خانوم شیرین
Открыть в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
401
Подписчики
+124 часа
-67 дней
+8030 дней
Архив постов
401
+1
او به شلوغی و دغدغه های هم نسلانش تعلقی نداشت، روح او تکه ای از دشت های باز، دریا های بی مرز و آسمان آبی بود...
401
نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما
خندهات را نه
نان را، هوا را، روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
پابلو نرودا
401
+1
منتظر بودم یک شب، برایم بنویسی شبت بخیر جان دلم و من از ذوق دیدنش، تا صبح خوابم نبرد...
