𝑺
Открыть в Telegram
🩸
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
686
Подписчики
-124 часа
-17 дней
-130 дней
Архив постов
686
بعضی روزها احساس میکنم درونم شهری وجود دارد که سالهاست کسی در آن زندگی نمیکند؛ چراغ خانهها روشناند، ساعتها کار میکنند، پنجرهها بازند، اما هیچ صدایی از هیچکدامشان بلند نمیشود. انگار همهچیز سر جایش مانده، جز آن کسی که قرار بود در این شهر زندگی کند
عجیب است که آدم میتواند به نبودنِ خیلی چیزها عادت کند؛ به پیامهایی که دیگر نمیآیند، به اسمهایی که دیگر شنیده نمیشوند، به روزهایی که شبیه هم از راه میرسند و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد تمام میشوند. حتی میشود به غم هم عادت کرد، آنقدر که دیگر برایش اسمی نداشته باشی؛ فقط بخشی از شخصیتت میشود، مثل سایهای که حتی در روشنترین ساعت روز هم از تو جدا نمیشود
من از آن آدمهایی نیستم که همیشه چیزی برای گفتن داشته باشند. گاهی تمام حرفهایم در یک نگاه جا میشوند و چون کسی زبان نگاهها را بلد نیست، مجبور میشوم وانمود کنم حرفی ندارم
دلم برای خودم در روزهایی تنگ شده که هنوز برای اتفاقهای کوچک ذوق میکردم؛ برای آن نسخهای از من که از شنیدن یک آهنگ خوشحال میشد، برای کسی که هنوز از فردا انتظار داشت و نمیدانست بعضی فرداها فقط تکرار خستهکنندهی دیروزند
حالا نه دنبال توضیحی هستم، نه منتظر معجزهای. فقط گاهی دلم میخواهد زمان برای چند دقیقه دست از جلو رفتن بردارد؛ نه برای برگشتن به گذشته، بلکه برای اینکه بفهمم دقیقاً کجای این همه روز، خودم را جا گذاشتم:)
