خانوم شیرین
Открыть в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
397
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-4230 дней
Архив постов
397
مرسی که هستی
و هستی را رنگ میآمیزی
هیچ چیز از تو نمیخواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو
نه
راه نرو
میترسم پلک بزنم
دیگر نباشی
عباس معروفی
397
به تو برمیگردم بعد از مرگ
در لباسی دیگر و در جهانی دیگر
دوباره
تو را
دوست خواهم داشت🤍
397
فقط اونجا که عباس معروفی میگه:
من فقط نگاهش میکردم این همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود؟ که حالا یکباره همه اش بریزد توی بغل من...
397
تو میپرسی: «حالت خوب است؟»
و من چنان گل از گلم میشکفد و میگویم «عالیام»
که انگار نه انگار
امروز غمگینترین و بدبختترین آدم جهان بودم...
شیرین
397
خانه ات سرد است ؟
خورشیدی در پاکت می گذارم
و برایت پست می کنم.
ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم...
منوچهر آتشی
