سرابْ
Открыть в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
-124 часа
-17 дней
+1530 дней
Архив постов
254
شاید دلتنگم،
شاید آشفتهام،
شاید حالِ دلم ناخوش است،
شاید نفسم کوتاهی میکند،
شاید بغضم میفشرد،
شاید هوا سنگین است،
ولی،..!
دلم نمیآید به کودکان لبخند نزنم،
دلم نمیآید به آسمان نگاه نکنم،
دلم نمیآید تماشای پرواز پرندگان را از دست بدهم،
دلم نمیآید باد را از لمس گیسوانم محروم کنم،
دلم نمیآید مهتاب را منتظر بگذارم...
دلم نمیآید خودم را آنهاو آنها را از خودم بگیرم...
🫀
254
🤍
عشق زنده میکند، نه این که بمیراند.
زمانی که از عشق چیز کشندهٔ میسازند اسمش جاهلیت است...
254
گاهی بخاطر گرفتن بعضی تصمیمات از خودتان تشکر کنید.
خیلی تشکر کنید حتا بروید به خودتان افتخار کنید.
زیرا که گرفتن بعضی تصمیمات،
و پذیرفتن شرایط مابعدش چندان کار آسانی هم نبوده است.
برای اینکه از پسش برامده اید به خودتان افتخار کنید...!
254
دیر زمانیست،
دیگر خاطره هارا نمزده است.
دیگر نصف شبها سراغمان نمیآیند.
نمیدانم چیست، ولی شاید دیگر عادت میکنیم...
254
زمـان. ــــــــ
ازکنارِ عقربههایِ لرزانِ ساعت میگذرم،
کهدِل میزنند برای ساعتیبعد...
تیک...!
تاک...!
دم و بازدم، نفسهای ثانیهگرد را میشنوم...
چه بیتاب،برایِ دقیقهای دیگر قدم میگذارند...
ثانیهگرد، چهتقلا که برایِ بهحرکت درآوردن دقیقهگرد میکند...
هدف چیست...؟!
254
ابر های آسمان من!!!!!
.
.
.
.
.
گسستگی را بنگرید ازان دور تر ها...
پراگندگی را،
بی حسی را،
دیوانگی را،
و مرا ، که میان این شکسته گی ها دست و بال میزنم...!
254
نفس هایش تند تر میشوند و عمیق،
چیقدر وجودش برای دریافت این هوا تقلا میکند.
بخارِ هر بازدمش نقشی نا پایدار در هوا می پیچاند.
چه قطره های لطیفی از باران که روی صورتش جا خوش کرده اند،
و چه زیباست که آنقدر به او نزدیکند...
با نگاهش آسمان به زیباییش می بالد، و لطیف تر میبارد.
وانگاه قدم هایی شدت میگیرد، و خیلی زود جایش را به دویدن میدهد...
نفس ها بریده تر، گاه آهسته و گاه تند،
می دَوَد، و فریاد میزند،
فریاد میزند،
دیوانگی را،
زندگی را،
عشق را...
میچرخد و دوباره میدود، و دوباره فریاد میزند،
فریاد میزند رهایی را،
نجات را...
.
.
.
254
خودم را مچاله کرده ام
سرما را با تمام سردی اش
در مغز مغزهای استخوان قفسه ام حس میکنم،
چیقدر سرد...
و بی حس،...!
از کنار افکارش ، و خاطراتش ... میگذرم،...!
باز از همان کوچه ها،
از همان ازدهام...
میگذرم و باز دنبال بهانه ی برای ماندن، و دنبال بهانه ی برای ایستادن،...
این مچاله شده را ، توان اینقدر گذشتن نیست...!
می بایسیت گذرکنم، بُگذرم از آن کوچه ها...
فقط همین...!
...
254
شاید روزی برسد ،
که من ،
با قفسه ی سنگین شده از درد...
با نفس تنگ شده از بغض...
با تن سنگ شده از سرما...
لرزان ...
در کوچه های این شهر ،
بدوَم،
بدوم، مگر آنکه لحظه دور شوم از آنچه مرا می آزارد...
بدوم، ...!
و بدوم...!
من میترسم...!
ازینکه ،
اگر آنروز ،
کسی مرا نبیند ،
و آغوشی مرا نفشرد...
من !، میمیرم...
از سرما میمیرم...
از بغض در گلویم،
میمیرم...
...🍂
254
۳۰ میزان ۱۴۰۲
دِلخُوشِیم،
به شادیِ چَند جُفت چَشمی که با دیدنمان برق میزنند.
شاید فقط چند جفت چشم، اما با دیدنمان برق بزنند.
به لبهایِی که از برای مان به لبخند گشاده میشوند.
به رِیه هایی که با بودنمان راحت تر هوا دریافت میکنند.
به گُلی که با آب پاشیده شده از دستمان ادامه میدهد و روزی شاید آن گل کسی را وادار به ماندن و ادامه دادن کند.
به نقشهای کشیده شده با دستانمان که روزی شاید حال یک نفر را خوب کند.
ما فقط به اینها دلخوشیم...
.
.
.
زندگی یعنی ماندی و یک جفت چشم برق زد از شادی،
یعنی کسی از ته دلش لبخند زد ،چون تو بودی.
یعنی تو بودی و کسی راحت تر نفس کشید،.
یعنی تو گلی را ادامه بخشیدی و روزی گلی بوییده شد وبه آدمی ادامه بخشید.
یعنی تو نقاشی کردی و روزی آدمی به آن خیره شد .
فقط خیره شد...
---
254
دل میبندم.
به رقص یک برگ در هوا
به پرواز یک پرنده
به صدای بی تابی باد
به راز انگاری ابرها
به مهربانی خورشید
به زیبایی ماه
ودر نهایت
به بزرگی خالق آنها...!
🍂...
254
۴ قوس ۱۴۰۲
حال خوبم را ...
این یک چند لحظه حال خوبم را،
مدیونم،!
به کسی که، روزی دستم را گرفت و بلندم کرد،
به کسی که روزی کمی جواری زرد شده در کیفم گزاشت...
به کسی که روزی دستم را گرفت و بامن نوشت.
به کسی که روزی به من گفت ، نامت هم مثل خودت زیباست...
به کسی که روزی از من حالم را پرسید .
به کسی که روزی با من نقاشی کرد...
به کسی که روزی با من برف بازی کرد .
به کسی که روزی با من زیر باران دوید .
به کسی که روزی برای عروسکم لباس درست کرد.
به کسی که روزی به من گفت ، تو قوی هستی...
من این حال خوبم را مدیون تمام آدم های زندگیم هستم...!
...❤🌱
---
254
یک وقتایِ که دلتان گرفت، که بغضتان حبستان کرد،
نشینید که بُغضتان فروکش کند،
نشینید که چیزی شود فراموشش کنید.
بروید گوشه ی از حویلی تان بنشینید،
بُگزارید سر ریز شود آن دَریا، بُگزارید فرود رود آن رُود،
بُگزارید خالی شود آن دِل...
برای اینکه شاید روزی فرا برسَد که
دِیگر آن بُغض هایِ کوچک دیگر بُغض نباشند،
که شاید تَه نشین شده باشن، تعامُل کرده باشن، تبدیل شده باشن بَ یک سنگِ دِل...
آنوقت دیگر قادر نیستیم آنرا فقط با چند دقیقه نشستنِ، در کُنجِ حویلی محار کُنیم...
وکَمی مُراقبِ آن بُغض ها و دِلتان باشید...
نگُزارید، دلتان بَ بُغض ها عادت کند...
... 🍂
254
پرواز میکنم وقتی به آسمان نگاه میکنم ،هنوز بال ندارم اما با خیالم پرواز میکنم...
شاید پرنده ها لحظه ی مرا با خود میبرند ...
ازمیان ابرها میگزرم ،رنگشان با نور غروب چیقدر زیبا شده ست.،ازکنار بادبادکها میگزرم، شاید بهشان دست زدم ...
تارهایشان بهم مالیده میشوند،ویکشان آزاد میشود... میگیرمش و باخود به پرواز در میاورم ... کمکش میکنم دقایق دیگرهم در آسمان بچرخد...
شاید این پروازش متفاوت باشد ،چون در هیچ قیدی نیست ،هیچ تاری هدایتش نمیکند...اوهنوز هم پرواز میکند اما این پروازش متفاوت است...
بعد اگر خواست رهایش میکنم ،که برود که فرود آید ...
اما این فرود آمدنش هم متفاوت خواهد بود...
میدانی چرا. !
چون او ،پرواز کرد...!
254
۱۴۰۲/۵/۱۲
مِیتوانی پنجرَه ات را باز کُنی.!
بَ باد کِه از پُشت پنجره اینقَدر بیتابی میکُند، خسته میشود، و پَس آرام میگیرد... جان بِسپاری....!
ببین ماه چیقَدر زیباست...
بَ ستاره ها نگاه کُن...
فکرمیکنی اینها برای چیست!
فقط، برای اینکه بَ تو بفهمانند،
اگر تو ناراحتی، اگر تو دلتنگی،...، واگر دلگیری...!
تمام کیهان ناراحت است...!
اِینها هستند، که وقتی بَ آسمان مِینگَری، وقتی از پَنجره ات بیرون را نگاه میکنی،...
بتو بِگویند که تو برای جهان، برای کیهان،8 وبرای انسانها مُهِمی...
و فَقط بَ مِلودیِ طبیعت گُوش بِسپار،...
...
254
۲۸/۴/۱۴۰۲
یک وقتایِ که دلتان گرفت، که بغضتان حبستان کرد،
نشینید که بُغضتان فروکش کند،
نشینید که چیزی شود فراموشش کنید.
بروید گوشه ی از حویلی تان بنشینید،
بُگزارید سر ریز شود آن دَریا، بُگزارید فرود رود آن رُود،
بُگزارید خالی شود آن دِل...
برای اینکه شاید روزی فرا برسَد که
دِیگر آن بُغض هایِ کوچک دیگر بُغض نباشند،
که شاید تَه نشین شده باشن، تعامُل کرده باشن، تبدیل شده باشن بَ یک سنگِ دِل...
آنوقت دیگر قادر نیستیم آنرا فقط با چند دقیقه نشستنِ، در کُنجِ حویلی محار کُنیم...
وکَمی مُراقبِ آن بُغض ها و دِلتان باشید...
نگُزارید، دلتان بَ بُغض ها عادت کند...
254
به کانال خوش آمدید.
من اینجا چندی از یادداشت های قدیمی ام را انتقال میدهم که مربوط به دو-سه سال قبل هستند. و گرچی در آن زمان ها نیز هنرِ خوبی در نوشتن نداشتم، نوشته های قدیمی ام را دوست دارم. و امیدوارم بعد ازین هم بتوانم بنویسم.
چیز های که در این کانال میخوانید اثرِ هنری نیستند ولی برداشت ها، تصورات و دیدگاه هایِست نسبت به جهان و آدمهایش یا دست کم نسبت به روز مرهگی ها از یک جوانِ انزوا نشین و بسیار خیال پرداز.
