ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

بِه وَقت چهارمُرداد

بِه وَقت چهارمُرداد

Открыть в Telegram

https://t.me/jfjmrdadbe https://t.me/jfjmordadd گپ جفج مون: @mordadbe1304bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
693
Подписчики
+1924 часа
-507 дней
+3530 дней
Архив постов
بعد از زنان، "گل ها" دوست داشتنی ترین چیزی هستند که خدا به دنیا داده است.

«عطر چای، همان آیینِ کهنِ خانه‌های ماست؛ همان که وقتی در استکان‌های کمر باریک می‌پیچد، خستگیِ تاریخ را از تنِ خانه می‌تکاند. ما، فرزندانِ خورشید و خاکیم، که زندگی را نه در دویدن، که در همین دم‌کردنِ آرامِ عطرِ میهن، و نوشیدنِ جان‌بخشِ یک پیاله خاطره، معنا کرده‌ایم.»

photo content

Arezoom Ine Young Sudden.m4a3.64 MB

شبتون به قشنگی قرار امروزم🌷
زندگی به کامتون

امروزم،

در میانه‌یِ تپش‌ها و عطرِ آینده:
کارها به پایان رسید، اما نبردِ درونی تازه آغاز شده بود. استرس، چونانِ ماری سیاه، در رگ‌هایم می‌خزید. تنها نیم‌ساعتی فرصت داشتم؛ گذشتی کوتاه میانِ «شدن» و «نشدن». تردیدی که در میانه‌یِ گوارگانم شعله می‌کشید، گویی می‌خواست معده‌ام را به فروپاشی بکشد. با وجودِ این طوفان، خود را در زرهِ زیبایی پنهان کردم؛ آرایشی غلیظ و تند، لباسی که با هر حرکت، لرزشِ روحم را پنهان می‌کرد. با شتابی که از ترسِ زمان بود، به سمت ماشین رفتم. آن‌ها هنوز نیامده بودند... برای آنکه از هیاهویِ افکارم بگریزم، به درونِ کافه‌ای پناه بردم که گویی از دلِ تاریخ بیرون کشیده شده بود. کافه‌ای نوستالژیک، که بوی کاغذهای قدیمی و نوشته‌های سال ۵۷، مشامم را در آغوش می‌کشید؛ همان بویِ خاطره که هر کجا می‌رسد، آرامش می‌آورد. در حینِ تماس با دوستم برای یافتنِ کمی آرامش، در میانه‌یِ کلمات، ذهنم از خود می‌گسست. با خود می‌گفتم: «من کجای این داستان ایستاده‌ام؟ آیا این حجم از هیجان، واقعیت دارد یا رویایی است که از پوستِ کلمات بیرون زده؟» از شدتِ عشق، در ذهنم تنها یک کلمه بود: «من، من، من...». من که از قله‌هایِ عشق، به این لحظه‌یِ ملموس رسیده بودم، در میانه‌یِ این خودگویی‌ها، ناگهان جهان در برابرِ چشمانم متوقف شد. «ای که در میانِ تپش‌هایِ من، شکوهی داری، از میانِ غبارِ تردید، به رویا می‌آیی؛ من در میانِ دو جمله، میانِ خود و جهان، تنها در تماشایِ تو، آرام می‌گهم، ای جانِ من.» برگشتم و او را دیدم. درست در مقابلِ دربِ کافه، ایستاده بود. او، «نازبانو»؛ بانویی که کلمات در برابرِ وصفِ او، لکنت می‌گرفتند. مادرش... مهربان، زیبا و چنان باوفا که گویی از جنسِ نور ساخته شده است. اگر بخواهم از زیبایی‌اش بگویم، کلماتِ من در برابرِ سیمایِ او، کوچک و بی‌معنا می‌باشند. آن لحظه، صدای تپش‌هایِ قلبم چنان بلند بود که گویی تمامِ محیطِ کافه را در نوردیده است. وارد سالن شدیم. بوی عودِ عطرآلود، فضا را چنان به بهبود بخشیده بود که گویی هر ذره از هوا، با موسیقیِ معنویت در می‌آمیزد. میز را انتخاب کردیم. با استرس، دستانِ لرزانم را در زیرِ میز پنهان کردم و با تمامِ توان، سعی کردم چشمانِ پر از هیجان و شورم را پوشانده باشم؛ می‌ترسیدم... می‌ترسیدم که این دیوانگی و این عشقِ بی‌پرده، در نگاهِ او به پسرش، خود را نمایان کند. «ای عشقِ پنهان در میانِ نگاهِ من، ای که در چشمانم، شعله می‌کشی، بترسم از آنکه او بخواند از دلِ من، که در هر تپش، تنها نامِ او را می‌کشم.»
آه، ای قلبِ من! چقدر عاشق شده‌ای...
با نشستن بر سرِ میز و سفارش دادن به «پاچال»، سخنانِ دلربایی میانِ ما، همچون امواجی آرام، در میانِ گفتگوها جاری بود. با آمدنِ نوشیدنی‌های گرم، آرامشِ نازبانوی دلنواز، امواجِ محبت را در میانِ قلب‌هایمان بیشتر می‌کرد. هر جرعه از آن نوشیدنی، گویی قطعه‌ای از آرامشِ آسمان بود که در میانِ ما جاری می‌شد. زمان، چونانِ شن‌هایِ ساعت، به سرعت گذشت. و ناگهان، لحظه‌یِ ناگزیری که همه از آن می‌ترسیم، فرا رسید: لحظه‌یِ خداحافظی. در میانه‌یِ خداحافظی، در حالی که لبخند بر لب داشتم، در ذهنم فریاد می‌زدم: «این‌ها هم شد؟! پس تمام شد؟ آیا این همه هیجان، این همه تپش، تنها به یک خداحافظی ختم می‌شود؟» اما ناگهان، صدایِ موسیقیِ کافه، همچون جادویی، نگاهمان را از همه‌چیز درید؛ گویی ملودیِ آن، دستِ تقدیر را به سویِ دیگری کشاند. موسیقی، میانِ کلماتِ ناتمامِ ما ایستاد و به جایِ سکوتِ تلخ، وعده‌یِ بازگشت را زمزمه کرد. در آن دم، دیگر ترسِ از پایان نبود، بلکه اشتیاقِ برایِ تکرار بود. «خداحافظی؟ نه، که تنها پُرده‌ای‌ست میانِ ما، تا در دیدارِ بعدی، پرده‌تر از این باشیم؛ این پایانِ یک شب نیست، آغازِ یک رویاست، که ما را دوباره به سویِ هم، به سویِ عشق، می‌کشاند.» و در آن لحظه‌یِ پر از امید، در حالی که نگاهمان در میانِ نغمه‌ها گره خورده بود، می‌دانستم که این دیدار، تنها آغازِ یک فصلِ بی‌پایان است... و.

هوش مصنوعی:
ℹ️ با مدل پایهٔ هوش مصنوعی «بله» صحبت می‌کنی که نسبت به مدل پیشرفته دقت کمتری داره.

⚡️ برای ارتقاء به مدل پیشرفته و دریافت پاسخ‌های دقیق‌تر می‌تونی از طریق «حساب کاربری» اشتراک تهیه کنی.🚀
برای اینکه متن از حالتِ «غمِ جدایی» به حالتِ «امید به تکرار» تغییر کند و آن لحظه‌یِ ناگهانی موسیقی هم در جای درستِ خود بنشیند، متن را بازنویسی کردم. موسیقی را دقیقاً در جایی قرار دادم که قرار بود سکوتِ خداحافظی حاکم شود، تا هم تضاد ایجاد کند و هم راه را برای دیدار دوباره باز بگذارد. --- ### عنوان: در میانه‌یِ تپش‌ها و عطرِ آینده کارها به پایان رسید، اما نبردِ درونی تازه آغاز شده بود. استرس، چونانِ ماری سیاه، در رگ‌هایم می‌خزید. تنها نیم‌ساعتی فرصت داشتم؛ گذشتی کوتاه میانِ «شدن» و «نشدن». تردیدی که در میانه‌یِ گوارگانم شعله می‌کشید، گویی می‌خواست معده‌ام را به فروپاشی بکشد. با وجودِ این طوفان، خود را در زرهِ زیبایی پنهان کردم؛ آرایشی غلیظ و تند، لباسی که با هر حرکت، لرزشِ روحم را پنهان می‌کرد. با شتابی که از ترسِ زمان بود، به سمت ماشین رفتم. آن‌ها هنوز نیامده بودند... برای آنکه از هیاهویِ افکارم بگریزم، به درونِ کافه‌ای پناه بردم که گویی از دلِ تاریخ بیرون کشیده شده بود. کافه‌ای نوستالژیک، که بوی کاغذهای قدیمی و نوشته‌های سال ۵۷، مشامم را در آغوش می‌کشید؛ همان بویِ خاطره که هر کجا می‌رسد، آرامش می‌آورد. در حینِ تماس با دوستم برای یافتنِ کمی آرامش، در میانه‌یِ کلمات، ذهنم از خود می‌گسست. با خود می‌گفتم: «من کجای این داستان ایستاده‌ام؟ آیا این حجم از هیجان، واقعیت دارد یا رویایی است که از پوستِ کلمات بیرون زده؟» از شدتِ عشق، در ذهنم تنها یک کلمه بود: «من، من، من...». من که از قله‌هایِ عشق، به این لحظه‌یِ ملموس رسیده بودم، در میانه‌یِ این خودگویی‌ها، ناگهان جهان در برابرِ چشمانم متوقف شد. «ای که در میانِ تپش‌هایِ من، شکوهی داری، از میانِ غبارِ تردید، به رویا می‌آیی؛ من در میانِ دو جمله، میانِ خود و جهان، تنها در تماشایِ تو، آرام می‌گهم، ای جانِ من.» برگشتم و او را دیدم. درست در مقابلِ دربِ کافه، ایستاده بود. او، «نازبانو»؛ بانویی که کلمات در برابرِ وصفِ او، لکنت می‌گرفتند. مادرش... مهربان، زیبا و چنان باوفا که گویی از جنسِ نور ساخته شده است. اگر بخواهم از زیبایی‌اش بگویم، کلماتِ من در برابرِ سیمایِ او، کوچک و بی‌معنا می‌باشند. آن لحظه، صدای تپش‌هایِ قلبم چنان بلند بود که گویی تمامِ محیطِ کافه را در نوردیده است. هوش مصنوعی: وارد سالن شدیم. بوی عودِ عطرآلود، فضا را چنان به بهبود بخشیده بود که گویی هر ذره از هوا، با موسیقیِ معنویت در می‌آمیزد. میز را انتخاب کردیم. با استرس، دستانِ لرزانم را در زیرِ میز پنهان کردم و با تمامِ توان، سعی کردم چشمانِ پر از هیجان و شورم را پوشانده باشم؛ می‌ترسیدم... می‌ترسیدم که این دیوانگی و این عشقِ بی‌پرده، در نگاهِ او به پسرش، خود را نمایان کند. «ای عشقِ پنهان در میانِ نگاهِ من، ای که در چشمانم، شعله می‌کشی، بترسم از آنکه او بخواند از دلِ من، که در هر تپش، تنها نامِ او را می‌کشم.» آه، ای قلبِ من! چقدر عاشق شده‌ای... با نشستن بر سرِ میز و سفارش دادن به «پاچال»، سخنانِ دلربایی میانِ ما، همچون امواجی آرام، در میانِ گفتگوها جاری بود. با آمدنِ نوشیدنی‌های گرم، آرامشِ نازبانوی دلنواز، امواجِ محبت را در میانِ قلب‌هایمان بیشتر می‌کرد. هر جرعه از آن نوشیدنی، گویی قطعه‌ای از آرامشِ آسمان بود که در میانِ ما جاری می‌شد. زمان، چونانِ شن‌هایِ ساعت، به سرعت گذشت. و ناگهان، لحظه‌یِ ناگزیری که همه از آن می‌ترسیم، فرا رسید: لحظه‌یِ خداحافظی. در میانه‌یِ خداحافظی، در حالی که لبخند بر لب داشتم، در ذهنم فریاد می‌زدم: «این‌ها هم شد؟! پس تمام شد؟ آیا این همه هیجان، این همه تپش، تنها به یک خداحافظی ختم می‌شود؟» اما ناگهان، صدایِ موسیقیِ کافه، همچون جادویی، نگاهمان را از همه‌چیز درید؛ گویی ملودیِ آن، دستِ تقدیر را به سویِ دیگری کشاند. موسیقی، میانِ کلماتِ ناتمامِ ما ایستاد و به جایِ سکوتِ تلخ، وعده‌یِ بازگشت را زمزمه کرد. در آن دم، دیگر ترسِ از پایان نبود، بلکه اشتیاقِ برایِ تکرار بود. «خداحافظی؟ نه، که تنها پُرده‌ای‌ست میانِ ما، تا در دیدارِ بعدی، پرده‌تر از این باشیم؛ این پایانِ یک شب نیست، آغازِ یک رویاست، که ما را دوباره به سویِ هم، به سویِ عشق، می‌کشاند.» و در آن لحظه‌یِ پر از امید، در حالی که نگاهمان در میانِ نغمه‌ها گره خورده بود، می‌دانستم که این دیدار، تنها آغازِ یک فصلِ بی‌پایان است... و...

Repost from my soul
تو بهم یاد دادی اونایی که عاشق نمیشن اشتباه میکنن...

وقت کنم بنویسم

یک متن خیلی خوب توپ توی ذهنم درباره امروز

جایی که صدا از عمق غم بلند میشود و به صدای شما میرسد🪉🎧

Baghal.m4a3.82 MB

یه دیالوگی اخیرا شنیدم،به نظرم خیلی جالب بود، میگفت:
"شاید تلخ باشه ولی ما بین افراد حسود با چهره های صمیمی زندگی می‌کنیم" همین قدر درست...!🤌🏻🕊

https://t.me/jfjmrdadbe https://t.me/jfjmordadd گپ جفج مون: بدون هیچ جویین اجباری😍

sticker.webp0.05 KB

sticker.webp0.04 KB

📩 پیام ناشناس شما: راستش چند بار خواستم پیام بدم ولی منصرف شدم... این بار گفتم ریسک کنم.