گل سوری
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
259
Подписчики
Нет данных24 часа
+97 дней
+2130 день
Архив постов
259
کاش! این تنِ سخت سختجان میتوانست بگدازد و آب شود و همچون شبنم محو گردد! یا باز، کاش پروردگار جاوید خودکشی را نهی نفرموده بود.
هملت شکسپیر
259
داستانی که در یک روز انتخابات بارانی شروع میشود را در یک روز بارانی تمام کردم.
کتاب «بینایی» اثر « ژوزه ساراماگو» در واقع ادامهی رمان کوری است.
داستان از روزی بارانی آغاز میشود؛ روز انتخابات، جایی که هیچکس حاضر به رأی دادن نمیشود. این وضعیت کمکم حکومت را پریشان میسازد، تا جایی که رأیگیری متوقف میشود. اما در ساعتی مشخص، مردم ناگهان برای رأی دادن هجوم میآورند و در نهایت، اکثریت آنها رأی سفید میدهند.
این رأی سفید در ظاهر یک عمل ساده است، اما حکومت آن را تهدیدی جدی تلقی میکند. وحشت اصلی زمانی آغاز میشود که در دور دوم انتخابات نیز همین اتفاق تکرار میشود.حکومت بهجای حل مشکل، واکنشی سرکوبگرانه نشان میدهد؛ شهر را تحت نظارت شدید قرار میدهد، میان مردم جاسوس میفرستد و حتی دست به توطئه و خشونت میزند.در دو سوم کتاب، شخصیتهایی از رمان «کوری» وارد داستان میشوند، از جمله زن دکتر (تنها کسی که کور نشده بود) و دولت تلاش میکند او را بهعنوان عامل این ناآرامیها معرفی کند.
سؤال اینجاست: آیا واکنش دولت منطقی بود، یا بیشتر از ناتوانی سرچشمه میگرفت؟
در «کوری»، مردم بینایی خود را از دست داده بودند، اما در «بینایی» آنها میبینند؛ و دقیقاً همین دیدن باعث میشود دیگر بازیهای سیاسی را نپذیرند.
آیا آگاهی همیشه به آزادی منجر میشود؟
نثر ساراماگو همیشه برایم جذاب بوده است؛ جملههای طولانی، دیالوگهای بدون علامت نقل قول، و روایتی که بیشتر شبیه جریان فکر است تا یک داستان.
هرچند خواندن «کوری» برایم دشوار بود، اما در «بینایی» احساس آشنایی بیشتری با قلم او داشتم.
259
- امیدوارم در یک روز خوب، سعادت دیدار دوباره را داشته باشیم،روزگار بهتر از این روز ها، البته اگر چنین روزی باشد
+ ظاهراً در راه گم شده
- کی گم شده؟
+منظورم روز های خوب است.
بینایی ژوزه ساراماگو
259
و ناگهان دختری که از دیرباز خودش و دار و ندارش را با فصلها هماهنگ میکرد، درست وسطِ بهار نهایت خشکسالی و خزان قلبش را تماشا میکرد.
259
بعضی وقتها لحظاتی پیش میآید که خوشحال میشوم تنها بمانم، تنها بمانم و در غم خودم فرو بروم، در افسردگیام، بی آنکه احساسم را با کسی قسمت کنم، و چنین لحظاتی حالا هر چه بیشتر به سراغم می آیند. در خاطراتم چیزی هست که برایم توضیح ناپذیر است، چیزی که به طور غریزی به خودش جذب و جلب میکند و چنان نیرومند است که ساعتها متمادی همه چیز را فراموش می کنم، به چیز های دور و برم بی اعتنا می شوم، و از زمان حاضر غافل می شوم.
بیچارگان داستایفسکی
