ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

بارانِ شعر

بارانِ شعر

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
891
Подписчики
+524 часа
+1357 дней
+46830 дней
Архив постов
او به من گفت: دوستم روباه... گفتم: ول کن،طفلک ساده دل من! صحبت بر سر روباه نیست! -چرا؟! -برای اینکه داریم از تشنگی می‌میریم... او استدلال مرا نفهمید و در جواب گفت: -چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. من بسیار خوشحالم از اینکه دوستی چون روباه داشته‌ام... در دل گفتم: این آدمک متوجه خطر نیست.هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی،و با کمی نور آفتاب می‌سازد... ولی او نگاهی خیره به من کرد و جواب فکر مرا داد: -من هم تشنه ام ...بیا تا چاهی پیدا کنیم. من حرکتی کردم به نشانه خستگی،یعنی چه رنج چه رنج باطلی است در پهنه بیابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن!با این حال به راه افتادیم. وقتی ساعت‌ها ساکت و خاموش راه رفتیم،شب فرا رسید و ستارگان درخشیدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اینکه در خواب و رویا باشم،می‌دیدم.گفته های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصیدند. از او پرسیدم: پس تو هم تشنه‌ای؟ ولی او به سوال من جواب نداد،فقط گفت: -آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد... من از جواب او چیزی نفهمیدم و خاموش ماندم...خوب می‌دانستم که نباید چیزی از او بپرسم. او خسته بود و نشست.من نیز پهلوی او نشستم.پس از مدتی سکوت باز گفت: -زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که دیده نمیشود... من در جواب گفتم: البته!و بی آنکه حرف دیگری بزنم به چین و شکن شن‌های بیابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

چه کسی می‌فهمد در دلم رازی هست؟ می‌سپارم آن را، به خیال شب و تنهایی خود...
-سهراب سپهری
@BARANS_poems

ریختم در طلبت هرچه دلم داشت، مَرو...
-اوحدی‌مراغه‌ای
@BARANS_poems

در دشتِ توهّم، جهتی نیست معیّن ما را چه ‌ضرور است بدانیم، ‌کجاییم
-بیدل دهلوی
@BARANS_poems

من هيچكس را رها نميكنم، اما دست كسى كه دلش با رفتن است را نميگيرم.
-محمود درویش
@BARANS_poems

رهایمان نکنی یا رب، ما دل به حکمتت بسته‌ایم...
-خدایا شکرت
@BARANS_poems

قطار تندرو و روشن دیگری غرش‌کنان آمد. شازده کوچولو پرسید: اینها مسافران اول را تعقیب می‌کنند؟ سوزنبان گفت: اینها هیچ چیز را تعقیب نمی‌کنند.اینها در قطار یا می‌خوابند یا خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بینی خود را به شیشه می‌فشارند. شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه میگردند.آنها وقت خود را صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ایشان عزیز خواهد شد،و اگر آن را از ایشان بگیرند، گریه خواهند کرد... شازده کوچولو گفت: سلام! دکاندار گفت: سلام! این کاسب قرصی می‌فروخت برای رفع تشنگی.هفته‌ای یکبار یکی از آن قرص‌ها را می‌خورند و دیگر تشنه نمی‌شوند. شازده کوچولو پرسید: تو چرا از این قرص‌ها می‌فروشی؟ دکاندار گفت: برای صرفه‌جویی در وقت.کارشناسان حساب کرده‌اند که با خوردن یکی از این قرص‌ها پنجاه و سه دقیقه وقت در هفته صرفه‌جویی می‌شود. -خوب،آن پنجاه‌و‌سه دقیقه را صرف چه می‌کنند؟ -صرف هر کاری که بخواهند... شازده کوچولو با خود گفت: من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشتم،خرامان خرامان به چشمه می‌رفتم. از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت روز می‌گذشت و من به قصه قرص فروش با نوشیدن آخرین قطره آب ذخیره خود گوش داده بودم.آهی کشیدم و به شازده کوچولو گفتم: -خاطرات تو چه زیبا است،ولی افسوس که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر نکرده‌ام و آب آشامیدنی هم ندارم،و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمه‌ای بروم.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

و اما تو، ای مادر هوا همان چیزی است که به دور سرت می چرخد و هنگامی که تو می خندی صاف تر می شود.
-حسین پناهی
@BARANS_poems

احساس می‌کنم مدتی‌ است که با چیزی بیش از توانم درگیر بوده‌ام
-محمود درویش
@BARANS_poems

دلم از هر شکاف سینه آشوبی دگر دارد.
-نظیری نیشابوری
@BARANS_poems

پناه بر تو که بی صدا مرا می‌شنوی...
-خدایا شکرت
@BARANS_poems

-آنچه به گل تو چندان ارزشی داده،عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای. شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد، تکرار کرد: -عمری است که به پای گل خود صرف کرده‌ام. روباه گفت: آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نباید فراموش کنی.تو هر چه را اهلی کنی،همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی... شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد، تکرار کرد: -من مسئول گل خود هستم... شازده کوچولو گفت: سلام! سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام! شازده کوچولو پرسید: تو اینجا چه می‌کنی؟! سوزنبان گفت: من مسافران را دسته دسته تقسیم میکنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ. در همین دم یک قطار تندرو با چراغ‌های روشن که همچون رعد می‌غرید،اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد. شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند.پی چه میگردند؟ سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند. و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف غرید. شازده کوچولو پرسید: مگر آنها به این زودی برگشتند..؟ سوزنبان گفت: همان‌ها نیستند.این یک قطار تعویضی است. -مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟ سوزنبان گفت: آدم هیچ وقت از جایی که هست، راضی نیست.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

سعی کن دوستدارِ غم هایت باشی،شاید بروند! بسانِ تمام چیزهایی که دوست داریم و می روند...
-محمود درویش
@BARANS_poems

در غیاب آن کس که دوستش داری یتیم خواهی بود حتی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند...
-محمود درویش
@BARANS_poems

این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است،اما مهم‌ترینِ آن‌ها، جوانی‌ای بدون رنج و نگرانی در سرزمینی آرام است.
@BARANS_poems

و کمی بعدبه گفته افزود:یکبار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد،برگرد و با من وداع کن،و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد. شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت: -شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی‌همتا است. و گلهای سرخ سخت رنجیدند. شازده کوچولو باز گفت: -شما زیبایید ولی درونتان خالی است.بخاطر شما نمی‌توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‌ماند،ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده‌ام،فقط کرم‌های او را کشته‌ام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند) چون فقط به شکوه و شکایت او،به خودستایی او،و گاه نیز به سکوت او گوش داده‌ام.زیرا او گل سرخ من است. و تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی،من از ساعت سه یه بعد خوشحال خواهم شد... آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: -خداحافظ..! روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است؛بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید.آنچه اصل است،از دیده پنهان است. شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد، تکرار کرد: -آنچه اصل است،از دیده پنهان است.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

و کمی بعدبه گفته افزود:یکبار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد،برگرد و با من وداع کن،و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد. شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت: -شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی‌همتا است. و گلهای سرخ سخت رنجیدند. شازده کوچولو باز گفت: -شما زیبایید ولی درونتان خالی است.بخاطر شما نمی‌توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‌ماند،ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده‌ام،فقط کرم‌های او را کشته‌ام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند) چون فقط به شکوه و شکایت او،به خودستایی او،و گاه نیز به سکوت او گوش داده‌ام.زیرا او گل سرخ من است. و تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی،من از ساعت سه یه بعد خوشحال خواهم شد... آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: -خداحافظ..! روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است؛بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید.آنچه اصل است،از دیده پنهان است. شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد، تکرار کرد: -آنچه اصل است،از دیده پنهان است.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

بی آنکه بخواهم تمام شدی همانطور که،بی آنکه بخواهم... تمام من شده بودی!
-فروغ فرخزاد
@BARANS_poems

گاهی گذشت می کنیم گاهی گذر و ای کاش میفهمیدند فرق این دورا....
-ناظم حکمت
@BARANS_poems