مرثیه فرمانده
Открыть в Telegram
درد، فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd @Doomedthvbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
402
Подписчики
+224 часа
+197 дней
+1930 дней
Архив постов
گاهی آدم صبح از خواب بیدار میشود، لباس میپوشد، قهوه مینوشد، به خیابان میرود و هیچکس نمیفهمد شب گذشته، تمامِ قلبش را در تاریکی جا گذاشته است.
درد، عجیبترین مهمانِ آدم است؛ بیخبر میآید و وقتی میخواهد برود، چیزی از خودش در گوشهای از وجودت جا میگذارد.
یا کسی که کنارت مینشیند و مجبور نیست برای ساکت ماندنت، دلیلی بخواهد.عاشقش شدم. همیشه چلنجهات برام قشنگترینن. رقص قلمت جذبم میکنه. لذت بردم بانوی مارسی.
Repost from N/a
نآمــۂ اي بـہ ټۄ ؛ ─┈─┈─┈──┈──┈ آچایِ من، امروز در مارسی، کنار پنجرهی کافهای قدیمی نشسته بودم و به آدمهایی نگاه میکردم که هرکدام، چیزی را در سکوت با خود حمل میکردند. یکی قهوهاش را آرام مینوشید، دیگری نامهای را مچاله کرده بود و زنی جوان، دستش را روی سینه گذاشته بود؛ انگار میخواست چیزی را که درونش شکسته بود، دوباره سر جایش نگه دارد. آنوقت فهمیدم درد همیشه با اشک نمیآید. گاهی شبیه سکوت است. گاهی شبیه لبخندیست که کمی بیش از اندازه طول کشیده. گاهی آدم صبح از خواب بیدار میشود، لباس میپوشد، قهوه مینوشد، به خیابان میرود و هیچکس نمیفهمد شب گذشته، تمامِ قلبش را در تاریکی جا گذاشته است. درد، عجیبترین مهمانِ آدم است؛ بیخبر میآید و وقتی میخواهد برود، چیزی از خودش در گوشهای از وجودت جا میگذارد. اما شاید برای هر دردی، مرهمی هم وجود داشته باشد. نه همیشه آدمی که بیاید و همهچیز را درست کند؛ گاهی یک دستِ آرام روی شانه، یک فنجان قهوه در عصرِ بارانی، نامهای که بالاخره نوشته میشود، یا کسی که کنارت مینشیند و مجبور نیست برای ساکت ماندنت، دلیلی بخواهد. مرهم همیشه درد را از بین نمیبرد. گاهی فقط به آدم یاد میدهد چگونه با جایِ زخمش زندگی کند. مثل دیوارهای قدیمیِ مارسی؛ ترکهایشان هنوز پیداست، رنگشان سالهاست تازه نشده، باران بارها از رویشان گذشته، اما هنوز ایستادهاند. شاید ما هم همینطوریم. قرار نیست تمامِ زخمهایمان ناپدید شوند. بعضیشان میمانند تا به ما یادآوری کنند چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهایم و با این حال، هنوز توانستهایم صبحی دیگر را ببینیم. و اگر روزی درد دوباره به سراغت آمد، آچایِ من، از آن نترس. در را به رویش باز کن، بگذار چند دقیقهای کنارت بنشیند، بعد برایش قهوهای تلخ بریز و آرام بگو: میدانم چرا آمدهای؛ اما اینبار دیگر قرار نیست مرا با خودت ببری. با مهر، کسی که آموخته است بعضی زخمها را نباید پنهان کرد؛ باید گذاشت زیرِ نورِ آرامِ زندگی، آهسته، آهسته، مرهم شوند. — مارسی، ۱۹۹۰ ، مآرسی ؛ردِ این نامه، به خانهای دور میرسد ، برایِ آچا؛ برای تمامِ دردهایی که روزی خیال میکردیم پایانِ ما هستند، اما بعدها فهمیدیم فقط بخشی از داستانمان بودهاند.
