سرش بجایی که فرموده بد تشت خون گروی زره برد و کردش نگون یکی باد با تیره گردی سیاه برآمد بپوشید خورشید و ماه همی یکدگر را ندیدند روی گرفتند نفرین همه بر گروی  

رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

امروز رفتم و بعد از چندسال، دوباره موهایم را پسرانه قیچی کردم. اگر بنویسم که موقع قیچی کردن موهایم بسیار غمگین شدم، دروغ گفته‌ام؛ راستش را بخواهید سراسر شادی بودم. و فکر می‌کنم این از جایی ناشی می‌شود که من زنانگی و زن بودن را در بلندی موها نمی‌بینم. من هیچ‌وقت زن بودن و زیبایی‌اش را در طرز پوشش، ظاهر و موها ندیده‌ام. در آرایشگاه تنها دختر جوان من بودم، بقیه همه زنان میانسال یا بالای سی‌سال بودند. یکی از زنان همین که وارد اتاق شد و موهای مرا دید، با صدای بلند گفت: اوه، این دختر چقدر موهایش را خوب جور کرده. من هم اصلاً موهای دراز دوست ندارم اما چیکار کنم که نمی‌شود، گناه دارد. زن دیگری گفت: در این گرما دل همه‌ی ما زنان موهای کوتاه و لباس‌های باز می‌خواهد اما شرم است. هرکاری دلت می‌خواهد انجام بده، چند سال بعد عروسی می‌کنی و بعد دیگر هرچی دوست داری را یا از دست می‌دهی، یا اجازه‌اش را نداری یا هم شرم است. من تمام مدت به آن‌ها می‌نگریستم و درون همه‌ی آن‌ها زنی را می‌دیدم همسن خودم، بسیار زیباتر و از پر از آرزوهای از دست رفته… ۲ جولای-۲۰۲۶ ۱۹:۲۳

🦒

جریانِ زندگی.
+8
جریانِ زندگی.

جریانِ زندگی.
+9
جریانِ زندگی.

به باور کانت هرچه که دستگاه جسمی ما نتواند دریافت‌اش کند، هیچ‌گاه نمی‌تواند به تجربه در آید. در تصویر جان اورت میلی، دختر ناب
به باور کانت هرچه که دستگاه جسمی ما نتواند دریافت‌اش کند، هیچ‌گاه نمی‌تواند به تجربه در آید. در تصویر جان اورت میلی، دختر نابینا، زن می‌تواند از صدای ساز و از لمس دخترش و از رایحه‌ای موی او لذت ببرد، ولی هرگز نمی‌تواند رنگین کمان را در آسمان پشت سرش «تجربه» کند.

photo content
+7

این بخشی از فیلم نامه‌ای است که پل سرخ در حال نوشتنش است. ظاهراً درورد آزادی و معنای آن است.

موسیقی‌های خوب بشنویید؛ داوود پژمان بشنویید.

بوی_جوی_مولیان_داوود_پژمان_Dawood_Pazhman_www_Tajikam_c_low.mp32.35 MB

آهنگ_جدید_سال_نوی،_داوود_پژمان"بخدا_عشق_به_رسوا_شدنش_می_ارزد"_2023.mp31.94 MB

من موسیقی‌های داوود پژمان را دو سال قبل می‌شنیدم. هر شب، هر روز… می‌شود گفت این مرد، صدا، موسیقی و شعرهای که انتخاب می‌کند به نحوی برای من پناه‌گاهی شده بود برای فرار از افسردگی. دو سال قبل به شدت افسرده بودم و تنها کاری که می‌کردم شنیدن به موسیقی‌های این مرد بود. زمان گذشت و آهنگ‌های داوود پژمان با افسردگی رفتند؛ من ماندم و شادی، من ماندم و احمد ظاهر. حالا بعد از دو سال، دوباره به موسیقی‌هایش می‌شنوم و می‌دانم که او در هر حالت زیبا می‌خواند.

«پرنده بودن» بغل بگیر مرا

نیم ساعت بعد با شاگردانی دیگرم که این چند ماه باهم بودیم خداحافظی می‌کنم. و راستش را بخواهید هیچ حس به خصوصی ندارم. مطلقاً هیچ حسی. فقط احساس می‌کنم یک باز بزرگ از روی شانه‌هایم کم می‌شوند. به این فکر می‌کنم که دو احساس مشابه، در عین شباهت، چقدر می‌توانند از هم متفاوت باشند.

نسلی که برایشان اجازه مکتب رفتن داده نشد، شاعر شدند. نویسنده شدند. کتاب خواندند، به موسیقی و هنر روی آوردند.

من از اینکه ویدیوهایی از نسل جدیدمان می‌بینم که موسیقی می‌خوانند، اوج لذت را می‌برم.