ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سرابْ

سرابْ

Открыть в Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
+1630 дней
Архив постов
در آشپزخانه بودیم. چادرمان دور گردن‌مان بود، حوصله‌یمان را گرفت خواستیم وقتی به آن اتاق دیگر دنبال چیزی می‌رویم درش بیاوریم. به آن اتاقِ دیگر دنبال یک چیز بسیار مهم می‌رفتیم. از آشپزخانه که برامدیم چادرمان را انداختیم، خباثت به خرج دادیم و با پای‌مان هم آن‌طرف پرتش کردیم. رفتیم رسیدیم به آن اتاقِ دیگر. دنبال چه‌آمده بودیم که بسیار مهم هم بود؟ یادمان نبود. فکر کردیم، هرچه روی اعصابمان فشار آوردیم باز هم یادمان نیامد. رفتیم دوباره به آشپزخانه، بازهم یادمان نیامد. دوباره رفتیم از آشپزخانه بیرون شدیم، چادرمان را از روی زمین گرفتیم و به آشپزخانه برگشتیم از آنجایی که هنوز یادمان نیامده بود. برای بار سوم از آشپزخانه برامدیم. در آن موقعیت قبلی که رسیدیم چادرمان را باز انداختیم، با پایمان هم پرتش کردیم. حتا تا این‌جا هم یادمان نیامد. دوباره رفتیم به آن اتاق دیگر. این‌طرف و آن‌طرف نگاه کردیم و بلاخره مغزمان جیز جیز کرد، لَین‌هایش وصل شد و یادمان آمد که آن چیز مهم چه‌بود. گرفتیمش و تا رفتیم آشپرخانه، دیگمان سوخته بود.

یکی تازه از هرات آمده، می‌گه مزاری‌ها پُر حرف می‌زنند یک‌قسمی که آدم فکر می‌کنه در دهنشان غذاست.

تو به یک دشتِ پر از گل...

«مردِ زیرزمینی.» من و روز.
+1
«مردِ زیرزمینی.» من و روز.

این کارخانه تازه شروع به بازسازی و بزرگ‌سازیِ مکانش کرده و اگر کاملش کند دیگر صبح‌ها طلوع خورشید را مثل قبل نمی‌بینم. نیازِ ش
این کارخانه تازه شروع به بازسازی و بزرگ‌سازیِ مکانش کرده و اگر کاملش کند دیگر صبح‌ها طلوع خورشید را مثل قبل نمی‌بینم. نیازِ شدید به یک نارنجک دارم که بزنم بادبادش کنم.

مرا به اسم صدا بزنید. این دوست‌ داشتنی‌تر از هر صدا زدنِ دیگریست.

Видеосообщение00:16

حنجره‌ام تلخ شده. نفس که می‌کشم هوا در گلویم داغ می‌شود و مزهٔ مرچِ کهنه می‌دهد. اینجا، آنجایی که می‌گفتند «رد نمی‌شود». در همین گلویم. یک چیزی شده. عادی نیست، عادی نیست...!

بسیار امیدوارم آنچه در موردِ برگشتنِ این«👀»امیوجی فکر می‌کنم درست باشد.

روز.
روز.

دوستم در مورد موضوعی که دو هفتهٔ پیش برایش رخ داده بوده برایم می‌گفت. وقتی ازش پرسیدم که چرا قبلاً چیزی به‌من نگفته، قوارهٔ آدم‌های عصبانی را درآورد و گفت؛ تو که کلِ روز و هفته ره اینطو باشی آدم با تو گپ زده می‌تانه؟، یک سلام‌علیک‌ته می‌خریم. هیچی دگه، دلم برش سوخت.

خواهرم سرش را روی زانوی من می‌گذارد و گریه می‌کند. قلبم می‌خراشد. دلم می‌خواهد چیزی بگویم، دلم می‌خواهد کاری بکنم. دوست دارم توان این‌را داشته باشم که حال یک نفر، حال این نفر را خوب کنم ولی ندارم. به حرف هایش گوش می‌دهم و وانمود می‌کنم که درکش کرده‌ام. وانمود می‌کنم می‌فهمم چه‌می‌گوید. اما نمی‌کنم، درکش نمی‌کنم و هیچ هم نمی‌فهمم چه‌می‌گوید. خام‌تر از این حرف‌هایم. چطور می‌توانم مدعی شوم کسی را درک می‌کنم که هفت‌هشت سال بیش‌تر از من در این‌ غم‌سرا زیسته. چطور می‌توانم بگویم واقعاً این دختر را می‌فهمم. شام‌ها و صبح‌هایی که مادر این کودکِ سه‌ساله را وادار می‌کرد در خانه بنشیند و گهوارهٔ برادر کوچکش را تکان بدهد، من نبودم که بفهمم چقدر دلش هوای بازی کردن را می‌کرده. نبودم که ببینم از پنجره به کجاها نگاه می‌کرده و از شنیدنِ صدای خنده‌و بازی کودکان هم‌سن‌اش چه حالی به او دست می‌داده. من نمی‌دانم او در نوجوانی چطور در آیینه به خود می‌نگریسته و چقدر از زیباییِ چشم‌های آبی‌اش به دنیا فخر می‌فروخته. من حتا تا حالا رختِ کودک را عوض نکرده‌ام. نمی‌دانم مادری کردن برای فرزندانِ پدر و مادر چه حسی دارد. من از بعضی بزها می‌ترسم، چطور می‌توانم بفهمم او در کوه‌ها و بیابان های سمنگان چطور یک گله-رمه را هدایت می‌کرده و از این‌که پسرها برای این‌که به‌جای پسرِ پدرش چوپانی می‌کند مسخره‌اش می‌کرده‌اند چه‌حسی به او دست می‌داده. من نمی‌دانم او عاشق چه‌کسی شده بوده و تصورش از ازدواج چه‌بوده، و حالا این ازدواج و این زندگی چقدر با تصوراتش فرق داشته و دارد. این‌ها و هزاران چیز در مورد او را نمی‌دانم. و با همهٔ اینها، با همهٔ این خامی‌ها چطور می‌توانم بگویم که اورا می‌فهمم. چطور می‌توانم بگویم زخم‌های روی قلبش را درک می‌کنم، چطور می‌توانم به او بگویم که غم‌نخورد، چطور می‌توانم بگویم که همه‌چیز می‌گذرد. خدا می‌داند او چندین هزاربار بیشتر از من خواسته غم‌نخورد، خواسته همه‌چیز درست شود، خواسته همه‌چیز بگزرد و هیچ‌چیز، نه گذشته و نه درست شده. خدا می‌داند چند‌هزار امید و عشق را قربانی خانواده، جامعه و صدها مسائل دیگر کرده که حالا به عزای همه‌شان روی زانوهای من گریه می‌کند.

مطلقاً از صدای مردانه وقتی بلند می‌شود بدم می‌آید.

دلداری دادن را بلد نیستم. می‌نشینم فقط گوش می‌کنم، لال می‌شوم. هیچ‌چیزی نمی‌گویم و آخر هم با آن نفر یک صدا گریه می‌کنم. اینجا باید یکی دیگر بیاید هردویمان را آرام کند.

من یک عینک دارم، خداحفظش کند. بسیار دوستش دارم «خیرست که گاهی دلم می‌خواهد قروت‌قروتش کنم و بیندازمش آن‌طرف» اما واقعاً دوستش دارم. گذشته از این‌که پوشیدنش دنیا را برایم روشن‌تر می‌کند، این عینک عزیزم چند خصوصیت خوبِ دیگر هم دارد. اولین چیزی که در این لحظه به ذهنم رسیده این است که تقریباً مثل یک سپر در مقابل حوادث می‌ماند. مثلاً یک‌بار که یکی می‌خواست به رسم این حرفش«چشمته می‌کشم» دو انگشت‌اش را به چشمم فرو بکند، انگستانش با جدیتِ تمام به شیشه‌های عینک برخورد کرده بود.«تق!!!» یکی هم این‌که ما عینکی ها مثل شما چشم‌هایمان در روی میدان نیست که هر گردوخاکِ ولگرد بیاید برود داخلش و در نتیجه حساسیت پیدا کنیم. یک خصوصیت خوب دیگر هم دارد، این‌که قیافهٔ‌مان را به کلی عوض می‌کند. این خصوصیت‌اش را برای این دوست دارم که اگر روزی جرم بزرگی مرتکب شده بودم و عکسم را به عنوان مجرم به در و دیوار چسپانده بودند. می‌‌توانم خیلی راحت بدون عینک در شهر و بازار بگردم و شناسایی نشوم. باور کنید چهرهٔ‌مان بدون عینک چنان با این«با عینک» تفاوت دارد که یک‌بار وقتی خواب بودم و عینک هم روی صورتم نبود این خواهرمان از من یک عکسی گرفته بود، بعد که خودم آن عکس را دیدم تا چند لحظه نتوانسته بودم بفهمم این آدمِ معصوم که خوابیده خودم هستم. خلاصه ها دگه، برادران جانی.

روابط انسانی میان زن‌ومرد از نظر من؛ گاهی دوست دارم از زیبایی‌ها و خصوصیات دوست داشتنیِ یک انسان در برابر خودش تعریف کنم. حال‌آنکه او یک مرد باشد و بدون اینکه فکرم در گروِ موضوع جنسیت باشد. دوست دارم به این مرد بگویم که شخصیت‌اش را دوست دارم و عقایدش برایم جذاب و دوست داشتنی‌ست. و در حالی که این تمجید‌های خالصانه را به زبان می‌آورم بسیار مطمئن باشم که این مرد بزرگ‌منش از حرف‌ها تعریف‌ها و تعبیرهای من برداشت اشتباهی نمی‌کنند. یعنی زمانی که به این مرد می‌گویم من شما، نوشته‌ها و باورهای‌تان را دوست دارم، مطمئن باشم که ایشان در دلشان به این فکر نمی‌کنند که احتمالاً من هم یکی از علاقه‌مندانِ سروپاشکسته و دلفریفتهٔ«عاشق»شان هستم. بسیار دوست دارم وقتی مردی از چیز قابل تعریفی در من تعریف می‌کند. مطمئن باشم که این به پاداشِ کمی‌ انسان بودنم بوده است. من فکر می‌کنم روابط انسانی زمانی در میان یک زن و مرد در جریان می‌افتد که این زن‌و مرد قبل از هر چیز دیگری برای هم‌دیگر انسان بوده باشند. این خود نوعی آزادیست، آزادی از بند جنسیت. تصور کنید مردی در یک صف برای زنی جا باز می‌کند. و زن در جواب به این انسانیت لبخند می‌زند. این صحنه از نظر من کامل‌ترین تجلی روابط انسانی میان دو انسان که زن‌مرد باشند است. بدون این‌که هیچ‌یک از آنها به جفت‌گیری فکر کرده باشند یا یکی از دیگری توقعی داشته باشد. شاید این‌طور است که روابط عاشقانه میان زن‌ومرد یا نیاز انسان به همسر‌ و هم‌بستر بخشی از روابط انسانی به‌شمار می‌روند. اما من معتقدم زمانی که این نیاز هرآنچه رابطه با جنس مخالف است را تحت تأثیر قرار می‌دهد. نه‌تنها نیازی انسانی نیست، بلکه نوعی گراییدن به حیوانیت به شمار می‌رود. یک‌ زن یا یک مرد قبل از این‌که زن‌ومرد باشند هریک انسانند. و قبل از اینکه و به عنوان زن‌ومرد از جنس مخالفِ هم باشند، به عنوان دو انسان هم‌جنس هم هستند.

یک‌طرف صورتم را سمتش گرفتم، با نوک پایَم به پایش ضربه زدم و گفتم؛ هی چرا به گوشم نگاه نمی‌کنی.« گوشواره‌ای را که هدیه داده بود پوشیده بودم و او در نیم‌ساعت متوجه‌اش نشده بود». نگاه کرد و خندید. این خنده پیشانی، ابروها، چشم‌ها، گونه ها، دماغ، لب‌و دندان و همهٔ صورتش را فرا‌ می‌گرفت. صورتش و چشم‌هایش بیشتر درخشیدند و گفت؛ اوی! چه‌ترکیبِ خوبی... ساکت شد و دوباره گفت؛ ترکیبِ علائق.! گفتم؛ عه؟! گفت؛ رنگِ مورد علاقه‌ام در گوش آدم مورد علاقه‌ام... که بسیار لوده‌ هم است.!

دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینم، دیدار آشنا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت، با دشمنان مدارا (حافظ)

امروز برای اولین‌بار از تعطیل نبودنِ مدرسه خوش‌حال بودیم.

محبوبِ من! محبوب دورافتادهٔ من با من بزن پیالهٔ دیگر به سلامتیِ باغ‌های سرشار انگور...