ru
Feedback
-نامه‌هایِ اتوبوسی-

-نامه‌هایِ اتوبوسی-

Открыть в Telegram

"بسمِ‌ربِ‌نامه‌هایِ‌خوانده‌نشده شناس : @Otobisybot @Otbosybot :ناشناس کافی‌ست یکی از نامه‌ها را باز کنی تا یک زندگی جدید آغاز شود . اگر جوین بودن تو این کانال باعث اتلاف وقتتون میشه لفت بدید هیچ اجباری نیست :)

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
325
Подписчики
-624 часа
+687 дней
+6530 дней
Архив постов
جامعه داره جوری میشه که تعداد پسرای پیک‌می از دخترای پیک‌می بیشتر شده*

Anne: ماريلا چقدر خوب است كه فردا روز جديدى است.. و هنوز هيچ اشتباهى در آن رخ نداده. اينطور نيست؟!

-ماکانم از لبخندِ تو فقط عکسی مانده .

-دو دفترچه‌ی موازی¹ .
با دشواری توانست خودش را به اتوبوس برساند.ساعت از ظهر گذشته بود و بچه‌های مدرسه، مثل موجی از رنگ و صدا، خیابان را پر کرده بودند. اتوبوس، جعبه‌ای فلزی و داغ، مملو از آدم‌هایی بود که هر کدام قصه‌ای خسته‌کننده با خود داشتند؛ جایی برای نشستن نبود و گرما به درون می‌خزید. از صبح درگیرِ کار سخن های بیهوده دیگران و کلی دغدغه‌ی دیگر بود. تنها چیزی که می‌خواست، رسیدن به خانه‌ و خزیدن توی اتاقش بود. وقتی راننده سرعتش را کم کرد و به سمت ایستگاهِ مقصودش پیچید، او هم میان جمعیت فشرده، راهش را به سمت در باز کرد. هر قدم، تقلا بود؛ تن‌های عرق‌کرده، کیف‌ها، کوله‌پشتی‌ها گویی همه برای خروج عجله داشتند. همانطور که سعی می‌کرد خودش را به نزدیکی در برساند، ناگهان ضربه‌ای محکم، کیف و وسایلش را از دستش پرتاب کرد. وسایل درهم ریخته روی زمینِ کثیف اتوبوس پخش شدند. ناخودآگاه صدایی در ذهنش پلی شد، همینو کم داشتیم . در همان لحظه، چشمش به در افتاد که در حال بسته شدن بود ، با تمام توان فریاد زد، اما صدایش در هیاهوی اتوبوس، در غرشِ موتور، در همهمه‌ی بچه‌ها گم شد. در بسته شد و اتوبوس، بی‌آنکه منتظرش بماند، به مسیرش ادامه داد. چند لحظه همانجا، میان جمعیت، میخکوب ایستاد. قلبش تند می‌زد، نه از ترس، بلکه از ناباوری. احساس کرد کنترل همه چیز از دستش خارج شده. آهی کشید و خم شد تا وسایلش را جمع کند. چند نفر با بی‌تفاوتی از کنارش گذشتند. زنی مسن‌تر، با لبخندی تلخ، نگاهی گذرا به او انداخت و گفت: «عیب نداره دخترم. پیش میاد.» با عجله، وسایل را داخل کیفش چپاند. کیفش سنگین‌تر شده بود، انگار تمامِ خستگی و کلافگیِ روز را با خود به دوش می‌کشید. در ایستگاه بعدی پیاده شد. هوای بیرون، گرما را با بوی دود و خاک به صورتش کوبید. قدم‌هایش را تندتر کرد. باید زودتر به خانه می‌رسید. وقتی به خانه رسید تا خواست دفترچه‌اش را بردارد که ایده‌هایِ مهمی را ثبت کند به جای دفترچه خودش با دفترچه‌ای مشابه رو بِه‌رو شد آن دفترچه هم با چرمِ قهوه ای پوشانده شده بود اما به جای پرنده طرحِ روباه داشت تنها تفاوتی که در لحظه جمع کردن وسایلش به چشمش نیامده بود همین بود .

آنقدر عمیق که صفحات دفترِ دلمان مانند جگر زلیخا پاره پاره شدند*

-لوکیشن محبوب-

بوسه اثر نمی‌کند گاز مگر اثر کند*

"گر شود کافه‌ی مردم به حساب آلوده قهوه‌ی چشم تو فالیست به خواب آلوده ؛

-💕.
-💕.

-Love-

-آغوش تو دلچسب ترین حلقه ی دنیاست زین حلقه مکن رحم به من، تنگ ترش کن*-

photo content
+1

مثلا‌ شعر‌ بخوانم‌ و‌ تو‌ از‌ ذوق‌ زیاد غش‌ کنی‌ توی‌ خیابان‌ و‌ بیفتی‌ بغلم -Night time*

هیچ جنسی مثل جنسِ بوسِ تو مرغوب نیست ؛ لا لَبی اِلا لبت لا بوسِ اِلا بوسه‌ات :)

photo content

I'm different because : همه میخوان زندگیشون پرایوت باشه اما من و شجره خانوادگیم و سوتی هام پابلیک هستیم💆🏻‍♀️

photo content

منم اگه آیفون داشتم روزمرگی میگرفتم ولی متاسفانه سامسونگ دارم🦖

منِ عزیز ، باز بیکار شدی؟ چرا بازم باید به اونا فکر کنی؟ اونا تنهات گذاشتن در سخت ترین شرایط .

شعر یعنی زدن حرف دل از دور به تو یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به تو .