ru
Feedback
𝑯𝒆𝒂𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑯𝒂𝒓𝒎𝒐𝒏𝒊𝒆𝒔🎼✨

𝑯𝒆𝒂𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑯𝒂𝒓𝒎𝒐𝒏𝒊𝒆𝒔🎼✨

Открыть в Telegram

A soul trapped in harmony, addicted to six string ⭐💘 ˖ ݁♪𖥔 ݁˖ 𝄳𝅘𝅥𝅮⋆♩⁺𝆕𝆕𝅘𝅥𝅯♫︎₊⋆♫⋆𝅗𝅥⁺₊⋆˖♪ ݁𖥔 #𝙶𝚞𝚒𝚝𝚊𝚛𝚛𝚊 #ʜᴀɴᴅᴘᴀɴ @Mahaviin_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 514
Подписчики
-124 часа
-137 дней
-2130 дней
Архив постов
چطور واکنش نشون ندیم وقتی وقت گذاشتی انقد قشنگ نوشتی 😭😭🫶

چقدر مننننننن:)) چطور ممکنه انقد دقیق🫠

واقعا باورم نمیشه🫠🫠 چقد قشنگ بود ذوقققق کردم 😭😭😭😭😭😭

و شروع به نواختن کرد. نخست آهنگش آرام بود، باد وزید. سپاه نزدیک‌تر شد ولی دختر همچنان نواخت، آسمان تیره شد و ابرها بر فراز میدان جنگ جمع شدند. آهنگ اندک‌اندک سنگین‌تر شد، باد شدت گرفت و پرچم‌های سپاه به لرزه درآمدند. اسب‌ها رم کردند اما دختر دست از نواختن نکشید. آخرین پرده را نواخت، رعدی سهمگین در آسمان پیچید. باران بر سپاه فرو ریخت اما نه چنان که کسی را زخمی کند، بلکه آن‌قدر سنگین که همه را از ادامه‌ی راه بازدارد. سربازان ایستادند و فرمانده فریاد زد: «این جادوست!» دختر از فراز تپه گفت: «خید. این فقط آهنگی است برای یادآوری اینکه این سرزمین هنوز زنده است.» سربازان به یکدیگر نگاه کردند. و در میان صدای باران، یکی از آنان شمشیرش را بر زمین انداخت، یکی پس از دیگری صدای کوفته شدن شمشیر ها بر روی یک دیگر می آمد تا سرانجام سپاه بازگشت. آن شب مردم شهر جشن گرفتند. چراغ‌ها را روشن کردند و در میدان شهر گرد آمدند و از دختر خواستند برایشان بنوازد. او گیتارش را برداشت، این بار آهنگی شاد نواخت وابرها کنار رفتند. ماه از میان آسمان پیدا شد، باد در کوچه‌ها پیچید و بوی شکوفه‌های باغ را با خود به شهر آورد. مردم خندیدند. کودکان دویدند. و پیرزنی که سال‌ها بود کسی آوازش را نشنیده بود، آرام شروع به خواندن کرد. دختر لحظه‌ای دست از نواختن کشید، به پیرزن نگاه کرد و فهمید که جادوی واقعی گیتارش هرگز باران و باد و ابر نبوده است. جادوی واقعی این بود که موسیقی‌اش به آدم‌ها یادآوری می‌کرد هنوز چیزی در درونشان زنده است. از آن شب به بعد، مردم هرگاه می‌خواستند داستان آن دختر را برای کودکانشان بگویند، می‌گفتند: «روزی دختری بود که گیتاری داشت که آسمان صدایش را می‌شنید.» اما پیرمردان شهر داستان را جور دیگری تعریف می‌کردند. آنان می‌گفتند: «نه، آسمان صدای گیتار او را نمی‌شنید. این دل‌های آدم‌ها بودند که آن‌قدر به صدای او نزدیک می‌شدند که آسمان نیز ناچار می‌شد همراهشان گریه کند.» و هنوز هم، اگر در شبی آرام، کنار کوهی دور بایستی و صدای گیتاری را از میان باد بشنوی، شاید باران بی‌آنکه ابری در آسمان باشد آغاز شود. شاید نسیمی از میان موهایت بگذرد. و شاید ناگهان چیزی را به یاد بیاوری که سال‌ها کوشیده‌ای فراموشش کنی. آن وقت بدان که جایی، پشت کوه‌ها، دختری نشسته و می‌نوازد؛ و جهان، برای چند دم، دست از شتاب برمی‌دارد تا به آواز یک دل گوش کند.

در سرزمینی دور، آن‌سوی کوه‌هایی که قله‌هایشان همیشه در مه پنهان بود، شهری بر دامنه‌ی یک کوه بلند ساخته شده بود؛ شهری با دیوارهای کاهگلی، پنجره‌های چوبی، کوچه‌های باریک و باغ‌هایی که در بهار بوی شکوفه‌هایشان تا بازار می‌رسید. مردم آن شهر باور داشتند که هر سرزمین اگر دل داشته باشد نغمه‌ی خودش را دارد؛ نغمه کوه، نغمه رود، نغمه باد و حتی نغمه خاکی که زیر پای آدمی گرم می‌شود. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که در میان آنان دختری زندگی می‌کند که می‌تواند این نغمه‌ها را بشنود. دختر در خانه‌ای کوچک، نزدیک باغی کهن زندگی می‌کرد و بیشتر روزها گیتارش را با خود به سایه‌ی درختان می‌برد. سازش ساده به نظر می‌رسید؛ چوبی خوش‌رنگ با دسته‌ای باریک و سیم‌هایی که با کوچک‌ترین دست‌کشیدن، صدایی روشن و زنده از خود بیرون می‌دادند. ولی گیتار او یک ساز معمولی نبود. می‌گفتند سال‌ها پیش، چوبش از درختی بریده شده بود که ریشه‌هایش در خاک سرزمینی بسیار کهن فرو رفته بود؛ جایی که نغمه‌ها پیش از آنکه در گلوی آدمیان زاده شوند، در باد و باران می‌پیچیدند. دختر خودش این افسانه را باور نداشت تا شبی که برای نخستین بار فهمید سازش صدای دل آدمیان را می‌شنود. آن شب، دلش گرفته بود. نه از آن اندوه‌هایی که آدم می‌تواند درباره‌شان سخن بگوید؛ از آن غم‌های بی‌نامی که آرام در گوشه‌ای از دل می‌نشینند و آدم نمی‌داند از کجا آمده‌اند. به باغ رفت و زیر درختی نشست و شروع به نواختن کرد. نخستین پرده که نواخته شد نسیمی آرام از میان برگ‌ها گذشت. پرده‌ی دوم برگ‌ها را بیشتر به جنبش آورد. با پرده‌ی سوم ابر کوچکی از پشت کوه پیدا شد. دختر دست نگه داشت، ابر نیز ایستاد. دوباره نواخت. این بار باد برگشت و چند تار از موهایش را کنار زد و از میان شاخه‌ها گذشت. دختر آهسته گفت: «تو داری به من گوش می‌دهی؟» هیچ پاسخی نیامد، پس دوباره نواخت. نت های گیتار اندوهگین بود و باران شروع شد. نه بارانی تند و خشمگین؛ بارانی آرام، نرم و پیوسته، چنان که گویی آسمان نیز چیزی را در دل نگه داشته و سرانجام نتوانسته بود بیش از آن تاب بیاورد. دختر خندید، باران نیز آرام‌تر شد. آن شب فهمید که سازش فقط صدا نمی‌سازد بلکه جهان را دگرگون می‌کند. اگر آهنگی شاد می‌نواخت، آفتاب از پشت ابرها بیرون می‌آمد، پرندگان بی‌هراس بر شاخه‌ها می‌نشستند و باد در کوچه‌ها می‌دوید. اگر آهنگی آرام می‌نواخت، مه بر فراز رودخانه می‌نشست و حتی اسب‌های وحشی کنار چشمه آرام می‌گرفتند و اگر آهنگی پر از اندوه می‌نواخت، آسمان نیز دلش می‌گرفت. اما جادوی واقعی سازش تنها در دگرگون کردن آب‌وهوا نبود. هرکس صدای آن را می‌شنید، نمی‌توانست به آسانی از احساس خودش فرار کند. آدم خشمگین، خشمش را می‌دید. آدم غمگین، غمش را می‌شنید. آدمی که سال‌ها عشقش را پنهان کرده بود ناگهان به یاد کسی می‌افتاد که دوستش داشت. و آدمی که خودش را فراموش کرده بود برای چند دم کوتاه دوباره خودش را به خاطر می‌آورد. به همین سبب، آواز دختر مردم را افسون می‌کرد؛ نه با زور، نه با فرمان، بلکه با واداشتن آنان به شنیدن چیزی که سال‌ها از شنیدنش گریخته بودند. خبر این جادو کم‌کم به شهرهای دیگر رسید. روزی جوانی از شهری دور نزد او آمد و گفت: «شنیده‌ام می‌توانی دل آدم‌ها را دگرگون کنی.» دختر گفت: «نه. من فقط می‌نوازم.» جوان پرسید: «پس چرا مردم بعد از شنیدن نوای سازت تغییر می‌کنند؟» دختر لبخند زد. «چون شاید دلشان پیش از من می‌دانسته چه می‌خواهد.» جوان چیزی نگفت. دختر گیتارش را برداشت و برایش نواخت، آهنگی کوتاه و آرام بود. جوان ابتدا لبخند زد، سپس چشمانش خیس شد، او سال‌ها بود برای عزیزی که درگذشته بود گریه نکرده بود و آن روز برای نخستین بار پس از سال‌ها نشست و گریست. دختر هیچ نگفت فقط نواخت. بیرون، آسمان ابری شد، باران گرفت و تا پایان آهنگ ادامه داشت. از آن پس، مردم از شهرهای دور و نزدیک برای شنیدن ساز او می‌آمدند اما دختر برای هرکسی نمی‌نواخت. می‌گفت: «اگر کسی آماده‌ی شنیدن خودش نباشد، نباید ساز را برایش به صدا درآورد.» زیرا جادوی گیتار بهایی داشت. هر بار که دختر دل دیگری را با سازش می‌گشود بخشی از اندوه آن آدم در دل خودش می‌نشست. غم پیرمردان، تنهایی کودکان، عشق‌های ناتمام، دلتنگی مادران و حسرت کسانی که دیر فهمیده بودند چه چیزی را از دست داده‌اند، همه ذره‌ذره در وجود او جمع می‌شد. با این همه باز هم می‌نواخت، نه از آن رو که درد را دوست داشت بلکه چون نمی‌توانست نسبت به درد دیگران بی‌تفاوت بماند. سال‌ها گذشت. روزی سپاهی بزرگ به شهر نزدیک شد. فرمانده سپاه می‌خواست شهر را بگیرد و مردم را وادار کند خانه‌ها و باغ‌هایشان را ترک کنند. مردم ترسیده بودند. نگهبانان شهر آماده‌ی جنگ شدند. اما دختر گیتارش را برداشت و به بلندترین تپه‌ی بیرون شهر رفت. همه به او گفتند: «چه می‌خواهی بکنی؟» گفت: «نمی‌دانم.»

گل یک روزه‌ی من
عصرِ تابستان بود؛ از آن عصرهایی که جهان زیباتر می‌شود. نور زرد خورشید از لای درختان می‌گذشت و بر خاکِ گرم، لکه‌لکه می‌افتاد. باد آرام بود، جز گاهی که بی‌هوا می‌وزید و شاخه‌ای را می‌آشفت. کنار دیوار، میان علف‌های نیمه‌خشک، دختری با پیراهنی ساده نشسته بود. پیش رویش گلی کوچک روییده بود؛ خمیده، اما هنوز رنگی در خود داشت. دختر مدتی خاموش ماند. بعد گفت: «تو امشب می‌مانی؟» لبخند زد، انگار از پرسش خودش خجالت کشیده باشد و شبیه نادان ها به نظر رسیده باشد. دستی به خاک کشید. «البته... تو که چاره‌ای نداری.» سکوت کرد. صدای دورِ گنجشکی آمد و زود خاموش شد. دختر سر بلند کرد. آسمان هنوز آبی بود، اما در دوردست، رنگی خاکستری بر آن می‌نشست. «عجیب است... آدم هرچه بیشتر می‌ماند، کمتر می‌فهمد برای چه.» گل را نگاه کرد. «تو دست‌کم می‌دانی برای چه روییده‌ای.» باد دوباره وزید. گل خم شد و برگ باریکی از آن جدا شد و روی خاک افتاد. دختر خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان. «نه... تو هم نمی‌دانی.» سپس آرام‌تر گفت: «هیچ‌کداممان نمی‌دانیم.» خورشید که پایین‌تر رفت، دختر بلند شد، گرد پیراهنش را تکاند و چند گام برداشت. ناگهان ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. گل هنوز آنجا بود. دختر گفت: «فردا می‌بینمت.» و رفت. شب که آمد، باران بارید. صبح، باغ پر از گل‌های شکسته بود. اما آن گل کوچک دیگر نبود.کنارش، روی خاکِ خیس، تنها ردِ پاهای دختر مانده بود؛ و باران، آرام‌آرام همان را هم شست. انگار نه دختری آمده بود، نه گلی روییده بود، نه کسی چیزی گفته بود. انگار زندگی، فقط برای چند ساعت، وانمود کرده بود که اتفاقی افتاده است. -پایان-
#داستان_های_من
🍷

ریکت نداشتتت؟ 🥲💘

قربونت بشممم:) 💘😭

نسترنننن🤍بشییی زود🤏🏻

Repost from Tireds
کمکم کنین یه کا شم☹️

واییی ذوققق:) 😭😭❤️

لطف دارییی ممنونم ازتتت😭😭

Repost from N/a
آوین کار درستتت 🔥🔥🔥♥️

الان فهمیدم چرا تو چالشا اینو بهم معرفی کردین 🫠🫠
الان فهمیدم چرا تو چالشا اینو بهم معرفی کردین 🫠🫠

غمم گین شد:) 😭💔💔

توی چالشا یکی بهم گفت این کتابو بخونممم منم از دوستم قرص گرفتم دارم میخونم و تا الان که عاشقش شدم🫠