👄rüya🕊
Открыть в Telegram
ناشناس
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
291
Подписчики
+124 часа
+97 дней
+830 дней
Архив постов
289
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیرد
به سر جام جم آنگه نظر کردم از روی دل
که نقش روی تو دیدم، دلم دیگر نمیگیرد
289
الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشتِ مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیقِ بیکسان، یارِ غریبان
مگر خضرِ مبارکپی درآید
ز یُمنِ همتش کاری گشاید
مگر وقتِ وفا پروردن آمد
که فالم «لا تذرنی فرداً» آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی رهنشینی
که ای سالک چه در انبانه داری؟
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
289
پوستر رمان: رویای ازادی):🕊
خلاصه:
هوس، آدم را شیفتهی زیباییِ تن میکند؛ اما عشق، شیفتهی زیباییِ روح.
هوس با رسیدن خاموش میشود، چون تمام خواستهاش تصاحب کردن است. اما عشق، حتی بعد از رسیدن هم هر روز عمیقتر میشود، چون خواستهاش ماندن و ساختن است.
هوس میگوید: «تو را برای خودم میخواهم.» عشق میگوید: «حتی اگر سهم من نباشی، آرزو میکنم خوشبخت باشی.»
فرق عشق و هوس را زمان ثابت میکند؛ هوس با اولین سختی میرود، اما عشق، درست همانجا که همه میروند، تازه دلیل ماندنش را پیدا میکند.
#R
289
بچه ها یه توضیحی بدم.
فصل سوم اغوش تو(رویای ازادی)
با اینکه نقش اصلی النیه اما اسدیل حضورشون خیلی پررنگه فقط دیگه از دیدگاه اسمه نیست داستان.
و اینکه اوروچ نداریم اینجا.
النی با یه نفر دیگه عاشق هم میشن که تو داستان معرفیش میکنم.
289
خوب به پایان رسید این دفتر):
اغوش تو تموم شد.
خیلی دوسش داشتم😭
ولی خبر خوب اینه که فصل سوم هم داره به اسم:رویای ازادی
( البته اونجا نقش اصلی النیه)
امیدوارم ازش لذت برده باشین❤️🔥
289
#part83
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
اخرای بارداریم بود، شکمم بالا امده بود و گرد و تپل شده بودم.
عادیل کار و مملکت را رها کرده بود و صبح تا شب دورم میگشت و قربان صدقه ی لپ های سفیدم میرفت.
خودش غذا میگذاشت دهانم، لباس تنم میکرد، کار به جایی رسیده بود که خودش مرا حمام میبرد.
از اینکار ها عارش نمیگرفت، بر عکس به خودش افتخار میکرد که میتواند پدر و شوهر خوبی برای من باشد.
تار های نقره ای کم کم میان موهایش دیده میشد...روز به روز جا افتاده تر میشد...مردانه تر میشد...متین و صبور تر میشد.
شب ها برایم شعر میخواند، عزل میخواند از مولانای جان میخواند.
همیشه قبل از خواندن میگفت:
_اسمم، ببین باز یه بیت دیگه پیدا کردم که وصف قلب منه.
بعد با ان صدای مردانه و شیوا و با احساسش بیت ها را میخواند، برای خودم یه یاد ماندنی ترینش این بود:
ای جانِ جان، بیتو جهان زندانِ من است
بیرویِ تو هر لحظه، غم، مهمانِ من است.
و روز ها را با بوسه هایش شروع میکردم، بوسه هایی که پر بود از نجوای شیرین او:
_دوستت دارم؛ نه چون سزاوار دوست داشته شدنی، بلکه چون دل من، جز به نام تو، به هیچ نامی آرام نمیگیرد.
فرزندم زودتر از موعد به دنیا امد.
به یاد می اوردم موقع زایمان میان جیغ و شیون و گریه هایم کنار نشسته بود و میلرزید، سرو صورتم را میبوسید و به خدای خودش التماس میکرد مرا...فرزندمان را به او ببخشد.
بچه که بدنیا امد، یک طوری شدم، انگار اسمه جوان و خام درونم مرد و مادری بالغ جایش را گرفت.
همان لحظه که فرزند لطیف و نحیفم را در اغوش گرفتم و چشمان بسته اش را دیدم...انگار منی مرد و منی متولد شد.
_بانو ایشون دخترن.
صدای قابله لبخند به لب من و اشک را به چشمان عادیل اورد، قبلا نگران بودم پسر نباشد چه کنم؟
اما حالا با تمام وجود از خدا بابت داشتن این فرشته ی کوچک ممنون بودم، دختر من و عادیل...دختر ما):
فرزندم را به دستان گرم پدرش سپردم و به محبت به ذوق و چشمان روشنش نگاه کردم، چقدر پدر بودن به او می امد.
_اسمشو چی میزاری افولیم؟
همه تعجب کردنند، کسی در این سرزمین رسم نداشت نام بچه را مادر انتخاب کند، اما مگر عادیل هر مردی بود؟
لبخندی زدم و به دخترم که در اغوشش بود خیره شدم.
_اسمش الیناست...به معنی نور...اون روشنایی این کشور میشه و نورش رو به تاریکی این دنیای ظالم میتابونه.
#A
289
#part82
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
دهانم خشک شده بود، سینه ام از درد سنگین شده بود.
عادیل بلند شد...به او اعتماد داشتم...میدانستم مردی نیست که با شنیدن گذشته ام رهایم کند اما هنوز...هنوز در انتهای قلبم...در همان تاریکی که پنهانش میکردم...میان شیشه ی شکسته اعتمادم به مردها...از واکنش عادیل هراس داشتم.
من مرد دیگری را بوسیده بودم...شب ها در کنار او میخوابیدم و بالینمان یکی بود...قلم روزی برای مردی جز او بوده...وجود من برای کسی دیگر بوده است و نمیدانم عادیل چه میکند وقتی الان این راز را فهمیده.
درست است که مرد من...با دیگر مرد و نر ها توفیر دارد...تحصیل کرده است...روشن فکر است...متین و شرافتمند است اما باز هم یک مرد است درسته؟
در این جامعه ی زن ستیز هیچ شوهری زنی را که قبلا برای کسی بوده را قبول نمیکند...عادیل هم پسر یکی از همین مرد ها بوده... حالا هرچقدر تحصیل کرده...هرچقدر روشن فکر...تربیتش با انها یکی بوده.
با استرس به پنجره خیره شدم و جرعت نکرده به او نگاه کنم.
_اسمم؟
نگاهش نکردم.
_عزیزترینم؟
چه شیرین خطابم میکرد، دلم ضعف رفت و با بیحالی به چهره اش خیره شدم.
به راستی چه شراب صدساله ای بود عشقم به این مرد...مستم میکرد.
دستش را جلو اورد و اشک هایی که نمیدانم کی سرازیر شده بودنند را با همان انگشتان زبرش پاک کرد.
چقدر دوستش داشتم...این مرد همه چیز من بود.
_گریه نکن اسمم...گریه نکن...با هر قطره اشکت دیوانه میشم...بمیرم...برای بچگی های رنج دیدت...برای تنهایی هات...برای تمام حسرت هات...بمیرم و نباشم که این اشک ها رو ببینم.
اشفته به دستش چنگ زدم و محکم فشار دادم...نگاهم گیج و شیدا بود، زمزمه هایش قلبم را از سینه بیرون کشید...چگونه مردی میتواند انقدر خوب باشد؟
مگر من چه کرده بودم که او سهم من شد؟
روی دستش را بوسیدم که سریع پس کشید و جایمان عوض شد، حالا لبان او تقدس میکردنند بند بند انگشتانم را.
_از من بدت نمیاد؟ که قبل از تو با کس دیگه ای بودم؟
برق حسادت را در چشمانش میدیدم...اتش غم و جنون را...اما نم پس نداد...غمش را قورت داد و مرا ارام کرد:
_مگه میشه از اینکه قلب قشنگت قبل از من مال کس دیگه ای بوده دیوانه نشم اسمم؟ اما من از تو ناراحت نیستم خوشگل من...از خودم ناراحتم که توی این سالها کنارت نبودم...از خودم ناراحتم که انقدر بهت حس امنیت ندادم که حالا برای گفتن گذشتت انقدر بترسی):
فدای اون اشکای مرواریدیت برم، گریه نکن دیگه.
نازم را کشید، مرا بوسید، دورم گشت، اشک هایم را بوسید، در اغوشم گرفت و من فهمیدم...بلاخره فهمیدم...عشق چیست...چه فرقی با هوس دارد...فاتیح هوس بود...تب تندی بود که خیلی زود عرق کرد...اما عادیل...عادیل من...عشقم به او شراب بود...هرچه میگذشت جا افتاده تر میشد...مستیش بیشتر میشد...
#A
