I wasn't born yesterday !!
Открыть в Telegram
420
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
-230 дней
Архив постов
هرچقدر دارم بهش فکرمیکنم داره بدتر میشه، برم یک پلی لیست زجه میتسکی پلی کنم، حلالمکنید دوستای خوبی بودید
یکچیزی درونم تش گرفت، حالا دیگه سوبین بعدش قراره چجوری به دیگران اعتماد کنه و پودر های قلبش بهمدیگه بچسبن
واقعی ممنون که اخرش گذاشت رفت وگرنه اگه به پاش میسوخت جامه هامو میدریدم که خب البته منطقی بود.
خب بومگیوی دلقک چجوری هم خدارو میخوای هم خرمارو وا.
+ تو میتونستی بیای بهم بگی دیگه نمیخوای باهم باشیم. میتونستی بگی خسته شدی.
حداقل سوبین نازم اینجوری انقدر قلبش نمیشکست، راستش قطع رابطه با کسی وقتی بهت صریحن بگه نمیخوام باهات حرف بزنم بهترترترتر از اینه که تو اینجوری یهو بفهمی خودت و کلی حس یوزلس بودن و هزارجور اینسکیور بهت دست بده
دست سوبین روی موس ثابت موند و این بار چیزی توی دلش فرو ریخت، کوچیک بود. این حس بد خیلی کوچیک بود اما آزارش میداد.
افرین سوبین اونچیزی که در درونت فروریخت منم با خوندنش فروریخت
- گفتم شاید بخوای بری به کارات برسی
+ کارام میتونن صبر کنن
گریه خیلی خیلی خیلی زشت.
