Mahi
Открыть в Telegram
296
Подписчики
+224 часа
-17 дней
-730 дней
Архив постов
296
(پیام اومدن پسره)
با کسی آشنا شدم که فرق دارد….
نه از آن فرقهایی که آدم در نگاه اول میفهمد، بلکه از آن تفاوتهایی که آرامآرام در جان آدم رخنه میکنند و بعد دیگر نمیتوانی بفهمی پیش از آمدنش چگونه زندگی میکردی.
انگار فرشتهای، به شکل یک زن از جایی میان خواب و بیداری به من تجلی کرده بود.
دختری اثیری ، شبیه رؤیایی که سالها در گوشهای از ذهنم منتظر مانده بود تا روزی، بیخبر، صورت انسانی به خود بگیرد.
گاهی به خودم میگویم شاید واقعی نیست. شاید خواب میبینم. شاید هم او تنها خوب تظاهر میکند و روزی چهرهی دیگری از خودش را نشان خواهد داد.
آخر مگر میشود کسی اینهمه خوب باشد؟
مگر میشود در این دنیایی که آدمها معمولاً چیزی از خودشان را پنهان میکنند، کسی پیدا شود که اینقدر بیپیرایه و روشن باشد؟
میترسم این هم یکی از همان خوابهایی باشد که درست وقتی به آن خو میگیری، از خواب بیدارت میکنند.
او گمان کرده روزی رهایش خواهم کرد.
شاید نمیداند آدم چیزی را که سالها در جستوجویش بوده، به این آسانی از دست نمیدهد.
شما اگر روزی در میان خاک و سنگ، الماسی پیدا کنید، آیا آن را دور میاندازید؟
و شاید تراژدی همینجا باشد
اینکه درست وقتی چیزی را پیدا میکنی که تمام عمرت جایش در زندگی خالی بوده، تازه میفهمی چقدر از دست دادنش میترساندت.
اما عجیب اینجاست که با تمام این ترسها، هنوز وقتی با او حرف میزنم، آن صدای همیشگی درونم برای چند لحظه خاموش میشود.
همان صدایی که همیشه چیزی برای سرزنش کردن، شک کردن و خراب کردن پیدا میکند.
کنار او سکوتِ درونم شکل دیگری دارد.
انگار برای نخستین بار، کسی پیدا شده که لازم نیست در حضورش وانمود کنم قویام.
او نمیداند پشت بعضی سکوتهایم چه آشوبی است.
نمیداند من آدمی نیستم که به آسانی باور کند چیزی میتواند برای همیشه بماند.
من به رفتن آدمها عادت کردهام.
به اینکه دستها ابتدا گرماند و بعد سرد میشوند.
به اینکه صداها ابتدا برایت آرامش دارند و بعد روزی میرسد که شنیدنشان خاطره میشود.
به اینکه آدمها قول میدهند بمانند، درست در همان لحظهای که خودشان هم نمیدانند تا کِی میتوانند بمانند.
اما او…
او هنوز مانده است.
و من نمیدانم این ماندن را باید باور کنم یا از آن بترسم.
شاید عشق همین باشد؟
نه اطمینان از ماندن دیگری
بلکه پذیرفتن این احتمال که ممکن است روزی از دستش بدهی و با این حال، باز هم تصمیم بگیری دوستش داشته باشی.
اگر او روزی برود، شاید تمام این حرفها مضحک به نظر برسند.
شاید به خودم بخندم که چگونه یک انسان را تا مرز افسانه بالا برده بودم.
اما اگر نرود…
اگر واقعاً بماند…
آنوقت شاید برای نخستین بار در زندگیام مجبور شوم باور کنم که بعضی رؤیاها برای بیدار شدن نیستند.
بعضی رؤیاها میآیند تا بیداری آدم را تغییر دهند.
و اگر او یکی از همانها باشد،
من نمیخواهم بیدار شوم.
حتی اگر خواب باشد،
بگذار تا آخر خواب بماند.
چون این خواب از تمام بیداریهایی که پیش از او داشتهام واقعیتر است…
296
سلام عشقم خوبی خواستم یه آپدیت بدم ،من همونم که درگیر پسره روانی شده بود میگفت منو میکشه منو زد
فردای اون روز یکی با اکانت فیک برام یه تکست خیلی طولانی فرستاد من شک کردم ک شاید اینه گفتم خب ک چی گف برای همه فرستادم گفتم پس کسخلی😂گف خفه شو جن…منم گفتم همه کسته😅
الان استوری گذاشتم تلگرام
دیدم یه اکانت اومده استوریمو دیده دیدم خودشه چنلش بیوش بود همون تکستی که به من داده بودو گذاشته چنلش
تکست و بعد این پیام میفرستم خیلی طولانیه ببینین نظر شما راجب تکستش چیه🤦🏽♀️
