ru
Feedback
𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓

𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓

Открыть в Telegram

Рожденный из крови🍷؛ - 𝕿𝖆𝖑𝖐 𝖙𝖔 𝖎𝖆𝖓: @Ian_Vk_bot t.me/HidenChat_Bot?start=459974095

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 037
Подписчики
-624 часа
+2677 дней
+54530 дней
Архив постов
Repost from 、FAQ
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆
+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!

sticker.webp0.00 KB

کناره رز سفید؛ ببینمتون الماس'ز؟

Repost from N/a
خدایا لااقل دونفر جوین شه دلم خوش شه:)

sticker.webp0.00 KB

به به، باعث افتخاره.

sticker.webp0.00 KB

جالب بود .. خیلی جالب. ممنونم ازت، خسته نباشی.

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
فور کنید؛ بگم وایب کدوم سلبریتی رو میدید.
جوین باشید.

مشتاقِ نظراتتون الماس'ز.

sticker.webp0.00 KB

Jungkook_Birthday_Unreleased_-_Decalcomania.mp31.33 MB

sticker.webp0.00 KB

شاید موقعیت نامجون خیلی سخت‌تر از تهیونگ بود؛ چرا که حالا علاوه بر غم از دست دادن جونگ‌کوک، تهیونگ هم داشت جلوی چشم‌هاش؛ مثل یک پرنده‌ی بال کنده پر پر می‌شد و اون مجبور بود فعلا سکوت کنه! مجبور بود تنها شاهد باشه و اجازه بده دونسنگش کمی خودش رو خالی کنه و این غم رو با اون شریک بشه! پس تنها در سکوت اشک ریخت و با تموم وجودش غم تهیونگ رو درک کرد: _هیونگ قلبش .. صدای قلبش خیلی قشنگ بود و من تا آخرین لحظه بهش گوش دادم؟ _می‌دونم عزیزم، می‌دونم .. نامجون بالاخره سکوت طولانیش رو شکست و بلافاصله؛ اما کوتاه، ما بین گریه‌هاش و با صدای ضعیفی حرف تهیونگ رو تایید کرد؛ چون دونسنگش حالا بیشتر از هر وقتی شکننده و آسیب پذیر بنظر می‌رسید و نامجون اونجا بود تا به عنوان یک تکیه‌گاه امن و محکم، مثل یک برادر بزرگ‌تر واقعی؛ اون رو بشنوه و تک تک حرف‌های سوزناکش رو تایید کنه: _چرا بهت زنگ زدم هیونگ؟ .. نباید زنگ می‌زدم .. باید ازتون مخفی می‌کردم که دیگه نفس نمی‌کشه .. که دیگه تموم شد و قلبش برام نمی‌زنه! مکث کوتاهی کرد: _خب لعنت بهش! من اون کت شلوار فاکی رو برای مراسم عروسیمون گرفته بودم؛ نه خاکسپاریش؟ با تصور طلوع خورشید و فردایی که دوست نداشت هیچ‌وقت از راه برسه، باز هم پیکر یخ زده‌ی پسر رو توی آغوشش بیشتر از قبل فشرد و در حالی که به نشونه‌ی منفی سرش رو تکون می‌داد؛ لب زد: _نه من نمی‌ذارم، می‌خواید واقعا از پیشم ببریدش؛ آره؟ .. می‌خواید دیگه صورت بی‌نقصش رو نبینم؟ اینبار در حالی که به چشم‌های بسته‌‌ی جونگ‌کوک خیره شده بود، سونامی اشک‌هاش دوباره به چشم‌هاش حجوم اورد و بارید و بارید! چقدر در طی همین چند ساعتی که برای همیشه از دیدنشون محروم شده بود، قرن‌ها برای تیله‌های محبوبش دلتنگی می‌کرد! اون تیله‌های بسته شده و صورت آروم و معصوم؛ فقط و فقط نوید خوابی ابدی و طولانی رو می‌دادن، خواب آرومی که از طرفی تهیونگ رو خشنود می‌کرد و از طرفی بی‌قرار و دلتنگ! پس این تهیونگ بود که باز هم طاقت نیاورد و اینبار سر جونگ‌کوک رو به سینه‌اش فشرد: _می‌شه ازت بخوام اینکارو نکنید هیونگ؟ .. می‌شه التماست کنم؟! _اگه نبریمش در نهایت خودت مجبور می‌شی اینکارو بکنی؛ ته! نامجون بلافاصله و ما بین هق هقش، با دلسوزی لب زد و چشم‌های خیس و نگاه پر غمش رو به جونگ‌کوکی داد که دیگه صدای خنده‌هاش توی خونه نمی‌پیچید و باعث نمی‌شد هیونگش بخاطر اون خنده‌ها از خوشحالیِ اون در کنار خونه‌ی امنش، لبخند گرم بزنه: _نه هیونگ؛ نه! اون از تاریکی می‌ترسه؛ از تنهایی می‌ترسه! مکث کوتاهی کرد و همونطور که همچنان سر جونگ‌کوک رو مثل یه بچه‌ی به خواب رفته؛ توی آغوش و سینه‌اش می‌فشرد، با همون صدای گرفته و زخمی ادامه داد: _پس همینجا .. درست همینجا باید بمونه! باید توی حصار بغل خونه‌ی امنش بمونه .. _اگه هیونگ بهت قول بده که اون الان پیش ماست، تنها نیست و به روشنایی رسیده؟ نامجون اینبار بعد از پاک کردن اشک‌های گرمش؛ با کف دست‌هاش، باز هم بلافاصله با لحن اطمینان بخشی؛ جواب داد و تهیونگ بعد از پوزخند صدادار عصبی‌ای سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد: _نه اینا همه‌اش حرفه هیونگ، هیچ تضمینی براش وجود نداره! خواست باز هم با همون صدای لرزون ادامه بده و حرف هیونگش رو انکار کنه؛ اما نجوای آسمانی و آشنایی که نشون می‌داد دیگه خبری از مریض حالیش نیست و از دور دست‌ها شنیده می‌شه؛ در ذهن خسته‌اش بهش گوشزد کرد: _ولی هیونگ درست می‌گه ته؛ من کناره شمام و به روشنایی رسیدم!
ایان ♱

سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد و فورا با حرف خودش مخالفت کرد و با لحن پشیمونی اضافه کرد: ولی نه، نه! نمی‌خوام دوباره شاهد همه‌‌اشون باشم، شاهد همه‌ی درد کشیدنات؛ نفس‌های آخر امشبت .. با گفتن این حرف، صدای هق هق‌های هیونگش بلند شد و حالا متقابلا نامجون هم تهیونگ رو همراهی می‌کرد و همراه با دونسنگش بی‌وقفه اشک می‌ریخت! چرا که نامجون حاضر بود در اون لحظه قسم بخوره؛ تا به حال تهیونگ رو انقدر شکسته و عاجز ندیده و وقتی قلبش بیشتر به درد اومد و اشک‌های بی‌امونش بیشتر سرازیر شد که تهیونگ این جمله رو به زبون اورد: _تو دیگه درد نمی‌کشی کوک، تو دیگه آرومی؛ اما حالا اونی که نا آرومه و ذره ذره‌ی وجودش از نبودت درد می‌کنه؛ منم! مکث کوتاهی کرد، چقدر نفس کشیدن براش سخت و آزار دهنده شده بود؛ درست مثل آسمونش که هر روز برای ذره‌ایش تقلا می‌کرد و کی گفته یادآوری همین موضوع؛ مثل اسید پاشیده شد روی قلب تهیونگ و بخاطرش به قفسه‌ی سینه‌‌ی دردناکش چنگ انداخت!: _خب لعنت بهت کوک، من نمی‌تونم ازت دل بکنم؟ تهیونگ باز هم با ما بین نفس‌های سخت و صدا دارش؛ لب زد و اینبار از رایحه‌ی خنک و آرامش‌بخش تن آسمونش، دم عمیق صداداری گرفت و بازدمش رو نگه داشت! باید حفظش می‌کرد، باید اون رایحه رو به خاطر می‌سپرد؛ چون در ضمیر ناخودآگاه خودش می‌دونست این دم‌های عمیق، دم‌های آخره؛ اما همچنان مقاومت و از پذیرفتنش فرار می‌کرد!: _نمی‌تونم .. الان منم نمی‌تونم بدون تو نفس بکشم، ببین منو به چه روزی انداختی؟! تهیونگ به پیراهن مشکیِ تنش بیشتر چنگ زد و با چشم‌های ورم کرده و خیسِ سرخش؛ به سمت هیونگش برگشت که با فاصله‌ی کمی از کاناپه‌ای که روش نشسته بود و پیکر دراز به دراز افتاده‌ی کوک توی آغوشش بود، ایستاده بود و متقابلا با گریه‌های مردانه‌اش؛ همراهیش می‌کرد و قلبش لحظه به لحظه داخل سینه‌اش بیشتر فشرده می‌شد.

_دیگه صدای نفس‌هاتو نمی‌شنوم .. مکث کوتاهی کرد و جثه‌ی بی‌جون و نسبتا سرد پسر رو به آغوش کشید، هنوز کمی گرما از بدن نحیف و لاغرش حس می‌شد؛ اما این گرما مثل یک چراغ نفتیِ کم سو؛ رفته رفته در حال خاموشیِ محض بود! چشم‌های درشت و درخشانش بهم دوخته شده بود و انگار به خوابی عمیق فرو رفته بود؛ بی‌دردسر و آری از هر بیمِ بیداری که دلیلش دیدن عذاب کشیدنِ عزیز کرده‌ی قلبش بود؛ وقتی هر بار صدای نفس‌های سخت و بریده‌اش رو می‌شنید! پس این پسر بزرگ‌تر بود که حالا با همون صدای ضعیف و لرزون؛ به تلخی ادامه داد: _ولی این باعث نمی‌شه بخوام تن بی‌نقصتو فردا بسپرم به دست خاک‌های سرد و بی‌رحم! صداش آروم آروم؛ بیشتر تحلیل رفت و شکسته شد و دلیلش چیزی نبود جز بغضی که مدت‌ها جلوش رو بخاطر دیده نشدن گریه‌های مردانه‌اش گرفته بود، اون قصد داشت تا آخرین لحظه؛ تکیه‌گاه محکم آسمونش باشه، پس باید جلوی اون قطره‌های سردِ دریای درون چشم‌هاش رو می‌گرفت و تا لحظه‌ی آخر گرفت، اما حالا که اون رفته بود؛ دلیلی نداشت باز هم جلوی سرازیر شدنشون رو بگیره و با این حال هنوز هم نگران بود و توی دلش خدا خدا می‌کرد؛ روحِ آسمونش شاهد باریدن اون اشک‌های دردناکش نباشه و از دیدن شکستگی مردش؛ غمگین و آزرده خاصر بشه: _تو همیشه به اینجا تعلق داری، به آغوش گرم خونه‌ی امنت؟! با شنیدن باز شدن صدای در، جثه‌ی سرد پسر کوچک‌تر رو بیشتر به تن بزرگ و گرم خودش فشار داد تا گرمای بدنش کمی اون سردی رو کم کنه؛ اما این فایده‌ای هم داشت؟!: _پس نمی‌ذارم به اون زندان تاریک و نمور ببرنت و داخلش حبست کنن! صداش خش‌دارتر شد و باز هم بی‌توجه به اشک‌های مزاحمش و شخصی که حالا با قدم‌های کوتاهش به هر دوی اونها نزدیک می‌شد، ادامه داد: _می‌دونم خیلی سختی کشیدی .. می‌دونم خیلی طول کشید .. اما الان آرومی آسمون؟ صدای هق هق مردانه‌اش بلند شد و کل سکوت خونه رو کر کرد! مرد بزرگ‌تر در حالی که دستش رو روی دهنش گذاشته بود و بی‌صدا گوشه‌ای از خونه اشک می‌ریخت و شونه‌های پهنش از شدت باریدن اشک‌هاش تکون می‌خورد؛ حالا شاهد تک تک حرف‌های تلخ و دردناک دونسنگش بود و همچنین نوازش‌های بی‌وقفه و بی‌اراده‌ی دردناک‌تر تهیونگ، روی بدن سرد و بی‌جون دونسنگ دیگه‌اش: _دیگه لازم نیست؛ شاهد تموم شدنت باشم، مرگ تدریجیِ قلبم! وقتی هر روز و هر شب رو؛ با شمردن صدای نفس‌های بریده‌ا‌ش زیر اون ماسک اکسیژن لعنتی گذروندم و بارها خودم رو لعنت کردم که چرا نمی‌تونم نفسم رو به نفسش گریه بزنم و اون فقط بتونه یک لحظه؛ فقط یک لحظه‌ی فاکی؛ راحت نفس بکشه! لرزش صداش بیشتر شد؛ اما تهیونگ قرار نبود بیخیال سرازیر شدن سیل اشک‌های مدفون شده‌ی چشم‌هاش و حرف‌های حبس شده‌‌ی توی دلش بشه؛ اونم بعد از یک سال تحمل! پس همچنان به تلخی ادامه داد: _دیگه لازم نیست؛ بخاطر این نگرانِ من بشی که چرا لبخند‌های واقعی؛ خیلی وقته با لب‌هام بیگانه شده و دیگه نمی‌تونه تو رو متقابلا بخندونه و خوشحال کنه! مکث کوتاهی کرد: _اومدنت به اینجا بی‌فایده‌اس هیونگ؛ چون من قرار نیست بذارم از من جداش کنید؟! تهیونگ اینبار خطاب به نامجونی که همچنان بی‌صدا و در سکوت؛ اشک می‌ریخت و تنها شنوا و نظاره‌گر بود، با صدای خش‌دارش لب زد و در حالی که موهای بلند خوش‌ حالتِ مشکی رنگ جونگ‌کوک رو نوازش می‌کرد، بوسه‌ای به پیشونیِ سردش زد و درست مثل یک پسر بچه‌ی معصوم و بی‌پناه؛ گونه‌ی استخوانی و گرم خودش رو به گونه‌ی یخ زده‌ی پسر کشید و از حس اون سرمایی که نشون می‌داد دیگه هیچ جریان خون و حیاتی وجود نداره؛ قلبش به مچاله‌ترین حالت ممکن رسید و اشک‌هاش بیشتر از قبل روانه‌ی گونه‌هاش شدن؛ اما اینبار نه فقط روی گونه‌‌های خودش؛ بلکه حتی گونه‌‌های سرد آسمونش!: _من این همه انتظار خاموش شدن شمعم رو نکشیدم که آخرش بخواید ازم جداش کنید و حبسش کنید توی یه قبر تنگ و تاریک، اونم تنها و بی‌کس! عاجزانه نالید؛ چون شکسته بود! صدای مردانه و دیپش، قلب رنجور و دردمندش، روح و جسم آزرده‌ و خسته‌اش، همه و همه چیز شکسته بود؛ طوری که صدای شکستن‌شون حتی به دور دست‌ها می‌رسید!: _فقط بذارید تا ابد همینطوری توی بغلم بمونه و نبریدش، خواهش می‌کنم؟ به اینجای حرفش که رسید؛ نتونست ادامه بده و در حالی که صدای بلند گریه‌های مردانه‌اش کل فضای ساکت و سرد خونه رو در بر گرفته بود، نوک بینیش رو به صورت و موهای جونگ‌کوک کشید و جسمش رو که حالا بیشتر از قبل یخ زده بنظر می‌رسید؛ بیشتر به تن دردمند خودش فشرد و سعی کرد برای آخرین بار هم که شده، عطر بدن پسرش رو با تمام وجود نفسش بکشه و بذاره ریه‌هاش اون عطر رو برای همیشه بخاطر بسپرن: _من که می‌دونم اینا فردا تو رو ازم می‌گیرن، من که می‌دونم آخرشم تو رو می‌برن تو اون مکان نفرین شده‌ای که نمی‌خوام اسمش رو بیارم .. مکث کوتاهی کرد و ملتمسانه؛ لب زد: اگه ازت بخوام بیدار بشی، می‌شی آسمونم؟

" نجوای آسمان"
" نجوای آسمان"