ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سرابْ

سرابْ

Открыть в Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
+124 часа
+27 дней
+1730 дней
Архив постов
Видеосообщение00:11

06 Shabgard.mp32.91 MB

تولدش مبارک!🦒

دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد مولانا
دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد مولانا

«چیکپایند»: نمی‌دانم اصلِ این اصطلاح چیست ولی من همیشه اینطور می‌گویم.

دنیا جای گندی‌ست.! مریض حالم، حس بویایی و چشایی ام را ازدست داده‌ام و به دلیل ناراحتی های دیگری که این مریضیَ لامصب برایم پیش میآورد چندین شب است که خواب راحت ندارم. امتحانات مدرسه شروع شده و درس خواندن در این حالت پدرم را درآورده است.! دلم می‌خواهد آب سرد بنوشم، دلم می‌خواهد شیرینی بخورم، دلم می‌خواهد ماکارونی بخورم، ولی داکتر می‌گوید نباید...نباید! از خانه بیرون می‌روم، به کوچه نرسیده پای‌ام می پیچد.! البته که نمی‌افتم ولی لعنتی، به این کوچه‌ی خاکی‌ که سالهاست آباد نمی‌شود می‌فرستم. تا برسم به کتابخانه جمعیت کم‌کم زیاد و زیادتر می‌شود، از نگاه های خیره و سنگین مردانی که هم‌سن پدرم هستند چندشم می‌شود. موتری به سرعت از کنارِ سرک می‌گذرد و خاک و کثافت را به هوا بلند می‌کند، ماکسم را بالا می‌برم. به تعقیبِ موتر، پسرِ جوانی که سوار موتور است از کنارم رد می‌شود و آن‌قدر صدای گاز دادنِ موتور بلند و دل‌خراش است که گوشم را می‌گیرم. از پشت به پسر نگاه می‌کنم، چقدر دلم می‌خواهد کسی برای این کارِ بیهوده‌ و احمقانه‌اش مجازاتش کند. پیاده رَو خلوت نیست، ترجیح می‌دهم از کناره های سرک بروم تا از جلو مردانی که درِ دکان ها و کنار درخت‌ها و پیاده رو ها چمباتمه زده، دختران و زنانِ به قول خودشان «برادرِ مسمانشان را» چیکپایند می‌کنند. به کج‌راهیَ کتابخانه که می‌رسم دو دخترِ جوان کنار دیوار ایستاده و باهم بگو بخند می‌کنند، یکی چیزی را از صفحه مبایلش به دیگری نشان می‌دهد و هردو از زیر ماکس می‌خندند. زنی که نقاب به صورت دارد از پیاده رو و از کنار دختران رد می‌شود، با زبان طعنه و خشونت آمیزی به آنها می‌گوید «خنده و مزاقتان را جای دیگری کنید، راه مردم را نبندید!» زنِ پشت نقاب مثل افسر های پلیس با عجله و جدی راه می‌رود، چپنِ گل و گشادش حین راه رفتن مثل یک بیرق تکان تکان می‌خورد و میان جمعت گُم می‌شود. تا من برسم به کنارِ دختران، چشم هایشان دیگر از پشتِ ماکس هایشان نمی‌خندند... به کتابخانه می‌روم، کتاب می‌دهم و کتاب دیگری می‌گیرم... به احتمال قطعی انترنت فکر میکنم و برای دوستِ هم‌نامم که تاحالا از نزدیک ندیدم‌اش، استیکر گُل می‌فرستم و از این کار حس خوبی می‌گیرم. در این لحظات دلم می‌خواهد به سمت دنیا و همه‌ی کثافتی‌اش «انگشت وسطی‌ام را نشان بدهم».!

نفس می‌کشم، از دماغ و گلو گرفته تا ریه هایم را می‌سوزد...!

آرامِ جـان خویش زِ جانانِ خویش جـوی... مولانا

اینجا از متنِ کتاب نحو را خیلی دوست داشتم.!

وَهَبَ اللّهُ الْاِنْسانَ الْحُریّة. «خداوند آزادی را به انسان بخشید...»
وَهَبَ اللّهُ الْاِنْسانَ الْحُریّة. «خداوند آزادی را به انسان بخشید...»

در موردِ من و نوشته هایم...! از زبانِ قلم جناب موسوی عزیز.❤️🌱

Repost from N/a
"سراب"
با دیدن اسمش مغزت خشک می‌شود«سراب»… فریبی که حتی زحمت پنهان‌کاری هم به خودش نمی‌دهد مدتی‌ست متن‌های سراب را می‌خوانم. نوشته‌هایی که بیشتر از آن‌که شبیه ادبیات باشند، شبیه کندن زخم‌ هستن انگار هر جمله نوشته شده که ثابت کند هنوز درد کشیدن به جای نفس کشیدن باقی مانده. کلماتش بوی امید نمی‌دهند بوی جهانی را می‌دهند که سال‌ها زیر آفتاب پوسیده و حالا فقط تعفنِ واقعیت از آن بلند می‌شود. در متن‌هایش هیچ نیست نه عشق، نه آرامش، نه حتی دروغِ زیبایی که آدم‌ها برای ادامه دادن به خودشان می‌گویند و پشت این نوشته‌ها، کسی ایستاده که بعید است دیگر تعلقی به دنیا داشته باشد. انگار نویسنده مدت‌ها پیش از انسان‌ها، از خیال‌ها، و حتی از خودش تبعید شده. کسی که فقط از روی اجبار نفس می‌کشد و از دل همین جهنمِ فرسوده، جمله‌هایی بیرون می‌کشد که بیشتر شبیه اعتراف‌اند تا متن. در نوشته‌های سراب فقط یک صداقت مانده: این‌که هیچ‌چیز قرار نیست بهتر شود و ما در دل همین پوچی، بیهوده دنبال معنایی برای ادامه دادن می‌گردیم. شاید برای همین هنوز سراب را می‌خوانم چون تظاهر نمی‌کند دنیا بوی گل می‌دهد وقتی بوی گندِ این زندگی هر روز در ریه‌های همه‌مان می‌پیچد. #موسوی

سرم درد می‌کند، در حالی که به سقف نگاه می‌کنم به خواهرم می‌گویم «امشب خیلی خوابیده باشم یک ساعت خوابیده‌ام» و در حالِ حرف زدن گلویم می‌سوزد. دستش را به‌ سمتم مثل سپر می‌گیرد و می‌گوید «دورشو، به من نگاه نکن که مرض‌ات سمتم نیاید!». می‌خواهم بی‌راهه بگویم‌اش، سرم را سمتش می‌چرخانم انگار آپارتمانی چیزی در سرم فرو می‌ریزد و در تمام سرم دردی شدید می‌پیچد. منصرف می‌شوم، می‌خواهم حتا شده با حرکت چشم فحش‌اش بدهم، چشمم را که سمتش می‌‌چرخانم اطراف چشمم تیر می‌کشد و درد می‌کند. باز منصرف می‌شوم. به استاد پیام می‌دهم که محدوده‌ی امتحان صرف را بپرسم. استاد می‌گوید «هرچی سیاهی در کتاب است را بخوانید...!!!»

بلخِ عزیز! پدرمان‌ ره درآوردی با این آب‌و هوایت..

Repost from ضمایم
تمام ترس من از آن است که لیاقت تحمل رنج هایم را نداشته باشم. "فیودور داستایوفسکی"

برایِ او...

4_5999253397574785314.mp34.04 MB

اما حقیقتاً هیچ کسی مادرش را از یاد نمی‌برد. این را دختری که مادرش سرِ زاء خودش رفته بود می‌گفت، کسی که حتا بوی مادرش را نمی‌دانست ولی می‌گفت که هیچ وقت نداشتن‌اش را نتوانسته ازیاد ببرد.

آهنگ فرشته از فرهاد دریا را گوش می‌کنم. هوس کردم اسمم فرشته می‌بود.!

سال‌ها پیش زمانی‌که پدرم، مادرش را از دست داده بود به من گفت که ازین پس تو مادرِ من هستی. پیش از آن هم همیشه از محبت، مادر صدایم می‌زد و گاهی می‌گفت که خیلی شبیه مادرش هستم. دیشب کنار مادرم دراز کشیده بودم، او در مورد مادر بزرگِ خدابیامرزم- مادرش صحبت می‌کرد و گلویش برای کسی که سال‌ها پیش ازدستش داده بغض گرفته بود. زمانی‌که به مادرم گفتم خودش را ازیت نکند و می‌خواستم دلداری‌اش بدهم، محکم بغلم کرد و او هم مثل پدر، گفت که حالا مادری مثل من دارد. نمی‌دانم مادر بودن چه حسی دارد اما، مادرِ پدر و مادر بودن خیلی زیباست...!