𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶 𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣
Открыть в Telegram
669
Подписчики
Нет данных24 часа
+567 дней
+10730 дней
Архив постов
باد سردی از لبهی دره میگذشت و سنگریزهها زیر پاهای پوند به اعماق تاریک پایین سقوط میکردن. پووین با تمام قدرت دستش رو دور مچ پوند حلقه کرده بود و با صورتی رنگپریده، خودش رو تا جایی که میتونست به لبه نزدیک کرده بود تا نذاره پوند سقوط کنه. اما درست همون لحظه که فکر میکرد میتونه اون رو بالا بکشه، صدای کشیده شدن ماشه ی اسلحهای از پشت سرش بلند شد و لولهی سردش روی سر پووین نشست.
پوند با دیدن این صحنه خشکش زد، نگاهش بین اسلحه و صورت پووین میچرخید و برای اولین بار توی عمرش نمیدونست باید چیکار کنه.
ولی پووین حتی با وجود ترسی که توی چشمهاش نشسته بود، دستش رو رها نکرد و انگشتهاش رو محکمتر دور دست پوند بست.
اون تصور میکرد که هنوز هم میتونست نجاتش بده، اما پوند با دیدن لرزش دستهاش و فشاری که لولهی اسلحه به سرش وارد میکرد، کمکم انگشتهاش رو شل کرد.
_ پووین... ولم کن.
پووین با وحشت سرش رو تکون داد و اشک توی چشمهاش جمع شد. اما پوند این بار با نگاه ملتمستری بهش خیره شد، نگاهی که بیشتر از هر کلمهای التماسش میکرد زنده بمونه. درنهایت لبهای پوند به گفتن جملهی "دوستت دارم" لرزیدن و چند ثانیه بعد، با وجود وحشتی که تمام وجودش رو گرفته بود، دست پووین رو آروم از دست خودش جدا کرد. پووین سعی کرد دوباره بگیرتش، اما انگشتهاش فقط برای لحظهای کوتاه نوک انگشتهای پوند رو لمس کردن و بعد خالی موندن.
و آخرین چیزی که پوند قبل از سقوط دید، صورت درهمشکستهی پووین بود و آخرین چیزی که شنید، فریاد اسمش از گلوی کسی بود که حاضر بود برای نجاتش خودش رو به دل دره بندازه.
وقتی فیکشن میره رو دور بکش بکش باید بدونیم سریال و فیلمی که الیرا دیده نقش مورد علاقشو کشتن پرث به امگا تبدیل بشه یه غلطی کرده پرث😂😂😂😂
