𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾𝖾 ـ
Открыть в Telegram
- تفرس در چشمانت روح مرا به تزلزل کشاند. William: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-iIGMWKSLTz All content on this channel originates from William. Any copying without citing the source constitutes plagiarism.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
534
Подписчики
+9224 часа
+1157 дней
+46330 дней
Архив постов
534
Repost from N/a
میدونی لمس یه فرشته چجوریه؟ تا حالا مزهی مواد مخدر رو چشیدی؟ میدونی نگاه یه غریبه که بیش از حد دیده چجوریه؟ دلیلش تو نبودی خوشگلم ، مطمئن باش قرار نیست اون غریبه کاری بکنه ، اون بیش از حد دیده ، اون ما رو دید ، ما رو در حال عشق بازی دید فرشتم . آره عزیزم تو یه فرشته بودی ، برای همین اون غریبه اونجوری نگاهمون میکرد ، چون من کنارت ناچیز بودم . هیچ چیزی بدون زحمت به دست نمیاد ، ولی تو میتونی با روحت پرداختش کنی ، و من کسی بودم که روحمو برای یه فرشته دادم . ولی بعدش فهمیدم من روحی ندارم و تموم اون چیزی که پرداخت کردم توهم بوده . من بهت استعداد میدم و تو میتونی زندگیتو بهم بدی ، اگه اصلا یکی داشته باشی . من تورو انتخاب کردم فرشته ، من لمسهای سمیِ تورو انتخاب کردم و این روح و قلب من رو ازم گرفت ، این بهاییه که برای داشتنت دادم !
534
به جان میخرم زندگی در آتش را؛ گداخته شدن در آتش، سوختن در حرارت، مدفون شدنِ روح و حتی مرگ را.
اما پذیرفتنِ حالتِ تو را نمیپذیرم؛ بارانِ اشکِ تو را نمیپذیرم، چشمانِ سردِ تو را نمیپذیرم و تنهاییِ بعد از تو را نیز. تا جهان نام مرا در فهرستِ زندگانِ خود حفظ کند، به دنبالِ جذبِ تو خواهم بود. باران ببارد، برف ببارد، تگرگ ببارد، بهمن بیاید؛ تکتکِ اینها را پشت سر میگذارم و دنبالِ تو خواهم آمد.
بیپناه، میتوانم پناهِ پنهانِ تو در تاریکی باشم؟
ــ از پناهی برای بی پناهش؛ او
534
چیزهایی که هرگز گفته نمیشوند، صرفاً حرفهای ناگفته هستند؟
پس چرا چشمانش با من سخن نمیگوید؟ چرا چشمهایش جواب من را نمیدهد؟
اگر تمام حرفهای ناگفته جایی در جهان جمع میشدند، شاید سنگینترین سکوت متعلق به من بود؛ سکوتی که بوی فراق و حسرت میداد و هرچه میگذشت، سنگینتر میشد. همهچیز من از آنِ او بود، گفته یا ناگفته! حال که او گفته مرا نمیپذیرد، ناگفتهها باید در جای خود، سکوتِ مطلق بمانند؛ شاید بعضی خواستنها، پیش از آنکه به وصال برسند، محکوم به زوالاند.و من میمانم و حرفهایی که هرگز گفته نشدند؛ حرفهایی که در من ماندند، خاموش شدند و هیچگاه پاسخی از آن چشمها نگرفتند.
از گفتهای بیپاسخ برای پاسخِ زندگیاش؛ او
534
تو برای من حکمِ آن رنگِ قرمز را داری که عصب به عصبِ ذهنم را وادار به فروپاشی میکند؛ همان سرخیِ ممنوعهای که چشم را از هر سو به سوی خود میکشد و ذهن را از هر اندیشهای تهی میسازد.
تو برای قلبم، حکمِ همان رنگ را داری؛ رنگی که رگ به رگِ قلبم را وادار به ایستادن میکند، تا برای یک لحظه، تمامِ تپشهایش را فراموش کند و تنها به تماشای تو بنشیند؛ گویی تمامِ وجودش، پیش از آنکه تپیدن را بیاموزد، ستایشِ تو را آموخته بود.تو همان رنگِ قرمزی هستی که ذهنم را به فروپاشی و قلبم را به ستایش وادار میکند؛ و مگر چارهای جز این، در برابرِ تو برای من باقی میماند؟
- از گمشدهای برای نیمهاش؛ او
534
آوای بارانیِ چشمانش، ملودیِ خاطرات را جان میبخشید؛ گویی زندگانیِ من وابسته به آبیِ چشمانش بود و آن لحظه فهمیدم که نوای اشکیِ آن چشمها، روح مرا خاکستر میکرد. شادیِ لبخندِ دنداننمای روشن او، آسمانی آفتابی به لبهایم و نسیمی بهاری به قلب و روحِ خاکسترشدهام هدیه میکرد. ضواحکِ مرواریدنشانش، به هنگام خنده، آن قطرهی مزاحمِ غم را از رخِ گلگونش پنهان میساخت.
پژواکِ تپشهای قلبم که برای یک نگاه او، همچون درختی کمآب و نیازمندِ قطرهای باران در صحرا نشسته و آفتابِ سوزان خیره نگاهش میکرد، برای او دیوانگی میکرد. پانسیونِ روحش، با تفرّس در چشمان کهرباییام، مرا دعوت و سپس پایبند به ادقام با وجودش میکرد.نسیمِ لطیفِ بهاری، مسببِ جزر و مدِ خداییگونش بود؛ مگر چارهای جز پرستش او بود؟! آسمانِ تیرهی شب، فقط با تابشِ وجود او روشن میگردد.
- از سکوت یک نوآ برای فریاد بی صدا ؛ او
534
اینجا در میان دود باروت و هیاهوی نامبارک میدان جنگ، تنها چیزی که در سینهام سنگینی میکند؛ وزن دوری توست. من که قرار بود فاتح جهان باشم، حالا در برابر خاطرهی آخرین نگاهت زانو زدهام.
دزیرهِی من... نه، شاید باید بگویم عشق دورافتادهی من؛ قلبم مثل شهری فتحنشده در سینهام میتپد، اما کلید این شهر مدتهاست که در دست توست. میگویند من سرنوشت اروپا را رقم میزنم، اما در خلوتِ شبهای سردِ خیمه، فقط به این فکر میکنم که آیا جایی در یاد تو باقی ماندهام، یا نام من هم در میان غبار تاریخ و فراموشی تو گم شده است؟تو در قلب من مثل یک امپراتوری ابدی هستی؛ جایی که هیچگاه غروب نمیکند، حتی اگر سرنوشت، ما را به دو سوی متفاوت جهان پرتاب کرده باشد. این فتوحات، بدون تو، چیزی جز ویرانههایی با شکوه نیستند.
- مواجِ اقیانوسِ آرام و خاکستری؛ چشمانت.
534
خالق مرا حواس پنچگانه برای پرستش داده است.
چشاییام را داد تا بتوانم اخلاق تو را مزه کنم؛ بوسه بر قطرات اشکت بزنم تا بدانم طعم شوری چیست! بوسه بر جای جای صورتت بزنم تا بدانم طعم شیرینی چیست! غم چشم هات رو ببوسم تا بدانم طعم تلخی چیست! شیطنت حرکاتت را زندگی کنم و اخم خشمت را ببینم تا بدانم طعم ترشی چیست!
و آنگونه است که زندگی من معنی دارد؛ برای وجود تو، با وجود تو.
از منی گمشده برای کتابی پیچیده؛ آرامشِآبی
534
لغزش طوفانیِ چشمانش سرمای ترس را برام تداعی کرد؛ زیرا آنگاه لحظهای بود که ارامش ابی من پایان یافت :« چشمانی که عمق ماریانا را در خود جا میداد حال با سدِ اشکی پوشانده شده بود ».
این منِ ناچیز ارزش افتادن برق غم در عنبیه های آبی تو را دارد؟
از منی دهگانه برای یکتای پرستیدنی: او
