خانوم شیرین
Открыть в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
399
Подписчики
-124 часа
-87 дней
+7930 дней
Архив постов
399
وقتی دردِ دوری و دلتنگی به اوجش میرسه اونجاست که فقط وحشی بافقی میتونه حال و روزت رو توصیف کنه:
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
399
کنارم اندکی بنشین نترس از دیریِ اوضاع
که مرده زنده کردن را فقط چشم تو میداند!
#بهزاد_مهرورز
399
فرَّ قلبي إليها...
كطيرٍ إلى عُشِّه في الغروبِ...
گریزان شد دلم سویش...
چو پرندهای که هنگام غروب
سوی لانهاش گریزد...
#بدر_شاكر_السياب
399
زندگی دانشجویی هم جالبه ها
مثلا کل عمرت فکر میکردی قرمه سبزی خوشمزه ترین غذای دنیاست، تا اینکههه قرمه سبزی دانشگاه رو میخوری و اونجاست که میفهمی باید قدر دست پخت مامانتو بیشتر میدونستی...😁
399
و چشمانت چنان مرا به بند کشید که بعد از تو، هیچ نگاهی به چشمم نیامد...
به قول فاضلنظری:
بامت بلند باد که دلتنگیات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است...
399
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تــو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم...
#قیصر_امین پور
399
عزیزا کاسهٔ چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم به پایت
باباطاهر
