بارانِ شعر
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
891
Подписчики
+524 часа
+1357 дней
+46830 дней
Архив постов
942
او به من گفت:
دوستم روباه...
گفتم:
ول کن،طفلک ساده دل من! صحبت بر سر
روباه نیست!
-چرا؟!
-برای اینکه داریم از تشنگی میمیریم...
او استدلال مرا نفهمید و در جواب گفت:
-چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ
فراموش نکند که دوستی داشته است.
من بسیار خوشحالم از اینکه دوستی
چون روباه داشتهام...
در دل گفتم:
این آدمک متوجه خطر نیست.هرگز نه
گرسنگی میکشد و نه تشنگی،و با کمی
نور آفتاب میسازد...
ولی او نگاهی خیره به من کرد و جواب
فکر مرا داد:
-من هم تشنه ام ...بیا تا چاهی پیدا کنیم.
من حرکتی کردم به نشانه خستگی،یعنی
چه رنج چه رنج باطلی است در پهنه
بیابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن!با این
حال به راه افتادیم.
وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه
رفتیم،شب فرا رسید و ستارگان
درخشیدن گرفتند.
من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم،
ستارهها را مثل اینکه در خواب و رویا
باشم،میدیدم.گفته های شازده کوچولو
در خاطرم میرقصیدند.
از او پرسیدم:
پس تو هم تشنهای؟
ولی او به سوال من جواب نداد،فقط گفت:
-آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد...
من از جواب او چیزی نفهمیدم و خاموش
ماندم...خوب میدانستم که نباید چیزی
از او بپرسم.
او خسته بود و نشست.من نیز پهلوی او
نشستم.پس از مدتی سکوت باز گفت:
-زیبایی ستارگان به خاطر گلی است
که دیده نمیشود...
من در جواب گفتم:
البته!و بی آنکه حرف دیگری بزنم به چین
و شکن شنهای بیابان در پرتو مهتاب
نگاه کردم.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو@BARANS_poems
942
چه کسی میفهمد در دلم رازی هست؟
میسپارم آن را، به خیال شب و تنهایی خود...
-سهراب سپهری@BARANS_poems
942
قطار تندرو و روشن دیگری غرشکنان آمد.
شازده کوچولو پرسید:
اینها مسافران اول را تعقیب میکنند؟
سوزنبان گفت:
اینها هیچ چیز را تعقیب نمیکنند.اینها در
قطار یا میخوابند یا خمیازه میکشند.
فقط بچهها هستند که بینی خود را به
شیشه میفشارند.
شازده کوچولو گفت:
فقط بچهها میدانند که به دنبال چه
میگردند.آنها وقت خود را صرف یک عروسک
پارچهای میکنند و همان برای ایشان عزیز
خواهد شد،و اگر آن را از ایشان بگیرند،
گریه خواهند کرد...
شازده کوچولو گفت: سلام!
دکاندار گفت: سلام!
این کاسب قرصی میفروخت برای رفع
تشنگی.هفتهای یکبار یکی از آن قرصها
را میخورند و دیگر تشنه نمیشوند.
شازده کوچولو پرسید:
تو چرا از این قرصها میفروشی؟
دکاندار گفت:
برای صرفهجویی در وقت.کارشناسان
حساب کردهاند که با خوردن یکی از این
قرصها پنجاه و سه دقیقه وقت در هفته
صرفهجویی میشود.
-خوب،آن پنجاهوسه دقیقه را صرف چه
میکنند؟
-صرف هر کاری که بخواهند...
شازده کوچولو با خود گفت:
من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی
داشتم،خرامان خرامان به چشمه میرفتم.
از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت روز
میگذشت و من به قصه قرص فروش با
نوشیدن آخرین قطره آب ذخیره خود گوش
داده بودم.آهی کشیدم و به شازده کوچولو
گفتم:
-خاطرات تو چه زیبا است،ولی افسوس
که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر
نکردهام و آب آشامیدنی هم ندارم،و چه
سعادتی بود اگر من هم میتوانستم
خرامان خرامان به سوی چشمهای بروم.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو@BARANS_poems
942
و اما تو، ای مادر
هوا همان چیزی است که
به دور سرت می چرخد
و هنگامی که تو می خندی
صاف تر می شود.
-حسین پناهی@BARANS_poems
942
-آنچه به گل تو چندان ارزشی داده،عمری
است که تو به پای او صرف کردهای.
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد،
تکرار کرد:
-عمری است که به پای گل خود صرف
کردهام.
روباه گفت:
آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند
ولی تو نباید فراموش کنی.تو هر چه را
اهلی کنی،همیشه مسئول آن خواهی بود.
تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد،
تکرار کرد:
-من مسئول گل خود هستم...
شازده کوچولو گفت:
سلام!
سوزنبان راهآهن گفت:
سلام!
شازده کوچولو پرسید:
تو اینجا چه میکنی؟!
سوزنبان گفت:
من مسافران را دسته دسته تقسیم میکنم
و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به
راست میفرستم و گاهی به چپ.
در همین دم یک قطار تندرو با چراغهای
روشن که همچون رعد میغرید،اتاقک
سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو گفت:
اینها خیلی عجله دارند.پی چه میگردند؟
سوزنبان گفت:
راننده قطار هم نمیداند.
و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف
غرید.
شازده کوچولو پرسید:
مگر آنها به این زودی برگشتند..؟
سوزنبان گفت:
همانها نیستند.این یک قطار تعویضی است.
-مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟
سوزنبان گفت:
آدم هیچ وقت از جایی که هست،
راضی نیست.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو@BARANS_poems
942
سعی کن دوستدارِ غم هایت باشی،شاید بروند!
بسانِ تمام چیزهایی که دوست داریم و می روند...
-محمود درویش@BARANS_poems
942
در غیاب آن کس
که دوستش داری
یتیم خواهی بود
حتی اگر تمام دنیا
تو را در آغوش بگیرند...
-محمود درویش@BARANS_poems
942
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است،اما مهمترینِ آنها، جوانیای بدون رنج و نگرانی در سرزمینی آرام است.@BARANS_poems
942
و کمی بعدبه گفته افزود:یکبار دیگر برو
و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی
فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.
بعد،برگرد و با من وداع کن،و من به رسم
هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ
نگاه کرد. به آنها گفت:
-شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز
چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است
و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل
روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت
روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من
او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا
بیهمتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-شما زیبایید ولی درونتان خالی است.بخاطر
شما نمیتوان مرد.البته گل سرخ من در نظر
یک رهگذر عادی به شما میماند،ولی او به
تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط
به او آب دادهام،فقط کرمهای او را کشتهام
(بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)
چون فقط به شکوه و شکایت او،به
خودستایی او،و گاه نیز به سکوت او گوش
دادهام.زیرا او گل سرخ من است.
و تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر
بیایی،من از ساعت سه یه بعد خوشحال
خواهم شد...
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
-خداحافظ..!
روباه گفت:
خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده
است؛بدان که جز با چشم دل نمیتوان
خوب دید.آنچه اصل است،از دیده پنهان
است.
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد،
تکرار کرد:
-آنچه اصل است،از دیده پنهان است.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو@BARANS_poems
942
و کمی بعدبه گفته افزود:یکبار دیگر برو
و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی
فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.
بعد،برگرد و با من وداع کن،و من به رسم
هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ
نگاه کرد. به آنها گفت:
-شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز
چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است
و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل
روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت
روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من
او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا
بیهمتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-شما زیبایید ولی درونتان خالی است.بخاطر
شما نمیتوان مرد.البته گل سرخ من در نظر
یک رهگذر عادی به شما میماند،ولی او به
تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط
به او آب دادهام،فقط کرمهای او را کشتهام
(بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)
چون فقط به شکوه و شکایت او،به
خودستایی او،و گاه نیز به سکوت او گوش
دادهام.زیرا او گل سرخ من است.
و تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر
بیایی،من از ساعت سه یه بعد خوشحال
خواهم شد...
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
-خداحافظ..!
روباه گفت:
خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده
است؛بدان که جز با چشم دل نمیتوان
خوب دید.آنچه اصل است،از دیده پنهان
است.
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد،
تکرار کرد:
-آنچه اصل است،از دیده پنهان است.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو@BARANS_poems
942
بی آنکه بخواهم تمام شدی
همانطور که،بی آنکه بخواهم...
تمام من شده بودی!
-فروغ فرخزاد@BARANS_poems
